نگهبان درخت

سال های زیادی باید می گدشت تا دخترک دوباره به یاد خاطره آن روز بیفتد. هفت سالش بود و به همراه خانواده اش برای کوهنوردی به دل طبیعت رفته بودند، ناگهان پروانه ای بال زنان برروی دستش نشست و مدت طولانی آنجا باقی مانده بود. از آن روز «پروانه» نام مستعارش شده بود.

این اتفاق شاید خاطره ای دور دست برای جولیا باقی می ماند اگر روند اتفاقات سال های بعد او را از خانه و کاشانه اش دور نمی کرد و به میان جنگل های درختان باستانی نمی برد. جایی که او به نمادی از مقاوت مدنی برای حفظ محیط زیست و نام او به نامی شناخته شده در جهان بدل شد.

زندگی جولیا باترفلای هیل، تفاوت چندانی با زندگی بسیاری از ما ندارد. تا قبل از آنکه آن حادثه رخ دهد دختری معمولی بود. پدرش به دلیل شغلی که داشت دایم در سفر بود و این باعث می شد تا او مدت طولانی از دوران کودکیش را در سفر و یا در کمپ سپری کند. بعد از اینکه مدرسه اش تمام شد بلافاصله مشغول کار شد و زندگی روزمره مانند بسیاری از ما او را در خود غرق کرد تا اینکه آن حادثه رخ داد. در سال ۱۹۹۶ و در حالیکه ۲۲ سالش بود تصادفی سخت را تجربه کرد. راننده ای مست به ماشینی که او رانندگی اش را بر عهده داشت کوبید. شدت تصادف به قدری شدید بود که جولیا را تا آستانه مرگ پیش برد. استخوان هایش شکستند و جمجمه اش آسیب دید. تقریبا یک سال زمان طول کشید تا با سپری کردن دوره ای طولانی و فشرده او بتواند توانایی های عادی خود را به دست بیاورد، صحبت کند و دوباره راه برود. در دورانی که نقاهت این تصادف وحشتناک را تحمل می کرد مدتهای طولانی درباره زندگس اش فکر می کرد. در خاطراتش نوشته است که در آن هنگام به آن می اندیشیده که از ۱۶ سالگی تا کنون یک نفس کار کرده است و نزدیک بود بدون اینکه کاری تاثیر گذار در زندگیش انجام دهد بمیرد. او به یاد می آورد که این تفکرات مانند شوکی برای وی بود که او را ازخوابی طولانی بیدار کرد تا به اهمیت لحظه هایی که در اختیار داشت فکر کند و به اینکه باید از هر لحظه زندگیش به گونه ای مثبت و تاثیر گذار استفاده کند.

پس از مرخص شدن از بیمارستان با دوستانش به سفری طولانی در جاده های آمریکا دست زد. در آنجا بود که برای اولین بار وارد جنگل های باستانی سکویا در ایالت کالیفرنیا شد. دقایقی پس از اینکه درون این جنگل ها قدم زد ناگهان خود را در محاصره احساس شگفتی از حضور طبیعت و درختان دید. تجربه ای شخصی که زندگی او را دگرگون کرد. او به یاد می آورد که در این گام زدن ها در میان درختانی باستانی و سر به فلک کشیده که برخی از آنها بیش از هزار سال قدمت داشتند، جریانی از زندگی را تحربه می کرده است که گویی همه طبیعت را در برگرفته است. او در همین سفر متوجه شد که شرکت های تجاری و به ویژه پاسیفیک لامبر در این منطقه دست به قطع گسترده درختان زده و زمین ها را برای فعالیت های تجاری تسطیح می کنند. ماشین های عظیم در لحظه ای کوتاه درختان باستانی را به زمین می اندازند و آنها را برای همیشه از صحنه روزگار محو می کنند. او که تحت تاثیر از تجربه حضور در میان این جنگل ها بود که تصمیم گرفت کاری برای حفاظت از این درخت ها انجام دهد. سفرش را نیمه کاره رها کرد و به خانه برگشت. اندک وسایلش را فروخت و با اندک پولی که از غرامت حادثه تصادف به دست آورده بود به منطقه برگشت.

 وقتی به کالیفرنیا برگشت متوجه فعالیت چندین گروه حفاظت از محیط زیست برای مبارزه با قطع درختان شد. اما بر خلاف انتظارش هیچ کس به او خوشآمد نگفت. اکثر این گروه ها همانند محافل بسته عمل می کردند و جو شدیدی از بی اعتمادی و رقابت های داخلی بر آنها سایه افکنده بود. با این وجود وی نا امید نشد. علی رغم بی توجهی ها، خود را به افراد فعال نزدیک کرد. برای مدت ها تنها کاری که می توانست انجام بدهد این بود که ظرف های افراد کمپ را بشورد اما یک روز اتفاقی افتاد که مسیر فعالیت های وی را تغییر داد.

گروهی از فعالان محیط زیست برای جلوگیری از قطع درختان برنامه ای به نام درخت نشینی را انجام می دادند. برای چند روزی یکی از اعضای تیم بالای درختی قدیمی و شناخته شده می رفت و یکی دو روزی را آن بالا به سر می برد تا هم به کمپانی اعلام کند که نمی تواند درخت را قطع کند و هم شاید اثری برای اطلاع رسانی در این زمینه داشته باشد و در بین همه درختان آنجا «لونا» درختی ویژه بود. درخت سکویایی که احتمالا حدود ۱۵۰۰ سال عمر داشت و ارتفاع آن به حدود ۵۵ متر می رسید. یکی از روزهایی که قرار بود شخصی برای درخت نشینی روی لونا انتخاب شود، گروه متوجه شد هیچ داوطلبی وجود ندارد. جولیا بدون آنکه واقعا بداند معنی درخت نشینی چیست و یا هیچ تجربه ای در این زمینه داشته باشد داوطلب شدو تنها دلیلی که او را برای این کار قبول کردند این بود که هیچ شخص دیگری در دسترس نبود. برای انجام این کار اعضا گروه باید مخفیانه وارد املاک شرکت می شدند و به بالای درخت صعود می کردند.

درخت بر فراز تپه ای بود و یک روز راهپیمایی لازم بود تا به آن برسند پس از آن جولیا نخستین درس ها درباره استفاده از طناب برای بالا رفتن و نحوه زندگی بر فراز درخت را یاد گرفت و بدین ترتیب برای اولین بار بر فراز لونا و روی سکوی کوچکی که در آن ساخته شده بود ساکن شد. اولین تجربه او کوتاه بود اما همین تجربه باعث شد تا دید متفاوتی از درختان به دست بیاورد و یک باره لونا برای او تبدیل به مساله ای شخصی شد و تصمیم گرفت هر کاری از دستش بر می آید انجام دهد تا جلوی تخریب آن را بگیرد.

زندگی بر فراز چنین درختی به هیچ وجه کار آسانی نیست. خطرات مختلفی این افراد را تهدید می کند از یک سو تجربه شرایط طبیعی، باد، باران و برف در ارتفاع بالا و بدون آنکه به ابزارهای گرمایشی ویژه و یا سرپناهی مقاوم مجهز باشید، می تواند تجربه ای درد آور به شمار می رود. از سوی دیگر این کار نوعی مبارزه بود. افراد شرکت برنامه جدی برای قطع درختان داشتند و از هیچ کاری برای پایین آوردن افراد دریغ نمی کردند. آنها شخصی را که مهارت ویزه ای در صعود از درختان داشت استخدام کرده بودند که به درخت های مجاور صعود می کرد و افراد را به زور پایین می کشید. کارگران در پایین درخت ها ایجاد هراس می کردند و حتی هلی کوپتر های شرکت با پرواز در نزدیکی درخت و تولید بادی وحشتناک آنها را در آستانه سقوط قرار می دادند.  حتی فکر کردن به هر یک از این مشکلات کافی است تا افراد را از اندیشه این کار منصرف کند. در این بین دعواها و اختلاف های داخلی گروه های مدافع محیط زیست نیز وجود داشت. برخی از آنها گویی هدف مبارزه را که حفاظت از درختان است را فراموش کرده و وارد بازی های سیاسی شده بودند.

جولیا چند باری را به این ترتیب بر بالای لونا اقامت کرد تا اینکه دوست و همکار او گفت به نظر می رسد قصد قطع کردن درخت جدی است و باید شخصی را بالای درخت بفرستیم که یکی دو هفته ای را آن بالا بماند تا بتوانیم خطر را تا حدی رفع کند. باز هم جولیا – که حالا احساس و رابطه ای شخصی با لونا پیدا کرده بود – داوطلب شد او روز ۱۰ دسامبر  سال ۱۹۹۷ به بالای لونا صعود کرد و تنها چیزی که حتی به مخیله اش راه پیدا نمی کرد این بود که این آخرین بار در طول ۷۳۸ روز آینده باشد که پاهایش زمین را لمس می کرد.

زمانی که جولیا بر فراز درخت و در سکویی با ابعاد ۲ متر در ۲ متر قرار گرفت و چند روزی گذشت مشخص شد مساله به این سرعت قابل حل نیست. همه مطمئن بودند لونا به زودی سقوط خواهد کرد اما جولیا تصمیم گرفت تا وقتی از سلامت و امنیت لونا مطمئن نشده از درخت پایین نیاید.

وسایل او دراین مدت بسیار اندک بود و به مرور زمان میهمان های او که به طور موقت به دیدنش می آمدند برخی از تجهیزات را برایش به همراه می آورند. گروه پشتیبان او که عملا گروهی هشت نفره (در بهترین شرایط)  را شامل می شد برای رساندن مایحتاج اساسی به وی با مشکلات زیادی روبرو بودند و ماموران شرکت اجازه ورود آنها به محوطه را نمی داند و به همین دلیل به سادگی نمی شد نیازهای او را تامین کرد و غذا و مواد لازم را به او رساند. گاه مدتی طولانی مجبور بود با جیره غذایی اندکی سر کند. بعدها توانست با کمک یک تلفن بی سیم با دنیای اطراف و به ویزه رسانه ها ارتباط برقرار کند و اندکی بعد با کمک یک شارژ خورشیدی می توانست ابزارهای الکترونیکی اش را شارژ کند.

در مدتی که بالای درخت بود متوجه شد که یک باره در میانه داستانی عظیم قرار گرفته است و بدین ترتیب در حالیکه کم کم راه و راسم زندگی و حرکت روی شاخه ها را به تجربه یاد می گرفت شروع به آموزش خود کرد. دوستانش برای او مجموعه ای کتاب فراهم کردند و بخش عمده ای از وقتش را به مطالعه و همچنین گوش کردن به برنامه های آموزشی و میزگردها و بحث های محیط زیستی، تجاری و حقوقی رادیو اختصاص می داد. کسانی که برای شرکت کار می کردند و رییس شرکت او را مجنونی قانون شکن و دیوانه ای درخت نشین و وحشی می نامیدند. در ابتدا رسانه ها نیز چندان روی خوشی به او نشان نمی دادند و تصویری از یک دختر جنگلی را از او ترسیم می کردند.

او در خاطراتش نوشته در ماه های اول یکی از مشکلاتش کارکنان و نگهبانان شرکت بودند که در پای درخت جمع می شدند و به او دشنام می دادند و تهدیدش می کردند. برخی از آنها به او می گفتند، یا آن بالا می میری و یا پایین می آیی و به هرحال ممکن است هزار اتفاق برایت بیفتد.

بخش مهمی از زندگی جولیا که کمتر به آن توجه شده است تلاش عمدتا پنهانی بود که برای تصحیح دیدگاه مردم عادی و افراد درگیر انجام می داد. عمده این مطالب بعدا در کتاب خاطرات او منتشر شد. او در خاطراتش نوشته است که چگونه سعی کرد یک بار با یکی از نگهبانان مزاحم سر صحبت را باز کند. آنها تصوری از یک موجود وحشی و غیر متمدن از او داشتند. او تعریف می کند با وجود اینکه از می ترسید تا آنها دستشان به او برسد خود را تا شاخه های پایینی – ولی با فاصله ای مطمئن و دور از نگهبان – پایین آورده و بسته ای شامل یک تکه کیک و عکسی از خودش در منزل را برای او فرستاده است. نگهبان وقتی عکس او را می بیند ابتدا باور نمیکند. این نقطه آغاز گفتگویی بود که در آن جولیا به آن کارگر توضیح می دهد که او هم دختری معمولی است که در شرایط عادی مثل همه مردم است. به سرو وضعش می رسد، سعی می کند مرتب و شیک لباس بپوشد و الان به طور موقت برای هدفش اینجا نشسته است. حاصل این مکالمه طولانی این بود که دیگر ان نگهبان نه تنها مزاحمتی برای او ایجاد نکرد بلکه وعده داد هرزمانی که پایین بیاید هرگز اجاز ندهد هیج یک از همکارانش آسیبی به او برسانند. بسیاری از کارگران این شرکت و کارمندان آن جولیا را دشمن می دیدند به این دلیل که به آنها گفته شده بود موفقیت این گروه ها و او به معنی از بین رفتن شغل آنها است و آنها نیز نگران معاش خانواده خود بودند. تنها چیزی که می توانست این دیوار بی اعتمادی و تصویر هولناک طرفین از یکدیگر را اصلاح کند تلاش برای حرف زدن بود.

او در گفتگو ها و مناظره های رادیویی شرکت می کرد و مدتها طول کشید تا رسانه ها او را جدی بگیرند اما این هم مساله ای تازه به همراه داشت. گروه های فعال محیط زیست از اینکه او به چهره ای شناخته شده بود خشنود نبودند. او را غریبه ای می دانستند که تصادفا آن بالا است. زمانی  که سعی کردند از او بخواهند تا سخنگوی برنامه های سیاسی و اهداف مصوب آنها باشد جواب جولیا ساده بود. او واقعا عضو هیچ گروهی نبود و علاقه ای هم نداشت خود را معرف یک جریان بداند. او تاکید کرد تنها هدفش حفاظت از لونا، درخت های اطراف و جنگل است.

شرایط بر وقف مراد نبود. به سرعت زمستان فرا رسید . زمستانی که با پدیده ال نینو همراه بود و باران ها و سرمایی گزنده را با خود به همراه داشت.  بادهایی که گاه با سرعت ۶۵ کیلومتر بر ساعت می وزیدند  درختان را به بازی گرفته و آنها را خم می کردند. تصور کنید بر فراز درختی ۵۵ متری با چنین بادی مواجه شوید. جولیا در خاطراتش نوشته که برخی از شب ها مطمئن بود که دیگر صبح را نخواهد دید. او یاد گرفت که در میانه این طوفان ها منعطف باشد. اما طوفان هایی که چندین روز امکان خوابیدن را از فرد می گیرد و بادهایی چنان آشوبگر مقاومت هر فردی را به آزمون می گذارد.

در این مدت بارها وسوسه شد که حداقل در شب های طوفانی از درخت پایین بیاید و صبح به بالای درخت برگردد. اگر این کار را می کرد هیچ کس متوجه نمی شد اما در نهایت در برابر این وسوسه نیز مقاومت کرد.

در حالیکه روزها سپری می شدند بخش دیگری از مذاکرات مخفیانه خود را آغاز کرد. کاری که از دید بسیاری از همراهانش خیانتی بزرگ به مبارزه انها به شمار می آمد. اما او تکلیفش را با خودش و دیگران مشخص کرده بود. او قرار نبود بر سر آرمان هایی غیر واقعی مبارزه کند او هدفش مشخص بود و برای آن حاضر بود هر کاری بکند و به همین دلیل شروع به تماس گرفتن با دفتر رییس شرکت پاسیفیک لمبرت کرد. همانطور که انتظار داشت او حاضر به حرف زدن با جولیا نشد. اما او به تماس هایش ادامه داد و بعد از چند ماهی بالاخره او پای تلفن حاضر شد. جولیا به جای اینکه مستقیم به سراغ مذاکره برای حفاظت از درخت برود شروع به حرف زدن با او کرد. از خانواده و زندگیش پرسید و کم کم دو طرف با هم آشنا شدند. هنوز هیچ یک از آنها حاضر به کوتاه آمدن از مواضع خود نبودند اما حالا از همدیگر تصویری شیطان صفت و دیو مانند نداشتند. سرانجام مدیر شرکت قبول کرد مخفیانه به دیدار جولیا برود. او شبی به پای درخت رفت و جولیا نیز به شاخه های پایین تر آمد تا با هم رودرو حرف بزنند.

این بخش از فعالیت های جولیا که هیچ وقت به آن به طور جدی پرداخته نشد ارزشش دست کمی از اقامت طولانی او روی درخت ندارد. نکته ای که او به خوبی آن را فهمیده بود این بود که در سوی دیگر نیز تعدادی از افراد وجود دارند که در نهایت انسان هایی هستند که به دلیل منافع مالی و سیاسی در حال مخالفت با او هستند. روند برخی از گروه های تندرو که حرف زدن میان دو مخالف را خیانت به همه آرمان ها می دانند فقط بر بی اعتمادی ها و حادتر شدن اوضاع کمک می کند و اینکه سعی کنی با همه دشواری ها، با کسی که برای پایین آوردنت از درخت، مزدور اجیر کرده، با پرواز دادن هلی کوپتر تو را تا آستانه سقوط کشانده و با ایجاد مانع مدتها به تو گرسنگی داده است رودر رو و به شکلی انسانی حرف بزنی حداقل ضرری نخواهد داشت.

مذاکرات میان طرفین مدتهای طولانی ادامه یافت تا اینکه سرانجام طرفین به توافق رسیدند تا از یک سو کمپانی تعهد دهد از قطع کردن لونا و درخت هایی که در شعاع تحت تاثیر آن قرار دارد خودداری کند. (اگر فقط قرار بود لونا حفظ شود و درخت های اطراف قطع شود به دلیل سست شدن خاک لونا نیز به خودی خود سقوط می کرد) در عوض جولیا از درخت پایین بیاید و مبلغ ۵۰ هزار دلار که  جولیا و هوادارن او جمع کرده بودند به کمپانی داده و از طرف کمپانی به دانشگاه هامبولت اهدا شود تا آنها از آن در برنامه تحقیق برای جنگلداری پایدار استفاده کنند.

بدین ترتیب پس از ۷۳۸ روز در تاریخ ۱۸ دسامبر سال ۱۹۹۹ باردیگر پاهای جولیا زمین را لمس کردند.

جولیا پس از این تجربه به فعالیت هایش ادامه داد به عنوان چهره ای الهام بخش سخنرانی های فراوانی را برای حفاظت از محیط زیست انجام داد و هرجایی که احساس می کرد می تواند کمکی به حفظ محیط زیست انجام دهد نقشی را بر عهده گرفت. کتاب خاطرات او به نام میراث لونا به یکی از پرفروش ترین کتاب های امریکا بدل شد و داستان او محور برخی از ترانه های موسیقی قرار گرفت. علاوه بر چند مستند، طرحی برای ساخت یک فیلم سینمایی بر مبنای زندگی او با تهیه کنندگی و بازی ریشل وایز نیز مطرح است.

او علاوه بر نوشتن در وب سایت خود و فعالیت در پروژه هایی که تعریف کرده است کماکان به نقش افرینی در دنیای محیط زیست به روش خود ادامه می دهد.

اما جولیا بار دیگری نیز به ملاقات لونا رفت و آن هم زمانی بود که گروهی در سال ۲۰۰۰ اقدام به قطع درخت کردندو درخت از این تلاش جان سالم به در برد اما آسیبی بسیار جدی به آن وارد شد و برای تضمین ادامه حیاتش از بست های کمکی کمک گرفتند مدتها طول کشید تا دوباره لونا به زندگی برگشت و در نهایت شاخه های جوان آن شروع به رویش کردند.

داستان جولیا و لونا داستانی الهام بخش است. داستان فردی که به تنهایی دست به کاری غیر ممکن زد. نشستن روی درختان نه اولین بار بود که توسط او رخ می داد و نه آخرین بار اما اراده او تلاش او برای به دست آوردن خواسته ای معقول و ممکن و پافشاری بر آن و روش ومنش دوستانه و مدنی وی باعث شد تا بسیاری از مردم او را به چشم فردی نگاه کنند که اگرچه فردی عادی به شمار می رود اما با اراده می تواند کاری به نظر نشدنی را به انجام برساند.

جولیا نه قهرمانی شگفت انگیز و نه مربوط به دورانی اساطیری و نه شخصیتی حتی کاملا محبوب میان همه گروه های طرفدار محیط زیست است. او دختری است که روزی پروانه ای بر دستش نشست و زمانی که احساس کرد کاری را باید انجام دهد بر پای نظرش ایستاد و برای رسیدن به آن در حالیکه هزینه می داد حاضر نشد به دام کلیشه های فکر یبیفتد و جهانی سیاه و سفید را ترسیم کند.

گفتگو با جولیا باترفلای هیل

۱-    داستان شما و درخت لونا و تلاشی که برای حفظ این درخت و مبارزه با ریشه کنی انبوهی از درختان انجام دادید، به یکی از الهام بخش ترین داستان های دوران ما بدل شده است. روزی که اولین بار به بالای لونا صعود کردید آیا هیچ آمادگی ذهنی و یا تصوری از اینکه ممکن است این مبارزه شما را مجبور کند چنین مدت طولانی را بر فراز این درخت زندگی کنید داشتید؟

–         اگر می دانستم چه اتفاقاتی در راه است و چه چیزهایی قرار است رخ دهد هیچ وقت آن قدم اول را بر نمی داشتم. تصور رویدادهایی که بعدا بر من گذشت، باعث می شد تا به گونه وحشتناکی وحشت زده شوم و مغز من قطعا به من می گفت که انجام چنین کاری ممکن نیست و حتی پیش از آنکه این اقدام را شروع کنم از آن ناامید می شدم و دست می کشیدم. چیزی که از این تجربه یاد گرفتم این است که اغلب اوقات بزرگترین مانعی که در مقابل ما قرار دارد ذهن ما است. از سوی دیگر قلب ما از عشق نیرو می گیرد و شجاعتی را کسب می کند که ما را وادار به انجام اعمالی در فراسوی توانایی ها و محدوده های ذهنی امان می کند.

۲-    شما در طول ۷۳۸ روزی که بر فراز درخت به سر بردید با دشواری های شگفتی مواجه بودید. وضعیت اقلیمی و طوفان های سهمگین و در عین حال فشارهایی که از سوی کمپانی، مقامات مسوول و حتی گروه های طرفدار شما مطرح می شد. تصور چنین اتفاقاتی برای ما که در خانه هایمان داستان را دنبال می کردیم غیر قابل تصور است.  در سخت ترین لحظاتی که در آن روزها سپری می کرید چه چیزی باعث می شد قدرتمند باقی بماند و تسلیم نشوید؟

–         چیزهایی که از ارزشی واقعی برخوردارند به این مساله می ارزند که کسی عشق و احترام خود را نثار آنها کند و برای حفاظت از آنها تمام تلاش خود را به کار بگیرد. ما در هر لحظه از زندگیمان، لحظات و دقایق زندگی خود را به موضوع و یا چیزی اختصاص می دهیم و در واقع زندگی خود را تقدیم به آن مساله می کنیم. چرا نباید زندگی خود را به جیزهایی هدیه کنیم که واقعا مساله ما هستند و برایمان اهمیت دارند؟ عشق من و علاقه من به محافظت از جنگل ها و سیاره ما چیزی بود که هر زمانی که می خواستم تسلیم شوم، قدرت لازم برای ادامه راه را به من می داد.

۳-    این روزها وقتی با مردم در باره ضرورت توجه به محیط زیست حرف می زنیم، بسیاری از اوقات در پاسخ می گویند: شماها چطور به فکر حفظ یک درخت یا یک گونه جانوری در حال انقراض هستید در حالیکه آدم ها با این همه مشکلات دست به گریبانند و روزانه تعداد زیادی از آنها از گرسنگی و یا جنگ ها از بین می روند و مشکلات چنین جدی پیش روی انسان ها است. شما چه پاسخی به این استدلال می دهید؟

–         همه چیز به همر مرتبط و متصل است. رفتاری که با زمین انجام می دهیم در واقع رفتاری است که با خودمان انجام می دهیم. همان نیرویی که ما را وادار می کند تا دست به تخریب زمین که خانه همه ما است بزنیم، همان نیرویی است که ما را به به سوی خشونت علیه یکدیگر می کشاند. نتیجه تخریب محیط زیست فقدان غذای سالم و آب شرب سالم خواهد بود. بسیاری از نبردها و جنگ ها به این دلیل شکل می گیرند بر سر منابع مختلفی ( نفت، طلا، الماس ،ذغال سنگ و …) است که گروه هایی می خواهند استخراج آنها را تحت سلطه بگیرند چون ما نیاز به آنها را مطرح می کنیم و بازار آن را ایجاد می کنیم و محدود شدن منابع، جنگ ها بر سر مالکیت آن را اغاز می کند. مساله این است که چه خوشمان بیاید و یا نه هیچ خط جدا کننده ای میان ما و طبیعت اطراف ما وجو ندارد و همه به هم متصلیم.

۴-    یکی دیگر از استدلال هایی که مردم در مواجهه با مسایل زیست محیطی مطرح می کنند این است که چالش هایی از این دست آن قدر بزرگ هستند که کاری از ما برای حل آنها بر نمی آید و کلید حل مشکلات بر عهده دولت ها و یا حتی همکاری های بین الدولی و بین المللی است. در این بین شما به نمادی از این مساله بدل شده اید که چطور یک نفر به تنهایی می تواند تغییر ایجاد کند و اینکه چطور احساس مسولیت شخصی می تواند وضعیتی را تغییر دهد. از این منظر پاسخ شما به این استدلال که حل مساله ای به این بزرگی تنها ازعهده دولت ها بر می آید چیست؟

–         واقعیت این است که این مسولیت جمعی ما است که از زمین و همه آنچه به آن متعلق است و همه حیاتی که این سیاره از آن حمایت می کند محافظت کنید. بله! این مسولیت متوجه دولت ها، شرکت ها و سازمان های مختلف نیز هست اما در عین حال بار این مسولیت بر شانه های تک تک ما نیز قرار دارد. هر انتخابی که ما انجام می دهیم تاثیر خودش را دارد. به معنی واقعی کلمه و حتی از نظر علمی غیر ممکن است که کسی نتواند تغییری ایجاد کند. ما باید از دروغ گفتن به خودمان دست برداریم و به جای آنکه بگوییم کاری از دست یک نفر بر نمی آید این سوال را بپرسیم که آیا یک نفر می تواند تغییری ایجاد کند؟ ما باید این مساله را درک کنیم که تک تک ما و همه ما توانایی ایجاد تغییر را دارند و این تغییر را به وجود می آورند. پس از اینکه این واقعیت را درک کردیم باید مهمترین سوال ممکن را از خودمان بپرسیم که «من می خواهم با زندگی خودم چه تغییری را در جهان به وجود بیاورم؟»

۵-    همانطور که می دانید کشور ما، ایران، از محیط زیست غنی اما درخطری بهره مند است . بسیاری از گونه ها و منابع طبیعی در خطر قرار دارند. چالش هایی نظیر از بین رفتن جنگل های هیرکانی شمال کشور، خشک شدن دریاچه ارومیه و خطر انقراض گونه های جانوری مختلف چالش های پیش روی محیط زیست ما است و بسیای از فعالان محیط زیست ما تلاشی شبانه روزی برای حفظ این گنجینه جهانی را انجام می دهند. آیا نکته ای هست که مایل باشید با این فعالان در میان بگذارید؟

–         من از صمیم قلبم سپاسگزار تک تک و همه افرادی هستم که زندگی خود را برای ایجاد تغییر مثبتی که اثرش برای همه ما خواهد بود وقف کرده اند. نگران بودن و محافظت کردن از دنیایی که در آن زندگی می کنیم عملی شجاعانه است و اینکه این نگرانی ها و میل به حمایت و محافظت را به عمل تبدیل کنیم و اقدامی عملی برای ان انجام دهیم شاید شجاعانه ترین کاری است که ما در زندگی خود انجام می دهیم. ما در مواجهه با برخی از این چالش ها پیروز می شویم و در مواجهه با برخی دیگر شکست می خوریم.  اما اینکه زندگی خود را وقف و صرف بهتر کردن جهانمان و سیاره امان کنیم به نظرم بهترین استفاده ای است که می توان از این هدیه ارزشمند زندگی انجام داد.

۶-    چالش های محیط زیست در جهان چالش های جدی است. واقعیت این است که محیط زیست ما در خطر است. امروزه به نام توسعه، جنگل های زیادی ناپدید و نابود می شوند، اقیانوس های ما و دریاهای ما آلوده شده اند و هرروز انبوهی از مواد آلاینده وارد جو زمین می شود. گونه های جانوری در خطر قرار دارند و گرمایش زمین جدی است. از سوی دیگر نگاهی به عملکرد سازمان های بین المللی و دولت ها نشان می دهد تلاش ها برای اینکه کشورها و صنایع و کسانی که توانایی اقدام های جدی را دارند به تصمیمی مناسب برای حفاظت از زمین برسند عملا شکست خورده است. آیا در چنین شرایطی که در جهان می بیند هنوز امیدی برای آینده محیط زیست دارید؟

–         زمین بدون ما هم به زندگی خود ادامه خواهد داد. آنچه ما امروز انجام می دهیم نابود کردن توانایی زیستن و کامیابی خودمان است. به عنوان گونه ای جانوری، گونه ما انسان ها یکی از مخرب ترین موجوداتی بوده است که تا کنون روی این سیاره زندگی کرده است. ما کماکان به اتخاذ تصمیم هایی ویرانگر و مضر ادامه می دهیم آن هم در شرایطی که این تصمیم ها ممکن است به انقراض ما منجر شود. من گوی کریستالی که بتوانم درون آن آینده را ببینم در اختیار ندارم و نمی توانم آینده را پیش بینی کنم. نمی دانم که آیا این توانایی و ظرفیت را داریم که بتوانیم از اثرات ناشی از جهل و تصمیم های مخرب خود جان سالم به در ببریم و بقا پیدا کنیم یا نه. واقعیت این است که من تا حد زیادی فرد بدبینی هستم. اما اجازه نمی دهم این بدبینی جلوی تلاش و مراقبتم را بگیرد. توصیه که من می توانم انجام دهیم و راهی که من می توانم پیشنهاد بدهم این است که خودتان را درگیر این ماجرا کنید و دست به عمل بزنید. به زندگی روزمره خود نگاه کنید و ببینید چطور می توانید به روشی آگاهانه تر و مسولانه تر زندگی خود را اصلاح کنید و بیشتر مراقب جهان اطراف خودتان باشید. سپس در گام بعدی به جامعه اطراف خودتان نگاه کنید کسانی را پیدا کنید که از این ایده ها حمیات می کنند و می توانند در گیر آن شوند در نهایت اگر فرصتی برایتان پیش آمد که بتوانید در فضایی بزرگتر و در فضای بین المللی کاری انجام دهید باز هم درگیر شوید و نقش خودتان را در حد توانتان بازی کنید. تغییرات پایدار همیشه از درون به سوی بیرون اتفاق می افتند و شما همیشه باید از درون خود به بیرون گام بردارید و راه خود را از رشد دادن خود شروع کنید.

۷-    ممنون از فرصتی که برای این گفتگو به من دادید. صحبت با شما فوق العاده الهام بخش و لذت بخش بود.

–         من هم متشکرم. از فعالیت هایی که شما و دوستانتان در ایران انجام می دهید صمیمانه سپاسگزارم و در این روزها که خبرهای ناخوش‌آیندی از احتمال تقابل میان کشور شما و آمریکا به گوش می رسد، نه تنها دعاهای خیر من با شما است که هر آنچه از دستم بر بیاید برای اعمال فشار به مسولان دولت آمریکا برای جلوگیری از اتخاذ تصمیمی ناخوش آیند، انجام خواهم داد.

 ————————————-

پ.ن: – این داستان و گفتگو را برای مجله دانستنیها تهیه کرده ام که می توانید آن را در شماره آخر این دوهفته نامه (شماره ۷۳) مطالعه کنید. متن آن را با اجازه دانستنیها در اینجا نیز نقل می کنم.

– برای اطلاع بیشتر درباره جولیا باترفلای هیل می توانید به وب سایت و یا وبلاگ وی مراجعه کنید.

۱۹ نظر

  1. علیرضا می‌گه:

    مطلب بسیار عالی‌ای بود. دستتان درد نکند. شما جزو ژورنالیست‌هایی هستید که عشق به نوشتن و آگاهی‌بخشی را می‌توان در نوشته‌هایشان دید.

  2. شهریار می‌گه:

    سپاس از انجام این مصاحبه.

  3. آقای ناظمی، من هم از شما بابت تهیه این مقاله و گزارش بسیار خوب تشکر می کنم.

    فکر می کنم این سخن خانم جولیا هیل بسیار عالی نقش ما انسان ها را در برابر سیاره خودمان توصیف کرده است:

    “به عنوان گونه ای جانوری، گونه ما انسان ها یکی از مخرب ترین موجوداتی بوده است که تا کنون روی این سیاره زندگی کرده است.”

    گیاهان سبز و به خصوص درختان، نقش بسیار حیاتی و مهمی را در زندگی سایر جانوران و از جمله ما انسان ها ایفا می کنند. بدون اکسیژنی که بخش عمده ای از آن توسط این درختان وارد جو زمین شده است هیچ گاه ما قادر به زندگی نبوده و نخواهیم بود.

    ای کاش قدر درختان را که با این همه آلودگی های هوا شاید جزء بهترین تصفیه کننده های طبیعی هوا هستند، بیشتر بدانیم و هیچ گاه آنها را قطع نکنیم.

  4. علی می‌گه:

    از خواندن این نوشته بسیار لذت بردم
    با این که خواندم بازم جهت تهیه مجله اقدام می کنم ( ارزش اینو داره)

    ممنونم

  5. وحید می‌گه:

    نوشته جذابی بود. منم ممنونم.

  6. عرفان خسروی می‌گه:

    پوریای عزیز، مطلب بسیار جذابی بود. ضمن آن که من را به یاد رمان بارون درخت نشین کالوینو انداخت.

  7. امین می‌گه:

    ممنون. واقعاً لذت بردم. و برام در ابتدا غیر قابل باور بود که چیزی شبیه قهرمان رمان “بارُن درخت نشین” را بدونم که واقعاً وجود داره… ممنون از زحمتی که کشیدید

  8. امیر نقی پور می‌گه:

    سلام
    باز هم غافلگیر شدم
    موضوع جالب و جذابی بود
    از زحمت مصاحبه با خانم هیل هم بسیار متشکرم

  9. ستاره درخشان می‌گه:

    باسلام.
    نمی دونیداین چند روز که نمی نوشتید،چقدر بد گذشت..
    مطلب بسیار جالبی بود،مخصوصا:
    “….در این روزها که خبرهای ناخوش‌آیندی از احتمال تقابل میان کشور شما و آمریکا به گوش می رسد، نه تنها دعاهای خیر من با شما است که هر آنچه از دستم بر بیاید برای اعمال فشار به مسولان دولت آمریکا برای جلوگیری از اتخاذ تصمیمی ناخوش آیند، انجام خواهم داد.”

  10. ستاره درخشان می‌گه:

    سلام.
    ببخشید چند سوال برام پیش اومده که اگر جواب دهید ممنون میشم.
    در مدت ۷۳۸روز،او توانسته بخوابد؟؟در همان
    سکو(با ابعاد ۲ متر در ۲ متر)؟؟
    حیوانات(مثل مارها) و یا پرندگان او را نمی آزردند؟

    • پوریا ناظمی می‌گه:

      سلام
      قطعا در این مدت خوابیده است. البته غیر از شب هایی که به دلیل طوفان های شدید گاهی مجبور بود چند شبی را بیدار بماند. درمورد دوم تا جایی که می دانم این منطقه محل زیست دونوع مار به نام های California Kingsnake و Pacific gopher snake است که هر دوی آنها غیر سمی هستند. البته مطمئن نیستم این مارها در این جنگل ها هم زندگی می کنند یا نه. اما به هرحال قطعا شرایط راحت و مناسبی برای وی نبوده است و مشکلات جدی تری از پرنده ها پیش روی وی قرار داشت.

  11. علی احسان می‌گه:

    خیلی ممون واقعا لذت بردم …

  12. گلبهار می‌گه:

    خیلی زیبابود.متشکرم.
    خیلی زیباست که در این دوران که جان انسان به ارزنی نمی ارزد.کودکان زنان و مردان بسیاری قطع می شوند صدای انسان های مدافع محیط زیست به جایی می رسد هر چند به سختی

  13. مجتبی موذن  می‌گه:

    خیلی زیبا و تاثیر گذار بود . واقعا ممنونم آقای ناظمی

  14. عاطفه می‌گه:

    مطلب بسیار تاثیر گذاری بود به عنوان یک دختر واقعا خوشحالم که یک دختر۲۲ ساله چنین اراده ای داشته جولیا میتونه الگوی بسیار خوبی واسه هموم باشه

  15. abbas می‌گه:

    خیلی خوب بود
    منون از شما
    برای من داستان تصادف و برگشت متفاوت دوباره به زندگی
    خیلی جالب و تاثیر گذار بود
    ضمناً منم همیشه به همکارانم درمورد کمتر استفاده کردن از کاغذ هشدار می دهم و معروف به محافظ درخت شده ام
    بازم منون

  16. فاطمه اردویی می‌گه:

    سلام
    من دانشجوی رشته ی منابع طبیعی گرایش جنگلداری هستم
    واقعا سپاسگذارم
    شما عزیزان و امثال شما مفهوم جنگل و درخت رو برای انسانهاآشکار میکنید..
    با آرزوی زندگی شاد و سرسبز برایتان..

  17. فاطمه اردویی می‌گه:

    سلام
    من دانشجوی رشته ی منابع طبیعی گرایش جنگلداری هستم
    واقعا سپاسگذارم
    شما عزیزان و امثال شما مفهوم جنگل و درخت رو برای انسانهاآشکار میکنید..
    با آرزوی زندگی شاد و سرسبز برایتان..
    ازتون اجازه میخام که این گزارش رو تو وبلاگ کلاسمون بنویسم
    ممنون میشم..

نظرتان را بنویسید