عالمی از نو بباید ساخت وزنو آدمی…

وقتی به نام دفاع از علم مرزهای اخلاقی را زیر پا می گذاریم .

برای کشورتان چه رویایی در سر دارید؟ دوست دارید در چه کشوری زندگی کنید؟ دوست دارید حاکمان شما چگونه مردمانی باشند؟ فارغ از جواب های کلیشه ای مانند اهمیت زندگی در یک جامعه دموکرات، آزاد و پیشرفته، زمانی که به روش های رسیدن به جامعه دلخواه می رسیم ایده های مختلف  و نظرات و اختلاف عقیده های فراوانی بروز می کند. من  برای سال ها فکر می کردم بهترین جواب ساخت جامعه ای است که در آن جامعه علمی و نخبگان دانشگاهی که با مفهوم علم، روش تفکر منطقی ، مطالعات روشمند و روش های استدلالی رسیدن به جواب آشنا هستند، قدرت را در دست داشته باشند. فکر می کردم در ذات افرادی که کار علمی کرده اند، تفکر درست، احترام به ایده های (هرچند اشتباه) دیگران ، تحمل نظرات مختلف، نقد دقیق، بی رحمانه ولی محترمانه و مستدل، کنار گذاشتن عقیده شخصی هنگام نقد و رعایت انصاف و عدل و اخلاق در اندیشه و گفتار و عمل، به طور ناخودآگاه نهادینه می شود. مگر ما از یک حاکم چه می خواهیم؟ حرفهای مختلف را بشنود، مشورت کند، عاقلانه ترین راه را برگزیند، راه درست را با قدرت ادامه دهد و انتقادها را با زبانی منطقی و مودب پاسخ گوید و روش عقلی را در همه انتخاب هایش پیش روی گیرد. من فکر می کردم جامعه علمی این مشخصات را به ناچار و به واسطه کار کردن در حوزه علم کسب کرده و بر آن مبنا عمل کند. به یاد داشته باشید من خودم آدم علمی نیستم و چنین ایده ای بر این اساس نبود که فکر می کردم افرادی مثل من حاکم باشند و به قولی سنگ خودم را به سینه زده باشم. من در نقش یک روزنامه نگار وقتی به جامعه ای مطلوب می اندیشیدم فکر می کردم این جامعه را شاید بتوان با چنین طبقه ای به خوبی اداره کرد. الان خوشحالم که حداقل در کشور ما برخی از اعضا جامعه علمی قدرت را در دست ندارند. این گروه  (به شدت تاکید می کنم برخی از این جامعه منظورم هستند و به هیچ وجه قصد توسعه این حرف به کل این جامعه را ندارم  اما این اقلیتی که از آن صحبت می کنم این پتانسیل را دارد که چهره همه جامعه علمی ما را مخدوش کرده و زیر سوال ببرد) اگر فرصت در اختیار داشته باشد می تواند به شدت بی رحم، بی منطق، عصبی، زورگو، دیکتاتور و خطرناک باشد.

شاید تعجب کنید که چنین حرف هایی از کجا می آید؟ آیا من نویسنده از چیزی عصبانی و دلخورم که چنین واژه های عصبی را انتخاب می کنم؟ بله ! من به شدت عصبانی هستم. عصبانیت من از بی مسولیتی های برخی از چهره های علمی نسبت به واقعیت های جامعه است. عصبانیت من از خود بزرگ بینی های افراطی برخی از چهره های علمی است که دیگران را حتی به شان انسانی اشان حساب نمی کنند. عصبانیت من از توسعه مرگ بار سندرومی به نام سندروم خود خواجه نصیر بینی است و عصبانیت من از صدور حکم های افراطی بدون مطالعه ، تخریب و بی ارزش کردن های افراطی دیگران و هیچ کس را آدم حساب نکردن است.

هر یک از مواردی که در بالا گفتم مدت های طولانی است ذهن مرا به خود مشغول کرده است درباره هر یک از آنها چیز هایی خواهم نوشت و به خصوص در باره این بیماری رایج و سرطانی که نام آن را خود خواجه نصیر بینی می گذارم به زودی مفصل خواهم نوشت. اما آن چه باعث شد تا این مطلب را چنین عصبانی وار بنویسم، یک مصاحبه و یک نظر ساده در فیس بوک بود.

قبل از اینکه ادامه دهم لازم است به یک سوال اساسی پیشاپیش پاسخ دهم.  آیا نوشتن چنین متنی از نظر حرفه ای و اخلاقی کار درستی است؟ یا اینکه من هم دچار حسادت و یا غروری شده ام که جایگاه خود را در انکار و نقد دیگران می بینم؟ نه! کار حرفه ای من روزنامه نگاری در زمینه علم است. وظیفه یک روزنامه نگار و از جمله روزنامه نگار علم تنها گزارش رویدادهای علمی نیست. این کار بخش مهمی از حرفه من است اما نه همه آن. یک روزنامه نگار وظیفه دارد به کل یک روند نظارت کند و اگر احساس کرد جایی روندی دچار اشتباه شده و مسیرش را به اشتباه می رود تذکر دهد. این حق من فرضی روزنامه نگار علمی نیست. این وظیفه من است و من وقتی چنین کج روی هایی را می بینم باید تذکر بدهم. پس اگر با نوشته های این چنینی موافق نیستید می توانید به محتوای آن اشاره کنید وگر نه هم شما و هم من حق داریم نگران باشیم و تذکر بدهیم اما درباره کسی که فکر می کند روزنامه نگار است این حق به وظیفه تغییر شکل می دهد.

همه شما استفان هاوکینگ را می شناسید. این شخص به دلایل گوناگونی دارای اهمیت است. بخش عمده ای از اهمیت وی به دلایل کارهایی است که در زمینه کیهان شناسی انجام داده است و او به دلیل فعالیت های تخصصی اش دارای اعتباری علمی است. از سوی دیگر بیماری هاوکینگ و مبارزه طولانی او با این بیماری کشنده باعث جلب توجه بیشتری به او شده است. شاید اگر بیماری او نبود دست آوردهای علمی او با چنین بازتابی همراه نمی شد. اما شرایط جسمی او از یک سو و از یک سو موفقیت های درخشان او در زمینه تخصصی اش از او یک نماد ساخته است.

در واقع هاوکینگ به نمادقدرت تفکر در عصر ما بدل شده است. برای اینکه ببینیم جایگاه او چقدر طبیعی است و توجه مردم و رسانه ها به او تا چه حدی نرمال است به یاد بیاورید روزی را که به دلیل درد و ناراحتی نا آشنایی به پزشک مراجعه می کنید و او برای شما مجموعه ای از آزمایش ها را می نویسد و می گوید ممکن است مساله جدی در پیش باشد. تا چند روزی که نتایج آزمایش ها برگردد  و خیال شما از بابت بیماری راحت شود چه احساسی دارید؟ آیا دنیا و رفتارهای مردمان در دید شما تغییر نمی کند؟ آیا دچار استرس و احساس نگرانی از آینده نمی شوید؟ حالا تصور کنید مردی در اوج سال های جوانی دچار بیماری می شود که بر اساس همه دیدگاه های پزشکی او را به مرگی محتوم رهبری خواهد کرد. اثرات این بیماری خیلی زود با فلج کردن و از کار انداختن اندام های او خود را نشان می دهد. به زودی قدرت راه رفتن، حرکت دادن دست و تکلم را از دست می دهد و پس از مدتی تنها چشم ها، بخشی از دستگاه گوارش، گوش ها و دستگاه تنفسی برای او باقی می ماند. با این وجود او به فکر کردن در باره معماهای هستی ادامه می دهد. در زمینه تخصصی خودش به فعالیت می پردازد و کارهای علمی اش را پیش می برد و در عین حال شروع به ترویج علم می کند البته بخشی از دلایل اولیه او در پرداختن به کارهای ترویجی نیازهای مالی برای ادامه درمان پر هزینه اش بوده است اما این داستان مربوط به چند دهه پیش و زمان انتشار تاریخچه مختصر زمان است. کتابی که به پرفروش ترین کتاب علمی برای عامه بدل شد و هاوکینگ را در سطح وسیعتری میان مردم آورد.

او در حوزه تخصصی اش هم گاه حرف های پر حاشیه ای زده است از ادعای پایان عصر کیهان شناسی و پس گرفتن آن تا داستان معروف شرط بندی اش در باره تابش سیاهچاله. تلاش او برای زنده ماندن ، کار کردن و ارتباط با مردم یکی از بارزترین چهره های علمی عصر ما را ساخته است. البته هاوکینگ به ویژه در سال های اخیر مانند بسیاری از همصنفانش ازجمله انیشتین و هایزنبرگ و نیوتون و فاینمن و … درباره مطالبی فراتر از حوزه تخصصی اش اظهار نظر کرده است. این گفته ها گزاره های علمی او نیست. در مقالات آکادمیک منتشر نشده است ،بلکه در قالب کتاب ها، مصاحبه ها و مستند های مختلف و در پاسخ به سوال های مختلفی که شما درباره این موضوع چطور می اندیشید بیان شده اند. بی شک نه کسی می تواند حق هاوکینگ از اظهار نظر را از او سلب کند و نه به جامعه بگوید تو حق نداری از چهر ه ای که به هر دلیل مورد علاقه توست سوال کنی.  پاسخ های شخصی مانند هاوکینگ نظر شخصی او درباره موضوعات مهمی است که برای همه ما امکان پرسیدن آن وجود دارد. در همه این موارد نظر او فقط نظر شخصی او است و علت اهمیت آن گزاره در این است که می فهمیم شخصی که در یک حوزه تا این حد موفق بوده است چطور در زمینه های دیگر فکر می کند. این نظرات مانند نظرات هر شخص دیگری می تواند به چالش کشیده شود، نقد شود و یا رد و تایید شود اما هیچ کس حق ندارد حق پرسیدن سوال از او و امثال او و جواب های او را محدود کند.

همین اهمیت است که زمانی که آی پی ام چند سال پیش از او دعوت کرده بود تا به ایران سفر کند و گویا برنامه اولیه مورد توافق هم قرار گرفته بود ،سیاست انکار خبرنگارها و سکوت خود در برابر رسانه ها را شکست و با برگزاری کنفرانسی خبری درباره جزییات سفر او به ایران با رسانه ها صحبت کرد. آنها احتمالا می دانستند که حضور هاوکینگ در ایران می تواند موجی از علاقه به علوم جدید را به ویژه در بین نوجوان ها ایجاد کند (البته من امیدوارم این طور فکر کرده باشند ) البته آن سفر هرگز انجام نشد.

اخیرا و در پی اظهار نظرهایی که او به ویژه پس از انتشار کتاب اخیرش که در آن به بیان نظراتش در باره ضرورت یا عدم ضرورت وجود خداوند در خلقت عالم نیر بحث کرده بود، سایت عصر ایران مصاحبه ای را با دکتر رضا منصوری ، استاد دانشگاه شریف، رییس پژوهشکده رصدخانه ملی ایران در آی پی ام و عضو فرهنگستان علوم جهان سوم انجام داد. در این مصاحبه ایشان نظرات هاوکینگ در بخش های غیر تخصصی را مورد نقد قرار  داد. من با بخش هایی از این نقد مخالفم برای مثال به این بخش توجه کنید:

هاوکینگ و پنروز، هر دو، نسبیت دان های ورزیده و مهمی هستند. فرق آن دو این است که پنروز دانش‌پیشه‌ای رسانه‌ای نیست ولی هاوکینگ از ابتدا رسانه‌ای و خبرساز بوده است. علت این امر شاید وضعیت جسمانی هاوکینگ بوده باشد. بسیاری از نسبیت دان ها به‌رغم اهمیت شان وارد رسانه نشده‌اند و برای مردم شناخته شده نیستند. وضعیت جسمانی هاوکینگ به گونه‌ای است که مردم مایلند رسانه‌ها به او بپردازند. یعنی آدمی که تمام بدنش فلج است ولی مغزش خیلی خوب کار می‌کند. این وضعیت موجب تحریک حس کنجکاوی مردم درباره هاوکینگ می‌شود.

رسانه‌ها هم یک طعمۀ خوب پیدا کرده‌اند و از او استفاده می‌کنند. او هم از رسانه‌ها استفاده می‌کند و از طریق حضور در رسانه‌ها کسب درآمد می‌کند.  هاوکینگ به پولی که از رسانه‌ها می‌گیرد احتیاج هم دارد زیرا خرج زندگی و درمان او خیلی زیاد است.

واقعا فروکاستن همه کارهای یک شخص به انگیزه ای مالی و نیاز مالی آیا کاری منصفانه است؟ این گزاره همانطو رکه قبلا نوشتم به ویژه در زمانی که هاوکینگ تاریخچه مختصر زمان را نوشت تا حدی صحت داشت. اما اکنون وی جایگاهی را دارد که می تواند بدون چنین کارهایی ساپورت های مالی اش را به دست آورد. ایا این بی انصافی نیست که بگوییم هاوکینگ پول لازم دارد پس هر جایی هر حرفی می زند تا دوزار پول در آورد. به نظرم نکته مهم تر از این گزاره در جمله اول ماجرا است. رسانه ها هم یک طعمه خوب پیدا کرده اند. تکلیف معلوم است. رسانه ها به ذاته موجوداتی درنده، وحشی، فرصت طلب، دروغگو و جنجال ساز هستند که موجود ضعیفی مانند آقای هاوکینگ را پیدا کرده و به دندان گرفته اند و دارند جامعه را به کمک آن به گمراهی می کشند.

واقعا این تصور از یک رسانه تصوری واقعی است؟ یادمان باشد این جا از روزنامه های زرد صحبت نمی کنیم بلکه صحبت از معتبر ترین رسانه های ترویج علم جهان مانند نشنال جئوگرافیک، دیسکاوری، پی بی اس، بی بی سی مستند و امثال آن است.

البته روزنامه نگارها و ژورنالیست های علمی که کار خود را بلد باشند افراد مزاحمی برای افراد علمی بدل می شوند. چون از آنها سوال هایی را می کنند که آنها نمی خواهند بشنوند. یکی از تجربه های داخلی این امر را اگر فرصتی شد بعدا خواهم نوشت که چگونه مصلحت اندیشی و برخی از روابط، باعث شد تا نه تنها برخی از رسانه ها به سوی بزرگ نمایی یک خبر هدایت شوند که زمانی که معلوم شد خبر آن کشف اشتباه بوده و پرونده ای مفصل برای ان آماده شد که شامل حداقل ۴ گفتگوی اختصاصی با افراد درجه اول آن حوزه بود، به دلیل همان روابط از انتشار آن پرونده جلوگیری شد و آن نشریه تحت سانسور قرار گرفت و درنتیجه خبری ناراست منتشر شد.

روزی باید برسد که جامعه علمی ما هم یاد بگیرد روزنامه نگاران علمی، کارمندان روابط عمومی آنها نیستند و آنها موظف به پاسخگویی در چهارچوب روابط حرفه ای هستند و حرف زدن با یک رسانه به معنی از دست دادن اعتبار نیست.

دکتر منصوری دراین مصاحبه اشاره می کند که افرادی که به واسطه آشنایی با افرادی مانند هاوکینگ وارد دنیای علم می شوند زیاد دوام نمی آورند. این حرف درستی ممکن است باشد که همه افرادی که تحت تاثیر محرک بیرونی مهیجی مانند هاوکنیگ، کارل ساگان، کلارک ، مجموعه فیلم های پیشتازان فضا، جنگ ستارگان، برنامه های مستند دیسکاوری و نشنال جئوگرافیک و … وارد علم می شوند تا آخر دوام نمی آورند اما حداقل تجربه شخصی من نشان می دهد این گزاره را نمی توان به شکل سور عمومی مطرح کرد. در طول سال ها کارم با دهها نفر از دانشمندان و مهندسان شاخه های مختلف از باستان شناسی و دیرین شناسی گرفته تا علوم فضایی و نجوم گفتگو کرده ام و وقتی از آنها پرسیده ام اولین بار کی متوجه شدید که می خواهید این کار را انجام دهید در اکثر موارد با جواب هایی مثل این مواجه شدم که با دیدن فیلم ایندیاناز جونز فکر کردم می خواهم باستان شناس شوم، یا پیشتازان فضا (این مورد بارها تکرار شد) به فضا و نجوم علاقمند شدم و تصمیم گرفتم این رشته را ادامه دهم. یا مجموعه کاسموس کارل ساگان ( که اتفاقا در آن هم از آدم های فضایی حرف زده می شد هم از پایان دنیا و …) و یا مجموعه آسمان در شب بی بی سی که پاتریک مور آن را می سازد عامل ورود من به جهان اخترفیزیک بود و یا مستند های ژان کوستو از اعماق دریا مرا به دنیای علم علاقمند کرد و یا کتاب های کلارک و آسیموف راه من را به سوی جهان علم کج کرد. این ها گفته های افراد موفق در این رشته ها است که کلیت گزاره بالا را رد می کند. این افراد و این برنامه ها باعث جلب توجه عده بسیاری به جهان علمی می شود که برخی از آنها در آن باقی می مانند اما بدون این برنامه ها شاید این افراد هیچگاه وارد این حوزه نمی شدند.

به بخش های دیگری از مصاحبه دکتر منصوری نیز نقدهایی دارم. اما اگر فکر کرده اید منظور من از آن رفتارهای خشن که در بالا گفتم و باعث عصبانیتم شده اند این مصاحبه است اشتباه می کنید.

دکتر منصوری سعی کرده اند از دیدگاه خویش  نقدهایی که دارند را به طور محترمانه ای در باره یکی از افراد معروف جامعه علمی بیان کنند. من با بخشی از نظرات ایشان موافق نیستم اما این باعث نمی شود تا بگویم دکتر منصوری در این مصاحبه اشتباه کرده یا حق نداشته است چنین حرفی بزند. اتفاقا ایشان یکی از برجسته ترین چهره های علمی ایران است که از اهمیت رسانه های علمی آگاه است. او در سالهای طولانی نقش مهمی در توسعه علمی ایران ایفا کرده است و اگر به خاطر او نبود وضع علمی ایران به هیچ وجه در جایگاه کنونی قرار نداشت. بسیاری از کارهای او در سال های آینده نقش و تاثیرش مشخص خواهد شد و من شکی ندارم که در آینده از او به عنوان یکی از موثر ترین افراد جامعه علمی ایران در دوره ای سخت و دشوار به نیکی یاد خواهد شد. او به پاسخگو بودن به رسانه ها معروف است و حتی از سوی برخی از اعضا جامعه علمی ایران ( و تعدادی از همان افرادی که مورد نظر من هم هستند) متهم به تبدیل شدن به چهره ای رسانه ای است. او با یک خبرنگار در باره موضوعات مختلفی صحبت کرده و نظراتش را مطرح کرده است. این دقیقا همان فرآیندی است که به نظر من باید باشد. این بحث ها جای گفتگو را باز می کند و باید از او تشکر کرد که چنین می کند.

آنچه جرقه عصبانیت مرا شعله ور کرد و به شکل دیوانه واری عصبانیم می کند، اظهار نظرهای مغرورانه و خود بزرگ بینانه ای است که جنس دیگری دارد. این کامنت در فیس بوک و زیر لینک این مصاحبه از سوی یکی از چهره های سرشناس جامعه نجوم ایران آمده است. او خود سابقه حضور در رسانه ها را دارد و از جمله افتخاراتش کارهای ترویجی است. هم اکنون دارای بالاترین مدارج علمی از معتبر ترین دانشگاه ها ی جهان است . ایشان در پاسخ به یک نظر دیگر که راجع به حرف های هاوکینگ درباره ضرورت پرهیز از ملاقات با فضایی ها صحبت کرده بود چنین نوشته اند:

منظور من همین افاضات اخیر هاوکینگ درباره آدم فضاییها بود و اینکه ما به جای تماس با آنها باید از دیدشون پنهان بشویم چون آنها از ما پیشرفته تر هستند و ما را نابود خواهند کرد! من هم فکر کنم هاوکینگ آخر عمری داره کلاً اعتبار علمیش را مخدوش می کند…باید یک چند سال زودتر از اینکه به پرت و پلا گفتن بیفتد به رحمت ایزدی می رفت و نام نیک به جا می گذاشت از خودش

واقعا می فهمیم چه می گوییم! آیا منظور ما همان کلماتی است که می نویسیم؟ آیا این گزاره با خردمندی و روش علمی و علمی حرف زدن تطابق دارد؟  اگر چنین طرز فکرهایی در جامعه قدرت بگیرند چه خواهند کرد؟ دقت کنید نویسنده با همه سابقه اش می نویسد: کاش هاوکینگ زودتر می مرد تا این حرف ها را نمی زد. ما برای کسی به واسطه اینکه نظرش را گفته و در نهایت از اعتبار شخصی خودش خرج کرده است آروزی مرگ می کنیم.  چرا ؟ چون نام نیکش لکه دار می شود؟ معنی دوم این امر این است که من تشخیص می دهم نام نیک تو چیست و حالا که نمیتوانی نام نیکی که من دوست دارم را داشته باشی همان بهتر که بمیری. من البته امیدوارم این سهل انگاری نویسنده در نوشتن کامنتی ساده باشد و از روی فکر و اعتقاد بیان نشده باشد. اما اگر چنین نباشد به نظرم باید چنین زنگ خطرهایی را جدی گرفت.

دقت کنید آنچه مورد اشاره در این باره است زیر سوال بردن پذیرفته شده های علم نیست. زیر سوال بردن مفاهیم و قوانین علمی نیست. این اظهار نظر است که اگر زمانی برخوردی میان ما و موجودات هوشمند فرازمینی که از ما هوشمند ترند رخ داد آقای هاوکینگ  معتقد است این برخورد می تواند برخورد مرگباری باشد. او اشاره می کند تجربه ما از تاریخ خودمان نشان داده هر وقت فناوری بیشتری داشته ایم بی رحم تر شده ایم. او در ادامه به تجربه حمله اروپایی ها به بومیان آمریکایی و جنگ های جهانی و حوادث تروریستی سال های اخیر اشاره می کند و می گوید ما همین یک تجربه را از روند هوشمند تر شدن داریم و این تجربه هم مثبت نبوده است. پس مواظب باشید و سعی نکنید تا وقتی نفهمیده اید با چه چیزی سر و کار دارید با آن مواجه شوید. آیا این حرف چنان بی پایه و اساس است که بر مبنای آن آرزوی مرگ گوینده را بکنیم؟

این موضوع یکی از قدیمی ترین بحث های رایج بین افرادی است که به ملاقات احتمالی با هوشمندان فرازمینی فکر می کنند. این بحث به ویژه در زمانی که طرح های ارسال پیام به مکان هایی که شاید تمدن های هوشمند شکل گرفته باشند داغ بود و از آن به طرح های فعال جستجوی هوشمندان فرازمینی نام برده می شد داغ شد. تا کنون چندیدن پیام به چنین مقاصدی ارسال شده است و این سوال که اگر مواجه ای در بگیرد چه ساختاری خواهد داشت مورد توجه نه تنها مردم عادی که دانشمندان حوزه های مختلف و حتی سیاستمداران بوده است. چندی پیش  در سازمان ملل در این باره بحث هایی مطرح شد و حتی کار به انتخاب سفیری که چنین موضوعی را پیگیری کند کشیده شد.

در این مورد هم سوال سوال درستی است، هم جواب نظر شخصی مستند بر دلایل تاریخی است. چه چیزی در این بین آزار دهنده است؟ توصیه مردی که سابقه علمی دارد درباره موضوعی مهم که اگر روزی اتفاق بیفتد به مهمترین رویداد تاریخ بشر – و شاید تمدن بیگانه – بدل شود؟ چه چیزی در این گزاره وجود دارد که مرگ گوینده آن بهتر از بیان آن بوده است؟

تعصب و بی خردی به هر نامی که انجام شود بد است. گرفتن حق حرف زدن نا مشروع است به هر بهانه ای که باشد. ما در سال های اخیر تجربه های مختلفی از ساختارهایی داشته ایم که به بهانه های مختلف از ملی گرایی و مذهب گرفته تا نا خداباوری و عدالت و … حقوق مردم را نقض کرده اند، آزادی بیان را محدود کرده و حکم به حذف دیگران داده اند. در همه آن نقاط تاریک تاریخ همه دلخوشی ما به پرچمداران آگاهی و نگهبانان شعله های خرد بوده است. اگر این بار و روزی تعصب و جهل به نام خرد حاکم شود، اگر دگم اندیشی به نام اندیشه علمی بخواهد رهبری جامعه را به دست گیرد داستان خطرناک تر از همیشه خواهد بود. به قولی داستان همان مثال معروف است که چو دزدی با چراغ آید گزیده تر برد کالا.

جامعه علمی نباید اجازه دهد به نام او و به نام دفاع از علم حتی در مقیاس های کوچک بذر دگم اندیشی کاشته شود.

دکتر منصوری در مقاله ای درخشان از کودتای نرم در عرصه علم و دانش گفته است. به نظرم چنین اظهار نظرهایی بخش دیگری و نوع دیگری از همان کودتای مخملی علیه ذات علم هستند. علم به آزاد اندیشی و بیان منطقی و استدلال عقلی زنده است. چنین کارهایی است که ذات علم را نشانه رفته تا از او چهره ای خشن بسازد که حتی تحمل حرف زدن یکی از اکابر خود را ندارد. شاید گفته شود علم بت ساز و بت پرست نیست. این درست است اما علم صادق است اگر از کسی بت نمی سازد با نام بت شکنی بدون منطق و استدلال به موضوعی حمله نمی کند. او هر کس و هر گزاره و حکمی را بر اساس اعتبارش در جای خود می نشاند. علم می تواند بدون آنکه مرگ کسی را بخواهد اندیشه اش را نقد کند و در عین حال قدردان کسانی باشد که راه علم را به مردم نشان می دهند و علاقه آنها را به آن جذب می کنند.

علم جهانی شگفت انگیز، پر ماجرا، دشوار، جذاب و زیبا است. نگذارید برخی از نابخردی هایی که به نام علم انجام می شود ذهن شما را نسبت به زیبایی های ذاتی آن مغشوش کند.

در پایان بد نیست این ویدیو را ببینید که در آن هاوکینگ، کارل ساگان و آرتور سی کلارک به بحث درباره سوال های مختلفی میپردازند که البته بسیاری از آنها در حوزه تخصصی علم قرار نمی گیرد.

دیدگاه‌ها

  1. سلام
    راستش من هر وقت چنین مطالبی را می خونم همزمان سه احساس متفاوت بهم دست میده :
    این نوشته ها ویژگی ها و مهارت های مورد نیاز یک روزنامه نگار علمی و یک مروج علم را بیان می کنه و با گفتن اشتباه های دیگران به بقیه هشدار میده که اون ها را تکرار نکنن اشتباه هایی که گاهی حتی فکرش را هم نمی کردی انجام دادنشون ایرادی داشته باشه . وقتی این موضوع را در نظر بگیری که روزنامه نگاری علمی و ترویج علم توی ایران چقدر نوپا ست و تعداد کسایی که بلد راه هستند چقدر کمه و یاد گرفتن این که چی درسته وچی غلطه و برای ورود به این مسیر و ادامه دادنش چه خصوصیاتی باید داشته باشی و چه معلوماتی باید به به دست بیاری و چه توانایی هایی باید کسب کنی اصلا کار ساده ای نیست ؛ اون وقت واقعا چه احساس خوشحالی غیر قابل وصفی بهت دست میده که اشتباه یک نفر ، این قدر برای تو اسباب خیر شده .
    وقتی می بینی حرکت در این مسیر و پایبندی به اصول و بیان واقعیت اون هم به روش صحیح این قدر سخته و دشواره که گاهی حتی ممکنه باتجربه‌ها و پیشگام‌های این حرفه هم به بیراهه برن ، نسبت به انجام درست وظیفه‌ای که کاملا داوطلبانه و آگاهانه قبول کردی و نسبت به مخاطبی که داری برای اون کار می کنی ، کاملا سنگینی مسولیتی که به عهده داری و سختی کار و راه رفتن روی لبه تیز تیغ پیروی از اصول را احساس می کنی
    یک سری اصطلاح را که از استادات شنیدی توی ذهنت مرور می کنی :
    پوریا ناظمی:« مفهوم علم، روش تفکر منطقی ، مطالعات روشمند و روش های استدلالی رسیدن به جواب»
    مهدی صارمی فر :«شناخت ماهیت یک نظریه علمی و نحوه تاثیر گذاری اون بر زندگی انسان ، فلسفه علم ، نحوه تکامل نظریه های علمی»
    عرفان خسروی : «روش سخت گیرانه علمی»
    و باز مرور می کنی ؛ و باز مرور می کنی ؛ و باز …
    بعد از خودت می پرسی کتاب فلسفه علم دبیرستانمو کجا گذاشتم ؟ (*) چند ترم پیش بود که درس تفکر منطقی و روش های استدلالی رسیدن به جواب را گذروندم ؟ کدوم استاد بود که با مفهوم علم و روش علمی به خوبی آشنا بود ؟ تو کدوم درس با تاثیر نظریه های علمی بر زندگی انسان آشنا شدم ؟
    بعد فکر می کنی شاید اصلا جای این چیزا توی درسای مدرسه و دانشگاه نیست . باید بری سراغ این همه کتاب خوب تالیف و ترجمه شده ، فقط کافیه به اولین کتابخونه یا کتاب فروشی سر بزنی . شاید باید بری پیش این همه استادی که با تمام این مفاهیم آشنا هستن و هر روز از اون ها استفاده می کنن ، «تلمذ» کنی . شاید باید …
    و دست آخر یاد این جمله میفتی که «منتظران اصلاح‌گر خود باید صالح باشند» و از خودت می پرسی تو که می خوای به بقیه دانایی و خرد هدیه کنی اصلا چقدر می دونی دانایی و خرد چی هست و چه طور باید ترویجش کرد ؟ اصلا چقدر با علم آشنایی ؟
    احساس عجیبیه

  2. سلام استاد ممنونم از این مقاله کامل و زنگ خطرهایی که اعلام فرمودید این طور اظهار نظرها و انتقادات همیشه متاسفانه بوده و باز هم همیشه راه برای انتقادات سازنده و درست و منصفانه بسته.متاسفانه همیشه مردمی هستند که در زمینه علم اظهار نظرهایی بیجا داشته باشند طوری که ارزوی مرگ برای یکی از بزرگترین دانشمندان جهان را بکنند. البته این نه به این دلیل است که حق نقد را از او بگیریم، که هرکسی آزاد است با هر جایگاهی، به شرط ادب، هر کسی را در هر جایگاهی، تاکید میکنم، هر جایگاهی نقد کند نه به این دلیل است که او صلاحیت نقد ندارد ولی انتقادات و صحبت ها صرفا به این قبیل کامنتها مربوط نمیشود و همین طور که خودتون هم میدانید چندی پیش یکی از مسئولین در زمینه علم ریاضیات اظهار نظری کرده بودند که واقعا جای تاسف داشت که یکی از حداقل شناخته شده ترین افراد چند سال اخیر کشور در باره یکی از مهم ترین و اساسی ترین علوم دنیا چنین اظهار نظری داشتند. من فکر میکنم چنین صحبتهایی ریشه در این مسئله دارد که خیلی وقتها افراد در زمینه هایی صحبت میکنند که اصلا تخصصی ندارند و در حوزه ی کاری انها نیست.امیدوارم که با مقالاتی این چنین از استادانی چون شما اگاه بشیم که در مواردی اظهار نظر کنیم که در حوزه ی کاری و تخصصی ماست و بفهمیم که اگر در مورد مسئله ای اطلاعات کافی نداریم در مورد مسئله نظری ارئه ندهیم.
    باز هم بسیار ممنونم

  3. درود بر شما آقای ناظمی
    این مسئله در واقع مشکل جامعه ما و کلا جوامعی هستش که در اونها سیاست و مذهب و دین و ایدئولوژی همه چی با هم قاطی پاتی شده.جبهه گیری هایی که در مقابل هاوکینگ بزرگ شده بیشتر به خاطر اون نظری هستش که درباره وجود خدا مطرح کرده و چون به مزاق خیلی ها خوش نیومده بنابراین هر چیزی فحش و ناسزا دارند نثار این ابرمرد پر اراده میکنند.
    بحرحال تا وقتی مذهب به طور رسمی در یک کشور وجود دارد و حکمرانی بر اساس آن صورت میگیرد هزاران دست از این قبیل معضلات هم بوجود میآیند.وضعیت در ایران کنونی و همچنین طرز تفکر مردم و هم بسیاری از بزرگان این کشور خیلی دور از وضعیت قرون وسطی در اروپا نیست و تا وقتی رنسانسی در ایران شکل نگیرد همین بساط بر پا خواهد بود.
    و تا وقتی این بساط بر پاست در هیچ زمینه ای نمیتوان انتظار شنیدن حرفهای منطقی و عقلی و اصولی و صادقانه را داشت

    1. سلام
      با بخشی از صحبت های شما موافقم که چهارچوب های دگماتیک – به هر نامی که باشند – جلوی اندیشه آزاد را می گیرد اما دقت کنید که در این مورد خاص اتفاقا افراد درباره موضوع ایشان در باره خدا کاری ندارند و در باره بیان نظرات وی معترض هستند. من هنوز به این نتیجه نرسیده ام که الزاما دیندار بودن با عالم بودن همخوانی ندارد. چون همانطور که در آن مصاحبه دکتر منصوری هم به آن اشاره کرده اند اساسا سوال از خدا خارج از مساله علم قرار دارد و به علم مربوط نیست. ضمن اینکه تجربه تاریخی ما از دین داری با تجربه تاریخی اروپا تفاوت دارد. در اروپا در اوج حکومت کلیسا علم (به معنی آن زمانش) در فشضار و تحت تعقیب و تهدید بود اما در دوره اسلامی (غیر از بخش هایی از آن) فعالیت علمی و مباحثات علمی تشویق می شد. شما رشاهد اوج فعالیت های علمی توسط دانشمندان اسلامی در دوره معادل با قرون وسطی در حوزه تمدن اسلامی هستید. به نظرم رابطه جامعه و دین و علم کمی پیچیده تر از آن است که بتوان جکم ساده و راحتی برای آن صادر کرد

  4. این نماه زیبا رو تقدیم میکنم به تمام کسانی که میخواهند شک کنند:
    نامه ریچارد داوکینز به دخترش ؛

    ژولیت جان، هم ‌اکنون که ده ساله شده ای می خواهم درباره ی مسائلی برایت بنویسم که به نظرم مهم هستند. آیا هیچ وقت دقت کرده ای که ما چگونه به چیزهایی که می‌ دانیم پی برده ایم؟ برای نمونه از کجا دانسته ایم که ستارگان چشمک‌زن که مانند نقاط ریزریزی در آسمان به نظر می آیند در واقع توپ ‌های آتشگون بزرگی هستند همانند خورشید که بسیار از ما دورند؟ و چگونه می‌دانیم سیاره زمین که توپ کوچکتری است، دور یکی از این ستارگان به نام خورشید می‌گردد؟
    پاسخ این است: با مدرک! ,گاهی مدرک به معنی دیدن (یا شنیدن، لمس کردن، بوئیدن ), چیزی است تا بدانیم که آن چیز وجود دارد. کیهان‌ نوردان به اندازه کافی از زمین دور شده اند تا خودشان با چشم خود به طور مستقیم، گردی زمین را ببینند.
    البته گاهی هم چشمان ما به کمک نیاز دارند. ستاره شامگاهی چشمک‌زنان در آسمان خودنمایی می کند؛ ولی اگر با یک تلسکوپ به آن نگاه کنی متوجه خواهی شد که این گوی زیبا در واقع سیاره ناهید است. چیزی که با دیدن مستقیم (یا شنیدن، لمس کردن…) به دست می آید مشاهده نام دارد. گاهی مدرک، مشاهده ی تنها نیست، بلکه مشاهدات، مدرک را پشتیبانی می ‌کنند. برای نمونه در مورد یک قتل، گاهی هیچکس (البته به جز قاتل و مقتول!) شاهد ماجرا نبوده است. ولی کارآگاهان می توانند با کنار هم گذاشتن مشاهدات گوناگون به فرد خاصی مظنون شوند. اگر اثر انگشتان فردی بر روی چاقو پیدا شود، نشانه ی این است که آن فرد قبلا چاقو را لمس کرده است. البته این مساله به تنهایی قاتل بودن فرد را ثابت نمی کند، ولی وقتی این مدرک در کنار مدارک دیگر قرار می گیرد، می‌ تواند مدرک خوبی به شمار رود. گاهی کارآگاه با یک جرقه به نقطه ی پایانی همه ی شواهد پی می ‌برد و ارتباطشان را با هم در می‌ یابد. کارآگاه با خودش می‌ گوید: اگر قاتل چنین و چنان کرده باشد، این شواهد کاملا منطقی به نظر می ‌رسند.

    دانشمندان – کسانی که ویژه ‌گر کشف حقایق جهان هستند- به طریقی شبیه کارآگاهان عمل می کنند. آنها در مرحله ی نخست حدس می زنند (فرضیه). سپس از خودشان می پرسند اگر این پدیده واقعا به این شکل بود باید چنین و چنان وقایعی رخ می‌داد.
    به این مرحله پیش بینی می‌گویند. برای نمونه اگر فرض کنیم زمین واقعا گرد است، می‌توانیم انتظار داشته باشیم که جهانگردی که از یک نقطه سفرش را آغاز می ‌کند و مستقیم راهش را پی می‌ گیرد، سرانجام به نقطه ی آغازین بازخواهد گشت. زمانی که یک پزشک به تو می‌ گوید سرخچه داری، با یک نگاه سرسری بیماریت را تشخیص نمی ‌دهد، بلکه در نگاه نخست این فرضیه را در نظر می‌ گیرد که شاید سرخچه داشته باشی. سپس با خود می‌ گوید: اگر این بیمار واقعا سرخچه داشته باشد چه علایمی را باید انتظار داشت؛ و سپس این علایم را یکی یکی وارسی می کند. با استفاده از چشم (ببینم جوش زده ای؟)؛ با دستان (آیا پیشانی ات داغ است؟) و با گوش (آیا وقتی نفس می‌ کشی قفسه سینه ات خس خس سرخچه ای دارد؟). تنها پس از آزمایش همه ی این موارد است که پزشک تصمیم نهایی را می ‌گیرد و می گوید: تشخیص من این است که این کودک سرخچه دارد. گاهی پزشکان برای معاینه ی دقیق‌ تر، آزمایش ‌های دیگری را هم انجام می‌ دهند؛ برای نمونه آزمایش خون می‌ گیرند یا سی تی اسکن و… تا به این وسیله به چشمان و دستان و گوش‌ های خود در تشخیص کمک کنند. روش هایی که دانشمندان از مدارک استفاده می کنند تا جهان را درک کنند بسیار هوشمندانه ‌تر و پیچیده ‌تر از آنی است که در یک نامه ی کوچک گنجانده شود؛ ولی اکنون می ‌خواهم برایت کمی بیشتر درباره ی مدرک بگویم که دلیل خوبی برای باور کردن است،
    و در همین حین هم نسبت به سه دلیل بد برای باور کردن به تو هشدار دهم.
    این دلایل بد عبارتند از: “سنّت”، “اتوریته” [مرجعیت] و “الهام”.

    نخست سنت را با هم بررسی کنیم:
    چند ماه پیش من به یک برنامه تلویزیونی دعوت شده بودم که در آن پنجاه کودک از دین‌ های گوناگون گرد هم آمده بودند. برخی مسیحی بودند، بقیه مسلمان، یهودی، پیرو آیین هندو یا سیک. مردی که میکروفون در دستش بود سالن را دور می زد و از کودکی به کودک دیگر می ‌رفت و سوالاتی درباره ی عقایدشان از آنها می ‌پرسید. پاسخ ‌هایی که داده شد دقیقا روشنگر منظور من از سنت است. همان طوری که انتظار می‌ رفت باورهای آنها کوچکترین ارتباطی با مدرک نداشتند. هر کدام هم باورهای پدر و مادر و نیاکان خودش را تکرار می‌ کرد؛ که آنها همه به نوبه ی خود بر پایه ی مدرک و شواهد نبوده اند.

    برای نمونه جملات این چنینی مطرح شد: ” ما هندوها چنین و چنان باوری داریم”؛ ما مسلمانان این‌طور و آن‌طور فکر می ‌کنیم”؛ “ما مسیحی ها باور دیگری داریم و…” به طور حتم همگی آنها نمی توانستند درست باشند، زیرا باورهای آنها متفاوت بود. مجری برنامه هم این نکته را به خوبی دریافته بود و کوچکترین تلاشی برای ترغیب کودکان به بحث و گفتگو درباره ی باورهایشان با یکدیگر نکرد. در اینجا فقط می ‌خواهم بپرسم که باورهای آنها از کجا آمده است؟ از سنت. سنت به معنی یک سری باور و عقیده است که دست به دست و سینه به سینه از پدربزرگ ‌ها و مادربزرگ‌ ها به پدران و مادران و از آنها به فرزندان آنها انتقال می یابد، و این کار برای قرن ها ادامه پیدا کند. گاهی این کار به وسیله ی کتاب ‌ها انجام می ‌شود. اصلا گاهی باورهای سنتی از هیچ و پوچ آغاز می ‌شوند. شاید برخی برای نخستین بار داستان ‌ها را از خودشان ساخته ‌اند؛
    مانند :داستان ثور، خدای نورسی یا زئوس و… . ولی وقتی این داستان ‌ها برای سده ‌ها دست به دست منتقل می‌شوند، تنها این مساله که اینها باورهای کهنی هستند آنها را به ظاهر ویژه می سازد. مشکل سنت بر سر این است که هر چه قدر هم که یک باور قدیمی و کهنه باشد هنوز هم به همان درستی یا نادرستی روز نخست است. اگر تو یک داستان نادرست بسازی، گذشت صدها و حتی هزاران سال هم آن را به هیچ عنوان درست ‌تر نمی‌ کند! بیشتر مردم انگلیس دنباله‌ روی کلیسای انگلیکان هستند، ولی این تنها یکی از شاخه‌ های مسیحیت است. شاخه ‌های دیگری هم هستند؛ مانند ارتودوکس روسی، کاتولیک رومی و کلیسای مِتُدیست. همه ‌ی آنها باورهای متفاوتی از هم دارند. اسلام و یهودیت هم باورهای دیگری دارند و باز هر کدام از آنها هم انواع گوناگونی دارند. گاهی مردمی که اختلاف ‌های جزئی در باورهای خود دارند به خاطر آن مقابل هم صف ‌آرایی می‌ کنند و به خاطر این ناسازگاری با هم می‌ جنگند. شاید تصور کنی آنها باید دلایل خوبی برای این چنین باورهای قوی خود داشته باشند، ولی در حقیقت باورهای آنها کاملا وابسته به سنت ‌های گوناگون آنها است. اکنون بگذار کمی برایت درباره ی یک سنت خاص بگویم. کاتولیک ‌ها بر این باور هستند که شخص مریم مادر عیسی آنچنان ویژه بوده که هرگز به مرگ عادی نمرده؛ بلکه به صورت جسمانی به آسمان عروج کرده است. سنت ‌های دیگر مسیحی این را قبول ندارند و معتقدند مریم هم مانند انسان‌های دیگر مرده است.
    در این سنت ‌های دیگر به داغی مذهب کاتولیک از این زن تعریف و تمجید نمی ‌شود و در دیگر شاخه ها مانند کاتولیک‌ ها به او لقب “شهبانوی بهشت” نداده اند. این سنت که مریم به آسمان رفته آنچنان قدیمی نیست. در خود انجیل هیچ اشاره ای درباره ی نحوه ی مرگ او نشده؛ اصلا به ندرت در انجیل به این زن بیچاره اشاره شده است. این باور که او به آسمان رفته تنها شش سده پس از دوران عیسی به وجود آمده است.
    در آغاز این داستان به همان روشی به وجود آمده که داستان “سفیدبرفی” ساخته شده است. ولی با گذشت سالیان دراز به تدریج به شکل یک سنت در آمده و کم کم مردم هر چه بیشتر آن را جدی گرفته اند. هر چه یک سنت قدیمی تر می شود، مردم بیشتر آن را جدی می گیرند. سرانجام این سنت در همین اواخر، در سال ۱۹۵۰ به عنوان باور رسمی کاتولیک پذیرفته شد. من در آن زمان تقریبا همسن و سال حالای تو بودم. ولی این داستان در سال ۱۹۵۰ به هیچ عنوان درست تر از زمانی که ششصد سال پس از عیسی ساخته شده نبوده است. در پایان نامه دوباره به بحث سنت باز خواهم گشت. ولی پیش از آن به دو دلیل بد دیگر برای باور کردن می پردازم:

    اتوریته و الهام:
    اتوریته به عنوان دلیلی برای باورکردن: به معنای باور چیزی به خاطر این است که افراد مهمی آن را به تو گفته اند. در کلیسای کاتولیک رومی , پاپ به عنوان مهمترین فرد، این نقش را بر عهده دارد. مردم معتقدند سخنان او درست است، تنها به این خاطر که پاپ است. در یکی از مذاهب اسلام، افراد سالمند ریش درازی که آیت الله نامیده می شوند همین نقش را بازی می کنند.

    بسیاری از مسلمانان در همین کشور معتقدند اگر دستور قتلی از جانب آیت الله ها از یک کشور دیگر صادر شود، آنها مجازند تا آدم بکشند. وقتی می گویم که در سال ۱۹۵۰ پیروان کلیسای کاتولیک مجبور به پذیرفتن این شدند که بدن مریم به آسمان رفته، منظورم این است که در این سال پاپ به مردم گفت باید این را باور کنند. به همین سادگی. پاپ گفت باید این چنین باشد، پس باید درست باشد! حالا شاید برخی چیزهایی که پاپ گفته درست باشد و برخی نادرست. هیچ دلیلی وجود ندارد که چون پاپ است باید سخنانی را که گفته بیش از سخنان هر کس دیگر باور کنی. پاپ کنونی (۱۹۹۵) به پیروانش دستور داده که زاد و ولد را محدود نکنند. اگر مردم بخواهند با تقلید کورکورانه این دستور پاپ را اطاعت کنند نتیجه ی آن ازدحام جمعیت، قحطی های بزرگ، شیوع بیماری ها و جنگ ها و مشکلات بسیار دیگر خواهد بود. البته حتی در زمینه ی دانش هم گاهی همه ی شواهد را خودمان ندیده ایم و از سخنان افراد دیگر بهره می گیریم. برای نمونه من با چشم خودم ندیده ام که نور با سرعت سیصد هزار کیلومتر بر ثانیه حرکت می کند. در عوض من سخنان کتاب هایی را باور کرده ام که به من می گویند سرعت نور این قدر است. این هم خیلی شبیه به اتوریته ی پیشین به نظر می رسد، ولی در حقیقت خیلی از اتوریته بهتر است. زیرا کسانی که این کتاب ها را نوشته اند خود از مدارک بهره برده اند و هر کسی هم که می خواهد می تواند این مدارک را بازبینی کند و آن ها را بارها و بارها بیازماید. این به راستی مایه ی آسایش است و پیشرفت دانش را آسان تر می کند. ولی بر خلاف آن، حتی کشیشان هم ادعا نمی کنند که شواهد و مدارکی برای به آسمان رفتن مریم وجود دارد. سومین دلیل بد برای باور کردن، الهام است: اگر از پاپ در سال ۱۹۵۰ می پرسیدی که چه طور به این نتیجه رسیده که مریم در آسمان ناپدید شده، احتمالا می گفت که به او الهام شده است. او در را بر روی خودش بسته و در اتاقش ساعت ها تنها نشسته و برای هدایت دعا کرده است. با خود فکر کرده و فکر کرده، و کم کم بیشتر و بیشتر از درون یقین پیدا کرده است. وقتی افراد مذهبی اینچنین احساسی را درونشان دارند که یک چیز باید بدون سند و مدرک درست باشد به آن الهام می گویند. تنها پاپ ادعای وحی و الهام نکرده، خیلی از مردم مذهبی این کار را انجام می دهند. این یکی از دلایل اصلی باورهای آن هاست. ولی آیا این واقعا دلیل خوبی است؟ فرض کن من به تو گفته بودم که سگت مرده است. احتمالا خیلی ناراحت می شدی و حتما می پرسیدی: “آیا مطمئنی؟ از کجا می دانی؟ چه اتفاقی افتاد؟” حالا تصور کن من در پاسخ می گفتم: “راستش من واقعا نمی دانم پپ مرده است. هیچ شاهد و مدرکی هم ندارم. فقط یک احساس عجیب و غریب درونی به من می گوید که او مرده!” احتمالا به خاطر اینکه بی جهت ترساندمت از من دلگیر می شدی. به این خاطر که می دانی یک احساس درونی، به خودی خود دلیل خوبی برای باورکردن مرگ یک سگ تازی نیست. تو شاهد و مدرک می خواهی. همگی ما گاهی احساسات درونی داریم. این احساسات گاهی درست از آب در می آیند و گاهی نادرست. در هر حال انسان های متفاوت، احساسات متضاد دارند؛ پس چگونه می توانیم بفهمیم کدام درست است و کدام نادرست؟ تنها راه اینکه مطمئن شویم یک سگ مرده است این است که سگ را مرده ببینیم، یا با گوش امتحان کنیم که قلبش ایستاده، یا کسی به ما بگوید که خودش سگ را دیده یا شواهد واقعی برای مرگ او وجود دارد. گاهی برخی می گویند، تنها باید به باورهای درونی تکیه کنی، وگرنه چگونه می توانی بدانی که “زنت تو را دوست دارد.” ولی این استدلال اشتباه است. شواهد بسیاری می تواند وجود داشته باشد که کسی تو را دوست دارد. وقتی کسی به تو علاقه دارد، نشانه های کوچک آن را در تمام روز می توانی ببینی. همه ی اینها با هم جمع می شوند. این یک احساس کاملا درونی مانندالهام کشیش ها نیست. شواهد بیرونی هم برای این احساس درونی وجود دارند؛ طرز نگاه، آهنگ صدا، توجه و مهربانی؛ همه ی اینها شواهد واقعی هستند. گاهی مردم یک احساس بسیار قوی درونی دارند که کسی آن ها را دوست دارد؛ در حالیکه هیچ شاهدی برای آن وجود ندارد. در این صورت احتمال اینکه در اشتباه باشند بسیار زیاد است. برخی یک احساس قوی دارند که یک بازیگر مشهور عاشق آنهاست، در حالیکه آن بازیگر حتی آنها را ندیده است. ذهن این افراد بیمار است. احساسات درونی باید توسط شواهد بیرونی هم پشتیبانی شوند، در غیر این صورت نمی توان به آنها اطمینان کرد. احساسات درونی در دانش نیز ارزشمند هستند. ولی تنها برای ایده دادن، تا آنها را برای وجود شواهد آزمایش کنی. یک دانشمند می تواند بینش آن را داشته باشد که یک ایده بسیار درست به نظر می رسد. این به تنهایی دلیل خوبی برای باورکردن نیست، ولی می تواند دلیل خوبی برای صرف وقت برای آزمایش و بررسی باشد. دانشمندان همیشه برای حدس و ایده پیدا کردن از احساس درونی بهره می گیرند، ولی این احساسات تا زمانی که با مدارک و شواهد پشتیبانی نشوند چندان ارزشی ندارند. گفته بودم که به بحث سنت برمی گردم: این بار آن را از نگاه دیگری بررسی می کنم. می خواهم تلاش کنم تا اهمیت سنت را توضیح دهم: همه ی حیوانات به وسیله ی یک فرآیند به نام فرگشت [تکامل] طوری ساخته شده اند تا در محیط نرمالی که در آن به سر می برند زنده بمانند. شیرها برای زنده ماندن در دشت ها ساخته شده اند. خرچنگ های خاردار برای زنده ماندن در آب شیرین ساخته شده اند، درحالیکه خرچنگ های دریایی برای زنده ماندن در آب شور ساخته شده اند. انسان ها هم نوعی جانور هستند که برای زنده ماندن در جهانی پر از… انسان های دیگر ساخته شده اند. بیشتر ما مانند شیرها یا خرچنگ ها خودمان غذایمان را شکار نمی کنیم؛ بلکه ما آن را از انسان های دیگر می خریم، که خود آنها هم از دیگران خریده اند. ما در دریایی از انسان ها شنا می کنیم. درست همانند ماهی ها که برای زنده ماندن در آب دریا به آبشش نیاز دارند، انسان ها هم به وسیله ی مغزشان می توانند با یکدیگر ارتباط برقرار کنند. و همانند آب دریا که شور است، دریای انسان ها هم پر از چیزهای دشواری است که باید یاد بگیرند؛ مانند زبان. تو انگلیسی صحبت می کنی. ولی دوستت آن-کاترین, آلمانی صحبت می کند. هر کدام از شما زبانی را صحبت می کنید که مناسب شنا کردن در دریای انسانی اطراف شماست. زبان هم به وسیله ی سنت منتقل می شود. هیچ راه دیگری نیست. در انگلیس، پپ یک “داگ” است، در حالیکه در آلمان او “اَین هوند” است.
    هیچکدام از این دو واژه درست تر از دیگری نیست. این واژه ها از زمان گذشته به ما منتقل شده اند. کودکان برای اینکه بتوانند در دریای انسانی خود شنا کنند باید زبان کشور خود و بسیاری چیزهای دیگر را درباره ی مردم خود یاد بگیرند. درست همانند کاغذ خشک کن، کودکان باید میزان هنگفتی از اطلاعات سنتی متداول را جذب کنند. به خاطر بیاور که اطلاعات سنتی شامل همگی چیزهایی می شود که از پدران و مادران و نیاکانشان به کودکان می رسد. مغز کودک باید همه ی این اطلاعات را دریافت کند. البته نمی توان از کودک انتظار داشت تا بین اطلاعات خوب مانند واژگان یک زبان و اطلاعات بد یا احمقانه ی سنت مانند باور به جادوگران و شیطان و باکره ی جاودان تفاوت قائل شود. چون کودکان باید جذب کننده ی اطلاعات سنتی باشند، معمولا هر چیزی را که بزرگسالان به آنها می گویند – چه درست باشد و چه نادرست- باور می کنند. بیشتر چیزهایی که افراد بالغ به کودکان می گویند صحیح و برپایه ی مدرک است؛ یا حداقل معقولیت نسبی دارد. ولی اگر برخی از آنها نادرست، احمقانه و حتی شریرانه باشد، هیچ چیزی مانع باورکردن کودکان نمی شود. حالا، وقتی این کودکان بزرگ می شوند چه کار می کنند؟ خب البته که این اطلاعات نادرست را به کودکان نسل بعد منتقل می کنند. بنابراین وقتی یک چیز اشتباه و بدون مدرک برای یکبار باور می شود، دیگر چیزی جلودارش نیست و می تواند برای همیشه ادامه پیدا کند. آیا همین وضع در مورد دین ها هم پیش نمی آید؟ باور به اینکه که خدا یا خدایانی هستند؛ باور به بهشت؛ باور به اینکه مریم هیچگاه نمرده است یا عیسی پدر انسانی نداشته؛ باور به اینکه دعاها مستجاب می شوند؛ باور به تبدیل شدن شراب به خون و… . هیچ کدام از این باورها به وسیله ی شواهد و مدارک پشتیبانی نمی شوند؛ با اینحال میلیون ها انسان اینها را باور دارند. شاید به این خاطر باشد که این مسائل، زمانی به آنها گفته شده که آنقدر کوچک بودند که هر چیزی را که به آنها گفته می شد باور می کردند. میلیون ها انسان دیگر به چیزهای کاملا متفاوتی باور دارند، زیرا در کودکی شان چیزهای متفاوتی به آنها یاد داده اند. به کودکان مسلمان چیزهای متفاوتی از کودکان مسیحی یاد داده اند؛ و هر کدام هم کاملا متقاعد گشته اند که باور آنها درست و باور دیگران نادرست است. حتی در داخل مسیحیت، کاتولیک های رومی باورهای متفاوتی از کلیسای انگلیس یا کلیسای اسقفی، شیکرها یا کویکرها، مورمون ها یا هُلی رُوِر ها دارند. هر کدام هم کاملا مطمئن هستند که خودشان درست می گویند و بقیه نادرست. آنها چیزهای متفاوتی را باور دارند، درست به همان علتی که تو انگلیسی صحبت می کنی و آن-کاترین آلمانی. با این تفاوت که هر زبانی در کشور خودش زبان درستی هستند. ولی ادیان نمی توانند در یک کشور درست و در یک کشور نادرست باشند؛ زیرا باورهای کاملا متفاوتی هستند. مریم نمی تواند در ایرلند جنوبی کاتولیک زنده، ولی در ایرلند شمالی پروتستان مرده باشد. درباره ی این حرف ها چه کار می توان کرد؟ البته در سن تو کار زیادی از دستت ساخته نیست، ولی می توانی این شیوه را امتحان کنی؛ بار دیگر که کسی به تو چیز مهمی گفت با خودت بیاندیش: “آیا این هم از آن چیزهایی است که مردم با مدرک باور دارند؟ یا از آن چیزهاست که به خاطر سنت، اتوریته و الهام باور کرده اند؟” و بار دیگر که کسی ادعا کرد چیزی درست است از او بپرس: “چه مدارکی پشت آن است؟” و اگر نتوانست پاسخ های خوبی به تو بدهد، امیدوارم قبل از باورکردن یک کلام از حرف هایش، خوب بیاندیشی. دوستدارت، بابایی
    نوشتهٔ ریچارد داوکینز

  5. چنین افرادی که به خود اجازه میدهند انقدر ساده و سطحی درباره کسی مثل هاوکینگ اظها نظر کنند.ذهنی کاملا ویروسی دارند.
    به همه پیشنهاد میکنم مقاله بی نظیر ویروس های ذهن نوشته ریچارد داوکینز بزرگ را مطالعه و مطالعه آن را به سایر دوستان خود پیشنهاد کنند.
    واقعا مقاله ای هستش که ما ایرانیها واقعا به خوندنش نیاز داریم تا یکم طرز فکرمون نسبت به مسائل عوض بشه:

    توضیحات:
    با این همه بیت‌های ذهنی که باید دانلود کرد، و این همه کدهایی که باید درونی کرد، شگفت‌آور نیست که ذهن ساده لوح کودک آمادهٔ پذیرش همه جور پیشنهاد، مستعد تخریب، و طعمهٔ سهل و آسانی برای شیادان، رمال‌ها و راهبه‌ها است. ذهن کودک به بدن بیمارانی می‌ماند که دچار ضعف سیستم دفاعی بدن هستند، این ذهن پذیرای همه جور عفونت است. عفونت‌هایی که بزرگ‌ترها می‌توانند بدون هیچ زحمتی به آن منتقل کنند.
    یافتن ویروس‌های ذهنی موفق هم مانند یافتن ویروس‌های کامپیوتری موفق برای قربانی دشوار خواهد بود. اگر شما قربانی ویروسی باشید، ممکن ست که این نکته ندانید، و حتی قویاً منکر ویروسی‌بودن باشید. خوب اگر یافتن ویروس در ذهن خود دشوار است، برای ویروس‌یابی چه نشانگانی را می‌توان به کار گرفت؟ من با تصور اینکه یک کتاب درسی پزشکی چگونه می‌تواند علائم ابتلا به یک ویروس ذهنی نوعی را برشمارد، به این پرسش پاسخ می‌دهم. بیمار نوعاً خود را عمیقاً ناگزیر می‌یابد که یک اعتقاد درونی را صادق، صواب یا ارزشمند بیانگارد: اعتقادی که به نظر نمی‌رسد نیازی به شواهد یا استدلال داشته باشد، اما با این حال، شخص احساس می‌کند که کاملاً مجاب‌کننده و متقاعد کننده باشد. ما پزشکان چنین باوری را «ایمان» می‌خوانیم. اگر شما معتقد به هر دینی باشید، از لحاظ آماری بسیار بسیار محتمل است که دین‌تان همان دینی باشد که پدران و اجدادتان داشته‌اند. شکی نیست که کاتدرال‌های ستبر، موسیقی دلنواز، داستان‌های جذاب و حکایت‌های پندآموز، نقشی در ایمان آوردن‌تان داشته‌اند. اما با این حال تعیین‌کننده‌ترین عامل مشخص کنندهٔ دین شما، این است که در کجا زاده شده باشید. اگر جای دیگری به دنیا آمده بودید معتقدات دینی پرشورتان، کاملاً متفاوت، و تا حد زیادی متناقض، با چیزی می‌بود که اکنون هست. قضیه، قضیهٔ واگیرشناسی است، نه شواهد

    این لینک دانلود ایم مقاله به صورت pdf با حجم حدود ۲۰۰ کیلوبایت:
    http://download1.mihandownload.com/2011_8/Mohamad/Virushaye_Zehn_Mihandownload.com.rar

    1. ممنون از معرفی این مقاله
      البته من باید تاکید کنم در این مورد خاص که من اشاره کردم بحث بر سر یک اعتقاد خاص نیست. مثلا سر اینکه او درباره خدا حرف زده است و یا در باره بشقاب های پرنده یا هر چیزی دیگر. کل نوشته اشاره به این دارد که ما نمی توانیم به هر اسمی اجازه صحبت کردن و ابراز عقیده کردن و نظر دادن را از افراد بگیریم. این وسیله چه دین باشد، چه آیین، چه سنت چه فرهنگ بد است و اگر به نام علم صورت بگیرد بدتر است. ویژگی علم فراهم آوردن امکان نقد است که می تواند حرف ها را بشنود و اگر غلط بود رد کند. ضمن اینکه در این مورد خاص نظری شخصی از شخصی مثل هاوکینگ درباره چگونه بودن برخورد احتمالی ما با موجدات فضایی هوشمند تر از ما مطرح شده است. او نظر شخصی را گفته که می توان با آن موافق بود، مخالف بود یا با ادله ای آن را رد کرد. این ایده تاثیری در جایگاه علمی هاوکینگ ندارد. او بر مبنای تولید علمش که همان مقاله های منتشر شده و آثارش هستند شناخه و ارزیابی می شود.
      برای اینکه سو تفاهمی پیش بیاید حرف من به هیچ وجه این منظور را منتقل نمی کرد که امکان حرف زدن و نقد کردن و ایراد گرفتن به آدمی مانند هاوکینگ وجود ندارد. اتفاقا هم می توان و هم باید چنین نقدهایی صورت گیرد. اما آدمی که روش علمی را بلد باشد نیاز به کنار گذاشتن اخلاق ندارد و لازم نیست برای کسی طلب مرگ کند. خیلی ساده می توان گفت هاومینگ یا هر کس دیگری به داین دلایل یا اصلا بدون دلیل این حرف ها را زده و من فکر می کنم به این دلایل ایده و نظرش اشتباه است.

      1. بله آقای ناظمی من منظور شما و مقاله خوبتان را درک کردم و کاملا متوجهام شما هدفتان از مطرح کردن ان چه بود. و از این منظر شاید صحبتهای من کاملا با آنچه در مقاله تان مطرح کرده اید ناهماهنگ هم باشد! ولی به حر حال من هم خواستم نظرم را درباره این موضوع و خود هاوکینگ که بحثش این روزها کمی داغ است و بسیاری را هم دیده ام که چنین جبهه گیری هایی درباره او میکنند – گفته باشم – یه جورایی سوئ استفاده از تریبون سایت وزین شما برای انتشار نظر خودم!!!
        لینک بالا را برای دانلود کلیلک نکنید بلکه آن را ذخیره کرده و با نرم افزار دانلود منیجر یا با راست کلیک زدن گزینه save target as…
        آن را دانلود کنید.

  6. این مستند ۳ قسمته و بسیار زیبا خصوصا قسمت ۳ رو ببینید که داستان همه چیز هستش از ابتدای بیگ بنگ تا به امروز توسط استفن هاوکینگ.خیلی زیباست:

  7. درست است که از دید یک دانشمند حوزه علم خدا و دین مسئله ای است خارج از چهارچوب های علمی ولی ایا از نظر یک دیندار یا مبلغ دینی هم همینگونه است.خصوصا اسلام که اصرار دارد با روش های علمی خدا را اثبات کند-و حتی خود کتاب اسمانی آن تاکید دارد که با مشاهده انواع پدیده های طبیعت و خود بدن انسان و ….میتوان خدا را شناخت.
    و اصولا دین اسلام و سایر ادیان اسمانی مجازات شدیدی را برای کسانی که خدا نشناسند و او را نپرستند در نظر گرفته اند. آیا میتوان پذیرفت خدا راه شناخت خود را به روش علمی و عقلانی که در دسترس انسان هست قرار نداده است و بعد از او چنین انتظاری دارد که او را بی چون و چرا بپرستد وگرنه عذاب سخت در پیش است.
    کسی که عالم و دانشمند است و به روش علمی باور دارد چگونه میتواند دیندار به معنای واقی آن باشد.

    میتوان گفت ایمان داشتن یعنی اعتقاد بدون دلیل داشتن(متضاد با روش علمی).

    شما وقتی به چیزی ایمان دارید که نه برای آن مدرکی دارید نه علت و استدلال معتبری. باور داشتن و اعتقاد داشتن و ایمان داشتن باهم بسیار متفاوت هستند. یک دانشمند مدتها بعد از مطالعه و تحقیق فرضیه هایی را ایجاد میکند و وقتی با انجام آزمایشهای متعدد و مختلف درستی این فرضیه ها را آزمایش میکند و بعد از اینکه فرضیه یا نظر خود را مستدل کرد به آن مفهوم جدید که این دانشمند ایجاد کرده است نظریه گفته میشود. نظریه ها با تئوریهای مختلف دیگر باید همخوانی داشته باشند و الا از مقام نظریه بالاتر نخواهند رفت. اگر هیچ دلیل محکم و تئوری ای علیه یک نظریه وجود نداشته باشد به آن نظریه تئوری گفته میشود. تئوری بالاترین مقامیست که یک مفهوم میتواند داشته باشد.
    در دنیای علم “حقیقت مطلق” و “قانون محض” یا هر نوع قطعیت دیگری وجود ندارد.

    خیلی از چیزها مثل سرعت نور و قوانین حرکتی نیوتون تئوری هستند و نه حقیقت. اما مفاهیم دینی اینگونه هستند که یک انسان آنها را مطرح میکند و نه لازم است که آنها را اثبات کند نه چرا و چگونگی آنها را اعلام کند و نه غیره و یک مشت باورمند به آنها نه به چشم فرضیه یا نظریه یا تئوری بلکه به چشم حقایق و قوانینی که در مورد آنها حتی نباید شک کرد ایمان می آورند و از شک کردن به آنها نیز در هراسند.(آیا یک انسان علمی که به چنین اعتقاد و ایمانی باور دارد را دیگر میتوان علمی نامید-آیا میتوان به سایر ادعاها و نظریه های علمی او اعتماد کرد-آیا محتمل نیست برای اثبات عقاید دینی خودش از وجه علمی خود سوء استفاده کند و بخواهد عوام را تحت تاثیر قرار دهد؟؟…)

    مسئله در آنجا بغرنج تر میشود که ایمان علاوه بر “باورمند بودن بدون وجود دلایل و شواهد” است، بلکه “انکار شواهد و دلایل موجود علیه باورهایی که مومنان به آنها ایمان دارند” نیز هست، انسان دانشمند مومن مدارک و شواهد علیه باورهای خود را نیز به سادگی قبول نمیکند و نسبت به آنها شک گرا نیست (تضا با ذات علم).و به این طریق نمیتواند کاملا بی طرفانه در مسایل علمی تحقیق و تفحص کند.

    اگر ایمان و خرد را بتوان با مقداری عددی سنجید، حاصلضرب ایمان و عقل عددی ثابت خواهد بود !، عقل و علم دو روشنی مزاحم برای ایمان و دین هستند. هیچ حقیقت علمی مطلقی در دنیا وجود ندارد و هر نظریه علمی ممکن است روزی غلط از آب در بیاید، خود این ادعا هم در این قضیه استثنا نیست و ممکن است این ادعا هم غلط از آب در بیاید. این به این معنی نیست که مفاهیم بی پایه و بی اساس هستند، بشر با استفاده و اتکا به تئوریها و همین مفاهیم علمی کارهای فوق العاده بزرگی انجام داده و انجام خواهد داد، بنابر این تئوریها ملاک عمل و ادراک هستند. مذهبیون به این نوع دید عادت ندارند و فکر میکنند باید به مفاهیم ایستای دینی اعتقاد داشت در حالی که همین مفاهیمی که ما به آنها تئوری میگوییم اما آنهارا حقیقت مطلق نمیدانیم هزاران و هزاران بار از آن مفاهیمی که مذهبیون به آنها ایمان مطلق دارند و آنها را حق و حقیقت مطلق میدانند محکم تر و با پایه تر و مستند تر است چون روش تفکر ما روش علمی است نه روش تخیلی و سوفسطایی دینی!

    خوشحال میشم اگر این مقاله کوتاه از ریچارد داوکینز بنام” نسبت دینداران با علم” را هم مطالعه کنید:
    http://ketabdooni.persiangig.com/other/Dawkins/dindar_elm.pdf

    اینم چند مقاله زیبای دیگه از داوکینز در این زمینه ها برای علاقه مندان:

    ۱-علم-توهم-گرایش به شگفتی:
    http://ketabdooni.persiangig.com/other/Dawkins/elm.pdf

    ۲-آیا علم یک دین است:
    http://ketabdooni.persiangig.com/other/Dawkins/elm_din.pdf

    ۳-کودکان خود باید دینشان را انتخاب کنند:
    http://ketabdooni.persiangig.com/other/Dawkins/kudak_din.pdf

    1. این پاسخ مربوط به کامنتی است که اقای ناظمی در جواب به آقای “هیچ” فرموده اند که به اشتباه در یک کامنت جدید درج شد.

    2. سلام
      چند نکته ای به نظرم درباره این نکاتی که فرمودید رسید. اما قبل از آن یک نکته را تاکید کنم که من متخصص در این حوزه نیستم و آنچه می نویسم سوال هایی شخصی در باره این موضوع است و دوم اینکه این مطالب را فارغ از دیدگاه شخصی خودم بیان می کنم . به عبارتی اگر در این بحث فرضی بر دینداری و یا غیر دینداری ، خداباوری یا خدا ناباوری می کنم هیچ کدام دیدگاه شخصی خود من نیست.
      من مطالب آقای دارکینز را تا جایی که توانسته ام خوانده ام. هیچ شکی هم در جایگاه علمی ایشان ندارم اما در یک نقطه با ایشان و طرز تفکر ایشان به مشکل بر می خورم و آن تلاش ایشان برای اثبات عدم وجود خداوند است. دقت کنید ما به روش علمی نمی توانیم نفیا و اثباتا در مورد خدا حرف بزنیم و آن را رد و قبول کنیم این نه قوت علم است و نه ضعف آن. به سادگی حاصل این است که خدایی که برای ما تعریف شده در دایره بررسی علم به معنی ساینس قرار نمی گیرد. نکته دوم این است که باید توجه کنیم یکی از ویژگی هایی که ناخداباوران در رد عقلانیت دین می آورند همانطور که نوشتید این است که ادیان و ایمان ایدئولوژی ایجاد می کنند که شما را محدود به حرف زدن و عمل کردن در آن می کند. به عبارتی امور قدسی وجود دارند که باید بر سر آن مبارزه ای جانانه انجام داد. اگر خدا ناباوری به مرحله ای برسد که اصل عدم وجود خدا را برای خود یک اصل مقدس قرار دهد ( که متاسفانه در برخی از موارد از هم اکنون چنین چیزی دیده می شود ) دین جدیدی خلق شده است که مبنای آن انکار خود اوند است. در این دین جدید همانند هر دین دیگری ممکن است افراد مصلحی ظهور کنند و یا تند روی هایی از جنس طالبانیسم این بار به نام خدا انکاری.( به شکل فرضی تصور کنید نا خدا باورهای افراطی که ریشه همه مشکلات در خدا و دین می دانند اکثریت یک جامعه را بر عهده بگیرند فکر نمی کنید به نام آزاد کردن نوع بشر می توانند رفتارهایی مشابه تروریست های تند رو مذهبی انجام دهند؟ باید مواظب بود آتئیسم خود به ایدئولوژی جدید بدل نشود.
      در باره علم هم در نظر بگیرید که وقتی ما از روش علمی – به معنی ساینس – صحبت می کنیم از مفهومی صحبت می کنیم که پس از رنسانس و عمدتا از قرن ۱۷ به دنیا آمده است و در عین حال همه دانش های بشر را در بر نمی گیرد. صدور این حکم که هر چه علم نیست پس ارزش فکر کردن و اعتقاد نداشتن را ندارد منجر به این می شود که شما ریاضیات، فلسفه، علوم اجتماعی و ادبیات و هنر را در این دایره قرار دهید. به هر حال هیچکدام از مواردی که گفتم علم نیستند.
      از سوی دیگر به نظرم باید یک نکته را در بحث افرادی مانند دارکینز و دیگران در نظر داشت و آن تفاوت خدا در غرب و شرق است هنوز بسیاری از معتقدان کلیسا خداوند را به شکل پیرمردی با ریش بلند تصویر اندکی اصلاح شده زئوس) می پندارند که یک بار با یکی از پیامبران عهد قدیم کشتی م یگیرد و در آستانه مغلوب شدن نیز پیش می رود. (این ها روایت های عهد عتیق و عهد جدید است) به علاوه این دین در غرب موجب ۱۰۰۰ سال نخوت و افردگی و تباهی شد که به قرون وسطی معروف شده است و مسوول مستقیم آن کلیسای کاتولیک است. واکنش غرب امروز به خدا بخشی اش به خاطر آن سابقه تاریخی است. کلیسا در غرب برونو را زنده در آتش سوزاند، هیپاتایا را عریان سنگسار کرد، گالیله را محکوم و تنها در دهه ۱۹۹۰ میلادی بود که حکم به بخشش او داد، کتابخانه ها سوزاند، دانشمندان را به نام جادوگری و کیمیا گری کشت و صدها هزار نفر از زنان را به شنیع ترین وضع ممکن نابود کرد.
      در مقابل دینی مانند اسلام بعد از آشوب های اولیه و زمانی که مستقر می شود و با فرهنگ های دیگر از جمله فرهنگ ایرانی، هندی و یونانی معاشرت می کند به جایی می رسد که پرچکدار علم می شود. در دربار خلفای عباسی ( که دقت کنید به نام جانشینی خدا و پیامبر بر بخش بزرگی از ارض مسکون آن دوران از چین تا اسپانیا حکم می راندند) پزشکان یهودی طبابت خلیفه را بر عهده می گیرند. دانشمندان از پرداخت مالیه غیر مسلمانان معاف می شوند و … شما نگاه کنید فردی مانند خیام یا ابن سینا با همه رفتارهای فراتر از زمان خود لقب حجه الحق دارند. البته این حرف درستی است که این داستان ها مربوط به قبل است و به خصوص از صفویه به این سو ما شاهد افول علم به همراه حاکم شدن نوع خاصی از حکومت دینی هستیم .
      درباره آن موضوع که اسلام می خواهد از طریق علم خود را اثبات کنند. این رویه عمومی نیست. افرادی از جمله مرحوم بازرگان سعی کردند روایتی مبتنی بر علم مدرن از قرآن ارایه دهند که به نظر من کار درستی نیست چون علم مدرن و متن مقدس دو وادی جدا از هم هستند. این کار شبیه کار کسانی هستند که معتقدند معنی بیت «دل هر ذره را که بشکافی آفتایش در میان بینی» این است که مثلا هاتف اصفهانی از انرژی هسته ای خبر داشته است. در باره آیه های خود قرآن باز هم باید دقت کرد که علمی که در قرآن آمده علم به معنی ساینس نیست. به معنی آگاهی است و اتفاقا این می توانست نکته مثبتی در این دین باشد که حامیانش را به تفکر دعوت می کند. البته باز باید گفت سو استفاده ها و تنگ نظری ها کاری کرد که به قول ساموئل هانتیگتون این روزها مرزهای اسلام، بحران ساز و مستعد نبرد و خونریزی است. ولی این کار را ممکن است به نام نژاد پرستی، وطن پرستی افراطی یا حتی نا خدا پرستی هم انجام داد.
      مهم این است که اگر تفکر علمی را قبول داریم افراد را به عمل و رفتارشان نقدکنیم و نه اعتقاد قلبی اشان. من وقتی مقاله ای علمی را می خوانم خیلی وقت ها حتی اسم نویسنده را هم نگاه نمی کنم می بینم مطلب چیست. به قول معروف ما به حرف گفته شده کار داریم و نه اینکه گوینده آن کیست.
      ببخشید که پرچانگی کردم . گفتم که این حوزه تخصصی من نیست اما این نگرانی را دارم که واکنشی به رویدادهای سال های اخیر باعث واکنشی در جامعه شود که بدون آنکه عمیقا در باره ماهیت دین تعقل کند آن را یک باره انکار و یا یک باره قبول کند. در این صورت بسیار محتمل است ایدئولوژی خطرناک دیگری دوباره ظهور کند.
      من کماکان فکر می کنم دکتر سروش در یکی از نوشته هایش تعبیر مناسبی برای دین آورده است. ( با مختصاتی که دین دارد و نه آنچه در جامعه امروز می بینیم) : «دین همچون شراب می ماند، آن چنان ار آن چنان تر می کند، انسان را انسان تر و حیوان را حیوان تر»
      شاد باشید

      1. (یک تعریف:اگنوستیک(Agnostics) کسانیکه اعتقاد دارند خدا را نمیتوان اثبات کرد، این دسته میتوانند به وجود خدا اعتقاد داشته یا نداشته باشند.)

        درست بر همین اساس که میگویید با علم و عقل بشر نمیتوان او را اثبات یا رد کرد می توان نتیجه گرفت که اشتباه بودن برهان های وجود خدا نیز به نوعی “معادل” با وجود نداشتن خدا هستند،
        زیرا اگر ما نتوانیم وجود او را تحقیق کنیم (به طور نظری یا عملی) به مرحله ی بعدی، یعنی استخراج احکام نخواهیم رسید،
        و به این خاطر موضع ما (که می توانیم آن را موضعی آگنوستیک بنامیم) کاملا مانند حالتی خواهد بود که خدایی وجود ندارد (یعنی موضعی آتئیستی)

        چون مثلا اگر شما خود را مسلمان میدانید باید کاملا هم بر اساس دستورات ان زندگی کنیدو تمام رفتارهای یک مسمان را انجام دهید(انهم کامل-یک مسلمان اگر مثلا نمازش را نخواند تمام عبادات دیگرش مقبول نمیشود و اصلا مسلمان به حساب نماید-)

        خوب-حال اگر شمای نوعی میدانید که هیچ راهی برای شناخت خدا نیست چطور خود را ملزم به اجرای دستورات خدایی کرده اید که نمیدانید اصلا خودش وجود دارد یا نه! تا برسیم به دستورهایش!

        پس کلام اصلی من اینست که با این شرایط کنونی حداقل نمیتوان با ایمان و یقینی که ادیان از ما انتظار دارند به خدایشان و ایدئولوژیشان باور داشته باشیم و حتی در راهش جانفشانی نیز بکنیم.در بهترین حالت که بخواهیم خیلی بچه خوبی باشم و ادیان هم

        زیاد سر به سرمان نگذاشته باشند و سراسر زندگیمان را با دستوراتشان تحت تاثیر قرار نداده باشند و حرصمان را درنیاورده باشند که برویم ضدخدا هم بشویم! میتوانیم بگوییم که امیدواریم که یک خدای مهربانی وجود داشته باشد.

        کسانی مثل داوکینز و سم هریس و کریستوفر هیچنز مرحوم هم نمیخواستند و نمیخواهند خدای ما را بگیرند از ما . آنها فقط به این خاطر دارند با این خدا و دیدگاههای خداباورانه مبارزه میکنند که آینده بشر و حیات در زمین زیبای کوچکمان را در اثر این

        بازیهای دین و دین بازی در خطر نابودی میبینند. سم هریس میگه ادیان نسل انسان در کره زمین را در معرض خطر انقراض قرار داده اند. و اگه به این جمله کمی منطقی فکر کنید میبینید بیراه هم نگفته. وگرنه بی آزار ترین انسانهای زمین به نظرم

        همین بیخداها هستند.و وقتی جهان ما یک جهان ارام و بدون کشمکش بر سر دین و خدا و حقیقت و خیر و شر باشه و کسی نخواهد بنام خدایش کس دیگری رو بکشه و اینا… چه اشکالی داره هر کس به طور کاملا شخصی عقاید و رسم و رسوم های دلپذیر

        خودش رو داشته باشه و از زندگیش اونجوری که دوس داره لذت ببره و … و قشنگیه زندگی هم به همینه
        ولی متاسفانه بعضی از ادیان مثل اسلام اصلا این شرایط که دین کاملا شخصی باشه رو نمیپذیرند و اساسا این با اصل اونها در تضاد هستش و معتقدند دین آنهم همان دین که آنها میگویند و با همان زاویه نگاه باید در سراسر زمین به شکل یک حکومت رسمی و

        بزرگ پیاده و دستورات آن بی کم و کاست اجرا شود.خوب شما این زمین رو دوست خواهید داشت؟؟.اگه بفهمید به اسم خدا قرار است چنین اتفاقاتی رخ دهد دست روی دست خواهید گذاشت و کارهای کسانی مثل

        داوکینز را تندروانه خواهید دانست؟نگرانی کسانی مثل داوکینز هم بر همین مبنی هست.وگرنه اون هم پدرکشتگی با خدایی که به نظر خودش وجود نداره نداره که!!

        جایگاه خداناباوران انکار وجود خدا است. فرض کنید شخصی ادعا کند که در جهان “اسب شاخدار نامرئی” وجود دارد. آیا کسی میتواند عدم وجود چنین موجودی را ثابت کند؟ آشکار است که انجام اینکار غیر ممکن است، اما “بیهوده نیست” اگر

        اشخاصی که مخاطب این ادعا قرار میگیرند، به دلیل عدم وجود دلایل منطقی و اسناد و یا شواهد معتبر وجود چنین پدیده ای را انکار کنند، دیدگاه “خداناباوری ” از همین نوع برخورد در مورد مسئله خدا است. خداناباوری عدم وجود خدا را اثبات نمیکند،

        بلکه عدم اعتقاد به وجود خدا را توجیه میکند. معتقدند برای اعتقاد به وجود خدا باید دلایل و اسناد و شواهد معتبر و کافی داشت، و از آنجا که این دلایل و اسناد برای اثبات وجود خدا وجود ندارند، اعتقاد داشتن به خدا نابخردانه است، لذا ایشان وجود خدا را

        انکار میکنند.

        همچنین برخی معتقدند اساساً نمیتوان عدم چیزی را اثبات کرد، اما این درست به نظر نمیرسد چون با استفاده از اصل تناقض، اگر در یک تعریف تناقض وجود داشته باشد آن تعریف نمیتواند مصداقی داشته باشد. مثلاً فرض کنید مجسمه ای بصورت “مجسمه

        ۴ متری غیر قابل اندازه گیری” تعریف شود، روشن است که چون تعریف این مجسمه دارای یک تناقض است این تعریف نمیتواند مصداقی داشته باشد یعنی نمیتواند عینیتی داشته باشد. براهین اثبات عدم وجود خدا معمولاً مبتنی بر اصل تناقض هستند . یعنی

        یا نشان میدهند در تعریف خدا تناقضی وجود دارد که تحقق وی را محال میسازد و یا اینکه میان وجود خدا و وجود چیز دیگری که وجود آن مسلم است تناقض وجود دارد و تنها یکی از آن دو چیز میتوانند وجود داشته باشند و چون آن چیز موجود است خدا

        معدوم است.

        مسائل بشری را نمی توان به خدایی مرموز وانهاد.اگر بپذیریم که نمیشود وجود خدا را اثبات ۱۰۰ درصد کرد، علی الحساب باید پذیرفت که انسان تنهاست.
        خدایی نیست که به فکر بشر باشد، مراقب اش باشد، و سعادتش را تضمین کند. رسیدن به این اهداف تنها در حیطه ی اختیار خود بشر است. خودش باید به فکر خودش باشد. اگر می خواهد موفق شود، باید کار کند. اگر می خواهد کامیاب باشد، باید برای

        حصول کامیابی بکوشد.
        به نظر برخی، جهان بی خدا منظره ی هولناکی است؛ بعضی هم آن را بسیار شاداب می یابند، چالشی طربناک. اینکه شخص چگونه به اتئیسم واکنش نشان می دهد تنها به خودش بستگی دارد – و به میزان خواست او برای پذیرش مسئولیت کنش ها و

        گزینش هایش.

        در اخربگویم بیخداها روش و سبک زندگی خاصی را گسترش نمیدهند و ایدئولوژی ندارند. بطور کلی برای اعتراض کردن به یک مفهوم غلط نیازی به معرفی آلترناتیو و جایگزین وجود ندارد
        شما برای اینکه بعنوان مثال بگویید نگهداری فیل در خانه کار غلطی است نباید حتما حیواناتی را که نگهداری آنها در خانه مناسب است را معرفی کنید.
        یا فرض کنید به کسی که برای سالها به وجود موجودی به نام خون آشام اعتقاد داشته اثبات کنیم که چنین وجودی نمیتواند وجود داشته باشد و هرگز وجود نداشته و تنها یک موجود افسانه ای و خیالی است که عده ای از انسانها آنرا ساخته و پرداخته اند. در

        مورد قضیه خدا نیز مسئله کاملا همینگونه است، حال سوالی که خداپرست ممکن است بپرسد، یعنی “جایگزین شما برای خدا چیست؟” مثل این است که آن انسانی که به وجود خون آشام اعتقاد داشته بپرسد “خوب جایگزین شما برای خون آشام چیست؟”
        این سوال را میتوان به این گونه تفسیر کرد، اگر خون آشامی وجود ندارد که خون انسانها را بمکد پس چه کسی خون انسانها را میمکد؟ پر واضح است که این سوال به دلیل اینکه فرض مکیده شدن خون انسانها توسط کسی را در خود دارد یک سوال غلط

        است و در واقع جایگزینی برای خون آشام وجود ندارد، چون ماهیت خون آشام جایگزین پذیر نیست!
        ممنون از اینکه نظرم رو خوندید وتوجه کردید.ببخشید دیگه خیلی هم پرحرفی کردم و اینا..

        1. سلام
          من با بخش های زیادی از نوشته شما موافقم اما چند نکته کوچک به نظرم می رسد.
          ۱- این عبارت که « اشتباه بودن برهان های وجود خدا نیز به نوعی “معادل” با وجود نداشتن خدا هستند،» گزاره علمی نیست. یعنی در روش علمی و منطقی عدم وجود برهان تاییدی هیچگاه به معنی ابطال یک نظر نیست. مثلا ما نمی توانیم بگوییم چون همه برهان های ارایه شده برای قضیه فرما – تا پیش از دهه ۹۰ – اشتباه بوده است پس فرض ارایه شده در این قضیه هم اشتباه است.
          نکته دیگر اینکه بسیاری از معتقدان ادیان قایل به این نیستند که هیچ تجربه ای از وجود خدا نداشته اند . من بازهم تاکید می کنم نظر شخصی ام را بیان نمی کنم اما از نگاه یک شخص مذهبی حتی در زمان امکان تجربه های شخصی برای ادراک وجود خداوند وجود دارد. از آن گذشته شما باید ببینید درباره کدام دین صحبت می کنید؟ و آیا الزاما مساله خداوند به مساله مذهب گره خورده است یا نه؟ بودیسم در حال حاضر بیشتر از هر دین و آیینی در جهان پیرو دارد اما این آیین قایل به وجود خداوند نیست. از سوی دیگر چه در گذشته (و به ویژه در میان عرفا) و چه در زمان حاضر افرادی را داریم که خود را معنوی و یا قایل به وجود امری قدسی می دانند اما دین دار نیستند. یعنی این افراد بر اساس تجربه های شخصی خود می گویند من احساس می کنم چیزی (هر نامی می خواهید برای آن بگذارید، طبیعت، کارما، خدا، انرژی و…) در عالم وجود دارد که بر زندگی من هم تاثیر می گذارد و من قادر به درک کامل آن نیستم ولی در عین حال اعتقاد من به این موجود مرا نیازمند قبول چهارچوب ایدئولوژیک دین خاصی نمی کند.
          بنابراین فکر می کنم سوال از خدا و سوال از دین دو مقوله جدا از هم به شمار می روند.
          نکته آخر به نظرم بسیار مهم تر است. اینکه دوستان آتئیست ما ریشه همه مشکلات را در خدا دیده اند به نظرم حرف بسیار بزرگی است. یعنی به شکل افراطی منجر به این می شود که همانطور که تند روهای مذهبی افراد را نه بر مبنای عمل و حرف که بر مبنای باورشان قبول و یا رد کنند آنها هم افراد را بر اساس اعتقاشدن قضاوت کنند (در این صورت صادقانه من هیچ فرقی بین یک تند رو مذهبی و تند رو بی خدا نمی بینم و در این شرایط اتفاقا تندرو های آتئیست را پیروان نوعی مذهب سخت گیر بدون خدا تصور می کنم) به یاد بیاورید صحبت های کریستوفر هیچنز را که چطور بی مهابا به مادر ترزا حمله می کرد و حتی حملات خود را تا توهین و تمسخر پیش می برد. مادر ترزا با وجود اینکه آدم مذهبی بود اما رفتارهایش فارغ از منشا اعتقادش انسانی بود.
          نکته دیگری که اشاره کردید این بود که آنها خطر دین و خدا را دیده اند و می خواهند ما را از شر آن نجات دهند. من وقتی به تاریخ بر می گردم از ابتدای تاریخ تا همین الان تقریبا هیچ کس و هیچ فردی را نمی شناسم که به امری مقدس اعتقاد نداشته باشد . حتی همین آقای داوکینز بی خدایی را برای خود امری قدسی کرده است. وقتی داریم درباره تمام انسان هایی که از باتدای تاریخ تا الان به دنیا آمده اند ، زندگی کرده اند و رفته اند و در تقریبا تمام طول تاریخشان به نوعیی آیین و خدا و مذهب اعتقاد داشته اند، صحبت می کنیم صحبت از یک اشتباده عمومی انسانی به نظرم نیاز به مدارک جدی تر و آزمون های جدی تر و توضیحات جدی تری دارد. من تا جاییکه این افراد شخصا به خدا اعتقاد ندارند مشکلی ندارم. وقتی بقیه را هم دعوت به آن می کنند باز هم مشکلی ندارم، وقتی به تندر وی های مذهبی (هر آیین و مذهبی ) می تازند باز هم مشکلی ندارم اما آنجایی که می گویند ما به کمک علم ثابت می کنیم خدا وجود ندارد، وقتی می گویند همه مشکلات تاریخ زیر سر خدا است و همه تاریخ اشتباه کرده است کمی قبولشان برایم دشوار می شود و به ویژه وقتی به شیوه پیشقراولان مسیحی ه وارد سرزمین های تازه یافته امریکایی شدند و سر کردند بومیان را مسیحی کنند، یک باره به هرچیزی که پیش زمینه دینی داشته باشد می تازند من احساس می کنم دین جدیدی در حال سر برآوردن است که خدای آن بی خدایی است.
          ببخشید طولانی شد
          ممنون

  8. سلام
    آقای ناظمی شما در ابتدای مطلب گفتید که :
    «وقتی به نام دفاع از علم مرزهای اخلاقی را زیر پا می گذاریم.»
    برداشت من از این جمله این هست که هر کس هنگام اظهار نظر کردن باید از اصول اخلاقی پیروی کنه و از بیان نظر ها و عقیده های شخصی خودش که منطبق با این اصول نیستند خودداری کنه . از طرفی یک جای دیگه گفتید که :
    «ما نمی توانیم به هر اسمی اجازه صحبت کردن و ابراز عقیده کردن و نظر دادن را از افراد بگیریم.»
    آیا این دو جمله با هم تضاد ندارن؟

    از طرفی جمله دوم (همین جمله ی بالا) بیش از حد کلی هست و من نمی تونم منظورتون را از «صحبت کردن و ابراز عقیده» متوجه بشم . گفتید که می توان بدون زیر پا گذاشتن اخلاق ، با استفاده از منطق یک نظر را قبول یا رد یا نقد کرد .
    اگر دین و علم را کنار بگذاریم ، در موضوعات سیاسی و اجتماعی و اقتصادی ، بعضی از اظهار نظر ها و ابراز عقیده کردن ها ، پیش از این که امکان هر نوع پاسخ دادنی به وجود بیاد ، اثرات منفی بسیار بدی را برای جامعه سبب میشن . آیا جمله ی شما شامل این گونه نظر ها هم میشه؟

    1. سلام
      شاید من منظورم را عیر واضح عنوان کردم. یحث بر سر این نیست که کسی اگر عقیده ای دارد چون با نرم و باور عمومی جامعه سازگاری ندارد یا جسورانه به نظر می رسد عنوان نکند. نه خیر تمام حرف این است که شما می توانید مستدل و مودبانه نظر شخصی خودتان را عنوان کنید.
      در همین مورد می شد استدلال کرد که نظر آقای هاوکنیگ درباره موجودات فضایی به فلان و بهمان دلیل اشتباه است. اما اینکه چون فرض می کنیم این حرف غلط است و بر مبنای دهها پیش فرض شاید دریت دیگر حکم صادر کنیم که ای بابا این بنده خدا به چرند گویی افتاده و کاش می مرد که نامش باقی می ماند این اشتباه است. در ضمن وقتی من از اخلاق حرف می زنم در اینجا منظورم اخلاق عالیه و یا حتی نرم اخلاق جامعه هم نیست منظور تعهد داشتن به راه و روش استدلالی و منطقی است. بی اخلاقی یعنی اینکه من خودم را آدم علمی معرفی کنم و با نام دفاع از علم ریشه های آن را بخشکانم
      قطعا معتقدم به هیچ ابزاری نباید مانعی برای بیان افراد از پیش تعیین شود. حالا به هر نامی که می خواهد باشد. در مورد دوم اگر مثال بزنید من شاید بتوانم راحت تر متوجه شوم اما الان مصداقی در ذهنم نمی آید که بیان یک عقیده اثرات منفی برای جامعه سبب شود.

      1. سلام مجدد
        چند مثال از اثرات منفی اظهار نظر ها بر روی جامعه
        ۱-چند سال پیش یکی از مسولان رژیم نظری با این مضمون بیان کرد که بحرین جزوی از خاک ایرانه . تبعات این اظهار نظر برای کشور مشخصه .
        ۲-اظهار نظر های مکرر محمود احمدی نژاد در سازمان ملل و جاهای دیگه در مورد اسرائیل و هولوکاست (و حتی انتقال اسرائیل به آلاسکا!!!) . که همه به یاد داریم در سطح بین المللی چه واکنش هایی به این حرف ها نشاون داده شد . ساده ترینش ترک کردن جلسه ها توسط نماینده های کشور های مختلف بود
        ۳-اظهار نظر چند وقت پیش عسگر اولادی در مورد بروز قحطی در کشور و در نتیجه هجوم مردم به فروشگاه ها و مراکز خرید خالی کردن قفسه های اون ها
        ۴-اظهار نظر پاپ وقت در مورد این که بیت المقدس متعلق به مسیحی ها است باعث به راه افتادن جنگ های صلیبی شد (در حالی که خود پاپ هیچ وقت شمشیر به دست نگرفت و به میدان جنگ نرفت)
        ۵-در کشور هایی که مردمی با قومیت ها یا دین ها متفاوت زندگی می کنن اظهار نظر شخصی یکی از طرف داران هر کدام از قومیت ها یا دین ها در مورد طرف (یا طرف های) دیگه می تونه باعث بروز آشوب های اجتماعی بشه
        ۶-در شرایط اقتصادی فعلی اروپا اظهار نظر یک مسول یا سازمان دولتی یا موسسه اعتبار سنجی می تونه تاثیر های منفی (یا مثبت) بر روی بورس و نرخ برابری یورو در برابر دیگر ارز ها و قیمت نفت ، طلا و … داشته باشه

        برگردیم به این جمله که : «قطعا معتقدم به هیچ ابزاری نباید مانعی برای بیان افراد از پیش تعیین شود.»
        همون طور که گفتم این جمله بسیار بسیار کلی هست و میشه موارد استثا برای اون پیدا کرد.( هر چند مطمئن نیستم همه ی مواردی که در ادامه می نویسم ربطی به این جمله شما داشته باشن)
        مثلا آیا نباید بین بیان عقیده یک فرد عادی و یک مقام رسمی تفاوتی وجود داشته باشه ؟ آیا نباید از قبل مانعی برای مسول ها ایجاد کرد که هر عقیده ای را بیان نکنن ؟
        شاید تا وقتی که یک نفر در یک مجلس خصوصی بگه همه ی سنی ها ح… زاده هستند مشکلی پیش نیاد ولی آیا این امکان وجود داره که همین نظر را رئیس جمهور هم جلوی دوربین رسانه ها بیان کنه ؟
        آیا نباید از قبل به وسیله اخلاق مانعی برای بعضی از اظهار نظر های ایجاد کرد تا کسی به دیگران توهین یا با آبرو و حیثیت اون ها بازی نکنه
        کسی که بدون هیچ مانعی نظری را بیان می کنه و باعث میشه عده ای گمراه بشن و بعدا خودش متوجه نادرست بودن عقیده قبلیش میشه آیا می تونه تضمین بده که همه ی کسانی را که با شنیدن حرفهاش به اشتباه افتادن پیدا کنه و از این اشتباه دربیاره؟
        آیا پیش از این که به یک طرف ماجرا اجازه بدیم نظرش را بیان کنه نباید از یکسان بودن شرایط هر دو طرف مطمئن بشیم ؟ این عادلانه است که یک طرف از همه امکانات رسانه ای برای بیان عقایدش استفاده کنه و طرف مقابل چنبن امکاناتی نداشته باشه یا اصلا اجازه حرف زدن در اختیارش قرار نگیره ؟ دانشمندانی که توسط کلیسای کاتولیک مجازات میشدن به مثل کلیسا توانایی داشتن که نظراتشون را برای همه ی مردم بیان کنن ؟ آیا رسانه هایی که نظرات ناخداباوران را برای همه ی مردم دنیا منتشر می کنن به سراغ خداباوران هم میرن و عقاید و دلایل اون ها را هم جویا میشن ؟(در حالی که یک طرف چند قرنه بدون هیچ مانعی و با استفاده از تمام امکانات نظراتش را بیان میکنه طرف دیگه نه تنها ذره ای این امکان را نداره که دائما به متهم و محکوم میشه)
        آیا لزوما نقد کردن عقاید یک گروه که آزادانه و بدون مانع نظراتشون را بیان می کنن ، تاثیری هم داره ؟ مثلا نقد کردن عقاید مارکسیست ها یا فاشیست ها و نازی ها یا صهیونیست ها مانع تشکیل شوروی و یا جلوگیری از جنگ جهانی یا کشتار مردم فلسطین شد ؟
        آیا با استفاده از شیوه نقد و پاسخ گویی منطقی میشه کاری کرد که همه افراد از عقاید اشتباهشون دست بکشن ؟ مثلا آمریکا نمی تونست به جای کشتن بن لادن کاری کنه که از عقاید نادرستش روی گردان بشه و عملیات های تروریستی را کنار بذاره ؟
        در حالی که در طول تاریخ از تعداد انگشت شماری دین هزاران فرقه و مذهب ایجاد شده (به قول حافظ فقط مذهب شیعه تا اون زمان ۷۲ فرقه شده بوده) و پیروان آن ها آزادانه و بدون هیچ مانعی عقایدشون را بیان می کنن ، نقد کردن همه ی اون ها و پیدا کردن تنها راه درست به چند سال زمان نیاز داره ؟ به فرض که بشه چنین کاری کرد ، وقتی که به این کار اختصاص داده شده را اگر صرف پیشرفت علم می کردیم چه نتایجی حاصل میشد ؟ چرا امیرکبیر در حالی که نه یک عالم دینی بود و نه هیچ کدام از روحانیان ازش خواسته بودن ، دستور اعدام پایه گذار فرقه ی بابیه راصادر کرد ؟ مسلما به این دلیل نبود که کسی در اون زمان کسی نمی تونست انحراف های این فرقه و کج روی ها و اشتباه هاش را نقد کنه .
        و …

        1. البته امیدوارم سوءتفاهمی پیش نیاد . اون چه که نوشتم تنها ابهام های پیش اومده برای شاگرد بعد از خوندن نظر استاد بود 🙂

        2. ممنون که این نکات را مشخص کردید. اتفاقا فکر می کنم بحث بسیار مهمی باشد. به نظر من نمی توان فرمول کلی ارایه داد اما اگر بخواهم ساده ترین فرمول را که در اکثر موارد پاسخگو است بیان کنم باید این جمله معروف آقای خاتمی را تکرار کنم که اصل آزادی در اندیشه ،منطق در بیان و قانون در عمل است. البته گاهی قانون به نظر اشتباه است در این صورت باید تلاش کرد که قانون را تغییر داد.
          اما نکته مهم دیگری که در مثال های شما وجود داشت به نظرم خیلی نکته مهم و کلیدی است و آن اینکه چه کسی و در چه مقامی چه حرفی را می زند. برای مثال شما به مقاله بحرین نوشته آقای شریعتمداری اشاره کردید. این مقاله تنها یک ابراز نظر ساده نیست. ایشان به عنوان سخنگوی روزنامه شناخته می شود که به نوعی حرفش حرف عالی ترین مقام کشور است. به نظر من اگر ایشان مطلبی بنویسند که از نظر تاریخی بحرین متعلق به ایران بوده و یا حتی تند روانه تر از آن با استدلال هایی اشاره کنند که مثلا نظر سنجی ها نشان می دهد مردم بحرین می خواهند کشورشان ضمیمه ایران شود و حالا ما باید راه را باز بگذاریم مشکلی به وجود نمی آید. طبیعی است در شرایطی که بحرین ایران را متهم به دخالت در امور داخلی کشورش می کند این مقاله را به نوعی بیان گر سیاست ایران برداشت می کند که یک دلیلش عدم وجود رسانه های کاملا مستقل در ایران است. در باره سخنرانی رییس جمهور این قصیه روشن تر می شود. رییس جمهور به طور عادی نظرات شخصی خودش را بیان نمی کند بلکه سیاست های اجرایی یک کشور را بیان می کند . به یاد بیاورید زمانی که آقای خاتمی در آخرین سال ریاست جمهوری اش برای ابیین دست آوردهای گفتگوی تمدن ها به مقر یونسکو رفت اعلام کرد صحبت های من نظر کارشناسی من به عنوان یک سیساتمدار در اندیشه سیاسی است و نه به عنوان شخصیت حقوقی من به عنوان رییس جمهور ایران. وقتی آقای احمدی نژاد محو اسراییل را درخواست می کند جهان این را به عنوان سیاست رسمی کشور برداشت می کند و به نظرم هیچ کس این را صرفا نظر شخصی ایشان نمی داند. ضمن اینکه قلا هم گفتم حرف های ما که با آزادی بیان می کنیم باید مستدل باشد. وگرنه هیچ کس فکر نکنم با این مشکلی داشته باشد که در هر حوزه ای از علم گرفته تا سیاست و اجتماع گزاره های درست و غلط وجود دارد و اگر کسی گزاره غلط را بیان کند با نقد مواجه می شود. زمانی که از منطق در بیان صحبت می شود یعنی این که شخص در نظر بگیرد چه جایگاهی را دارد و حرفش چه تاثیراتی را دارد. نکته دیگر این است که بین گفتن نظر و توهین کردن به نام آزادی اندیشه فرق است. در مورد مثلای که شما در باره توهین در باره یک مذهب بیان کردید جتی در جمع خصوصی این سخن غیر قابل تحمل است. این توهین و فحاشی است و نه ابراز عقیده. اگر واقعا گوینده چنین عقیده ای دارد می تواند اثبات کند؟
          برای همین من هم با شما در باره آن بحث قید اخلاقی موافقم و همانطور که قبلا گفتم آن را اخلاق حرفه ای و منطقی و منطق در بیان می دانم. نکته دیگری که در باره شرایطی که شما مطرح کردید وجود دارد این است که آیا یک عقیده در یک جامعه موجود فقط یک عقیده است یا در شرایط اجتماعی منجر به عمل می شود. برای مثال رفتارهای القاعده بیان دیدگاه نبود. بلکه عمل احتماعی به همراه داشت. این عمل با قانون جهانی و معیارهای قانونی بین الملل سازگاری نداشت. وقتی سارقی به منزل شما با چاقویی در دست حمله می کند ابلهانه ترین کار این است که به او بگوییم بفرمایید چایی بخورید و با هم در باره ضرورتها و ارزش های عدم سرقت و عدم خشونت ورزی حرف بزنیم . شما اول از خود و خانه و خانواده خود دفاع می کنید. درباره ریشه های اندیشه ای که منجر به اقدام های تندروانه می شود همین الان هم در مجامع دانشگاهی بحث های فراوانی در جریان است اما این بحث ها در محیط علمی وارد حوزه عمل اجتماعی نمی شود. و وقتی هم بخواهند این کار را بکنند از راه و رسم آن استفاده می کنند مثلا اگر شما مخالف قانون مجازات اعدام باشید راه مواجهه با این مساله کشتن معتقدان به مجازات اعدام نیست بلکه تلاش برای غیر قانونی کردن آن است.
          البته همیشه با یاد داشته باشیم که رفتارهای اجتماعی و تاثیرات افراد در اجتماع الگوی ساده ای ندارد و به صورت آشوبناک رفتار می کند و در بسیاری از موارد باید آن را در همان مورد به بحث گذاشت. اما اگر استثناهایی وجود دارد نباید استثنا را قاعده کرد. در همه رشته ها و از جمله در علم مرور زمان و تحول در آن حوزه باعث می شود که مشخص شود ایده های قبلی بعضا اشتباه بوده است. اما اگر به بهانه اینکه ممکن است در آینده اشتباه پیش آید از بیان نظرات جلوگیری کنیم عملا راه هر پیشرفتی را می بندیم.
          در مورد مساله امیرکبیر وی یک سیاستمدار بود که با چهارچوب زمان خودش مسولیت داشت. وقتی می بیند فرقه ای به شکل یک شبه ظهور کرده و وقتی دنبال می کند به طور مشخص طراحی یک ساختار غیر دینی در تحول آن را می بیند و از طرف دیگر آن دین به عنوان یک تئوری در ادیان مطرح نیست بلکه مشغول جذب پیروان و به چالش کشیدن دین رسمی کشور (که حداقل در آن زمان بخشی از هویت ملی کشور را تشکیل می داد) است طبیعی است که باید با آن برخورد کند ضمن اینکه مساله برای امیرکبیر مساله مذهبی نبود. او به این پدیده به عنوان یک مساله سیاسی نگاه می کرد و چندان هم اشتباه نمی کرد.
          مواردی که شما در بالا اشاره کردید موارد سیاسی و اجتماعی بود و شاید فکر کنید در حوزه علم کمتر با چنین شرایطی مواجه می شوید. بیایید دو حالت زیر را در نظر بگیرید:
          فرض کنید امروز دانشمندان پیامی از سوی یک تمدن هوشمند فرازمینی دریافت کنند و بعد از باز کردن این پیام ببینند در این پیام آمده که مثلا شما انسان ها حاصل شبیه سازی ژنتیکی هستید که به دست ما انجام شد. آیا این خبر باید بلافاصله در جامعه منتشر شود؟ این بار با نظر هم سرو کار نداریم با فکت و وقاعیت مواجهیم. یک لحظه تصور کنید چنین پیامی بدون زمینه سازی چه بلایی سر مردم می آورد؟
          فرض کنید دانشمندان متوجه می شوند سیارکی به سمت زمین در حال حرکت است و با احتما ۹۵ درصد در ۵ روز آینده به زمین می خورد اگر این برخورد رخ دهد ۹۰ درصد حیات روی زمین از بین می رود. اما اگر آن ۵ درصد اتفاق بیفتد و سیارک از کنار زمین عبور کند اتفاق خاصی برای ما نمی افتد (دقت کنید که مثال فرضی است و گرنه در این بازه امکان محاسبه مسیر با دقت بسیار بالایی وجود دارد) وظیفه چیست؟ باید به مردم خبر داد – در نظر بگیرید که فناوری ما هیچ راهی برای مقابله با این حالت ندارد و هیچ پناهگاهی برای شما امن نیست. اغتشاش و هرج و مر و قتل و غارت حاصل از وحشت چنین خبری را در نظر بگیرید و بعد فرض کنید پس از اعلام آن و رویدادهایی که به وقوع می پیوندد آن ۵ درصد محقق شود. در این حال باید چه کرد؟
          به نظر چنین شرایطی بسیار دشوار است و حالت های خاصی وجود دارد که فرد باید تا حد امکان همه حالت ها را در نظر گرفته و بعد اقدام کند این همان آزادی بیان بر اساس منطق و چیزی است که از آن به بیان مسولانه می شناسیم و البته که یک قانون جهان شمول که همه گزاره ها را تایید کند و در بگیرد یا وجود ندارد و یا من نمی شناسم

  9. سلام آقای ناظمی
    خیلی ممنون از اینکه نوشته شما باعث گشایش این بحث جالب گردید. من مانند ناظر مسابقه شطرنج بین یک استاد و تعدادی حریف بطور همزمان، از مطالعه نظریات دوستان و پاسخهای شما بهره مند میشوم .ضمنا باعرض پوزش چند پرسش در مورد پرو ژه کیو داشتم که چون از طریق ای میل پاسخی دریافت نکردم اگر چه شاید ارتباط زیادی به مو ضوع نداشته باشد در اینجا مطرح میکنم و بسیار خوشحال خواهم شد از نظرات شما آگاه شوم.
    آیا شما هم دراین پروژه شرکت داشته و پیام خود را ارسال کرده اید.
    – با توجه به اینکه پس از ارسال پیام، از طریق سایت مربوطه پیام رسید ظاهر نگردید ازچه طریق میتوانم مطمین شوم که پیام را دریافت کرده اند.
    نظر شما در مورد فرجام این پروژه و نتایج آن چیست. KEO-

    1. سلام
      بابت ایمیل متاسفم
      راستش ایمیل را گرفته بودم ولی خواستم پیگیری کنم ولی به طول انجامید و من فراموش کردم.
      بله من هم در این پروژه شرکت کرده ام
      من مدتی است از وضعیت پروژه که به ویژه پس از فول ژان مارک بنیانگذار آن کمی نابسامان شده بود خبر ندارم اما این را پیگیری می کنم بهترین راه ایمیل زدن به مصولان پروژه و سوال کردن از ایشان است
      موفق باشید

  10. آقای ناظمی ممنون از مقاله جالب تان. با اجازه، می خواهم به زاویه‌ای دیگر از دلیل دریافت چنین واکنش‌هایی اشاره کنم. به عنوان روزنامه‌نگاری که سال‌ها، در حوزه حقوق معلولیت کار کرده‌ام، بد نیست به طرز تفکری اشاره کنم که منتهی به واکنش‌هایی شبیه نظر همان آقای دکتر بدون نام در مقاله شما می‌شود.
    نگاه سنتی و مبتنی بر مدل پزشکی به معلولیت، این باور را در ذهنیت افراد اغلب جوامع ایجاد می‌کند که افراد دارای معلولیت به‌ویژه معلولیت شدید همچون وضعیت آقای استفان هاوکینگز، محکوم به مردن هستند؛ و همان بهتر که زودتر بمیرند تا هم “باری” از روی دوش خانواده و اطرافیان آنها برداشته شود و هم جامعه بیش از این مجبور به صرف هزینه برای آنها نباشد. متاسفانه نگاه سنتی و غالب به معلولیت، نگاهی از بالا به پایین، ارباب مآبانه، همراه با تحکم و حق تعیین تکلیف برای افراد دارای معلولیت، و حتی تعیین تکلیف برای مرگ و زندگی آنهاست. اگر دقت کنید، تک تک این نشانه‌ها را در نظر شخصی آن آقای دکتر پیدا می‌کنید.
    متاسفانه در ناخودآگاه بیشتر ما انسان‌ها این موضوع شکل گرفته که دیگران را و به ویژه اگر از نگاه ما نکته‌ای یا ویژگی منفی دارند، با توسل به –بازهم از نگاه ما- همان نقطه ضعف یا ناکارآمدی آنها توجیه ‌کنیم. مثلا در حالی‌که خیابان‌های تهران روزانه شاهد هزاران مورد از بی‌کفایتی برخی آقایان در رانندگی است، کسی رانندگی بد آنها را به جنسیت آنها نسبت نمی‌دهد؛ اما اگر خانمی کوچکترین نشانه‌ای از یک رانندگی کم‌مهارت از خود بروز دهد، این ناکارامدی به “زن بودن” او نسبت داده می‌شود که در واقع زن بودن در اینجا مساوی “نابلد بودن”، “دست و پا چلفتی بودن”، و “فرودست بودن” است. در موردی که اشاره کردید نیز چون اظهارنظر استفان به مذاق آقای دکتر خوش نیامده، دلیل آن را در معلولیت او جست‌وجو می‌کند؛ معلولیت در اینجا مساوی “رو به زوال رفتن جسمی و ذهنی”، “پریشان گویی” و “سزاوار مرگ” است؛ محکومیتی که از طرف یک فرد برای زندگی فردی دیگر اعمال می‌شود.
    در مورد بخش اول مقاله‌تان هم متعجب شدم که با اینهمه تجربه‌ روزنامه‌نگاری و فعالیت‌های اجتماعی که دارید، چقدر دیر به نتیجه‌ای که گفتید، رسیده‌اید…
    دوست خوبم، شادی (حامدی) برای معرفی لینک این مطلب هم ممنونم.

  11. من فکر نکنم حکومت علما در نهایت بهتر از سایر حکومت‌ها در بیاد. علم صادقه، اما عالم هم آیا لزومن صادقه؟؟ مشکل به نظر من در خلق و خوی انسان‌هاست. مشکل توی قدرت و واکنش انسان‌ها به قدرته. و فکر نمی‌کنم واکنش یک دانشمند به قدرت، خیلی فرقی با بقیه‌ی انسان‌ها داشته باشه.
    اما، درباره‌ی اظهار نظرهای این چنینی، اگر قضیه رو کُلی نگاه کنیم، یک همچون قضاوت‌هایی تو همه‌ی زمینه‌ها و از طرفِ همه‌ی آدم‌ها وجود داره. نمی‌خوام توجیهش کنم و بگم چون همه این طور رفتار می‌کنند، درسته، فقط می‌خوام بگم، چیز نادری نیست.
    من توی انواع و اقسام جلسات نقد ادبی بودم، الان دیگه هیچ تعجبی برام نداره که بشنوم یک نفر که چهار سال ادبیات خونده، بگه شاملو که سواد شعر نداشت..به همین سادگی، حتا شاید با یک شونه بالا انداختن.
    و مطمئنم که خودم هم از این نوع اظهارنظرها کردم، حتا اگه یادم نباشه، یا اگر در خودآگاهم بدونم که این رفتار اشتباهه. حداقل به این شکل اشتباهه، شاید من اگر به قدر کفایت تحقیق و مطالعه داشته باشم، بتونم بگم آقای ایکس در فلان زمینه که تخصصش هم بوده اشتباه کرده، ولی اظهارنظرهای سهل‌انگارانه است که نادرسته. حالا هر چه کسی معروف‌تر باشه و شناخته‌شده‌تر باشه، مسئولیتش هم سنگین‌ تره. قضیه خیلی خیلی بنیادی‌تر از اظهار نظر مذهبی و این جور چیزها است. قضیه اینه که آدم بدونه با چه لحنی و تا کجا حق داره که نظر بده. این هم از اون چیزهاست که یاد گرفتنش شاید چند تا زندگی لازم داشته باشه. باور بفرمایید..این که آدم در هر لحظه حواسش باشه که چی می‌گه به چه لحنی می‌گه..
    گویی این که (حالا شاید درست نباشه این رو بگم، ولی نظر شخصیمه) این آقای مورد بحث، اتفاقن دقیقن به دلایل اعتقادی این حرف رو زده، چون هاوکینگ با استانداردهای ما به خداباورها توهین کرده، بنابراین یک جوری باید این توهین رو رفع و رجوع می‌کردند. با گفتنِ این که فلانی آدم معتبری نیست. چون ببینید این که یک آدم به ابعاد هاوکینگ چنان با قطعیت یک نظر بده، به هرحال فرق داره با گفتن‌های آدم‌های معمولی.
    در مورد خدا و اینا هم اگرچه به گفته‌ی شما ارتباطی نداره، اما بگم..آرتور سی کلارک توی کتاب چشمه‌های بهشت می‌گه « اثبات وجود یا عدم وجود آن‌چه خدا می‌نامید با منطق ممکن نیست.» ..ممکن نیست دیگه! چه کاریه حالا این قدر انرژی هدر بدیم، اعتقاد داشتن و نداشتن هم یک انتخاب شخصیه.

  12. با درودبرشما
    در زمینه بعضی بحثهای فوق در نظرات من هم خواستم چند کتاب خوب رو در این مورد برای مطالعه به دوستان پیشنهاد کنم:

    این کتابها همه نوشته هوشنگ معین زاده هستند و در اینترنت به صورت Pdf هم قابل دانلودند میتوانید سرچ کنید:

    ۱-خیام و آن دروغ دلاویز (درنقدبهشت)
    ۲-کمدی خدایان (در نقد دوزخ)
    ۳-آنسوی سراب (در نقد خدا)
    ۴-آیا خدا مرده است (در نقد خدا)
    ۵-بشارت خدا به زادگاهش باز میگردد (در نقد خدا)
    ۶-وصیت نامه خدا (در نقد خدا)

    خواندن این کتابها به شدت توصیه میشود!

  13. با سلام
    پوریای گرامی
    کتاب جستارهای فلسفی را در کرج از کجا تهیه کنم
    یا در تهران کدام کتابفروشی ارائه میکند
    ممنون خواهم شد راهنمائی کنید
    با احترام
    مسعود شریف لو

  14. این جمله رو چند بار خوندم. “آنچه جرقه عصبانیت مرا شعله ور کرد و به شکل دیوانه واری عصبانیم می کند، اظهار نظرهای مغرورانه و خود بزرگ بینانه ای است که جنس دیگری دارد. ”
    با این که منطق من به من حکم میکنه که اینطور فکر کنم که فیزیکدان ها که با ابعاد و تاریخ عالم آشنا هستن و خوب میدونن که انسان چه موجود کم اهمیت و ناچیزی در این عالم پهناوره، می بایست غرور کمتری داشته باشن. اما ظاهرا اینطور نیست و اون جمله ی شما درسته !

دیدگاهتان را بنویسید

*

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.