خامنه‌ای رفت؛ ما ماندیم و هنوز نگرانیم

تاملاتی بر یکی از مهمترین ساعات تاریخ ایران

زمانی که در بامداد 14 خرداد 1368 خبر مرگ روح‌الله خمینی از رادیو اعلام شد، مرحوم پدرم ازم خواست که با دقت خبرها و تصاویر تلویزیون را ببینم و گفت این روزها را در ذهنت حفظ کن. این لحظاتی است  که تاریخ یک کشور تغییر می‌کند و تو الآن شاهد تاریخی.

آن روز اما ایران و جهان شکل دیگری داشت.

خمینی شاید محبوب همگان نبود و بسیاری مرگش را می‌خواستند اما چنین اجماعی هم علیه او وجود نداشت. بسیاری که مخالف او بودند، می‌گفتند او نهایت تاریکی بود و امکان ندارد اتفاقی بیفتد یا کسی بیاید که از او بدتر باشد.

به شکل محو یادم هست در جمعی که پس از انتخاب علی خامنه‌ای در منزل یکی از بستگان داشتیم، بزرگ‌ترها در میان صحبت‌هایشان می‌گفتند که انتخاب او اتفاق خوبی است چون آدم ناتوانی که حتی خمینی در نماز جمعه علنی او را کوبیده است و نه توان و نه دانش و نه وجاهت و نه کاریزمای خمینی را دارد و او بازی‌خورده رفسنجانی است که قصد دارد او را به عروسکی بدل کند که خودش با نیروهای فن‌سالار کشور را به‌سوی توسعه ببرد. جتی یادم هست کسی می‌گفت جمهوری اسلامی تمام شد و آنچه هست فقط اسمی از آن است.

زمان زیادی نباید می‌گذشت که به چشم شاهد اشتباه و ساده‌دلی خود باشیم.

سرکوب مخالفان و منتقدان، توسعه گروه‌های فشار از همان سال‌ها آغاز شد. او که در سال‌های اول رهبری‌اش به توسعه ساختاری پیچیده و سرطانی در نظام حکمرانی پرداخت و شاخه‌های دفتر خود را در تمام ارکان حکومت و زندگی مردم وارد کرد.

شاید یکی از آشکارترین رویدادهای نخستین در عرصه عمومی – حداقل برای ناظر غیرسیاسی و آن زمان جوانی چون من – که نشان از دخالت مستقیمش در بازی سیاسی روز را داشت، دخالتش در اعلام حزب کارگزاران سازندگی بود.

پس از انتخاب خاتمی اما داستان به‌سرعت تغییر یافت. او که وزیر اطلاعات مورد وثوقش مسبب و عامل قتل‌های زنجیره‌ای بود، شاید برای نخستین بار به‌طور علنی در تیر 1378 صدای فریاد مرگ بر خامنه‌ای را شنید.

یکی از دوستانی که زمانی با دولت اصلاحات نزدیکی داشت تعریف می‌کرد که در جلسه‌ای در آن روزها و پس از حمله به کوی دانشگاه، وزرای کشور و علوم نزد او رفتند و شعارهای دانشجویان را برایش بی‌پرده بازگو کردند و بعدازآن بود که آن سخنرانی معروفش را انجام داد که اگر عکس مرا پاره کردند نیز چیزی نگویید.

از همان روزها بود که او لباسش را برای همیشه تغییر داد و ازآن‌پس تا آخرین حضورش در انظار عمومی چفیه ای بر گردن انداخت تا مسیرش را علنی کند.

از آن به بعد داستان او و رنجه‌ای ما داستان پنهانی نیست. کشتن امیدها، مانع‌تراشی برای حل مشکلات بین‌المللی، ساخت نهاد قدرت موازی که دولت را به تدارکچی بدل می‌کرد، حمایت آشکار از تخلفات انتخاباتی 1388 و اعلام جنگ رسمی به معترضان…. کشتارهای بی‌پرده بعدی، دخالت در کوچک‌ترین امور مردم از نحوه زندگی ،محلی که سفر می‌روند، لباسی که می‌پوشند، اطلاعاتی که می‌بینند و می‌شنوند و حتی واکسنی که باید بزنند.

در همه این زمان‌ها او بر توهم‌های اشتباه خود پای فشرد، توهم اینکه ایران ابرقدرت بین‌المللی است، شرط‌بندی بر اسب بازنده‌ای به نام انرژی هسته‌ای بی‌آنکه بداند سود و هزینه‌اش چیست و با دخالت دائم در امور دولت‌های مختلف بدون پذیرش مسئولیتش. نشان به آن نشان که همه روسای دولت بعد از او یا گوشه‌نشین شدند، یا دشمن خطاب شدند یا حذف یا محدود. او حتی به رئیس‌جمهور محبوب خودش رئیسی نیز رحم نکرد و پس از مرگش برخی از برنامه‌های او را پوچ خواند. او شبکه نظامی را در فراسوی مرزها توسعه داد تا منطقه را در تنشی دائمی قرار دهد و به طور مکرر بر طبل دشمنی از دید او ازلی و ابدی با آمریکا و اسراییل کوبید.

در کنار این داستان اما او در توهمی ماورایی فرو رفت. حلقه‌ای از افراد ضعیف‌النفس در اطرافش بر توهم او دمیدند و او خود را در ذهنش بازیگری در بازی دانست که مربوط به عرصه این جهان نیست. او خود را در بازی ماورایی و فرازمانی و فرامکانی می‌دید و با این باور که خداوند حتی گاهی از زبان او سخن می‌گوید، جهان‌بینی‌اش را از این جهان برید و به جهانی خیالی سپرد.

بااین‌وجود اشتباه مخالفانش این بود که او را دست‌کم گرفتند. او بازی قدرت را می‌شناخت و آن را نه برای عرصه این جهانی که بر مبنای محاسبات دنیای ماورایی خود ساخت و پیش برد و درنهایت ملت و کشوری را به زمین زد.

او و دوران حکمرانی‌اش تجلی سه مصیبتی بود که از عهد باستان تاکنون ایرانیان از آن می‌هراسیدند: او دروغ را توسعه داد ،ایران را به خشک‌سالی کشاند و جنگ را بر کشور تحمیل کرد و دراین‌بین از کشتن و بریدن زبان و سوزاندن امید مردمان ابایی نداشت.

حالا او در حمله‌ای از سوی آمریکا و اسراییل کشته‌شده است. آن‌هم در سال 1404 سالی که در یکی از توهماتش قرار بود نقطه اوج شکوفایی ایران و تحقق اهداف بیست‌ساله توسعه باشد.

بسیاری این را سرنوشت محتوم دیکتاتور می‌دانند. بسیاری از ما با دیدن همه چهره‌های کشته‌شدگان، همه فرصت‌های ازدست‌رفته، همه آنچه می‌توانست ایران باشد و به خاطر او و لجبازی و توهمش نشد، از رفتنش شادیم.

اما باید مراقب باشیم.

دوباره باید از جشن زودهنگام بپرهیزیم. سخنان روزهای پس از مرگ خمینی در ذهنم می‌پیچد و این واقعیت که در این سال‌ها بارها و بارها دیدیم. او رفت اما آن نظام توان این را دارد که شرایطی بسازد که از او بسیار بدتر شود.

نباید فراموش کرد که اگرچه ما از مرگ او خوشحالیم و حتی نحوه مرگش را به سخره می‌گیریم از دید او و هوادارانش در جهان‌بینی متوهم و ماورایی که دارند، او به بهترین مرگ ممکن رفته است. نه فرار کرد، نه ایران را ترک کرد و نه حتی به پناهگاه رفت و به قول خودشان شهید شد. شاید یکی از بزرگ‌ترین نگرانی‌های او این بود که به گونه دیگری بمیرد. این ادعا نیست.. ما وقتی چنان در جهان غیرواقعی فرومی‌رویم چنین توهمی را واقعیت می‌بینیم و او تا جایی که میدانیم عمیقاً مرزهای این توهم را با واقعیت شکسته بود و تمایزی میان آن‌ها نداشت.

در این سال‌ها بسیار او را به ضحاک شبیه کردند، هرچند گمان من این است که او بیش از اینکه ضحاک باشد یکی از مخوف ترین مارهای در فرمان ضحاک بود. اما در این تشبیه اما نکته و درسی وجود دارد. زمانی که ضحاک پس‌ازآن همه‌سال ظلم و قتل به زیر کشیده شد، دادخواهان علی‌رغم همه تمایلشان او را نکشتند.

خون ضحاک زمین را مسموم می‌کرد و مارها و اژدهاهای خوفناکی را زنده می‌کرد. برای همین او را در دماوند به بند کشیدند تا خون زهرآلودش زمین را آلوده نکند.

حال باید مراقب خون زهرآلود او بود. خونی که نه‌تنها می‌تواند در این ساعات بحرانی در قالب هیولایی تازه در قالب رهبری تازه ظهور کند یا با ساده‌نگری و بی‌عمل یو بی‌برنامگی خونش سیراب کننده نیروهای مخربی باشند که حالا او را قهرمان شهید خود می‌دانند یا با چشم بستن بر آنچه او را چنان کرد، دوباره فرصت تولد اهریمن دیگری چون او فراهم شود.

علی خامنه ای رفته است. ما خوشحال و بهت‌زده‌ایم اما نگرانی ایران که او چنین ویرانش کرده است با ما مانده است.

شاید روزی بیاید که بتوانیم در غیاب او دوباره بخندیم… اما هنوز اشک‌ها و اندوه و نگرانی‌های ما از آینده ایران و ظلمی که بر مردمان می‌رود امان خنده نمی‌دهد و باید همان دعای هزاران ساله را دوباره زمزمه کنیم که ای خدا، ای فلک، ای طبیعت… این خاک را و این مردم را از شر دروغ و خشک‌سالی و دشمن در امان دار.

دیدگاه‌ها

  1. موافقم وازکمکی هم‌دریغ نمیکنم ، هنوزمردم مابااحساسات خشم زیادی که درونش روگرفته توانایی فکرکردن به آینده را تبدیل به یک انتقام خونین کردند .

  2. موافقم وازکمکی هم‌دریغ نمیکنم ، هنوزمردم مابااحساسات خشم زیادی که درونش روگرفته توانایی فکرکردن به آینده را تبدیل به یک انتقام خونین کردند .

  3. موافقم وازکمک هم‌دریغ نمیکنم ، هنوزمردم مابااحساسات خشم زیادی که درونش روگرفته توانایی فکرکردن به آینده را تبدیل به یک انتقام خونین کردند .

دیدگاهتان را بنویسید

*

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.