یا چرا عرصه سیاست عملی حوزه رابطه عاشقانه بین مردم و سیاستمدار نیست
سالهای دور، دانشجو بودم و با یکی از دوستان عزیز آن ایام، چنان که رسم خجسته آن دوران بود، به گفتوگو نشسته بودیم؛ گفتوگویی که هر جملهاش ما را از وادیای به وادی دیگر میبرد.
پاسی از شب گذشته بود که در یکی از پیچوخمهای آن صحبت، سخن به شاملو رسید. گفتم با بخشهایی از آنچه از افکار و آرایش میشناسم، همدلی ندارم و حتی آن را نادرست و زیانبار میدانم. گفتم آنچه او درباره موسیقی سنتی ایران یا شاهنامه گفته، با آنچه من آموختهام سازگار نیست و شاید بتوان آن را نگاهی باریک به منظرهای بزرگ دانست؛ و نباید مقهور نام بزرگ او شد و سخنش را چون سندی مقدس پذیرفت.
سالها گذشت.
شبی دیگر، در جایی دیگر، دوباره همسخن بودیم. نوای شجریان در پسزمینه میخواند و خیام را با صدای شاملو همراه میکرد. چشمانم خیس بود؛ با آن دو زمزمه میکردم.
دوستم با تعجب پرسید: مگر تو نبودی که آن شب چنین بیرحمانه بر شاملو میتاختی؟ چه بر تو گذشته که اکنون با صدایش به گریه میافتی؟
گفتم: هیچ. هنوز هم بر همانم. چهبسا اکنون با خواندن بیشتر، آن نظر در ذهنم استوارتر شده باشد.
پرسید: پس این حال چیست؟
گفتم: اگر امروز صدایش مرا به وجد میآورد یا برخی اشعارش جانم را به پرواز درمیآورد، او را برایم مقدس نمیکند. همانگونه که نادرست دانستن برخی دیدگاههایش نیز او را به اهریمنی انکارشدنی بدل نمیکند.
ما انسانیم، نه اسطوره.
عصر انسان بیخطای مقدس، از همان لحظهای که پای از اسطوره به تاریخ گذاشتیم به پایان رسید — اگر نه پیشتر؛ چرا که حتی در اسطوره نیز خیر و شر مطلق بهندرت یافت میشود.
این روزها، که ایران و ایرانی — و در مقیاسی دیگر زمین و زمینی — در التهاب و آشوباند، بیش از پیش به آن خاطره میاندیشم.
در این ایام، روایتهای خیر و شر مطلق بار دیگر در فضا جاری است؛ اما شاید یکی از مهمترین روایتهایی که باید به یاد آوریم، روایت عشقورزی در عرصهای است که میدان آن، میدان عقل است
به تاریخ معاصر و حتی تا جایی که در دسترس داریم به تاریخ قدیمتر خود بنگریم. چند مورد را پیدا میکنید که ما سیاستمداری را یا بازیگر عرصه سیاسی را، یا اندیشهای سیاسی را، بهجای آنکه بهعنوان فردی در عرصه عمل یا اندیشهای برای بازی در عرصه سیاست ببینیم به معشوقی ازلی یا اهریمنی ابدی بدل کردهایم و سپس خود در دام این ساخته خویش مانده و زمان ازدستداده و اشتباه کردهایم؟
ما رهبران را نه در چارچوب نقش سیاسی، بلکه در قالب وعده نجات میسازیم
بارها شنیدهام که گفتهاند فلان سیاستمدار را عاشقش بودیم و چون او چنان نکرد که ما در ذهن خود میپنداشتیم پس آن عشق سوزان ما به فراغی بدل شد که در آن جز ویرانیاش را نمیخواهیم و میخواهیم صدایش بریده باشد که بر عشق فرضی و قرار یکسویه ما خیانت کرده است و سزای خیانت نابودی و حداقل خاموشی است.
میگویند فلان رهبر قدیم یا جدید جانودل و دیده ما است و ما درراه او جانودل و دیده را میبازیم. میگویند در ولایت ذوب میشویم و در محبت او محو. زیر فر کیانیاش رنگ میبازیم و مباد آن روز که در این قمار عاشقانه ببینیم که او لحظهای ازآنچه من در ذهن خود از او ساختهام فاصله گرفته است که آنگاه او مستحق همه مصائب عالم است و حتی بودنش لکه ننگی بر زمین.
اما چه کسی گفته که صحنه سیاست، که صحنه مدیریت نیازهای جامعه در جهانی پرتنش است باید عرصه عاشقی باشد؟
چه عقلی و خردی میپذیرد که ما رابطه حاکم با مردم را به رابطه معشوق و عاشق بکاهیم و بدل کنیم تا بهجای آنکه فرصت استفاده از ظرفیت افراد و دیدگاهها برای زمانهای مختلف بر اساس نیاز جمعی خود را داشته باشیم یکباره یا آنها را تا حد خدایی بالا ببریم یا تا حد دشمن مستحق ویرانی پایین بیاوریم؟
به زمان دور نرویم، به همین گذر و گذارهای دهههای اخیر بنگریم. به یاد دارید راه و مسیر و رفتار خاتمی را بسیاری به عشقی یکسویه بدل کردند که شعار میدادند وای اگر خاتمی حکم جهادم دهد؟ فارغ از اینکه او فریاد میزد من را چه به جهاد؟ و وقتی از رئیس دولت جمهوری اسلامی در رؤیاهایشان تصویر رهبر تغییر رژیم را ساختند و او گفت من به همین قانون اساسی موجود سوگند خوردم و همینکه باید هم از دستم برنمیآید چه رسد به آنکه نمیخواهم چنان از او گذشتیم؟
هنوز خیابانهای تهران به یا دارند فریاد شورانگیزی که باصداقت آواز میداد «موسوی دستگیر بشه … ایران قیامت می شه» و زمان اندکی گذشت و او با همه ایستادگیاش و وفاداریاش به زبانی سخن نگفت که ما تصور میکردیم باید بگوید و ناگاه از او نیز گذشتیم، نامش را فراموش کردیم و با نگاهی عمیق گفتم از او اگر خیری مانده همان در حبس بودنش است.
و البته که این داستانی دو سویه است. تنها شکست عشقی نبود که در این امر فاجعه می آفریند، سرسپردگی است که در سوی دیگر چشم ما را به همه رفتارهای اشتباه آن ها می بندد و باعث سکوت ما در برابر خطاهای ایشان می شود و بر چرخه تباهی می افزاید.
و چنین است چنانکه بیضایی میگفت درس نمیگیریم، تاریخ را هزارباره از نو تکرار میکنیم بیآنکه چیزی بیاموزیم و نیروی عظیمی که باید صرف ساختن شود صرف ویرانی میکنیم و چون مهیب حادثه فرامیرسد عرصه شطرنجمان بیهیچ مهرهای در دست و تقدیم کسانی است که سوی دیگر ما هستند.
من داستانم را با خاطرهای از عرصه هنر آغازیدم که در آن احساس موج میزند و تفکیک هنر و هنرمند سخت است.
در آن عرصه شاید جایی برای پیوند این دو به شکلی باقیمانده باشد.
بیخبر هم نیستم از دیدگاههای سیاسی که بر اهمیت ورود احساسات در عرصه سیاست دفاع میکنند.
اما باید حد یقفی گذاشت بر احساس آنگاهکه عرصهاش را بهجای عرصه حکمرانی مطلق، عرصه خدمت به مردم بدانیم. من رفیقان و آشنایان و محرمان خود را در میان سیاستمداران نه جستجو میکنم و نه خواهم یافت. من آنها را برای نقشی که در عرصه این شطرنجبازی کرده و میکنند میخواهم. میدانم که آنها انسان هستند و هزار وجه و سوی دارند و شاید فردا نظری از آنها در بافتار تازه جامعهای متحرک و در حال تحول روزانه رخ دهد که نپسندم و به نقدش بنشینم و منی که برای او در دوره پیش در کارزاری انتخاباتی شرکت میکردم این بار به اردوگاه رقیبش بپیوندم بی آنکه خود را شرمسار بدانم یا او را خائن.
ما در عرصه سیاسی شاید لازم باشد جای پای خود را محکم کنیم بهجای آنکه به دنبال محکم کردن جای پای معشوق موقتی باشیم که مطمئن باشیم دیرترک یا زودترک و احتمالا زودترک ما را ناامید خواهد کرد.
بگذاریم عاشقی را برای عرصه محترم خویش و اگر عشقی در عرصه سیاست هست آن را به خیر مردم و کشور و زمین گره بزنیم نه بازیگران صحنهای که روزی شاید دوستشان داشته باشیم و شاید روزی از آنها دلگیر شویم.
سیاست میدان وفاداری نیست؛ میدان داوری است.