زندگی دو گانه آقای استون

احتمالا شما هم در این چند روز داستان عرضه سهام شرکت توییتر را شنیده اید. توییتر با عرضه سهام خود در بازار بورس به سهامی عام بدل شد و البته برای بسیاری این سوال مطرح شد که شرکتی که در آمد مالی ندارد چطور وارد بورس می شود و چرا سهام آن باید فروش رود. همه داستان به امکانات بالقوه برمی گردد. توییتر ظرفیت ها یاقتصادی فوق العاده ای دارد.

در این چند روز احتمالا شما به بهانه این داستان مطالب زیادی از تاریخچه توییتر، نقش و تاثیرات آن، تاثیرش بر روزنامه نگاری و تحولات اجتماعی و … و حتی مسیرهای اقتصادی پیش روی این شرکت شنیده اید. اما داستان موسسان و افراد پشت پرده و درگیری های آنها موضوعی است که کمتر به آن اشاره می شود.

مجله وایرد – همانطور که پیشتر نوشتم – در شماره ویژه ۲۰ سالگیش به موضوعات متفاوتی که این ۲۰ سال را شکل داده اند پرداخت. یکی از این عنوان جعل کردن یا نمایش غیر واقعی ارایه دادن (Faking) بود. نویسنده این مطلب بیز استون یکی از موسسان توییتر است. داستان جالبی که شاید اندکی از مسیرهای متفاوت طی شده در پشت پرده موفقیت های نام های بزرگ را نشان دهد.

این مطلب در شماره ماه می ۲۰۱۳ وجله وایرد منتشر شده است

 1127b110-da89-498c-a92e-52962b041363-460x276

بانیان توییتر در روز ارایه سهام این شرکت

از راست به چپ: جک دورسی، اوان ویلیامز، بیز استون و دیک کاستلو

روز ۷ اکتبر سال ۲۰۰۳، یک واحد وبلاگ نویسی مستقر در بوستون، به نام جنیوس لبز (Genius Labs)  اعلام کرد که گوگل مالکیت این شرکت را از آن خود کرده است. این بیانیه خبری به سرعت از سوی برخی از نشریات مختلف مورد توجه قرار گرفت و منتشر شد و زمان زیادی نگذشت که نام جنیوس لبز به فهرستی که ویکی پدیا درباره شرکت های خریداری و ترکیب شده با گوگل تهیه کرده بود اضافه شد. به محض اینکه موضوعی به ویکی پدیا راه پیدا می کند، عموما به عنوان واقعیت تلقی می شود و این خبر هم یک جورایی هم واقعی بود. جنیوس لبز چیزی بیش از خود من به تنهایی نبود، و داستان اینکه چطور من توسط گوگل تصاحب – استخدام – شدم چیزهای زیادی در باره شرایط روزهای آغازین وب اجتماعی بیان می کند.

داستان از سال ۲۰۰۲ آغاز شد. نخستین شرکت نوپای من، یک وب سایت آنلاین مرور به نام Xanga بود و در آن زمان با مشکلات زیادی مواجه بود و در شرف ورشکستی در نیویورک بود. من آن را ترک کردم. همسرم و من به ولسلی، شهر زادگاه من، در ماساچوست، برگشتیم، و این در حالی بود که بدهی چند دهها هزار دلارکارت های اعتباریمان را روی دوشمان داشتیم. ما به زیر زمین منزل مادرم رفتیم و آنجا مستقر شدیم. من شغلی نداشتم. سعی کردم یک نسخه قدیمی نرم افزار فوتوشاپ را روی ای بی بفروشم ولی کسی آن را نمی خرید. ( ضمن اینکه احتمالا این کار غیر قانونی هم بود).

تنها نقطه روشن زندگی من وبلاگ نویسی بود. ما قبلا از یک ابزار همکاری مبتنی بر وب که متعلق به شرکتی به نام پیرا (Pyra) بود استفاده می کردیم و با یکی از موسسان این شرکت به نام اوان ویلیامز دوست شده بودیم. به دلیل همین آشنایی هم بود که در سال ۱۹۹۹ من جزو نخستین افرادی بودم که محصول جدید این شرکت که یک ابزار یادداشت نویسی آنلاین به نام بلاگر بود را آزمایش و تجربه کردم. برای من مانند بسیاری دیگر وبلاگ نویسی یک انقلاب و حتی یک مکاشفه بود. مردم سالار ساختن اطلاعات در مقیاسی کاملا جدید.

اما اون دوره، من یک عضو بیرونی این انقلاب بودم که در زیر زمین منزل مادم زنگی می کردم. با این وجود  هنوز وبلاگم را داشتم. وبلاگی که در آن با روحیه ای  بالا و اعتماد به نفسی در حد توهم مطلب می نوشتم. آن وبلاگ منِ دیگری را به نمایش می گذاشت و عرضه می کرد. همه چیز این این وبلاگ یک محصول تخیلی بود که ایده اش از یکی از قسمت های کارتون باگزبانی الهام گرفته بود. در یکی از قسمت های این مجموعه،  وایل ای کایوتی (کایوت معروف در کارتون رود رانر) به عنوان میهمان حضور داشت و در آن کایوت باهوش می گفت: «اجازه بدهید خودم را معرفی کنم» سپس کارت خودش را به دست باگزبانی می داد که روی آن نوشته شده بود « وایل. ای کایوتی،. نابغه.»

WEC

کاری که کایوتی با معرف خود با عنوان نابغه انجام داده بود، تجسم عینی کارآفرینی در سیلیکون ولی بود. وقتی شما شرکتی را شروع می کنید اغلب اوقات چیزی بیش از یک ایده در اختیار ندارید. شما باید از جایی شروع کنید بنابراین خود را یک کارآفرین معرفی می کنید. درست مانند کایوتی که خود را نابغه معرفی می کرد. سپس یک کارت چاپ می کنید و روی آن می نویسید: موسس و مدیر عامل.

بدین ترتیب با الهام از روحیه ویل ای کایوتی، من عنوان وبلاگم را به بیز ایتون، نابغه تغییر دادم. و سعی کردم در پست هایی که می نویسم این نقش را به خوبی ایفا کنم. من ادعا می کردم که مخترعی با منابع نامحدود هستم که گروهی از دانشمندان سطح بالا برای من در مقر شرکت برایم کار می کنند. اسم این مقر را به طور طبیعی جنیوس لبز – آزمایشگاه های نوابغ – گذاشتم.

 

پست شده در تاریخ ۱۴ جولای ۲۰۰۲ – ۵:۵۷ بامداد

نمونه ابرجت ژاپنی که در مقیاس واقعی ساخته و قرار بود با سرعتی معادل دوبرابر هواپیمای کونکورد پرواز کند در هنگام آزمایش سقوط کرد… شاید مجبور شوم درگیر انبوهی از کاغذ بازی هایی شوم که میلیونها دلار را وارد توسعه حمل و نقل هوایی دوگانه سوز خواهد کرد.

 

در زندگی واقعی من هیچ سرمایه گذاری در حمل و نقل دوگانه سوز هوایی نداشتم. اما در عوض توانسته بودم شغلی به عنوان متخصص وب در کالج شهر ولسلی پیدا کنم. همسرم هم شغلی پیدا کرد. ما خانه ای در نزدیکی پردیس دانشگاه کرایه کردیم که من بتوانم پیاده سر کار بروم. در واقع این خانه بیشتر از اینکه یک آپارتمان باشد زیر شیروانی یک خانه به شمار می رفت اما هرچی بود از زیر زمین خانه مادرم بهتر بود.

در همین شرایط خودِ دیگر من در حال به رخ کشیدن اعتماد به نفس خود بود. در همین موقع بود که اتفاق تازه ای شروع به رخ دادن کرد. پست های من دیگر تنها خزعبلات نبودند. برخی از آنها ایده های خود من را بازتاب می دادند که ربطی به کاراکتر دانشمند دیوانه ای که نقشش را بازی می کردم نداشت. با ادامه نوشتن در این وبلاگ و فکر کردن به توسعه آن، ایده ای به ذهنم رسید که اساس شرکت بعدی مرا تشکیل می داد.

 

پست شده در تاریخ : ۱۰ سپتامبر ۲۰۰۳٫ ساعت ۵:۲۸ عصر

خبر خوان (RSS Reader) من روی ۲۵۵ کاراکتر تنظیم شده است. شاید ۲۵۵ کاراکتر استاندارد جدیدی در بلاگ نویسی باشد؟ … به نظر محدود کننده می آید اما اگر قرار باشد مردم تعداد زیادی وبلاگ را در هر روز روی آی پاد و تلفن های خود مرور کنند شاید استاندارد خوبی از آب درآید…

 

زمانی که در سال ۲۰۰۳ گوگل بلاگر را خرید من و اوان ویلیامز شروع به میادله ایمیل کردیم. در طی ۴ سال بلاگر از یک وقت گذرانی چند خوره، به واژه ای آشنایی بدل شده بود که در هر خانه آن را می شنیدی. اِو و من هیچ وقت همدیگر را ندیده بودیم و تلفنی با هم حرف نزده بودیم. اما الان با کمک اعتماد به نفسی که ساخته بودم می توانستم به او ایمیل بزنم و به او بگویم که فکر می کنم من قطعه گمشده تیم او هستم.  و از قضا معلوم شد که او که گروهی از مهندسان نخبه دورش را گرفته بودند، نیاز به کسی داشت که درک درستی از رسانه های اجتماعی داشته باشد. کسی که متوجه این مساله شود که کل این داستان درباره مردم است و نه تکنولوژی.

او لازم بود تلاش زیادی انجام بدهد. گوگل به این شهره بود که تنها افرادی با تخصص علوم کامپیوتر و ترجیحا درجه دکتری را استخدام می کند و قطعا آنها دانشجوی ترک تحصیل کرده ای مانند من را نمی خواستند. من با اِو مصاحبه کردم اما لری و سرگئی گفته بودند که او نمی تواند مرا استخدام کند. او اصرار کرده بود و در نهایت آنها هم راضی شده بودند که واین رازینگ – که آن موقع از معاون های ارشد گوگل بود – تلفنی با من صحبت کند.  من با نگرانی در آپارتمان کوچک زیر شیروانی خود منتظر بودم. تلفن زنگ خورد و در حالی که داشتم به سمت گوشی تلفن می رفتم چیزی از ذهنم گذشت.  در یک لحظه تصمیم گرفتم بار تمام شکست هایی را که به دوش داشتم را زمین بگذارم و آنها را رها کنم. به جای آن شخصیت دیگرم را بروز دهم: همان یارویی که جنیوس لبز را مدیریت می کرد.

واین، با سوال از تجربه من سوالهایش را شروع کرد. من به سرعت به حالت تهاجمی  رفتم و گفتم:«قبل از اینکه به این موضوع بپردازیم به من بگویید شما کجا زندگی می کنید؟ چون اگر قرار باشد من این شغل را بپذیرم باید محل خوبی را برای زندگیم انتخاب کنم.» مصاحبه که پیش رفت به واین گفتم انتخاب من این بوده است که به جای اینکه به جای اینکه کالج را تمام کنم، کار را بیاموزم. به او اعتراف کردم که شرکت قبلی من شکست خورده است – حداقل برای من – اما من آنجا را ترک کردم چون فرهنگ و محیط آنجا با شخصیت من سازگاری نداشت.

این روش کارآمد از آب در آمد. واین به لری و سرگئی توصیه کرد که مرا استخدام کنند. با شروع به کار در گوگل دنیاهای مجازی و واقعی من با هم تلاقی کردند؛ با در اختیار داشتن منابع نامحدود، دانشمندان طراز اول و کار کردن روی پروژه های محرمانه، آن محل عملا جنیوس لبز خیالی من بود.

چند سال بعد، اِو و من گوگل را ترک کردیم. این قبل از آن بود که گوگل سهامی عام شود و به همین دلیل من کلی سهام از دست دادم اما دلیل رفتن من به سیلیکون ولی این نبود که کار راحت و آسوده ای داشته باشم. هدف من خطر کردن و دوباره ساختن خودم بود. اولین شرکتی که من بنا کردم شکست خورده بود. شرکت نوپای بعدی که آن را تاسیس کردیم توییتر بود.  

دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

*

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.