این روزها بهانهای پیش آمد تا به کار و پیشه خودم بیشتر فکر کنم. روزنامهنگاری در شرایط عام و روزنامهنگاری علم بهطور خاص.
دلایل زیادی وجود دارد که تصمیم گرفتم این کار را انجام دهم. بخشی از آن را در مقدمه ترجمه کتاب روزنامهنگاری علمی آوردهام.
دریکی دو سال گذشته موارد متعددی را دیدم که با تعاریف و اصول اولیهای که بر مبنای آن تصمیم گرفتم وارد این حرفه شوم و کارم را ادامه دهم سازگار نبوده است. روندی که روزبهروز بیشتر و بیشتر میشود. مواردی که روزگار فکر کردن به آن گناه کبیره محسوب میشد موضوع بحثهای روز است.
در یادداشتی که چندی پیش در همین وبسایت نوشتم، به گفتگویی اشاره کردم که وقتی تابستان گذشته در تهران بودم با یکی از فعالان حوزه نشر که اتفاق در زمینه رسانههای علمی هم کار میکند داشتم. گفتگویی که در آن متوجه شدم من که همیشه متهم به عملگرایی و انعطاف بیشازاندازه بودهام چطور یکباره ایده آلیستی تصویر میشوم که به هیچچیز جز یک شرایط ایدئال رضایت نمیدهم. میتوانید آن یادداشت را در اینجا بخوانید.
در کنار آن گفتگو و برخی از مشاهدات دیگر، یکی دو بار مواردی پیش آمد که پروژههایی که به نظرم بسیار جذاب و مؤثر میتوانست باشد و در حوزه تخصصی من بود از طرف دوستانی که میشناختم به من پیشنهاد شد و من هم ذوقزده شروع به آمادهسازی مقدمات کردم و هنوز کار پا نگرفته دیدم آن تغییرات یا در من یا در دیگران چنان عمیق است که نمیتوان قدمی پیش رفت.
همه اینها باعث شد برگردم تا دیدگاههای خود و درسهایی که قبلا آموخته بودم و تجربههای دیگران را مرور کنم. چقدر من عوضشدهام و چقدر متفاوت به دنیا نگاه میکنم که من که زمانی راحتترین آدم برای کار کردن بودم، به چنین موجود غیرقابلتحملی بدل شدهام که ایدههایش فقط به درد این میخورد که از دور پخش شود و افرادی سری تکان دهند و اندکی بعد به تو بخندند که بیچاره منقرضشده و هنوز خودش خبر ندارد؟
دیدم چندان تفاوتی در من رخ نداده آن چیزهایی که امروز ایدئالگرایی من بهحساب میآید همان چیزهایی است که روزی اولین قدم در راه این حرفه به شمار میرفت:
- به مردم دروغ نگوییم. حتی اگر نمیتوانیم همه حقیقت را بگوییم دروغ نگوییم.
- به مخاطب احترام بگذاریم
- تا جایی که برایمان امکان دارد مطمئن شویم که دادههایی که به مخاطب منتقل میکنیم درست است
- درحالیکه برای جذابیت بیشتر و جذب مخاطب بیشتر تلاش میکنیم و دنبال روشهای مدرن چه در فرم، چه رد محتوا، چه در قالب ارائه و چه در فناوریهای روز میگردیم، محتوا را فدای فرم نکنیم و به بهانه کسب مخاطب بیشتر به ابزاری برای افزایش سیاهی ناآگاهی بدل نشویم. در مسیر جذابیت و عامهپسند شدن به دام هجوگویی و هجو کاری نیفتیم.
- اگر اشتباه کردیم معذرتخواهی کنیم و اصلاح کنیم
- هرروز و هرروز دو محور حقیقت و مخاطب را پیش چشمانمان قرار دهیم و وقتی او به من اعتماد میکند تا وقتش را در اختیار من قرار دهد مراقب باشیم که به او خیانت نکنیم
- سعی کنیم هر بار که کاری را انجام دهیم فکر کنیم که آیا میتوان یکقدم پیشتر رفت و تصویر کاملتری را ارائه کرد؟
- اخلاق حرفهای که مؤلفههای مشخصهای دارد را رعایت کنیم. وقتی دچار تضاد منافع میشویم آن را اعلام کنیم. اجازه ندهیم به بلندگوی دیگران بدل شویم.
- تحقیق کنیم، بخوانیم ،بنویسیم پاره کنیم دوباره بنویسیم و بپذیریم که اشتباه میکنیم.
- جامعه و نیازهای آن را در نظر بگیریم اما خواسته فوری آن را فدای مصلحت آگاهی عام نکنیم
- …
اینها مواردی هستند که ابتداییترین شرایط کار ما را تشکیل میدهند. اینها آغاز ماجرا هستند. بله ما هم مانند هر کس دیگری و هر حرفه دیگری و بیشتر از دیگران باید منعطف باشیم. ضرورت کار ما رفتن و دیدن و تحقیق کردن و باز نگاهداشتن ذهن است. بید مجنون را دیدهاید؟ شاخهایش هر یک در گوشهای پریشان است، باد که میوزد جهت شاخههایش دگرگون میشود بهسوی باد خم میشود و با جریان باد همراهی میکند اما ریشههایش در خاک محکم است. بازه مشخصی برای انعطاف دارد و آن روزی که بخواهد بیشتر از جایی که اصول و ریشههایش اجازه میدهد خم شود و با باد همراه شود دیگر بید مجنون نیست، تنه شکسته درختی است که شاخههای منعطفش چیزی جز چوب و برگ خشکیده نیستند.
چنین درختی را اگر به ریشهاش بنگرید با موجود خشک و ایدئالیست مواجه میشوید و وقتی به شاخههایش مینگرید با عملگرایی منعطف.
من در این دنیای جدید و غریب ترجیح میدهم اگر بتوانم آن بید مجنون باقی بمانم. اصولم را بشناسم و از آنها برنگردم و در همان حال برای رشد و موفقیت و ارتقا کارم انعطاف داشته باشم. اما ترجیح میدهم بهجای آنکه با باد هرجایی که او رفت من نیز پرواز کنم، پایم روی زمینی محکم باشد.
هزینهاش چیست؟ علاوه بر لقب مجنون و دیوانه و منقرضشده، شاهد بودن فروریختن ساختارهایی که میتواند مفید، دیدن فرصتهایی که از دست میرود، شاهد بودن اینکه چطور حرفه و پیشه شریفی که باید چراغ را درراه جامعه روشن کند میتواند خانهاش را به آتش بکشد. دیدن اینکه چطور فرصتها یکی پس از دیگری از مقابل دستانت سر میخورند و ناپدید میشوند و درنهایت تنها ماندن.
چه بهای اندکی است در مقابل چنین انتخابی.

سلام آقای ناظمی
من همیشه از نوشته هاس شما لذت می برم یک موشکافی خاصی در درون آن هست و دید باز و خوبی دارید. به نظر من مهمترین کار یک روزنامه نگار نوشتن طبق اصولی که ذکر کردید هست با قدرت بنویسد و منتشر کنید. زندگی بدون هدف معنی نداره ولی هدف وسیله را توجیه نمیکنه
موفق باشید
نه هر چشمی تواند خط سلز عشق را خواندن …
باشی همیشه بید مجنون ! که دنیا به راستی و حقیقت و آنانکه جسارت بیانش رو دارند ، هنوز و همیشه نیاز داره.