تاندربولتز: مراقبه‌ای در مرزهای سیاهی مطلق افسردگی

مروری بر تازه ترین فیلم از مجموعه دنیای سیتمایی مارول

مدت‌ها بود که به دلایل مختلف فرصت رفتن به سینما را نداشتم تا اینکه آخر هفته گذشته (۲۱ اردیبهشت) فرصتی پیش آمد و فیلم تاندربولتز (Thunderbolts / New Avengers) را دیدم.  مجموعه فیلم‌های مارول پس از پایان «حماسه بی‌نهایت» که با فیلم «پایان بازی» به اتمام رسید، شاهد افت شدیدی بود. داستان‌های سردرگم و شخصیت‌های سطحی در نهایت باعث شد مارول فاز تازه خود را از طرح از پیش تعیین‌شده‌ای که قرار بود در آن شخصیت «کنگ فاتح» شخصیت منفی اصلی باشد، به سوی مسیر داستانی حماسی از کمیک‌های مارول یعنی «جنگ‌های پنهان» (Secret Wars) تغییر دهد و شخصیت منفی اصلی خود را به «دکتر دووم» تغییر دهد. (اگر درباره این شخصیت کنجکاو هستید، می‌توانید پادکست عالی هیرولیک با اجرای فائقه تبریزی در مورد این شخصیت را بشنوید.

به همین دلیل هم با انتظار بسیار کمی به دیدن فیلمی رفتم که قرار بود بر مبنای گروهی از شخصیت‌های مکملِ فیلم‌ها و سریال‌های پیشین مارول شکل بگیرد. با این وجود، به شکل بسیار خرسندکننده‌ای غافلگیر شدم.

به نظرم فیلم از نظر جنبه‌های فنی و هنری در رده بالاتری نسبت به فیلم‌های پسا-حماسه بی‌نهایت قرار داشت، اما دلیل اصلی رضایت من تنها به بازی‌ها، جلوه‌های ویژه و داستان بر نمی‌گشت. نویسندگان فیلم‌نامه در این داستان سعی کرده بودند به جای تکرار – یا حداقل در کنار – داستان همیشگی قهرمان و ضدقهرمان، یا جمع شدن گروهی ناسازگار در کنار هم برای به انجام رساندن هدفی مشترک، به خود جرئت داده و به لایه‌های عمیق‌تری از شخصیت نفوذ کنند.

هشدار:

از این بخش به بعد ممکن است این نوشته، بخش‌ها و روندهایی از داستان را فاش کند.


داستان و روایت فیلم شاید بیش از هر چیز، مراقبه و تأملی بر پدیده‌هایی چون تیرگی، پوچی، افسردگی و رابطه آن‌ها با هم بود.

اگرچه داستان به طور خاص بر رابطه یلنا و پدرش (گاردین سرخ) و تعامل این دو با هم تمرکز داشت، اما شخصیت اصلی فیلم(باب یا Sentry/Robert Reynolds ) در واقع بازنمایی انسانی است که در دام پرسش مهم و بنیادینی می‌افتد که اگر پاسخ درستی برایش پیدا نشود، دروازه‌های سیاهچاله‌ای را باز می‌کند که انتهایش پوچی بی‌پایان و تیرگی است که نه تنها فرد، بلکه همه جهان را در خود فرو می‌برد همان طور که ویکتور فرانکل در کتاب مشهور خود «انسان در جستجوی معنا» می‌نویسد که جستجوی معنا، نیروی محرکه اصلی در زندگی انسان است و اگر فرد در این مسیر شکست بخورد، در خلاء اگزیستانسیالی می‌افتد که زمینه‌ساز فروپاشی روانی است.

تمام شخصیت‌های این داستان پیشینه و تجربه‌ای دارند که بر تمام زندگی آن‌ها اثر گذاشته است و آن‌ها هر شب در کابوس‌های خود در چرخهپ و حلقه تکراری و بی‌پایان، آن حادثه را دوباره زندگی می‌کنند و نمی‌توانند این چرخه را بشکنند و از آن بیرون بیایند. برای همین هم مهم نیست که چه قدرتی دارند و چه می‌کنند؛ در آخر روز از خود می‌پرسند که «آخرش که چه؟»
در واقع، این تجربه‌ی ایستایی، بی‌هدفی و از دست رفتن معنا با آنچه روان‌پزشکان به‌عنوان افسردگی بالینی تعریف می‌کنند شباهت کامل دارد. بر اساس راهنمای تشخیصی و آماری اختلالات روانی (DSM-5)، علائم اصلی افسردگی شامل از دست دادن لذت، احساس بی‌ارزشی، ناتوانی در تمرکز، و افکار تکرارشونده درباره مرگ است؛ نشانه‌هایی که در شخصیت باب، با شدت و وضوح دیده می‌شود و شخصیت اصلی )باب/Sentry ) اوج این نماد و رفتار است. او که تا کنون هیچ شخصیتی در دنیای مارول چنین قدرت بی‌کرانی را در اختیار نداشته است، از دل بلا و آوار مصیبت و تعرض و آزار قدم به این جهان گذاشته است و همچون همه ما با دیوهای درون خود دست به گریبان است.

اگر شخصیت یلنا، در آستانه سقوط به این ورطه بی‌پایان تاریکی دست و پا می‌زند، باب در آن سقوط کرده است. این سقوط، همچون افتادن در سیاهچاله‌ای ژرف، او را به چنان پوچی‌ای رسانده است که تاریکی‌اش هر آنچه را لمس می‌کند، فرامی‌گیرد.

در انتهای فیلم می‌بینیم که قربانیان او که به دست او به سایه‌هایی بی‌جان بدل شده‌اند، در واقع نمرده بودند. آن‌ها تنها چنان به دام تاریک افسردگی و بی‌هدفی و پوچی فرو رفته‌اند که با مردگان فرقی ندارند و تنها سایه‌ای از آن‌ها بر عرصه جهان باقی می‌ماند  و شاید این بیان دیگری از همان چیزی باشد که آرون بک، بیان کی‌کن،  افراد افسرده دچار سه‌گانه‌ای از افکار منفی می‌شوند: درباره خود، درباره جهان، و درباره آینده. در این نگاه، جهان مکان تاریکی است و آینده فاقد امید — همان تصویری که باب در چنبره آن گرفتار شده است و جهان را نیز با خود به تاریکی می‌کشد.

اما راه نجات چیست؟

باب همچون من و شما به تنهایی یا با نهیب و نصیحت تنها و حرف‌های از پیش آماده‌شده افرادی که بر ساحل نجات بر صندلی‌های راحتی خود لم داده‌اند، نمی‌تواند از این ورطه نجات پیدا کند. او نیاز به کسانی دارد که برای نجاتش قدم به درون تاریکی بگذارند.

این همان راهی است که کارل گوستاو یونگ روان‌شناس سوئیسی، برای رشد روانی واقعی، پیشنهاد می‌کند و می‌نویسد: “آگاهی با تصور نور به دست نمی‌آید، بلکه با آگاه‌سازی تاریکی است که فرد به رشد می‌رسد.”

و کسی می‌تواند با امید به اینکه نابود نشود قدم به عرصه این تاریکی بی‌پایان بگذارد که خود طعم آن تلخی و تاریکی را چشیده باشد.

قهرمانانی که به اراده خود قدم به سایه تاریک شخصیت باب می‌گذارند، هیچ‌کدام فرشته‌سیرت نیستند. نه نیک‌کردارند، نه الگو و نه قهرمان. شخصیت‌هایی آشفته و تنها و در آستانه سقوط‌اند که حالا هدفی تازه برای رهایی یافته‌اند و آن نجات دیگری از قعر ژرفای ظلمانی و ویرانگر و جهان‌خوار افسردگی و بی‌هدفی است.

کسانی می‌توانند برای نجات گمشده در تاریکی قدم به این وادی بگذارند که خود با این وادی بیگانه نباشند.

حضور این همراهان، که برای نجات آنکه باید دشمن خود می‌دانستند، سعی در مواجهه با عمیق‌ترین ترس‌های خود دارند، به گمشده در افکار و لایه‌های پنهان ذهن سودازده تاریکی، امید به مقابله می‌دهد؛ اما راه نجات از دنیای سیاه افسردگی و بی‌عملی ساده نیست. آن‌ها از اتاق نسبتا امن زیر شیروانی باید به تاریک‌ترین و هراسناک‌ترین گذرگاه‌های خانه‌ای که ذهن در آن اسیر شده گام بردارند و در نهایت شخص را نه با انکار تاریکی، که با مواجهه رودررو با آن همراهی کنند.

در اینجا داستان فیلم به شکلی نمادین شاید یکی از زیباترین روایت‌های نجات را بیان می‌کند. یاران در آخرین خوان از مقابله، نیمه‌امیدوار و ناامید، توان دخالت ندارند. اما وقتی آنکه می‌خواهد به زندگی برگردد شروع به مقابله می‌کند، به جای مواجهه و پذیرش و بخشش خود، دست به خودزنی می‌کند، دادخواهی را در انتقام می‌بیند و تنها راه ارج نهادن به خود را ویرانی دیگری که اینجا بخشی از وجودش است می‌داند، تیرگی به او نفوذ می‌کند. ما نمی‌توانیم با انتقام از تیرگی، تاریکی را نابود کنیم. بلکه او را به درون خود راه می‌دهیم. همان‌طور که نیچه در «فراتر از نیک و بد» هشدار می‌دهد، کسی که با هیولا می‌جنگد باید مراقب باشد خود به هیولا تبدیل نشود؛ زیرا خیره‌شدن طولانی به مغاک، موجب می‌شود آن مغاک نیز به درون تو خیره شود — چیزی که باب در آستانه تجربه‌اش قرار دارد.

 و اینجا است که آخرین یاری یاران باید مددکار مبارزی باشد که می‌خواهد به زندگی برگردد. آن‌ها در آخرین و قهرمانانه‌ترین مواجهه خود، به جای کمک به شخصیت اسیر (باب) برای نابود کردن نیمه تاریکش، مانع از آن می‌شوند که در دام خودقربانی‌پنداری، انتقام از خود و در نتیجه دیگران بیفتد تا تاریکی از شکلی به شکلی دیگر بدل شود.

بدین ترتیب همان‌طور که فیلم «کاپیتان آمریکا: سرباز زمستان» به بیانیه‌ای درباره عصر نظارت دولتی پسا-اسنودن بدل می‌شود، تاندربولتز به شکل غیرمنتظره‌ای یکی از عمیق‌ترین داستان‌های دنیای مارول با تمرکز بر لایه‌های پیچیده ذهن انسان را روایت می‌کند. زاویه‌ای که شاید برای برخی از مخاطبان، جذابیت فیلم را بیشتر از داستان عادی نبرد قهرمان‌ها و ضدقهرمان‌ها کند.

⚠️ یادآوری مهم: اگر در تاریکی هستید، تنها نیستید

اگر شما یا یکی از نزدیکانتان احساس افسردگی، پوچی، اضطراب، یا افکار آسیب‌رسان به خود را تجربه می‌کنید، مهم است بدانید که این احساسات واقعی هستند، اما همواره راهی برای کمک وجود دارد. کمک‌گرفتن نشانه ضعف نیست؛ بلکه قدمی شجاعانه به سوی رهایی و بازسازی است.

در کانادا: می‌توانید با شماره 988 تماس بگیرید — این شمارهٔ رایگان و در دسترس، برای بحران‌های سلامت روان و پیشگیری از خودکشی در سراسر کشور فعال است (۲۴ ساعته، به زبان انگلیسی و فرانسوی).

همچنین، از وب‌سایت Wellness Together Canada برای گفت‌وگوی آنلاین با مشاوران، ارزیابی سلامت روان، و دریافت خدمات درمانی رایگان استفاده کنید.

در ایران: خط مشاوره ۱۴۸۰ (سازمان بهزیستی): رایگان، محرمانه، و در دسترس در سراسر کشور.

در صورتی که محتوای پروژه «در این شب‌ها» — شامل وب‌سایت، ویدیوکست‌ها و دوره‌های آموزشی — را ارزشمند می‌دانید و مایل به حمایت از تداوم و گسترش آن هستید، می‌توانید از طریق یکی از لینک‌های زیر از این پروژه حمایت کنید

ko-fi.com/itnights
hamibash.com/pnazemi

دیدگاهتان را بنویسید

*

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.