برای رصدخانه ای که دوستش داریم

  امسال بیست و پنجمین سالگرد فعالیت رصدخانه زعفرانیه تهران است. مرکز آموزشی کوچکی که در دل بوستانی کوچک و اکنون در میان برج های سر به فلک کشیده، قرار گرفته است.

رصدخانه زعفرانیه تهران، که برخی از شاگردان و معلمان آن را به طور خلاصه «راز» (رصدخانه آموزشی زعفرانیه) می نامند، شاید برای ناظری بیرونی نه تنها مکانی شگفت انگیز و مهم نباشد که بر اساس بسیاری از استانداردهای ظاهری مراکز آموزشی مدرن در نیمه دومین دهه از قرن ۲۱، مرکزی خارج از رده به شمار آید. در این مرکز نه خبری از آسمان نمای پیشرفته ای است و نه تلسکوپ زیر گنبد دوست داشتنی آن امروز، تلسکوپی بزرگ به شمار می رود. بسیاری از آماتورها و همراهان راز امروز در خانه های خود ابزارهای بسیار قوی تر و بهتری دارند.

مکان رصدخانه نیز با توسعه این سال های شهر، عملا یکی از بدترین مکان های ممکن برای رصدخانه بودن است. در دل آلودگی نوری شمال شهر تهران و در زیر سایه های برج های سر به فلک کشیده ای که آسمان را تیره می کند.

اما آنها که روزها و سال هایی را در رصدخانه زعفرانیه تهران گذرانده اند، می دانند این ظاهری پر فریب است. در دل آن بوستان کوچک و از دل ساختمانی که دو کلاس درس دارد و یک گنبد قدیمی و تلسکوپی کوچک، بذر معجزه هایی شکوفا شده است.

13259213481

من دراینجا درباره تاریخ و تحول رصدخانه چیزی نمی نویسم. این کار قبلا انجام شده است (از جمله در مقاله ای که سال ها قبل در مجله نجوم درباره رصدخانه های تهران نوشته بودم). می خواهم درباره فرهنگ رصدخانه بنویسم و اینکه چرا این ساختمان و این بنا و آن فرهنگ باید بماند.

در «رصدخانه ای» بودن من شک و تردید هست. کسانی که در تهران کار نجوم را شروع کردند و دنبال کردند تقریبا همگی در دوره ای شاگرد رصدخانه بودند. برای من اینگونه نبود. من اولین بار به طور جدی در قامت مدرس وارد رصدخانه شدم. پیش از آن سه یا چهار بار به رصدخانه رفته بودم. یک بار آن از سوی دبستان رازی بود که کلاس پنجم را در آن می گذراندم و چند بار دیگر به همراه خانواده که از تهرانپارس به رصدخانه می رفتیم. یکی دو بار برنامه های عمومی بود که در آن زمان آقای دالکی برگزار می کرد و یکی دوباری هم سری به غرفه کوچک رصدخانه زدم و چند پوستر خریدم. پوسترهایی که کانون پرورش فکری از تصاویر ویجر که از زحل و مشتری گرفته بود تهیه کرده بود. آن موقع بازار نجوم ایران چندان پرمحصول نبود.

سال ها گذشت. من به مشهد رفتم و ریاضیات خواندم و وارد فعالیت ها ی فرهنگی و اجتماعی شدم که از جمله باعث تاسیس مجامع کانون های فرهنگی و اجتماعی در دانشگاه های سراسر کشور شد. آن دوره داستانی دلکش دارد که بماند تا وقتی دیگر.

در مشهد کارهای نجومی را دنبال می کردم و از جمله گروهی به نام کاواک داشتیم که دوره ای وب سایت آن منبع خبر معتبری شده بود. وقتی از مشهد به تهران برگشتم به پیشنهاد دوست عزیزم بابک امین تفرشی به مجله نجوم ملحق شدم و رسما وارد حوزه ای از فعالیت شدم که نه تنها به آن علاقه بی نظیری داشتم که آینده زندگی ام را ترسیم کرد؛ روزنامه نگاری و ترویج علم.

بعد از مدتی بابک از من سوال کرد که آیا علاقه به تدریس در رصدخانه دارم؟ با شک و تردید پاسخ مثبت دادم. اگرچه هیچ وقت آنجا درس نخوانده بودم اما از چگالی و وزن آن خبردار بودم. برای من که از بیرون می آمدم پیدا کردن صلاحیت برای تدریس در رصدخانه اتفاقی نبود که حتی آدم بی تفاوتی مانند من بتواند از کنار هیجان ناشی از آن آسوده بگذرد.

پیش از آنکه وارد رصدخانه شوم یکی دو باری به همراه بابک و پژمان که بچه ها را برای رصدهایی چند ساعته به اطراف تهران می بردند همراه شدم. تا اینکه آن روز شگفت انگیز فرا رسید. بعداز ظهری بود و من روی مقاله ای درباره رصد آماتوری ماهواره ها کار می کردم که بابک به من زنگ زد و از برنامه آن روزم پرسید. آنجا بود که گفت مشکلی برای پژمان پیش آمده و امروز دیر می رسد و اگر می توانم جای او را بگیرم و درباره ماهواره ها صحبت کنم.

نگران و با دلهره قبول کردم. تصور می کردم اگر روزی قرار باشد در رصدخانه تدریس کنم از چند ماه قبل خبردار می شوم و فرصتی برای آمادگی خواهم داشت. اما راهی نبود به زعفرانیه رفتم و در کلاس زیر زمین اولین کلاسم را برگزار کردم. من نه در کلاس های رصدخانه بودم و نه فرصتی برای مشورت با بابک و پژمان داشتم. به همین دلیل از شیوه و استانداردهای زعفرانیه بی خبر بودم. به همین دلیل تصمیم گرفتم تا وقتی این استانداردها را بیاموزم آنگونه درس دهم که دوست دارم درس بگیرم.

به نظرم آن جلسه خیلی هم بد از کار در نیامد. (حتما اگر بد بود دیگر نمی گذاشتند به آنجا برگردم)

باز هم به همکاری دعوت شدم و از ترم بعد کلاس ثابت گرفتم و اینگونه بود که سال های شگفت انگیزی از زندگی و تجربه ترویج و تدریس من شکل گرفت. این سال ها در عین حال سال هایی بود که گاهی اضطراب و بیماری زخم معده زمینگیرم می کرد و به همین دلیل وقتی می گویم سال های زعفرانیه شگفت انگیز بود باید باور کنید چیزی فراتر از اتفاقی ساده در آنجا رخ می داد.

من در زعفرانیه چشمه شگفت انگیز ظهور و بروز معجزه ها را دیدم. درباره کلاس های درسی که برگزار کردم حرف نمی زنم. نه درباره آن کلاسی که شاید اولین دوره آموزشی سیاره های فراخورشیدی در کشور بود، نه درباره آن دوره تاریخ نجوم که بچه ها در آن زیر زمین نفس گیر تا راهرو صندلی می چیدند، نه آن کلاس پروژه سه نفره و نه دهها کلاس دیگر. نه از آن شب شگفت انگیز مریخ که هزاران نفر به زعفرانیه آمدند و رویدادی اجتماعی را شکل دادند. نه از آن روز که سیاوش، بخش مخابرات نیروی انتظامی را به رصدخانه آورد و ما از کلاس رصدخانه صدای انوشه انصاری را از ایستگاه فضایی بین المللی شنیدیم. نه از آن روزی که درحالی که دانی ساووا، متخصص ساعت آفتابی فرانسوی در حال آموزش طراحی ساعت بود و پژمان و شاهین در حال تاب بازی. نه از شب هایی که جلسه های المپیاد برگزار می شد و یا شب هایی که تا صبح برای برنامه ریزی رویدادهایی مانند روز نجوم و یا روز فضا، بیدار می ماندیم و سحرگاهان خرامان و سرخوش ولیعصر خلوت را قدم می زدیم و پایین می آمدیم.

از آن بامداد شگفتی که به بام رصدخانه رفتیم تا عبور ایستگاه فضایی حامل انوشه را بنگریم، یا از آن سپیده دمی که با همام حسینی و دو کامپیوتر ۳۸۶ و تعدادی فلاپی دیسک و اتصال اینترنت کمتر از ۱۲۸ دایل آپ کسوف را پخش مستقیم اینترنتی می کردیم هم حرف نمی زنم. از آن غروب های شگفت عصر روز نجوم و یا آن رصدهای پشت هم دماوند که آخرین ساعاتش دیگر رمقی برایمان نمی ماند و از سرخوشی بی دلیل می خندیدیم نیز هیچ نمی گویم.

حتی از آن روزهایی که با هم دعوا می کردیم و بر سر ساختار مدیریتی مجموعه دچار مشکل می شدیم و گاهی قهر می کردیم هم حرف نمی زنم.

آنچه می گویم، فضایی است که تجلی آن را در دانش آموزان دیروز و امروز رصدخانه می بینیم. من آن قدر متوهم نیستم که وقتی موفقیت بچه های رصدخانه را می بینم بگویم فرهنگ و فضای رصدخانه آن ها را برای این موفقیت آماده کرده است اما بعید می دانم آن روزهای رصدخانه در این روزهای آن ها بی تاثیر بوده باشد.

امروز که به شاگردان دیروز رصدخانه که همان روزها هم بهترین دوستانم بودند می نگرم نکات مشترکی در آن ها می درخشد. کنجکاوی مهار نشدنی، شک گرایی، سوال پرسیدن، اجازه دادن به خود برای شگفت زده شدن و دست به کار بردن و نهراسیدن از رفتن در راهی که شایددیگران به آن تردید داشته باشند.

شک کردن به همه چیز و همه کس و زیر سوال بردن جایگاه های بی معنی و فرضی. دلیری رفتن داشتن و میل به انجام کاری که تا جایی که امکانات اجازه می دهد بهترین باشد.

شاید آنها بودند که این خاصیت ها را به رصدخانه آوردند تا آنجا به این صفات آراسته شود و شکی ندارم که چنین هم هست اما من و ما چه خوش شانسیم که در آن فضا و در آن فرهنگ نفس کشیدیم و می کشیم.

من بارها زمانی که مقاله هایی درباره رویدادهای نجومی و فضایی نوشته ام این جمله را آورده ام که ما نسل کامکاری هستیم که در دوران شگفت انگیز رویدادهای خاطره انگیز نجومی و فضایی زندگی می کنیم. اما بگذارید با همان صراحت بگویم من و ما آدم های خوش شانسی هستیم که در دورانی در رصدخانه زعفرانیه رفتیم و آمدیم و می رویم و می آییم که چنان فرهنگی بر آن حاکم بود و آن فرهنگی نبود که معلمان یا مدیران آن را بسازند. این فضا برساخته تعامل دانش آموزان و مدرسانی بود که حداقل در آن ساعات و در آن گوشه شهر، در را به روی هراس های دیگر می بستند، دلیری آزادی را تجربه می کردند و چنان تجربه ها و خاطراتی را آفریدند.

باید رصدخانه زنده بماند. باید این فرهنگ زنده بماند. باید آن خانه آجری با آن گنبد کوچک را در رده میراث فرهنگی شهرمان ثبت کنیم و آن را گرامی بداریم. باید بیادبیاوریم و به یاد دیگران بیاوریم که ربع قرن است این ساختمان نه تنها شعله نجوم و ترویج علم که شعله مشعل دیگری را زنده نگاه داشته است.

مشعلی که قالب های رایج را می شکند و به نسل ها دلیری می دهد. دلیری های بسیار.

مبارک باد بر ما و بر شهر ما، تهرانی که دوستش می داریم، این رصدخانه و باشد که بماند و امیدوار و دلیر بماند.

 

۲ نظر

  1. مریم فعال خواه می‌گه:

    و ما چقدر خوش شانس بودیم که علاوه بر اینکه در رصدخونه درس زندگی یاد گرفتیم، استادهایی مثل شما، آقای نوروزی، آقای تفرشی و … رو داشتیم.

  2. آزاده فریدونی می‌گه:

    بسیار عالی و تاثیر برانگیز ، رصدخانه تنها مکان واسه تربیت شاگرداتون نبود بلکه اشاره ای هم به برنامه آسمان شب داشته باشید بین سالهای ۸۲ تا ۸۵ که واسه من که یک دانش آموز دبیرستانی بودم حکم کلاس درس رو داشت و با عشق و علاقه برنامه رو تماشا میکردم و خیلی چیزها از بیانات شما و همکارهای دیگتون یاد گرفتم، الان بعد از گذشت اون سالها خودمم شدم مدرس نجوم و خیلیهارو به این علم آشنا کردم ، با وجود پستی ها و بلندیها و دلسردی ها و دست تنها موندن هنوزم مردم علاقمند به نجوم دلمو گرم میکنن که از آموزش دست نکشم ، هرچند جو نجوم نسبت به گذشته فرق کرده و هدفا به حاشیه داره میره ولی یک علاقمند همون علاقمند قبلی میمونه به مسیر خودش ادامه میده ،

نظرتان را بنویسید