برای نازیلا

سال‌هاست که می‌نویسم. همیشه گمانم این بود که دستانم با قلم آشناست؛ که هرگاه اندوه یا شوری بر جانم بنشیند، چون شاه تئودون که وقتی شمشیر بر دست گرفت، توان و امیدهای از یاد رفته‌اش را به یاد آورد، من نیز خویشتن را دوباره به یاد خواهم آورد. اما امروز، دستانم از نوشتن می‌گریزند؛ نمی‌خواهند این صفحه سفید را مکدر کنند.

نوشتن از نازیلا شاید ساده به نظر برسد؛ خواهری که برایم عزیز بود، استادم بود، همراهم بود.

پژوهشگر تاریخ معاصر که بی‌هیاهو و بی‌نیاز از دیده‌شدن، سال‌ها بر توسعه این حوزه افزود. عاشق تاریخ و اسطوره‌های ایران و جهان؛ و جستجوگری که از قدم‌زدن در افق‌های مه‌آلود دانشی که تازه پدیدار می‌شد هیچ واهمه‌ای نداشت.

نویسنده‌ای متفکر و زائری در این جهان پرآشوب؛ و انسانی که از جان و دل عاشق این سرزمین بود.

اما امروز، تکرار آنچه من می‌دانم و شما می‌دانید چه سود دارد؟

کدام رفته بازگشته تا خبری از آن فراسوی ناشناخته بیاورد؟

و اصلاً کدام فراسو؟

پس بیایید داستانی را مرور کنیم که برای نازیلا آشنا بود.

روزی روزگاری—در زمان‌هایی که شمارششان برای ما ممکن نیست—ستاره‌ای عظیم در گوشه‌ای از این عالم به آخرین لحظات عمر خود رسید.

در انفجاری باشکوه، مرگی پرشکوه را تجربه کرد و بخش‌هایی از تنش را به جهان بخشید. هزاره‌ها گذشت تا اندکی از آن ذرات، در جایی دورتر، با غبار و گازهای تازه درآمیزند و ستاره‌ای تازه زاده شود؛ ستاره‌ای که ما امروز خورشیدش می‌نامیم.

آن ذرات، نه فقط خورشید، که سیاره‌ها را ساختند.

و بر یکی از آن‌ها—به تقدیری که هنوز درکش نمی‌کنیم—جرقه‌ای از حیات روشن شد.

هزاره‌ها لازم بود تا این جرقه رشد کند، هزار بار تا مرز نابودی برود و بازگردد، هزار نقاب بزند؛ از جماد به نبات و از نبات به حیوان، تا سرانجام در کالبد انسان شعله‌ای دیگر روشن شود: شعله ادراک.

به دستان‌تان نگاه کنید، به آدم‌هایی که کنار شما نشسته‌اند، به هر چیزی که می‌بینید. هرچه هست، روزی در دل همان ستاره بوده. ما میراث‌داران سخاوت اوییم؛ ذراتی که روزگاری در هم آمیخته بودند و امروز در این گوشه از فضا به ادراک رسیده‌اند.

ما زمانی کنار هم، در دل یک ستاره بوده‌ایم.

قرن‌هاست خرد انسان بر بسیاری از مصائب چیره شده، هرچند بی‌خردی گاه جهان را تاریک کرده است.

اما آخرین نبرد ما همچنان باقی است: آخرین دشمن انسان، اخرین هیولای آدمی خوار: مرگ.

شاعران و فیلسوفان ما درباره‌اش نوشته‌اند، تقدیسش کرده‌اند، مرگ را معنای زندگی دانسته‌اند.

اما بر من ببخشید که امروز، در حضور شما، فریاد می‌زنم: مرگ بر مرگ.

آن زمزمه‌های مستِ ستایش مرگ، زاده ناتوانی ما بوده است.

ما که کوه‌ها را شکافته‌ایم، دریاها را پل زده‌ایم، به نخستین لحظات آفرینش نگریسته‌ایم—برای فنا مقدر نیستیم.

اما تا آن روز…

تا روزی که بر این هیولای دیرپا چیره شویم…

چه باید کرد؟

نازیلا عمرش را صرف دانستن کرد. و در آخرین اقدامش، مثل همان ستاره‌ای که از آن آمده بود، بدنش را بخشید تا دانش پزشکی یک گام پیش رود؛ شاید سهمی در نبرد ازلی ما علیه مرگ داشته باشد—این اهریمن آدم‌خوار.

از سرزمین‌های مه‌آلود پس از زندگی بی‌خبرم؛ نمی‌دانم آیا سفری از بندرگاه‌های خاکستری به سوی سرزمین‌های روشن در پیش است یا نه.

اما چه اهمیتی دارد؟

او و همه رفتگان، تا زمانی که در ذهن ما—تنها مفسران این جهان—باقی هستند زنده‌اند. و پس از ما، اثراتی که بر زندگی دیگران گذاشته‌ایم ادامه می‌یابد، حتی اگر نام‌مان در گذر نسل‌ها گم شود.

تا آن روز که مرگ را عقب برانیم، گرامی‌داشت نازیلا و همه عاشقان دانستن، گرامی‌داشتِ زندگی است؛ زنده‌ماندن و بهره‌بردن از لحظه‌لحظه بودن.

پدر می‌گفت زندگی چون اناری است؛ اگر تا آخرین قطره‌اش را ننوشیم، به این فرصت استثنایی خیانت کرده‌ایم.

پس تا روزِ مکرمِ پیروزی، سخت‌ترین انتقام ما از مرگ، زیستنِ به نهایت است.

با خنده‌ای بر چهره، در برابر عفریت مرگ می‌رقصیم؛ ما از نسل حلاجیم که خاکسترش بذر حیات شد.

من نمی‌دانم شما چه می‌کنید، اما من تا زمانی که نفس دارم، به نام و یاد او و همه رفتگان آزاده‌ای چون او، تلاش می‌کنم اگر نتوانستم مرگ را شکست دهم، دست‌کم به سخره‌اش بگیرم.

اینک و در این غروب، هوای شهری که نازیلا عاشقش بود زیر غبار و سایه جهل سنگین شده. ستاره‌هایی که او راهنمای من به جهانشان بود، در این آسمان آلوده نمی‌درخشند.

اما در دل تاریک‌ترین شب‌ها، من به صبح می‌اندیشم؛

صبحی که نور ببارد، غم‌ها را بشوید، یادِ رفتگان را در جان ما روشن و شاد نگاه دارد، و بر این خاک عزیز—که او چنین دوستش داشت—روشنایی بیاورد.

و می‌دانم که روزهای بهتر، به یاری یکدیگر، باز خواهند آمد. که این وعده یلدا است که در آستانه‌اش هستیم و هیچ وقت بر عهد خود خیانت نکرده است… شاید نه امروز و فردا اما نوروز در راه است.

او را در زمزمه نیمه‌شب مستان یاد خواهیم کرد؛

با زندگیِ به‌تمامی زیسته، یادش را ارج می‌نهیم؛

با خواندن آثارش، به خاطرش می‌آوریم؛

و با کنار هم بودن، رنج رفتنش را تحمل می‌کنیم.

که اگر محبت و همراهی شما نبود، ما نیز طاقت این روزها را نداشتیم.

سپاس از همه شما.

به یاد نازیلا،

به نام آزادی و آزادگی‌اش،

و به نام زندگی.

دیدگاه‌ها

  1. “هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
    ثبت ست بر جریده ی عالم دوام ما”

    نامش به نیکی جاودان خواهد ماند.
    قلمت سبز و دلت آرام و صبور پوریا جانم

  2. چه زیست زیبایی. یادشون زنده است؛ در ستاره‌ها، در تاریخ، در روزمرگی‌ها.
    زنده باد زیستن زیبایش

  3. درود بر شما و بینشتون. درود بر خواهر گرامی و فرهیختتون. و درود بر والدینتون و همه افرادی که مسئول تربیت شما دو بزرگوار نازنین بودن. بیش باشید.

  4. آقای ناظمی عزیز؛ همکار روزهای قشنگ! چقدر زیبا فلسفه مرگ و زندگی و آفرینش زمین و خورشید را به تصویر کشیدید. من باور دارم نازیلای مهربان، خواهر فرهیخته و بی‌ادعای شما اگر بود از خواندن چنین متنی لذت دنیا در جانش می ریخت. او که زندگی و‌مرگش برای بشریت خیر و نیکی بود. خیلی تحمل مرگ عزیزان‌مان سخت است اما ما به یادشان زندگی می‌کنیم که زندگی یا تمام سختی‌هایش تنها سرمایه ای است که ما داریم…در این غم بزرگ شریکتان هستم. روح بلندش شادو دل بیقرارتان آرام

  5. یادش به نیکی
    وبرای تو پوریای عزیز آرزوی آرامش و روزهای بهتر رو دارم

  6. من هیچوقت دوستی نبودم که شما مرا بشناسید، اما من یک مخاطب متعهد به قلم و کلام شما بودم و هستم. از سالهایی که در ایران و در جام جم می نوشتید، در آسمان شب گفتگو میکردین، در برنامه های نجوم آماتوری بودید، تا الان که از ایران مهاجرت کرده اید، همیشه فعالیتهایتان در اسکای را دنبال میکردم، و الان تنها جاهایی که دنبال میکنم همین وبسایتتان است و فیس بوک شما. من حتی شما را از نزدیک ندیده ام، اما همیشه برایم یک انسان قابل الگو بوده اید.
    دقیق بیاد ندارم اسم نازیلا ناظمی را کجا دیدم، فکر میکنم همان سالها در جام جم دیدم، شک کردم که نسبتی دارید، چون قلم دلچسبی بود، همان سالها با جستجو در اینترنت فهمیدم که خواهر شما هستند.
    از دیدن این خبر بینهایت ناراحت شدم.
    این شعر از گروس عبدالملکیان را بیاد شما می آورم:
    چشم های بسته، بازترند
    و پلک، پرده ای ست
    که منظره را عمیق تر می کند

    بُگذار
    رودخانه از تو بُگذرد
    و سنگ هاش در خستگی ات ته نشین شوند
    بُگذار
    بخشی زنده از مرگ باشی
    و ریشه ها به اعماقت اعتماد کنند

    جنگل،
    تنها یک درخت است
    که در هزاران شکل
    از خاک گریخته است

دیدگاهتان را بنویسید

*

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.