علیه ایدئولوژی فوریت خبر

چگونه رسانه‌های متعهد می‌توانند در عصر هوش مصنوعی مولد، اعتبار خود را بازسازی کنند؟

اگر امروز خبری را «فوری» می‌نامیم، اغلب نه به این دلیل که زندگی ما را تغییر می‌دهد، بلکه چون رسانه‌ای نگران جا ماندن از رقابت است. فوریت خبر—که زمانی فضیلتی حرفه‌ای بود—در سال‌های اخیر به ایدئولوژی مسلط رسانه‌ها بدل شده؛ ایدئولوژی‌ای که سرعت را جایگزین دقت، دیده‌شدن را جایگزین ضرورت اجتماعی، و هیجان را جایگزین حقیقت کرده است. در عصر شبکه‌های اجتماعی و اکنون هوش مصنوعی مولد، این ایدئولوژی نه‌تنها کارآمد نیست، بلکه به یکی از عوامل اصلی فرسایش اعتماد عمومی به رسانه‌ها تبدیل شده است.

۱. ریشه‌های بحران: وقتی سرعت بدل به ایدئولوژی شد

در بازار پرهیاهوی خبر، یک عامل بیش از هر چیز دیگر راهبردهای تحریریه و تصمیم‌های سازمانی را شکل داده است: سرعت. آنچه زمانی یکی از چندین ارزش خبری—در کنار دقت، اهمیت اجتماعی، تأثیر، و راستی‌آزمایی—بود، به‌تدریج به ارزش مسلط بدل شد؛ تا جایی که «اول بودن» نه یک ابزار حرفه‌ای، بلکه یک هدف مستقل شد. این جابه‌جایی، بیش از آنکه حاصل ضرورتی ذاتی در روزنامه‌نگاری باشد، نتیجه‌ی رقابت فزاینده در چیزی است که پژوهشگران آن را «اقتصاد توجه» می‌نامند.

هربرت سایمون دهه‌ها پیش هشدار داد که در عصر انفجار اطلاعات، کمبود نه در داده و خبر، بلکه در توجه انسانی است. در چنین وضعیتی، ارزش هر پیام نه به میزان روشنگری آن، بلکه به توانایی‌اش در ربودن توجه—حتی برای چند ثانیه—وابسته می‌شود. تیم وو و شوشانا زوباف نشان داده‌اند که وقتی توجه به منبع اصلی ارزش اقتصادی بدل شود، سرعت، هیجان و تحریک احساسات به ارز رایج تبدیل می‌شوند؛ نه به این دلیل که دقیق‌ترند، بلکه چون سریع‌تر توجه تولید می‌کنند.1

این منطق، به‌تدریج شیوه‌ی پرسش‌گری در تحریریه‌ها را تغییر می‌دهد. به جای پرسش کلاسیکِ «مخاطب امروز چه چیزی باید بداند؟»، پرسشی دیگر غالب می‌شود: «مخاطب امروز چه چیزی را می‌بیند و چه چیزی او را نگه می‌دارد؟» این تغییر ظریف، اما تعیین‌کننده است. وقتی پاداش سیستم دیده‌شدن باشد، رسانه‌ها—حتی ناخواسته—به سمت سرعت و فوریت هل داده می‌شوند، حتی اگر اطلاعات ناقص باشد.

در همین چارچوب، رسانه‌های خبری ساختار اقتصادی خود را بر اساس سنجه‌هایی چون بازدید، کلیک، دیده‌شدن و «درگیری مخاطب» تنظیم کرده‌اند. گزارش‌های سالانه‌ی مؤسسه‌ی رویترز بارها نشان داده‌اند که این شاخص‌ها فقط ابزار اندازه‌گیری نیستند، بلکه به‌طور مستقیم بر تصمیم‌های تحریریه‌ای اثر می‌گذارند: از انتخاب سوژه و زمان انتشار گرفته تا تیتر، قالب و حتی لحن خبر.2 نتیجه روشن است: موضوعاتی که نتوانند توجه فوری تولید کنند، یا به حاشیه می‌روند یا به شکلی شتاب‌زده و سطحی پوشش داده می‌شوند. در این‌جا، سرعت از یک ویژگی فنی به معیار ارزش خبری بدل می‌شود.

این روند با ظهور شبکه‌های اجتماعی شتاب گرفت. رسانه‌های معتبر وارد زمینی شدند که قواعد آن را پلتفرم‌ها تعیین می‌کردند؛ زمینی که در آن دیده‌شدن تابع تصمیم سردبیر و حتی میل واقعی مخاطب نیست، تابع الگوریتم است. امیلی بل و همکارانش در مرکز تاو نشان داده‌اند که بسیاری از تحریریه‌ها برای بقا در این فضا، ریتم انتشار، لحن روایت و حتی اولویت‌های خبری خود را با منطق الگوریتم‌ها هماهنگ کردند—الگوریتم‌هایی که برای بیشینه‌سازی تعامل طراحی شده‌اند، نه برای روزنامه‌نگاری مسئولانه.3

پیامد این سازگاری را می‌توان در نمونه‌های واقعی و مستند دید.

در انفجار ماراتن بوستون در سال ۲۰۱۳، فشار برای انتشار سریع باعث شد برخی رسانه‌ها و شبکه‌های اجتماعی، پیش از تکمیل راستی‌آزمایی، افراد بی‌گناه را به‌عنوان مظنون معرفی کنند؛ خطایی که بعدها اصلاح شد، اما آسیب اجتماعی آن—از انگ‌زنی تا تهدید افراد—قابل بازگشت نبود. این نمونه، بعدها در مطالعات روزنامه‌نگاری به‌عنوان مثال کلاسیکِ خطر «فوریت بدون مکث تحریریه‌ای» تحلیل شد.4

در پوشش بحران ابولا در سال ۲۰۱۴، گزارش‌های اولیه‌ی شتاب‌زده و گاه اغراق‌آمیز در برخی رسانه‌ها، تصویری آخرالزمانی از خطر انتقال ایجاد کرد که با واقعیت‌های علمی هم‌خوان نبود. پژوهش‌های بعدی نشان دادند که این نوع پوشش، نه‌تنها به آگاهی عمومی کمک نکرد، بلکه به ترس، سوءبرداشت و بی‌اعتمادی دامن زد.5

همین الگو در همه‌گیری کووید–۱۹ نیز تکرار شد. در مراحل ابتدایی پاندمی، رقابت برای انتشار سریع نتایج اولیه‌ی علمی—پیش از اجماع و بررسی همتایان—باعث شد توصیه‌ها بارها تغییر کند. اگرچه تغییر دانش علمی ذاتاً طبیعی است، اما انتشار شتاب‌زده‌ی نتایج ناقص، بدون توضیح درباره‌ی عدم قطعیت، برای بسیاری از مخاطبان به نشانه‌ی «بی‌ثباتی» یا «غیرقابل‌اعتماد بودن» رسانه‌ها تعبیر شد. پژوهشگران ارتباطات این دوره را نمونه‌ای روشن از تضاد میان سرعت انتشار و اعتماد عمومی دانسته‌اند.6

مطالعات دانيل هالین و باربی زلایزر نشان می‌دهد که در چنین شرایطی، فشار فوریت احتمال خطا، ساده‌سازی افراطی و چارچوب‌بندی‌های احساسی را افزایش می‌دهد.7 رسانه‌ها به جای روایت زمینه‌مند، به بازتولید لحظه‌ای واکنش‌ها روی می‌آورند؛ و واکنش، جای قضاوت حرفه‌ای را می‌گیرد.

در این‌جا مسئله فقط «خطای خبری» نیست. مسئله تغییر معیار حرفه‌ای است. وقتی سرعت به معیار اصلی بدل می‌شود، تحریریه به جای پرسش «آیا این خبر درست و ضروری است؟» می‌پرسد: «اگر چند دقیقه صبر کنیم، عقب می‌افتیم؟» این تغییر سؤال، نشان‌دهنده‌ی تبدیل فوریت از یک ابزار حرفه‌ای به یک ایدئولوژی سازمانی است—ایدئولوژی‌ای که خود را بدیهی و اجتناب‌ناپذیر جلوه می‌دهد.

اما این بداهت، فریبنده است. همان‌طور که پژوهش‌های انتقادی رسانه تأکید کرده‌اند، پذیرش منطق فوریت یک الزام طبیعی نبوده، بلکه یک انتخاب ساختاری بوده است. انتخابی که پیامد آن امروز به‌وضوح دیده می‌شود: رسانه‌ها سریع‌تر شده‌اند، اما مطمئن‌تر نشده‌اند؛ بیشتر منتشر می‌کنند، اما کمتر روشن می‌کنند؛ و همین شکاف، سرمایه‌ی اعتماد عمومی را فرسوده است.

۲. چالش‌های عصر هوش مصنوعی: سرعت دیگر مزیت نیست

درک بحران امروز رسانه، بدون توجه به یک جابه‌جایی اساسی ممکن نیست: نقطه‌ی فشار اصلی دیگر رقابت رسانه‌ها با یکدیگر نیست، بلکه رقابت آن‌ها با زیرساخت توزیع است. در عصر پلتفرم‌ها، خبر پیش از آن‌که خوانده شود، رتبه‌بندی می‌شود؛ و پیش از آن‌که داوری شود، بهینه‌سازی می‌شود. الگوریتم‌ها تصمیم می‌گیرند چه چیزی دیده شود، چه چیزی پنهان بماند، و چه چیزی «مرتبط» تلقی شود—و معیار اصلی این تصمیم‌ها، حقیقت نیست، بلکه تعامل است.

تارلتون گیلِسپی در تحلیل کلاسیک خود نشان می‌دهد که الگوریتم‌ها صرفاً ابزارهای فنی خنثی نیستند؛ آن‌ها با انتخاب و اولویت‌بندی محتوا، به‌طور فعال در شکل‌دادن به حوزه‌ی عمومی مشارکت می‌کنند. وقتی الگوریتم تعیین می‌کند کدام خبر بالا بیاید و کدام دفن شود، در عمل نوعی توزیع قدرت رخ می‌دهد—بی‌آنکه پاسخ‌گویی روزنامه‌نگارانه‌ای در کار باشد. زینب توفکچی نیز هشدار داده است که این «مهندسی حوزه عمومی» لزوماً از طریق سانسور مستقیم انجام نمی‌شود؛ بلکه اغلب با کم‌دیدن‌کردن، کم‌پیشنهاددادن و تغییر زمینه‌ی دیده‌شدن صورت می‌گیرد.8

در چنین ساختاری، «سریع‌تر بودن» الزاماً به معنای «دیده‌شدن بیشتر» نیست، مگر آن‌که محتوا با منطق الگوریتم هم‌راستا باشد. این‌جاست که سرعت، معنای حرفه‌ای خود را از دست می‌دهد: رسانه می‌تواند سریع باشد، اما اگر تیتر، لحن یا قالبش الگوریتم‌پسند نباشد، عملاً نامرئی می‌شود. گزارش‌های مؤسسه‌ی رویترز نشان می‌دهد که مسیر دسترسی مخاطبان به خبر، بیش از هر زمان دیگری از دروازه‌های پلتفرمی عبور می‌کند و همین امر، نگرانی درباره‌ی اطلاعات نادرست و «خبرگریزی» را تشدید کرده است.2

هوش مصنوعی مولد این وضعیت را وارد مرحله‌ای تازه کرده است. اگر الگوریتم‌ها «توزیع» را شکل می‌دهند، AI (هومص)  اکنون «تولید» را نیز دگرگون کرده است. تولید متن، تصویر، صدا و ویدئو به کاری ارزان، انبوه و تقریباً آنی بدل شده است. نتیجه آن است که خبر واقعی، تفسیر، شایعه و جعلِ کاملاً ساختگی، هم‌زمان و با سرعتی تقریباً برابر منتشر می‌شوند—در حالی که الگوریتم‌ها، به‌جای داوری حقیقت، اغلب داوری تعامل‌پذیری می‌کنند.

گزارش‌های یونسکو درباره‌ی deepfakeها (جعل عمیق) و محتوای مصنوعی دقیقاً بر همین نقطه انگشت می‌گذارند: در محیطی که محتوای تولیدشده با هوش مصنوعی مولد فراگیر می‌شود، انتشار می‌تواند از واقعیت جلو بزند. در چنین فضایی، روایت‌های جعلی نه‌تنها سریع‌تر، بلکه گاه «قانع‌کننده‌تر» از روایت‌های واقعی به نظر می‌رسند—زیرا برای اقناع طراحی شده‌اند، نه برای اطلاع‌رسانی.9

نمونه‌های معاصر این خطر را به‌روشنی نشان می‌دهد. در سال‌های اخیر، ویدئوها و فایل‌های صوتی جعلیِ منسوب به سیاستمداران—از تماس‌های تلفنی ساختگی تا ویدئوهای دیپ‌فیک انتخاباتی—بارها در شبکه‌های اجتماعی دست‌به‌دست شده‌اند و پیش از تکذیب رسمی، میلیون‌ها بار دیده شده‌اند. پژوهش‌های جدید نشان می‌دهد حتی متخصصان نیز در تشخیص برخی جعل‌های صوتی و تصویری پیشرفته دچار خطا می‌شوند. در چنین شرایطی، سرعت انتشار نه‌تنها مزیت نیست، بلکه می‌تواند رسانه را به نخستین تقویت‌کننده‌ی یک روایت نادرست تبدیل کند.10

اینجاست که تلاش رسانه برای «اول بودن» به دام بدل می‌شود:

اگر سریع منتشر کند، ممکن است ناخواسته نخستین حلقه‌ی زنجیره‌ی انتشار یک جعل باشد؛ اگر مکث کند، ممکن است از نظر الگوریتمی عقب بیفتد و اگر برای جبران این عقب‌افتادن، لحن و قالب را الگوریتم‌پسند کند، از منطق حرفه‌ای فاصله می‌گیرد.

ضد‌استدلال: آیا هوش مصنوعی می‌تواند ناجی حقیقت باشد؟

در برابر این نقد، معمولاً استدلالی خوش‌بینانه مطرح می‌شود: این‌که همان ابزارهای هوش مصنوعی که جعل را آسان کرده‌اند، می‌توانند برای کشف جعل، تحلیل داده‌های عظیم و راستی‌آزمایی نیز به کار گرفته شوند. پژوهش‌ها در حوزه‌ی روزنامه‌نگاری محاسباتی نشان می‌دهد که AI می‌تواند اسناد را سریع‌تر بررسی کند، شبکه‌های هماهنگ دروغ‌پراکنی را شناسایی کند و به خبرنگاران در تحلیل داده‌های پیچیده کمک برساند.

این استدلال در سطح ابزار، درست است—اما ناقص. همان پژوهش‌ها نشان می‌دهد که توان تولید جعل نیز هم‌زمان با توان کشف آن رشد کرده است. ابزارهایی که دیروز برای تشخیص deepfake کافی بودند، امروز از جعل‌های پیشرفته عقب افتاده‌اند. به بیان دیگر، هوش مصنوعی نه‌تنها ابزار راستی‌آزمایی، بلکه تقویت‌کننده‌ی ریسک سیستماتیک است—مگر آن‌که در چارچوبی نهادی و حرفه‌ای به کار گرفته شود.

و این‌جا دقیقاً به هسته‌ی استدلالی می‌رسیم که قصد این نوشته جلب توجه به آن است: ابزار دقیق، بدون ساختار درست، حقیقت تولید نمی‌کند.

اگر منطق مسلط رسانه، منطق فوریت و رقابت برای دیده‌شدن باشد، ابزارهای AI—حتی  آن‌هایی که برای راستی آزمایی طراحی شده‌اند—در خدمت همان منطق قرار می‌گیرند: راستی‌آزمایی سریع‌تر، نه برای دقیق‌تر شدن روایت، بلکه برای زودتر منتشر کردن آن و تحلیل داده، نه برای عمق‌بخشی، بلکه برای پیشی گرفتن از رقبا.

نقدهای مطالعات رسانه‌ای بارها هشدار داده‌اند که فناوری در خلأ عمل نمی‌کند؛ الگوریتم‌ها و هومص، ارزش‌های سیستمی‌ای را تقویت می‌کنند که در آن به کار گرفته می‌شوند. بدون تحریریه‌ای که حق داشته باشد انتشار را به تأخیر بیندازد، بدون فرهنگی حرفه‌ای که گفتن «نمی‌دانیم» را فضیلت بداند، و بدون استقلال نسبی از فشار الگوریتمی پلتفرم‌ها، هوش مصنوعی نه ناجی حقیقت، بلکه شتاب‌دهنده‌ی آشوب اطلاعاتی می‌شود—حتی با نیت خیر.

از این منظر، بحران امروز رسانه جهانی است. از پوشش انتخابات ایالات متحده تا جنگ‌ها و بحران‌های خاورمیانه، سرعت انتشار بدون مکث تحریریه‌ای به تشدید قطبی‌سازی و فرسایش اعتماد انجامیده است. در جهانی که تولید محتوا—درست یا نادرست—تقریباً آنی شده، مزیت رقابتی دیگر «اول بودن» نیست.

مزیت واقعی، قابل اتکا بودن است.

۳. تمایز میان خبرها: فوریت به‌مثابه ابزار، نه ایدئولوژی

یکی از خطاهای بنیادین رسانه‌های معاصر، حذف تمایز میان انواع خبر است. در منطق فوریت‌محور، همه‌ی رویدادها بالقوه «خبر فوری» تلقی می‌شوند؛ گویی تنها معیار اهمیت، سرعت انتشار است. این در حالی است که سنت‌های کلاسیک روزنامه‌نگاری—از نظریه‌ی ارزش‌های خبری گرفته تا اخلاق حرفه‌ای—همواره بر تفکیک انواع اهمیت تأکید داشته‌اند.

مطالعات روزنامه‌نگاری نشان می‌دهد که «اهمیت خبری» مفهومی تک‌بعدی نیست. پژوهشگرانی مانند یوهان گالتونگ و ماری روگه از دهه‌ها پیش توضیح داده‌اند که خبر بودن یک رویداد، حاصل ترکیب عواملی چون تأثیر اجتماعی، نزدیکی، درگیری قدرت، پیامدهای بلندمدت و ضرورت اطلاع‌رسانی است. فوریت، تنها یکی از این عوامل است—نه معیار نهایی.11

با این حال، در منطق رسانه‌های امروز، این نسبت وارونه شده است. فوریت نه به‌عنوان یک ویژگی موقعیتی، بلکه به‌عنوان چارچوب مسلط تصمیم‌گیری عمل می‌کند. نتیجه آن است که رسانه‌ها به‌جای پرسش «این خبر چه تأثیری بر زندگی مخاطب دارد؟» می‌پرسند: «اگر الان منتشر نکنیم، چه کسی جلوتر می‌افتد؟»

نقدهای معاصر در اخلاق رسانه و مطالعات فرهنگی این وضعیت را نشانه‌ی نوعی «شتاب‌زدگی نهادی» می‌دانند. هانا آرنت—هرچند نه مستقیماً درباره‌ی رسانه—هشدار می‌دهد که فقدان مکث و داوری، راه را برای جایگزینی واکنش به‌جای قضاوت هموار می‌کند. در رسانه‌ی فوریت‌محور، این جایگزینی به‌وضوح رخ داده است: واکنش سریع جای تحلیل مسئولانه را می‌گیرد.12

چرا همه‌چیز نباید فوری باشد؟

واقعیت این است که تنها بخشی از خبرها ذاتاً فوری‌اند. اعلام خطر برای جان و ایمنی مردم، تغییرات آنی در شرایط زیستی یا حقوقی، یا رویدادهایی که تأخیر در اطلاع‌رسانی درباره‌ی آن‌ها پیامد مستقیم دارد، بی‌تردید نیازمند انتشار سریع‌اند. اما تعمیم این منطق به همه‌ی رویدادها، به تحریف کارکرد خبر می‌انجامد.

پژوهش‌های مربوط به پوشش رسانه‌ای بحران‌ها نشان می‌دهد که انتشار شتاب‌زده‌ی اطلاعات ناقص، نه‌تنها آگاهی عمومی را افزایش نمی‌دهد، بلکه می‌تواند سردرگمی، اضطراب و بی‌اعتمادی تولید کند. باربی زلایزر در تحلیل‌های خود نشان داده است که «دانستن سریع» الزاماً به معنای «دانستن بهتر» نیست؛ و گاه تأخیر مسئولانه، شرط فهم دقیق‌تر است.7

نمونه‌ها روشن‌اند:

مرگ چهره‌های مشهور، نوسان‌های لحظه‌ای بازارهای مالی، یا اظهارنظرهای تحریک‌آمیز سیاستمداران در شبکه‌های اجتماعی. دانستن این موارد در همان لحظه، برای اغلب مخاطبان نه ضرورتی حیاتی دارد و نه کمکی به تصمیم‌گیری آگاهانه می‌کند. آنچه اهمیت دارد، قرار گرفتن این رویدادها در زمینه‌ای تحلیلی است؛ زمینه‌ای که معمولاً با مکث و بررسی حاصل می‌شود، نه با شتاب.

مخاطب، نیازمند تفکیک است نه سیل اطلاعات

از منظر مطالعات ارتباطات، مخاطب امروز بیش از آنکه با کمبود اطلاعات روبه‌رو باشد، با وفور بی‌سامان اطلاعات مواجه است. پژوهش‌های مرتبط با «خستگی خبری» نشان می‌دهد که انباشت خبرهای فوری و کم‌عمق، یکی از عوامل کناره‌گیری مخاطبان از پیگیری اخبار است. در چنین شرایطی، نقش رسانه نه افزودن بر حجم جریان، بلکه ایجاد تمایز و معنا است.2

این‌جا است که رسانه‌ی متعهد می‌تواند نقش تنظیم‌کننده ایفا کند: تشخیص دهد کدام خبر باید فوری باشد، کدام باید توضیح داده شود، و کدام اصلاً ارزش تبدیل‌شدن به خبر مستقل را ندارد. این تشخیص، نه سلیقه‌ای، بلکه حرفه‌ای و مبتنی بر معیارهای روشن است.

پیشنهاد یک مدل تحریریه‌ی جایگزین

بر اساس استدلال این مقاله، می‌توان مدلی تحریریه‌ای پیشنهاد کرد که فوریت را از ایدئولوژی به ابزار بازمی‌گرداند:

۱. تفکیک ساختاری خبرها

تحریریه به‌صورت رسمی خبرها را به سه دسته تقسیم کند:

خبرهای حیاتی فوری (امنیت، جان، حقوق فوری)

خبرهای مهم غیر فوری (نیازمند تحلیل و زمینه)

خبرهای کم‌اهمیت یا حاشیه‌ای (که می‌توان حذف یا تجمیع کرد)

۲. حق نهادیِ مکث

تحریریه باید حق داشته باشد انتشار برخی خبرها را به تأخیر بیندازد—نه به‌عنوان شکست، بلکه به‌عنوان تصمیم حرفه‌ای. این حق باید در برابر فشار الگوریتمی و رقابتی حفاظت شود.

۳. جداسازی اطلاع از تفسیر

در موارد ضروری، می‌توان اطلاع اولیه‌ی حداقلی ارائه داد، اما تحلیل و تفسیر را به زمانی موکول کرد که داده‌ها کامل‌تر شده‌اند. این تفکیک، از تبدیل گمانه به واقعیت جلوگیری می‌کند.

۴. شفافیت درباره‌ی ندانستن

گفتن «هنوز اطلاعات کافی نداریم» باید به یک هنجار تبدیل شود، نه یک ضعف. مطالعات اعتماد رسانه‌ای نشان می‌دهد که این شفافیت، در بلندمدت اعتبار رسانه را افزایش می‌دهد.3

در این مدل، فوریت حذف نمی‌شود؛ مهار می‌شود. سرعت به‌جای آنکه جهت‌دهنده‌ی تحریریه باشد، در خدمت ضرورت اجتماعی قرار می‌گیرد.


تمایز میان خبرها، شرط بازسازی مرجعیت رسانه است. در جهانی که همه‌چیز می‌تواند فوری به نظر برسد، رسانه‌ای که می‌داند چه چیزی را فوری نکند، نه عقب‌مانده، بلکه مسئول است. این مسئولیت، هسته‌ی اخلاقی روزنامه‌نگاری در عصر هوش مصنوعی مولد است.

۴. مخاطب در این آشفته‌بازار: از مصرف‌کننده تا شهروند

به‌عنوان یک مخاطب—چه جوان دیجیتال‌نشین، چه شهروند سنتی—پرسش بنیادی یکسان است:  در این آشفته‌بازار اطلاعات، به کجا می‌توان پناه برد؟

مطالعات ارتباطات سال‌هاست نشان داده‌اند که مسئله‌ی اصلی مخاطب امروز کمبود اطلاعات نیست، بلکه وفور بی‌سامان اطلاعات است. پژوهش‌های مربوط به فراانباشتگی اطلاعات  (information overload) و خستگی از خبر  (news fatigue)   از جمله گزارش‌های متعدد مؤسسه‌ی رویترز—نشان می‌دهد که بمباران خبرهای فوری، سطحی و متناقض، نه به افزایش آگاهی، بلکه به کناره‌گیری شهروندان از پیگیری اخبار می‌انجامد. در چنین وضعیتی، مخاطب به‌تدریج از یک کنشگر آگاه به مصرف‌کننده‌ای خسته تبدیل می‌شود.2

در جهانی که کاربران فردی، اینفلوئنسرها و شبکه‌های شخصی گاه بیش از رسانه‌های بزرگ دیده می‌شوند، نوآوری، تنوع و تکثر صداها افزایش یافته است. این تحول، فی‌نفسه منفی نیست. اما پژوهش‌های مطالعات روزنامه‌نگاری هشدار می‌دهند که نبود ساختار تحریریه، پاسخ‌گویی نهادی و استانداردهای حرفه‌ای مشترک، این فضا را مستعد شایعات، قطبی‌سازی و بازتولید روایت‌های دلخواه می‌کند. در این‌جا، «آزادی بیان» لزوماً به «اطلاع‌رسانی مسئولانه» منجر نمی‌شود. تذکر مهمی که در همین جا باید نویسنده بر آن تاکید کند این است؛ استدلال این مقاله به هیچ شکل، قالب یا مفهومی در مخالفت با آزادی بیان نیست. به هیچ وجه و به هیچ تفسیری از این متن و استدلال ضرورتی بر سانسور، ایجاد مانع یا ساختار ممیزی بر رسانه های شخصی و حرفه‌ای استنتاج نمی‌شود. این استدلال قصد دارد راه حلی را در میان این دنیای آزاد پیشنهاد دهد و تمام قد دربرابر هر تلاشی برای محدود کردن آزادی بیان به هر نام استدلالی حتی دفاع از آگاهی شهروندان می‌ایستد.

نکته‌ی مهم این است که مخاطب نیز کاملاً منفعل نیست. مطالعات روان‌شناسی سیاسی و ارتباطات نشان می‌دهد که انسان‌ها تمایل دارند روایت‌هایی را بپذیرند که با هویت، باورها و عواطفشان سازگار است—حتی اگر این روایت‌ها از نظر اعتبار واقعیت ضعیف باشند. اما این واقعیت، نه توجیهی برای عقب‌نشینی رسانه، بلکه دلیل مضاعفی برای ضرورت آن است.

همین طور مطالعات ارتباطات نشان می‌دهد آنچه اغلب به‌عنوان خبرگریزی توصیف می‌شود، الزاماً بی‌تفاوتی نیست، بلکه نوعی کنش آگاهانه در برابر آشفتگی اطلاعاتی است. بسیاری از مخاطبان عمداً مصرف خبر را محدود می‌کنند، زیرا آن را اضطراب‌زا، متناقض یا غیرقابل اعتماد می‌یابند. این انتخاب، شکلی از بروز agency یا عاملیت فردی است—اما این تصمیم بدون حضور رسانه‌ی مسئول، می‌تواند به انزوا و قطبی‌سازی بینجامد.2

از منظر نظریه‌های دموکراسی، رسانه صرفاً یک کانال سرگرمی یا میدان مجادله نیست. اندیشمندانی مانند یورگن هابرماس بر این نکته تأکید کرده‌اند که حوزه‌ی عمومی دموکراتیک تنها زمانی کار می‌کند که شهروندان به اطلاعات قابل اتکا، زمینه‌مند و قابل داوری دسترسی داشته باشند. بدون چنین رسانه‌ای، رأی‌دهنده به‌جای تصمیم‌گیری آگاهانه، بر اساس هیجان، ترس یا روایت‌های ناقص تصمیم می‌گیرد.13

در این‌جا است که نقش رسانه‌ی رسمی و حرفه‌ای دوباره معنا پیدا می‌کند. نه به‌عنوان صدای مسلط، بلکه به‌عنوان مرجع استانداردگذاری؛ نهادی که می‌توان به روش کارش، فرآیندهایش و معیارهایش اعتماد کرد—حتی زمانی که نتیجه‌ی کارش خوشایند ما نیست. چنین رسانه‌ای، مخاطب را نه به‌مثابه مصرف‌کننده‌ی هیجان، بلکه به‌عنوان شهروندی صاحب حق دانستن و توان داوری به رسمیت می‌شناسد.

۵. راه پیش رو: بازسازی اعتبار و احیای نقش دموکراتیک رسانه

اگر بپذیریم که رسانه یکی از ستون‌های دموکراسی است، آنگاه بازسازی اعتبار آن نه یک انتخاب سلیقه‌ای، بلکه یک ضرورت سیاسی–اجتماعی است. اما این بازسازی، با شعار و نوستالژی ممکن نیست؛ بلکه نیازمند انتخاب‌های نهادی و تحریریه‌ای مشخص است.

مدل پیشنهادی این مقاله—که فوریت را از ایدئولوژی به ابزار بازمی‌گرداند—می‌تواند به‌طور مستقیم نواقص وضع موجود را جبران کند:

۱. مدل هیبریدی انتشار و ترمیم اعتماد

با تفکیک روشن میان خبرهای حیاتی فوری و خبرهای نیازمند تحلیل، رسانه می‌تواند هم وظیفه‌ی اطلاع‌رسانی فوری را انجام دهد و هم از افتادن در دام شتاب‌زدگی جلوگیری کند. پژوهش‌های اعتماد رسانه‌ای نشان می‌دهد که مخاطبان، در بلندمدت، دقت و صداقت را بر سرعت ترجیح می‌دهند—به‌شرط آنکه این انتخاب به‌صورت شفاف توضیح داده شود.

۲. استفاده‌ی نهادی از هوش مصنوعی، نه الگوریتم‌محور

سرمایه‌گذاری در AI، اگر در خدمت راستی‌آزمایی، کشف جعل، تحلیل داده و افسانه‌زدایی باشد—و نه تولید محتوای هیجانی—می‌تواند توان رسانه‌ی حرفه‌ای را افزایش دهد. تفاوت کلیدی در این‌جاست: AI به‌عنوان ابزار تحریریه، نه موتور جذب توجه. این تمایز، همان‌جایی است که فناوری به تقویت دموکراسی کمک می‌کند، نه تضعیف آن.

۳. شفافیت حرفه‌ای و بازسازی رابطه با شهروند

گفتن «نمی‌دانیم»، توضیح درباره‌ی چرایی تأخیر در انتشار، و تفکیک روشن میان خبر و تحلیل، نه نشانه‌ی ضعف، بلکه نشانه‌ی بلوغ نهادی است. مطالعات نشان می‌دهد که چنین شفافیتی، حس احترام به مخاطب را تقویت می‌کند و او را از مصرف‌کننده‌ی منفعل به شهروند مشارکت‌کننده بدل می‌سازد.

در نهایت، نقش متناقض‌نما (پارادوسکیکال) عصر هوش مصنوعی—با دشوارتر کردن تشخیص حقیقت— شاید فرصتی تاریخی برای رسانه‌های حرفه‌ای فراهم کرده باشد. در جهانی که هر چیزی می‌تواند جعل شود، اعتماد به فرآیند جای اعتماد به سرعت را می‌گیرد. رسانه‌ای که بتواند این فرآیند را حفظ و توضیح دهد، می‌تواند دوباره به مرجعی تبدیل شود که شهروندان برای داوری درباره‌ی واقعیت‌های سیاسی، اجتماعی و اخلاقی به آن رجوع کنند.

مقایسه‌ی دو منطق رسانه‌ای

جنبهمدل فوریت‌محورمدل حقیقت‌محور
اولویتسرعت و دیده‌شدندقت و ضرورت اجتماعی
نقش مخاطبمصرف‌کننده‌ی هیجانشهروند آگاه
کارکرد رسانهسرگرمی و مجادلهستون چهارم دموکراسی
معیار موفقیتکلیک و درگیریاعتماد و اعتبار
پیامد بلندمدتفرسایش اعتماد عمومیاحیای مرجعیت رسانه

رسانه‌ها امروز بر سر یک دوراهی تاریخی ایستاده‌اند: یا در بازی بی‌پایان سرعت و الگوریتم حل شوند و واقعیت را به حباب‌های کوچک و متخاصم تقسیم کنند، یا با بازنگری در ارزش‌های حرفه‌ای—و کنارگذاشتن ایدئولوژی فوریت—نقش خود را به‌عنوان ستون چهارم دموکراسی بازسازی کنند. راه دوم دشوارتر است، پرهزینه‌تر است، و کندتر به نظر می‌رسد؛ اما تنها راهی است که می‌تواند شهروند آگاه، رأی‌دهنده‌ی مسئول و حوزه‌ی عمومی سالم را حفظ کند.

آیا این مدل از نظر اقتصادی پایدار است؟

مهم‌ترین و جدی‌ترین نقدی که به این دیدگاه وارد می‌شود، نقدی بازارمحور است:

این‌که فاصله‌گرفتن از منطق فوریت، الگوریتم و درگیری مخاطب، هرچند از نظر اخلاقی یا دموکراتیک مطلوب باشد، اما از نظر اقتصادی غیرواقع‌بینانه است. منتقدان خواهند گفت رسانه‌ای که کندتر منتشر کند، کمتر دیده می‌شود؛ و رسانه‌ای که کمتر دیده شود، نمی‌تواند هزینه‌های خود را تأمین کند.

باید صریح گفت: مدلی که این مقاله از آن دفاع می‌کند، برای همه‌ی رسانه‌ها به یک شکل قابل اجرا نیست. برای رسانه‌های کوچک و مستقل، بدون پشتوانه‌ی نهادی یا منابع پایدار، فاصله‌گرفتن از الگوریتم و فوریت می‌تواند پرریسک باشد—به‌ویژه در شرایطی که درآمد تبلیغات دیجیتال به‌طور ساختاری در حال کاهش است.

این نقد، واقعی است و باید آن را جدی گرفت. تغییر مدلی که این مقاله پیشنهاد می‌کند، هزینه دارد:

نیازمند نیروی انسانی متخصص‌تر، فرآیندهای راستی‌آزمایی زمان‌بر، ابزارهای تحلیلی گران‌تر، و در کوتاه‌مدت حتی پذیرش کاهش ترافیک. انکار این هزینه‌ها، متن را از اعتبار می‌اندازد.

اما خطای اساسی نقد بازارمحور، در مفروضات آن درباره‌ی پایداری مدل فعلی است.

مفروض نادرست اول: مدل الگوریتم‌محور اقتصادیِ پایدار است

پژوهش‌های اقتصاد رسانه نشان می‌دهد وابستگی افراطی به تبلیغات دیجیتال و سنجه‌های engagement، اگرچه ممکن است در کوتاه‌مدت درآمدزا باشد، اما در بلندمدت به فرسایش اعتماد و کاهش ارزش اقتصادی رسانه منجر می‌شود. گزارش‌های متوالی Reuters Institute Digital News Report به‌روشنی نشان داده‌اند که کاهش اعتماد به رسانه‌ها، رابطه‌ای مستقیم با کاهش اشتراک، کاهش تمایل به پرداخت، و افزایش خبرگریزی دارد.2

به بیان ساده‌تر:

مدل فوریت‌محور، نه‌تنها بحران اعتماد ایجاد می‌کند، بلکه بحران درآمد پنهان نیز می‌سازد. مخاطبی که فقط برای هیجان می‌آید، وفادار نیست؛ و رسانه‌ای که فقط برای الگوریتم تولید می‌کند، به‌راحتی جایگزین‌پذیر است—چه با رسانه‌ای دیگر، چه با یک تولیدکننده‌ی فردی، چه با هوش مصنوعی.

مفروض نادرست دوم: مخاطب حاضر نیست برای «کندتر ولی دقیق‌تر» پول بدهد

مطالعات مربوط به trust-based subscription models نشان می‌دهد که مخاطبان حاضرند برای رسانه‌هایی که آن‌ها را مرجع قابل اتکا می‌دانند هزینه بپردازند—even اگر آن رسانه سریع‌ترین نباشد. پژوهشگران اقتصاد رسانه بارها تأکید کرده‌اند که تمایل به پرداخت، بیش از آنکه تابع سرعت باشد، تابع اعتماد، تمایز و ارزش افزوده‌ی تحلیلی است.14

در این چارچوب، مدل پیشنهادی این مقاله نه ضد بازار، بلکه بازتعریف ارزش پیشنهادی رسانه است: تغییر از «اول بودن» به «قابل اتکا بودن».

چرا این مدل به‌ویژه برای رسانه‌های بزرگ عملی است؟

نقد بازارمحور معمولاً یک نکته‌ی کلیدی را نادیده می‌گیرد:

رسانه‌های بزرگ و نهادی دقیقاً به این دلیل که منابع مالی، برند تاریخی و زیرساخت دارند، توان خروج از وابستگی الگوریتمی را دارند.

مطالعات تطبیقی در اقتصاد سیاسی رسانه نشان می‌دهد که رسانه‌های بزرگ می‌توانند—و در برخی موارد باید—از مدل‌هایی استفاده کنند که وابستگی مستقیم به کلیک و فوریت ندارند، از جمله: مدل اشتراک مبتنی بر اعتماد نهادی، نه حجم محتوا، حمایت‌های عمومی یا شبه‌عمومی با دیوارهای سخت تحریریه‌ای، که در ادبیات public-interest journalism به‌عنوان راهی مشروع برای حفظ استقلال رسانه شناخته می‌شود و تنوع‌بخشی درآمدی از طریق گزارش‌های عمیق، داده‌محور، آرشیوهای تحلیلی، خدمات پژوهشی و محصولات دانشی—مدل‌هایی که همگی به اعتبار وابسته‌اند، نه به الگوریتم

این‌ها پیشنهادهای آرمان‌گرایانه نیستند؛ بلکه دقیقاً همان مسیرهایی‌اند که ادبیات آکادمیک، برای خروج رسانه از چرخه‌ی click-driven توصیه می‌کند.


هزینه؛ سرمایه‌گذاری است نه اتلاف

از منظر نظریه‌های دموکراسی و ارتباطات سیاسی، رسانه صرفاً یک بنگاه اقتصادی نیست؛ بلکه زیرساخت حوزه‌ی عمومی است. تضعیف رسانه‌ی حرفه‌ای، هزینه‌هایی به‌مراتب فراتر از تراز مالی دارد:

کاهش کیفیت تصمیم‌گیری سیاسی، افزایش قطبی‌سازی، و تضعیف شهروند رأی‌دهنده‌ی آگاه و این اتفاقی است که در نهایت به سواستفاده‌گران از ناآگاهی جامعه رای دهنده اتکا کرده و با هدف مقاصد گروهی و شخصی می‌توانند آرای مردم را به خود اختصاص دهند و هزینه‌های بنیادینی به نهادهای دموکراتیک و توسعه جامعه وارد کنند.

در این چارچوب، هزینه‌کرد برای مدل حقیقت‌محور—حتی اگر در کوتاه‌مدت گران‌تر باشد—نوعی سرمایه‌گذاری اجتماعی و اقتصادی بلندمدت است. رسانه‌ای که اعتماد را حفظ کند، می‌تواند مدل اقتصادی پایدار بسازد؛ اما رسانه‌ای که اعتماد را فدای فوریت کند، دیر یا زود هم اعتبار و هم درآمد را از دست می‌دهد.

۶. ضرورت مدل حقیقت‌محور در جنوب جهانی و ایران: پاسخ به محدودیت‌های ساختاری

بخش بزرگی از ادبیات انتقادی رسانه بر این نکته تأکید دارد که شرایط کار رسانه در کشورهای جنوب جهانی—و به‌ویژه در جوامعی با محدودیت‌های ساختاری سیاسی، اقتصادی و فناورانه—اساساً با کشورهای دموکراسی‌های تثبیت‌شده متفاوت است. در این فضاها، رسانه نه‌تنها با بازار و فناوری، بلکه هم‌زمان با قدرت سیاسی، سانسور، ناامنی حقوقی و جنگ روایت‌ها مواجه است.

در چنین شرایطی، منطق فوریت تنها یک ضعف حرفه‌ای نیست؛ می‌تواند به ابزار تشدید آسیب تبدیل شود.

۱. فوریت در زمینه‌های سرکوب‌شده، هزینه‌ی نامتقارن دارد

پژوهش‌های ارتباطات سیاسی نشان می‌دهد که در جوامعی مانند ایران، انتشار شتاب‌زده‌ی خبر—حتی اگر نیت آن اطلاع‌رسانی باشد—می‌تواند پیامدهایی داشته باشد که در رسانه‌های غربی کمتر دیده می‌شود از جمله؛ افزایش خطر برای منابع خبری و کنشگران، تسهیل شناسایی و سرکوب و فراهم‌کردن بهانه‌های حقوقی برای محدودسازی بیشتر رسانه.

مطالعات مربوط به رسانه در رژیم‌های اقتدارگرا نشان داده‌اند که سرعت بالا، بدون امکان راستی‌آزمایی و زمینه‌سازی، اغلب به سود قدرت مسلط تمام می‌شود؛ زیرا خطاهای اجتناب‌ناپذیر رسانه‌ای، به‌سرعت برای بی‌اعتبارسازی کل جریان اطلاع‌رسانی مستقل به کار گرفته می‌شوند.15

در این فضا، هر اشتباه—حتی کوچک—هزینه‌ای بزرگ دارد. بنابراین «مکث تحریریه‌ای» نه محافظه‌کاری، بلکه سیاست بقا است.

۲. جنگ روایت‌ها در جنوب جهانی، نامتقارن است

برخلاف بسیاری از جوامع غربی، رسانه‌های مستقل در ایران و بسیاری از کشورهای جنوب جهانی در شرایط جنگ روایت‌ها فعالیت می‌کنند؛ جنگی که در آن: دولت‌ها منابع عظیم تبلیغاتی دارند، شبکه‌های شبه‌رسانه‌ای فعال‌اند و اکنون، ابزارهای هوش مصنوعی به این معادله اضافه شده‌اند

ادبیات آکادمیک درباره‌ی propaganda, disinformation و information warfare نشان می‌دهد که در چنین محیط‌هایی، فوریت بیش از آنکه ابزار روشنگری باشد، نقطه‌ی نفوذ است. روایت‌های جعلی یا نیمه‌جعلی معمولاً طوری طراحی می‌شوند که واکنش سریع را تحریک کنند—واکنشی که رسانه‌ی فوریت‌محور به‌راحتی در دام آن می‌افتد.16

۳. ضعف زیرساختی، فوریت را خطرناک‌تر می‌کند

پژوهش‌های توسعه‌ی رسانه نشان می‌دهد که در بسیاری از کشورهای جنوب جهانی؛ دسترسی به داده‌های قابل اعتماد محدود است، شفافیت نهادی پایین است و امکان راستی‌آزمایی سریع وجود ندارد.

در چنین شرایطی، تقلید از مدل رسانه‌ای فوریت‌محور کشورهای با زیرساخت قوی، نه‌تنها ناکارآمد، بلکه خطرناک است. سرعتی که بر پایه‌ی اطلاعات ناقص بنا شود، بیش از آنکه آگاهی بسازد، ابهام تولید می‌کند—و ابهام، در این جوامع، به‌راحتی سیاسی می‌شود.

۴. رسانه و توسعه: نقش فراتر از خبررسانی

ادبیات توسعه و ارتباطات تأکید می‌کند که رسانه در جوامع در حال توسعه، نقشی فراتر از انتقال خبر دارد که از جمله آن‌ها می‌توان به مواردی مانند شکل‌دهی به سواد عمومی، تقویت ظرفیت داوری شهروندان و کاهش آسیب‌پذیری در برابر شایعه و دستکاری، اشاره کرد

در این چارچوب، رسانه‌ای که صرفاً سریع‌تر باشد، الزاماً توسعه‌گرا نیست. آنچه به توسعه کمک می‌کند، قابل فهم‌کردن واقعیت‌های پیچیده، افسانه‌زدایی از روایت‌های مسلط، و ایجاد معیار مشترک داوری است—همه‌ی چیزهایی که با فوریت افراطی ناسازگارند.

۵. چرا این مدل برای ایران حیاتی است

در ایران، رسانه‌ی مستقل نه‌تنها با بحران اعتماد جهانی رسانه‌ها مواجه است، بلکه با بحران مضاعف بی‌اعتمادی نهادی، فشار سیاسی و قطبی‌سازی شدید روبه‌روست. در چنین فضایی: سرعت بالا، آسیب‌پذیری را افزایش می‌دهد، خطا، ابزار سرکوب می‌شود و هیجان، جای تحلیل را می‌گیرد.

در مقابل، رسانه‌ای که بتواند—حتی با هزینه‌ی کمتر دیده‌شدن—استانداردی پایدار از دقت، مکث و شفافیت بسازد، می‌تواند به یکی از معدود نقاط اتکای حوزه‌ی عمومی بدل شود. چنین رسانه‌ای، نه فقط خبر می‌دهد، بلکه ظرفیت داوری جمعی را حفظ می‌کند—ظرفیتی که پیش‌شرط هرگونه توسعه‌ی سیاسی، اجتماعی و حتی اقتصادی است.17

برای رسانه‌های ایران و جنوب جهانی، فاصله‌گرفتن از ایدئولوژی فوریت یک انتخاب لوکس یا اخلاقیِ صرف نیست. این فاصله‌گرفتن، پاسخ عقلانی به شرایطی است که در آن:

خطا هزینه‌ی بالاتر دارد، حقیقت آسیب‌پذیرتر است و رسانه نقش زیرساختی در توسعه‌ی آگاهی عمومی دارد.

در چنین زمینه‌ای، مدل حقیقت‌محور نه‌تنها دفاع از روزنامه‌نگاری خوب، بلکه دفاع از امکان توسعه‌ی پایدار و حوزه‌ی عمومی سالم است.

ضد‌استدلال و پاسخ: آیا این مدل در شرایط سانسور ساختاری اساساً امکان‌پذیر است؟

در مواجهه با وضعیت رسانه در ایران، یک ضد‌استدلال جدی و رایج مطرح می‌شود:

اگر رسانه‌ها با سانسور نهادی، فشار امنیتی، و سلطه‌ی سرمایه‌ی دولتی یا شبه‌دولتی مواجه‌اند؛ اگر رسانه‌های بزرگ امکان استقلال تحریریه‌ای ندارند و خطوط قرمز سیاسی گسترده و متغیرند؛ آیا اساساً سخن گفتن از بازنگری ارزش‌های خبری و فاصله‌گرفتن از ایدئولوژی فوریت، نوعی خوش‌بینی غیرواقع‌بینانه نیست؟

این نقد، از نظر توصیف شرایط، دقیق است؛ اما نتیجه‌گیری آن الزاماً درست نیست. ادبیات آکادمیک درباره‌ی رسانه در جوامع اقتدارگرا و نیمه‌اقتدارگرا نشان می‌دهد که محدودیت ساختاری، لزوماً امکان اصلاح حرفه‌ای را از میان نمی‌برد، بلکه نوع و نقطه‌ی آغاز اصلاح را تغییر می‌دهد.

یکی از خطاهای تحلیلی در این نقد، این فرض پنهان است که هرگونه تغییر معنادار در رسانه باید از سیاسی‌ترین و حساس‌ترین حوزه‌ها آغاز شود. در حالی که پژوهش‌های مربوط به توسعه‌ی رسانه در جنوب جهانی نشان می‌دهد بخش بزرگی از اعتماد عمومی به رسانه، نه در پوشش سیاست سخت، بلکه در حوزه‌هایی شکل می‌گیرد که بیشترین تماس روزمره را با زندگی مردم دارند. روزنامه‌نگاری علم، سلامت، محیط‌زیست، آموزش، فناوری، اقتصاد روزمره و ورزش، حوزه‌هایی هستند که از یک‌سو کمتر درگیر سانسور مستقیم‌اند و از سوی دیگر بیشترین سهم را در شکل‌دهی به فضای ذهنی مخاطب دارند.18

مطالعات توسعه‌ی ارتباطات (development communication) تأکید می‌کنند که رسانه در این حوزه‌ها نقش «زیرساخت شناختی» دارد: یعنی به مخاطب کمک می‌کند جهان را بفهمد، نه فقط از آن باخبر شود. در چنین زمینه‌هایی، فاصله‌گرفتن از فوریت افراطی—مثلاً پرهیز از بازنشر شتاب‌زده‌ی ادعاهای شبه‌علمی، شایعات سلامت، یا تفسیرهای خام اقتصادی—نه‌تنها خط قرمز سیاسی را نقض نمی‌کند، بلکه دقیقاً همان جایی است که اعتماد رسانه‌ای ساخته یا نابود می‌شود.

نقد بدبینانه‌ی دیگر بر این پیش‌فرض استوار است که اجرای چنین مدلی نیازمند رسانه‌های بزرگ، سرمایه‌ی کلان و ساختارهای نهادی قدرتمند است—چیزی که در ایران یا بسیاری از کشورهای جنوب جهانی وجود ندارد. اما پژوهش‌های تطبیقی در اقتصاد سیاسی رسانه و مطالعات فرهنگی تصویر متفاوتی ارائه می‌دهند. در بسیاری از این کشورها، نوآوری رسانه‌ای نه از دل رسانه‌های بزرگ، بلکه از پروژه‌های کوچک، رسانه‌های تخصصی و شبکه‌های مستقل آغاز شده است. این پروژه‌ها اغلب با مقیاس محدود، اما با هویت حرفه‌ای روشن، توانسته‌اند استانداردهایی بسازند که بعدها به مرجع ذهنی مخاطبان تبدیل شده‌اند.19

در چنین زمینه‌ای، کوچک‌بودن الزاماً ضعف نیست. رسانه‌های کوچک و تخصصی کمتر درگیر فشار دائمی الگوریتمی‌اند، انتظار فوریت از آن‌ها پایین‌تر است و امکان مکث تحریریه‌ای در آن‌ها بیشتر. رسانه‌ای که از ابتدا صریحاً اعلام می‌کند «سریع‌ترین نیستیم، اما دقیق‌ایم»، وارد رقابتی نمی‌شود که قواعدش را پلتفرم‌ها تعیین کرده‌اند. به‌جای آن، وارد رقابتی می‌شود که بر سر اعتبار و تمایز است—رقابتی که اتفاقاً برای بازیگران کوچک‌تر دست‌یافتنی‌تر است.

از منظر نظریه‌های هژمونی در مطالعات فرهنگی، این نکته اهمیت ویژه‌ای دارد. هژمونی رسانه‌ای الزاماً از بالا و از طریق نهادهای بزرگ شکل نمی‌گیرد؛ بلکه اغلب به‌صورت تدریجی و از حاشیه‌ها ساخته می‌شود. وقتی مخاطب در حوزه‌هایی که به آن‌ها اعتماد دارد—مثلاً علم یا سلامت—با الگویی از رسانه‌گری مواجه می‌شود که مکث می‌کند، عدم قطعیت را می‌پذیرد، و به‌جای هیجان، توضیح می‌دهد، این الگو به معیار داوری او تبدیل می‌شود. مخاطب سپس همان استاندارد را از دیگر رسانه‌ها نیز مطالبه می‌کند—حتی در حوزه‌های سیاسی‌تر ی مواردی که در رده دامنه وسیع خطوط قرمز در جامعه‌ای مانند ایران به شمار می‌رود و در چنین فضایی، مکث تحریریه‌ای نه محافظه‌کاری، بلکه تکنیک بقا است.20

بنابراین، ادعای این مقاله این نیست که همه‌ی رسانه‌های ایران می‌توانند یا باید فوراً و یک‌باره از منطق فوریت فاصله بگیرند. ادعا این است که این گذار را می‌توان از حوزه‌هایی آغاز کرد که کمترین اصطکاک سیاسی و بیشترین تأثیر شناختی را دارند؛ می‌توان آن را در مقیاس‌های کوچک و مستقل آزمود؛ و می‌توان از طریق شبکه‌های حرفه‌ای و غیررسمی، آن را به معیار ذهنی مخاطب تبدیل کرد.



تعدادی از منابع مورد استفاده در این نوشته

Wu, Tim. The Attention Merchants: The Epic Scramble to Get Inside Our Heads. New York: Knopf, 2016; Zuboff, Shoshana. The Age of Surveillance Capitalism: The Fight for a Human Future at the New Frontier of Power. New York: PublicAffairs, 2019. ↩

Newman, Nic, et al. Reuters Institute Digital News Report 2024. Oxford: Reuters Institute for the Study of Journalism, 2024. ↩ ↩2 ↩3 ↩4 ↩5 ↩6

Bell, Emily, et al. Platform Press: How Silicon Valley Reengineered Journalism. New York: Tow Center for Digital Journalism, 2017. ↩ ↩2

“Boston ‘witchhunt’ on social media & bad week for old guard.” The Guardian, April 22, 2013. ↩

Sell, Tara Kirk, et al. “Media Messages and Perception of Risk for Ebola Virus Infection.” Emerging Infectious Diseases 23, no. 2 (2017): 354–359. ↩

“Social media used to spread, create COVID-19 falsehoods.” Harvard Gazette, May 8, 2020. ↩

Hallin, Daniel C., and Paolo Mancini. Comparing Media Systems: Three Models of Media and Politics. Cambridge: Cambridge University Press, 2004; Zelizer, Barbie. Covering the Body: The Kennedy Assassination, the Media, and the Shaping of Collective Memory. Chicago: University of Chicago Press, 1992. ↩ ↩2

Gillespie, Tarleton. “The Relevance of Algorithms.” In Media Technologies: Essays on Communication, Materiality, and Society, edited by Tarleton Gillespie, Pablo J. Boczkowski, and Kirsten A. Foot, 167–194. Cambridge, MA: MIT Press, 2014; Tufekci, Zeynep. Twitter and Tear Gas: The Power and Fragility of Networked Protest. New Haven: Yale University Press, 2017. ↩

“Deepfakes and the crisis of knowing.” UNESCO, October 27, 2025. ↩

“The impact of misinformation on the COVID-19 pandemic.” PMC, 2022 (updated 2025). ↩

Galtung, Johan, and Mari Holmboe Ruge. “The Structure of Foreign News.” Journal of Peace Research 2, no. 1 (1965): 64–91. ↩

Arendt, Hannah. Lectures on Kant’s Political Philosophy. Chicago: University of Chicago Press, 1982. ↩

Habermas, Jürgen. The Structural Transformation of the Public Sphere: An Inquiry into a Category of Bourgeois Society. Translated by Thomas Burger. Cambridge, MA: MIT Press, 1989. ↩

“2025 Edelman Trust Barometer.” Edelman, 2025. ↩

“Disinformation and Regime Survival.” PMC, 2024. ↩

“The art of delirium: social media suppression in authoritarian regimes.” Communication Theory 35, no. 4 (2025): 197–215. ↩

“RSF World Press Freedom Index 2025: Iran.” Reporters Without Borders, 2025. ↩

Semati, Mehdi, and Ahmadi, Goudarz. Media and Politics in Iran. London: Routledge, 2023. ↩

“The Evolution of Authoritarian Digital Influence.” NDU Press, 2022 (updated 2025). ↩

“Iran’s journalists are still in danger and need immediate protection.” Reporters Without Borders, June 25, 2025. ↩

دیدگاهتان را بنویسید

*

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.