در پی حمله ضدیهود به کنیسهای در شهر پیتزبورگ بار دیگر بحث نقش شبکههای اجتماعی در تولید و ترویج خشونت مطرح شده است
شرح واقعه
صبح روز شنبه 5 آبان (27 اکتبر)، یهودیان منطقه اسکوریل هیل در شهر پیتزبورگ برای شرکت در مراسم سَبت در کنیسه معروف درخت زندگی در این منطقه جمع شده بودند. حدود ساعت 9:50 صبح مرد سفید پوست 46 سالهای وارد این کنیسه شد و پس از سردادن شعار «همه یهودیها باید بمیرند» به روی شرکتکنندگان در این مراسم آتش گشود. 11 کشته و 9 زخمی حاصل این حمله بود که یکی از خونینترین حملات ضد یهود در سالهای اخیر در ایالات متحده به شمار میرود.
حادثه در پی حادثه
این اتفاق تنها چند روز پس از آن اتفاق افتاد که شخصی با ایدههای هواداری از محافظهکاران افراطی و هواداران ملیگرای سفید بستههایی انفجاری را به دفاتر دهها نفر از شخصیتها و سازمانهای جریان لیبرال آمریکا از جمله دفاتر روسایجمهور پیشین (کلینتون و اوباما) و دفتر رسانهای سیانان و چندین نفر دیگر ارسال کرده بود.

در بارۀ این حادثه و دلایل آن بحثهای فراوانی در فضای سیاسی آمریکا وجود دارد. بخشی آن را به رفتار تندروانه ترامپ و ادبیات او نسبت میدهند که شاید از روی ناآگاهی تاریخی نه تنها در محکوم کردن این اقدامات اقدامی نمیکند که با دشمن مردم خواندن مطبوعات و حتی ملیگرا نامیدن خود (به خصوص با توجه به سابقه مرتبط با نژادپرستی این واژه در ادبیات سیاسی آمریکا) به فضای اقدامهای خشونت آمیز دامن میزند.
خشونت در راست و چپ
موج اقدامهای خشونتبار تنها متعلق به جریان راست نیست. سال گذشته یکی کسانی که خود را هوادار برنی سندرز معرفی میکرد به تمرین نمایندگان جمهوریخواه کنگره حمله و به روی آنها آتش گشود. همینطور در ماههای اخیر یکی از فعالیتهای گروههای مخالف دولت آمریکا حضور در مکانهای عمومی است که مقامهای سیاسی جناح محافظه کار حضور پیدا میکنند (مانند رستورانها، مراکز خرید و …). آنها با سردادن شعار و ایجاد مزاحمت سعی در بیان مخالفت خود و در نهایت خارج کردن این سیاستمداران از محل مورد نظر میکنند.
البته که این رفتارها تنها در جایی مانند ایالات متحده رشد نکرده است. به فضای اطراف خود اگر نگاه کنیم ادبیات تند و همراه با خشونت را در گفتگوهای روزانه به تناوب بیشتری میبینیم و البته زمانی که قدم در فضای مجازی و شبکههای اجتماعی میگذاریم گویی پرده حجب و حیا از مقابلمان کنار میرود و زبانمان به تندترین خشونتهای ممکن آغشته میشود. سری به فید توییتر یا نظرات اینستاگرام بزنید تا متوجه منظورم شوید.
پاردوکسی به نام شبکههای اجتماعی
داستانی که این روزها و پس از حوادث اخیر بار دیگر مطرح شده است به نقش رسانهها و شبکههای اجتماعی در تشدید چنین خشونتهایی تمرکز کرده است.
گفتگو درباره تند و توهین آمیز بودن فضای مجازی و به طور خاص شبکههای اجتماعی بحث تازهای نیست. این بحث از زمان شکلگیری آن ها وجود داشته است. به خصوص زمانی که این ابزارها محبوبیت بیشتری یافتند، افراد، گروههای فعال در زمینههای مختلف (در این مورد فرقی بین راست و چپ نیست) یا هواداران مختلف (از جریانات سیاسی گرفته تا سینما) و حتی دولتها برای خود لشکرهای سایبری ایجاد کردند و دست به سرکوب نظرات غیر همراستا با خود زدند و سعی کردند از این فضا در نقش میدانی برای مبارزه و پیروزی اندیشه خود استفاده کنند.
اسکار وایلد: «به یک نفر نقابی بدهید تا به صورتش بزند و او به شما حقایق را خواهد گفت.»
گاهگداری این شبکهها بحثهای خود را توانستهاند به بدنه جامعه تزریق کنند (مانند جنبش MeToo، جریان بهار عربی و جنبش سبز) و البته عمده اوقات دعواهای داغ در این فضا به نبردی مجازی محدود میمانَد.
کسانی که به تحولات اجتماعی نظر دارند معمولا اگرچه شبکههای اجتماعی را با دقت دنبال کرده و رفتار آن را تحلیل میکنند اما رفتار و اجماع نظرات آن را به جامعه توسعه نمیدهند.
جامعه فضای توییتر یا فیس بوک یا اینستاگرام جامعهای محدود، انتخابی و تحت تاثیر عوامل بسیاری از جمله شکاف دیجیتال است که نمیتواند کلیت جامعه را بازنمایی کند.
با این وجود رشد خشونت کلامی و آنچه از آن به «بیان نفرتپراکن» یاد می شود در این شبکه ها برای بسیاری نگران کننده است و در پی رویدادهایی مانند آنچه دربالا به ان اشاره شد مورد توجه دوباره قرار می گیرد و گاهی برای پاسخگویی به آن سیاستمداران به سراغ مسکن های فوری می روند و درخواست می کنند که این شبکه ها نظارت بیشتری در محتوای خود داشته باشند و محتوای «نا مناسب» را تشخیص داده و حذف کنند.
شبکهای به نام Gab
در چند روز گذشته این بحث به خصوص با توجه به استفادهای که عامل حمله به کنیسه پیتزبورگ از رسانهای اجتماعی به نام Gab کرده بود داغ شد. این شبکه در پی این حادثه به طور موقت ساختار خود را غیر فعال کرد.
گب یکی از شبکههای اجتماعی است که معروفیتش به میزان شبکههایی نظیر تویتر و فیس بوک نیست. این شبکه در سال 2016 توسط اندرو توربا تاسیس شد و تا الان تعداد اعضای آن بین 450 تا 800 هزار نفر (بسته به اینکه اعضای فعال را چطور تعریف کنید) است. این عدد در مقایسه با بیش از 300 میلیون عضو توییتر کوچکی این جامعه را نشان میدهد.
اندرو توربا در گفتگویی با باز فید در سال 2017 دلیل تاسیس این شبکه را افزایش قوانین سختگیرانه شبکههایی مانند توییتر و فیسبوک علیه آزادی بیان عنوان کرده بود. او معتقد است این شبکهها در قوانین خود در حالی ادعای آزادی بیان میکنند که ایدههایی که با جریان تفکر لیبرال یا جریان اصلی و نُرم فرهنگی مغایر باشد را در قالبهایی مانند بیان نفرت، حذف کرده و عملا صدای بخشی از جامعه را سانسور میکنند.
گَب، البته در قوانین خود آزادی مطلق هم ندارد در این سایت تهدید به ترور، تهدید به خشونت علیه افراد، هرزه نگاری کودکان و انتشار موارد خصوصی افراد ممنوع است.
این سابت با وجودی که خود را واکنشی در دفاع از آزادی بیان معرفی می کند؛ اما به سرعت به حبابی رسانهای برای هوادارن راست افراطی بدل شد. چهرههایی که به دلیل اظهارات مناقشهبرانگیز خود از شبکههای دیگر طرد شده بودند نظیر میلو ایانوپولوس، به سراغ این بستر رسانهای آمدند و به سرعت آن را به فضایی آزاد برای نژادپرستان، نئونازیها، ضدیهودها، ضد مسلمانان، ضد مهاجران و ضد اقلیتهای جنسی، هواداران افراطی اسلحه و امثال آن بدل شد.
طراح این شبکه در گفتگویی با مجله ویر در سال 2016 با قبول اینکه بخش عمدهای از کاربرانش را راست افراطی تشکیل میدهد اما معتقد است این سایت، درهای خود را روی چپ نبسته است و اگر آنها فعالیت کنند محتوای آنها را حذف و تعدیل نمیکند. حضور نظرات خشن در این فضا به حدی است که هر دو بازار بزرگ اپلیکیشنهای جهان یعنی اپل و گوگل از پذیرش اَپ این رسانه اجتماعی و ارایه آن رد بازارهای خود خودداری کردهاند.
این روزها بحث بر سر اینکه باید شبکههای مجازی مانند گب بسته شوند و همچنین شبکههای دیگر پیامهای خشن و هوادار تندروی را حذف کنند به طور روزافزونی شنیده میشود.
آزادی و امنیت: پارادوکسی قدیمی و حل نشده
کل این داستان یک بار دیگر پاردوکس قدیمی حدود آزادی بیان و امنیت را مطرح می کند و البته سوال مهم تری که شاید اگر به آن درست پاسخ داده نشود، میتواند خطای بزرگی در طراحی آینده باشد.
درباره اینکه حدود آزادی بیان کجا است و آیا حدی دارد و کجا باید آزادی بیان را فدای امنیت کرد (یا برعکس) بحثهای بیپایانی جریان دارد. هیچکس – حداقل در کلام – آزادی بیان را رد نمیکند و هیچ کس نیز امنیت را انکار نمیکند اما وقتی نوبت به تعریف مرزهای این دو حوزه میرسد اختلافی بی پایان شروع میشود. در برخی از کشورها که زخم خورده رویدادهای تاریخی و اجتماعی و قربانی نفرتپراکنی های نژادی بودهاند، نظیر آلمان حتی صحبت از انکار رویدادی مانند هولوکاست، از مرزهای آزادی بیان خارج شده و در دایره ترویج نفرت قرار می گیرد. شما به بهانه آزادی بیان نمیتوانید میان یک محل اجتماعی عمومی مانند سینما، فریاد شروع آتش سوزی سر دهید، یا در رسانههای خود از مردم دعوت کنید که به دیگران آسیب برسانند. درست است که در این موارد شما نه سینما را آتش زدهاید و نه شخصا به کسی آسیب رساندهاید؛ اما حرف شما منجر به عملی شده است که ممکن است فاجعه بیافریند.
از سوی دیگر برخی از قانونگذاران معتقدند دایرۀ آزادی بیان را باید تنگ تر کرد و حتی دعوت به قانون شکنی، باید ایده یا حرفی را از زیر سایه حمایت آزادی بیان خارج کند. البته در این صورت باید پاسخگو باشند چطور باید اعتراضهای مدنی و مباحثه آزاد در نقد دولت و سیاست و قوانین را پیش برد. البته در برخی از نقاط دنیا حدود آزادی بیان از این هم تنگتر است و بهعبارتی تا زمانی که حرف رسمی را بزنید آزادی دارید و در غیر آن صورت محکوم به اقدام علیه امنیت ملی میشوید.
واژهای غیر دقیق که بار دیگر بحثهای تازهای را ایجاد میکند. در ایالات متحده بیانیه استقلال با به رسمیت شناختن حق براندازی حکومتی که صلاح مردم را در اولیت قرار نداده است آغاز می شود و در بسیاری از کشورهایی که نظام سختگیرانهای علیه آزادی بیان دارند انقلاب های سیاسی منشا تغییر حکومت و شکل گیری وضع موجود بودهاند.
این موارد فقط نمونه کوچکی از پیچیدگی بحث بود بیایید از این جدال بی پایان خارج شویم و به نکته دوم برسیم که شاید اهمیت بیشتری داشته باشد.
آینهای در مقابل یا عروسک گردان ذهنها
آیا رسانه های اجتماعی عامل خشن شدن و بروز خشونت هستند؟
این سوال مهمی است. اگر جواب مثبت باشد، نتیجهاش این است که یک راه حل، مسدود و محدود کردن آنها و اعمال نظارت بیشتر بر محتوای آنها است. این می تواند راه حل سادهای باشد؛ اما اگر جواب منفی باشد باید به دنبال پاسخهای دیگری و در نتیجه راه حلهایی دیگر گشت.
در اینکه میان برآیند فعالیتهای کاربران شبکههای اجتماعی و افزایش لحن، ادبیات و واکنشهای خشن نوعی وابستگی آماری وجود دارد شکی نیست. در اینکه افراد در فضایی که میتوانند از برخورد مستقیم دوری کنند رفتار تندتری بروز میکنند و بیپرده تر سخن میگویند نیز تردیدی نیست. اما سوال مهم اینجا است که آیا این رابطه رابطه علت و معلولی است؟ آیا اگر شبکههای اجتماعی را جمعآوری کنیم و امکان ارایه هویت غیر واقعی یا اسم مستعار از افراد را بگیریم (که البته من با این یک مورد همدلی زیادی دارم) به این معنی است که بروز خشونت از میان می رود؟ یا تنها ابزار آشکار شدن آن پنهان میشود؟
یادمان هست که یکی از وعدههای اینترنت و عصر شبکه های اجتماعی دادن صدا و بلندگو به کسانی بود که به دلایل مختلف صداهای آنها در جامعه بازتاب ندارد. در آن زمان همه ما به درستی به نیمه روشن این داستان فکر کردیم و اینکه اقلیتها، آنهایی که با تبعیض مواجهند و آنها که نظام ها و افراد قدرتمند می خواهند صدایشان را خفه کنند ابزار شنیده شدن صدایشان را می یابند و دیگر نمی توان آنها را سرکوب و فراموش کرد.
اما نکتهای که فراموش کردیم، این بود که جامعه ما از نیمههای متضادی تشکیل شده است. اگر کسانی صدایشان خاموش شده در مقابل کسانی بودهاند که صدای آنها را خفه کردهاند و این افراد زمانی که افشا میشوند، یا اگر جامعه به سمتی پیش برود که بدی رفتار آنها شناخته شود، خود به کاربران این ابزار بدل خواهند شد. این گروهها، اگرچه شاید نه از نظر تعداد اما از نظر پذیرش اجتماعی طرز فکر به اقلیت تبدیل می شوند و از همان ابزار برای اشاعه صدای خود استفاده میکنند.
آیا ما در اینجا با نوعی دترمینزم فناوری مواجهیم؟ آیا خشونت، نتیجه گریز ناپذیر فناوری های ارتباطی است؟ یا آیا فناوریهای ارتباطی کمک کردهاند تا صداهایی که جرات بیان نداشتهاند و یا بلندگوی گفتن نداشتهاند، ابزاری برای بیان خود پیدا کنند؟ ابزاری که نه تنها میتوانند با کمک آن حرف خود را بزنند که میتوانند در آن تقلب کرده و دست به لشکر سازی بزنند و تقویت و بلندترکردن پیام خود بزنند؟ یا اینکه شاید سرعت رفتار در شبکههای اجتماعی، شهوت شهرت، بازریابیهای عاطفی و مالی و امثال آن باعث این خشن شدن فضا بودهاند؟ آیا رفتار شناختی مغز ما در مقابل پدیده شبکههای اجتماعی بروز خشونت را تقویت کرده یا تنها هراس از بیان نظرات را سرکوب میکنند
نقل معروفی منسوب به اسکار وایلد وجود دارد که می گوید: «به یک نفر نقابی بدهید تا به صورتش بزند و او به شما حقایق را خواهد گفت.» اینکه پنهان کردن هویت، دور شدن از واکنش ها و نتایج فوری اظهار نظرهای غیر رایج، به شما امکان بیان واقعیتر خود را می دهد، موضوع مهمی است.
آیا شبکههای اجتماعی عروسک گردانانی هستند که ما را وادار به چنین سخنان و رفتاری می کنند یا همان نقابیاند که وقتی به صورت می زنیم باعث بروز خود واقعی ما میشوند و سایهای – گاه هراسناک – از درون ما را به جهان نشان میدهند؟
راه حل کدام است؟
پاسخ این سوال مهمترین بخش این داستان است. اگر موضوع اول درست باشد، سانسور، قطع دسترسی و کارهای دیگر شاید نتیجه بخش باشد. اما اگر این برداشت خطا باشد و این شبکهها – حداقل درصدی – بازتاب دهنده واقعیت پنهان شده جوامع باشند آن وقت است که حذف و قطعشان راه به جایی نمیبرد. اندیشه باقی میماند و زیر زمینی میشود یا به درون نیمه تاریک وب میرود و در آنجا رشد کرده و به دور از چشمان ما و شما و آنها که مامور امنیت جهان هستند جوانه زده و خوشه های خشمشان بار فاجعه به همراه میآورد و ما یکباره شگفتزده می شویم که چطور چنین فاجعهای ممکن و متصور است؟ غافلگیر می شویم و سردرگرم تر از همیشه دنبال هزار و یک دلیل آرام بخش میگردیم و شاید همه چیز را به مساله سادهای مانند دست های پنهان یا بیماری ذهن فروبکاهیم.
من پاسخ قطعی ندارم و میدانم که فضای تحقیقاتی هم در این زمینه به نتیجه قطعی نرسیده است؛ اما برداشتم این است که پاسخ را در نزدیکی مساله دوم باید جستجو کرددید. شبکههای اجتماعی شاید برخی از رفتارهای ما را تقویت کرده و باعث شود نوع دیگری از خود را بروز دهیم؛ اما بخش بزرگی از رفتار ما در آنها به خود ما بر میگردد. به شخصیتی که زیر ظاهر هنجارهای اجتماعی پنهانش کردهایم.
با این وجود از طرفی باید که جلوی دعوت به خشونت و نفرت را گرفت؛ اما راه حل نهایی شاید وجود نداشته باشد. شاید لازم باشد سبدی از راه حلهای مختلف را دنبال کنیم. اما مراقب باید بود که نگرانی از توسعه خشونت و وحشت افزایی منجر به محدودیتهایی در آزادی بیان نشود که خود بذر خشونتها و ناهنجاریهای بیشتر را در دل خود بارور کند و مصداق آن بیت معروف مولانا نشود که «از قضا سرکنگبین صفرا فزود.»
مرسی٬ به موقع و بسیار خواندنی…
به نظرم سرعت پیشرفت علم و خصوصا فناوری از سرعت درک نتایج زیانبارش و سپس آموزش به نسل نو و تطابق فرهنگی با اون فناوری، بیشتر شده. فکر می کنم که هنوزم در پیشرفته ترین مدارس دنیا نحوه ی استفاده ی صحیح از شبکه های اجتماعی به بچه ها آموزش داده نمیشه (مطمئن نیستم) و تا شروع این آموزش و وارد شدن این نسل به اجتماع، دنیا درگیر این مشکلات خواهد بود.
خيلي عالي به موضوع پرداخته بوديد