بخش اول:
فکر کنم زمان کافی از نمایش فیلم جنگ ستارگان بیداری نیرو گذشته است که بتوانم با اضافه کردن هشداری که در ادامه بخشهایی از داستان لو رفته است درباره آن حرف بزنم؛ اما چرا باید درباره جنگ ستارگان حرف زد؟
طبیعتاً هیچ الزامی برای این کار وجود ندارد. شما میتوانید این فیلم را مانند هر فیلم دیگری تماشا کنید و با خروج از سالن سینما آن را رها کنید. اگر فیلم موفق شده باشد دو ساعت و اندی از وقت شما را به گونه سرگرمکننده پر کند کارش را احتمالا انجام داده است؛ اما برای برخی از ما جنگ ستارگان و داستانهای آن کمی بزرگتر از ابعاد سینمایی و داستانهای آن کمی عمیقتر از داستانی تخیلی است که در کهکشانی دوردست رخ داده است.
پژمان نوروزی و من مجموعه ای 6 قسمتی را به مناسبت اکران این فیلم آماده کردیم که در پروژه راز منتشر شد و طی آن 6 قسمت به توضیح بخشهایی از دلایلی که چرا این فیلم برای ما مهم است پرداختیم.
من در یادداشتهایی که یکبار به مناسبت اکران نخستین تیزر این فیلم و دیگری در یادداشتی که همینجا نوشتم، برخی از این دلایل را توضیح دادم.
اما فراتر از آن دلایل یکی از جذابیتهایی که فیلمها و کتابها و سایر سرگرمیها میتواند به همراه داشته باشد گمانهزنیهای متفاوت در اطراف موضوعات مطرحشده در آن است و به همین دلیل هم در طی چند یادداشتی چند نکتهای را که درباره قسمت اخیر «جنگ ستارگان؛ بیداری نیرو» به نظرم میآید بهتدریج مینویسم.
پیشتر نوشتم که با توجه به همه انتظارها و فشارها و ضرورتهایی که پیش روی جی جی آبرامز قرار داشت تا نخستین اثر جدی دنیای جنگ ستارگان در دوران پس از لوکاس را بسازد، او نمره قبولی گرفته است. شاید خلاصهترین توصیفی که میتوان از فیلم ارائه کرد همان توصیفی باشد که مارک همیل بازیگر نقش لوک اسکای واکر در یکی از گفتگوهای خود از تجربه برخورد و حضور دوبارهاش در صحنه فیلمبرداری جنگ ستارگان گفته بود: «همهچیز همزمان قدیمی و تازه بود»
شاید بزرگترین نقدی که برخی از منتقدان به فیلم وارد کردهاند تشابهش با داستان اپیزود چهارم یا امید تازه باشد. به نظرم داستان آنقدر نوآوری داشت که نتوان آن را یکبهیک به شمار آورد و درنهایت اینکه داستان اصلی و بدنه در دنیایی مانند جنگ ستارگان داستانی نو شونده و تکرارشونده است. داستان قسمت هفتم علیرغم شباهتهای بسیاری که با الگوهای داستان چهارم دارد اما در بخش اسطورهای شاید بیش از قسمتهای قبلی بر داستان شاه آرتور و شوالیههای میزگرد اشاره دارد و صحنهای در فیلم که رقابتی بر سر تصاحب شمشیر قدیمی آناکین و لوک اسکای واکر رخ میدهد و این شمشیر است که صاحب بر حق خود را انتخاب میکند توصیفهای ارائهشده از کایلو رِن و شمشیر صلیبگونه اش و نقش رهبر معظم اسنوک، شباهتهای فراوانی به افسانه شوالیههای میزگرد و آرتور شاه دارد.
من به تشابههای این فیلم با سهگانه اصلی اعتراضی ندارم و واقعیت این است که بهشدت از فیلم لذت بردم. البته در انتها باید در نظر داشت که فیلم تنها نخستین فصل از یک سهگانه است. به نظرم آبرامز توانست با این قسمت هم نوستالژی مخاطبان قدیم را نزده کند هم توجه مخاطبان جدید را به این دنیا جلب کند و درعینحال سنگ بنای مهمی را بسازد که دو فیلم بعدی بتواند روی آن ساخته شود. البته بخشی از ارزشدهی این فیلم به داستان دو فیلم بعدی مرتبط خواهد ماند بسته به اینکه طراحان جدید این دنیا باشخصیتهای خود چه برخوردی را انجام دهند جایگاه داستان اپیزود هفتتم نیز میتواند تغییر کند.
طبیعی است که هرکدام از ما ترجیح میدادیم و میدهیم که این قسمت در برخی از نقاط روایت دیگری را پیش میگرفت
(یادآوری که در ادامه بخشهایی از داستان مورد اشاره قرار میگیرد)
شاید شخصیت کاپیتان فازما آنقدر که توانش را داشت مورداستفاده قرار نگرفته بود. شاید صحنه بازگشت ملینیوم به مقر مقاومت و مواجهه دوباره چویی و ژنرال لیا میتوانست تأثیرگذارتر باشد. یا توضیح رابطه سیاسی مقاومت و جمهوری جدید – که گویا در نسخه نهایی از فیلم حذف شده است – و داستان و کمان داستانی ماز کاناتا که یکباره رها میشود و میشد بیشتر موردتوجه قرار گیرد؛ اما به نظر من بخش عمدهای از این موارد قابلیت این را دارد که در قسمتهای بعدی مورد اصلاح قرار بگیرند و بله البته نکتهای مانند تأکید بر اینکه شاهین هزاره (ملینیوم فالکون) کسل ران را در 12 پارسک طی کرده است. (اگرچه این موضوع فریاد جمعی از افراد علمی مانند تایسون را در آورد من نهتنها بهطور شگفتانگیزی از تأکید بر آن لذت بردم که همانطور که در بخش بعدی این یادداشتها مینویسم توضیح میدهم که چرا جامعه علمی بهاشتباه بر سر این موضوع انتقاد وارد میکند)
اما تنها نکتهای که به شکل کاملاً شخصی ترجیح میدادم نویسندگان داستان روندی کمی متفاوت برای آن انتخاب میکردند – که البته با شرایط سیاسی و اقتصادی و فرهنگی امروز و وابستگیها سیاسی و … در هالیوود و اینکه درنهایت دوران جدید جنگ ستارگان مانند دوران لوکاس نیست که قصهگویی و داستان بر جنبههای دیگر ازجمله نظر مخاطب و سود اقتصادی برتری داشته باشد، علت عدم چنین رویکردی هم قابلدرک است – طراحی نهاد دشمنان دوران جدید است.
ما در این قسمت شاهد دو نهاد شیطانی هستیم که باهم در حال همکاری هستند و گویا هر دو از نظرات شخصیت مرموزی به نام رهبر معظم اسنوک، پیروی و تبعیت میکنند. یکی نهاد نظامی که جانشین امپراتوری قدیم شده و به نام نظم نخست (First Order) شناخته میشود و شامل نهادی نظامی است و دیگری شوالیههای رن که بخشی از کاربران نیرو به شمار میروند و ارتباط نزدیکتری با مفهوم نیرو دارند.
در طراحی این نظم و ساختار بهوضوح از آلمان دوران نازی الهام گرفتهشده است. از لباسها تا آرایش نیروها گرفته تا بهکارگیری و پرورش کودکانی که از خانواده جدا میشوند تا در نقش سربازان امپراتوری کار کنند تا نحوه لباس پوشیدن و سخنرانیها و حتی پرچم و سلام نظامی سربازان این گروه، همه و همه نشانهای مستقیمی به آلمان نازی دارد.
در بقیه داستانهای جنگ ستارگان نیز اشارههای فراوانی هم در سهگانه اول و هم در سهگانه دوم به نازیها صورت گرفته بود اما در هر یک از آنها بسته به زمان ساختشان مسئلهای مهمتر و فلسفهای مرتبطتر در بطن نیروی منفی داستان موردتوجه قرار داشت.
در سهگانه اول که در دوران جنگ سرد و خطر تهدید نیروهای هستهای ساختهشده بود و در دورانی که هنوز مردم خاطرهای نسبتا دستاول از رویدادهای روزهای پایان جنگ جهانی دوم را در ذهن داشتند و نگرانی از نبردی هستهای موضوعی جدی بود، سه فیلم جنگ ستارگان به شکلگیری امپراتوری خشن و مستبد اشاره میکرد که بهجای توجه به نیروهای دموکراتیک بر زور مشت آهنین و اسلحه استوار است. سلاحهایی که میتواند تمامی یک سیاره را نابود کند و همچنین قدرت گرفتن دیدگاهی که زرادخانه نظامی را مهمتر از نهاد دموکراتیک سنا میدید هشداری واضح به ظهور دوران ابرقدرتی واحد در جهان بود.
در سهگانه دوم – که روایت داستانهای پیش از سهگانه اول بود – این بار لوکاس در ضمن روایتش به خطری توجه میداد که هم در آن روزگار میشد دید و هم امروز بازتابش را میشود مشاهده کرد. ایده اینکه سیستمهای دموکراتیک در اثر فرسودگی و افتادن در دست لابیگریها و مناقشات بیپایان عملکرد خود را از دست میدهد و فرصت کافی به ظهور یکی از تاریکترین دیکتاتوریها را از دل بحثهای بیپایان و بیحاصل سنا میدهد. روزی که نهاد امپراتوری جایگزین جمهوریت میشود صدراعظمی که غیرقانونی در جای خود باقیمانده اعلام می کند که به نام امنیت و دموکراسی برخی از آزادیها را حذف و جمهوری را به امپراتوری تبدیل میکند و اعضا سنا که باید محافظان دموکراسی باشند در میان تشویقهای رعدآسای خود تولد دیکتاتوری را جشن میگیرند؛ و آناکین سقوط کرده در تاریکی که در هیبت دارت ویدر ظهور کرده است به استاد خود اوبی وان کنوبی میگوید در این نبرد اگر با من نیستی دشمن من خواهی بود.
نهتنها سخنان آناکین در آن زمان بازگویی تقریباً یکبهیک صحبتهای بوش پسر بود که به نام آزادی و دموکراسی و از آن مهمتر به نام امنیت و جنگ علیه ترور و سلاحهای کشتارجمعی دو جنگ خانمانسوز را برانگیخت که حتی تا امروز – و بهخصوص در دوران پس از افشاگریهای اسنودن – شاهد این هستیم که چطور به نام امنیت، آزادیهای شخصی و فردی و اصولی دموکراسی قربانی میشود. اگر میخواهید بازتابهای آن هشدار را ببینید کافی است رقابتهای مقدماتی ریاست جمهوری ایالاتمتحده را دنبال کنید.
البته در هر دو مجموعه اشارههای مستقیم و غیرمستقیمی به ظهور و او ج گیری و افول آلمان نازی وجود داشت اما این روایتها در کنار آن اشارهها هشداری بود بهاحتمال زنده شدن دوباره خطر که جهان طعم فاجعه آن راچشیده بود.
در این ایام و در این روزها به نظرم آنچه میتوانست در پشت پرده ساختار دشمن جنگ ستارگان خود را بروز دهد دو موضوع افراطیگری و بیگانه هراسی بود.
از یکسو افراطیگری که در نقاطی از عالم ما داعش و در نقطه مقابل آن دیدگاههایی مانند اسلام هراسی و بیگانه هراسی را به همراه آورده است و از سوی بیگانه هراسی شدید که در جهان و بهخصوص در پرتو مهاجرتهای اخیر شاهد آن هستیم بستری بینظیر برای روایت فلسفه دشمن جدید بود.
مگر نه اینکه امروز یکی از افرادی که حداقل ازنظر آماری شانس انتخاب شدن بهعنوان رییسجمهور آمریکا را دارد نهتنها از اخراج مکزیکیها و نشاندار کردن مسلمانها میگوید و از اینکه باید شکنجههایی چون غرقابه کردن و بدتر از آن را به سیستم آمریکا بازگرداند و در برابر این سخنان نهتنها تشویق میشود که در آرای مردمی رتبهاش بالاتر میرود؟ و از یوی دیگر مگر نه اینکه امروز در گوشهای بهظاهر متضاد راویان متحجرترین روایت ممکن از دینی با قدمت هزار و اندی سال آنچنان بر طبل خشونت میکوبند که شاید در مخیله نظامی مانند هیتلر و ارتش نازی او نیز نمیگنجید؟
نظم نخست و شوالیههای رِن میتوانستند بازتاب چنین واقعیتهای بیرونی باشند. از یکسو گروهی تندرو در مکتب نیرو – که برای خود نوعی دینی باستانی به شمار میرود – که تنها قرائت تندروانه خود از نیرو را که در اعماق تاریکترین بخشهای آن قرار دارد به رسمیت میشناسند و هر قرائت و تأویل دیگری از آیین نیرو نظیر آنچه جدای به آن دلبستگی دارد را کفر و مؤمنان به آن را زندیق میدانند و از سوی نظامی سیاسی نظامی که با اتکا به این روایت تند روانه از نیرو بر طبل بیگانه هراسی میزند. – بههرحال کمتر شخصیتی در ساختاری که تاکنون از نظم نخست نشان داده شده است در رده گونههای غیر انسان گونه قرار دارد – و از قدرت گرفتن نژادهای دیگر در و ناخالص یا بیگانه در کیهان و در قالب سنای جدید میهراسد.
البته که درنهایت این تنها سلیقهای شخصی است.
در یادداشت بعدی این مجموعه به داستان تیزرو ترین قراضه کیهان میپردازم که کسل ران را در 12 پارسک طی کرده است.


