از خشونت کلامی تا بازتولید الگوهای سلطه
زبان، بدن و سیاست در ایران معاصر
زبان سیاسی هر جامعه، صرفاً ابزاری برای انتقال مطالبات و اعتراضها نیست؛ بلکه آینهای است از ساختارهای عمیق قدرت، ذهنیت جمعی، و مرزهای اخلاقیای که آن جامعه در بزنگاههای تاریخی برای خود تعریف میکند. انتخاب واژگان، استعارهها و تصاویر زبانی—بهویژه در شرایط بحران، سرکوب یا گذار—تصادفی نیست. این انتخابها محصول تاریخ، حافظهی جمعی، و الگوهای شناختیای هستند که در طول زمان تثبیت شدهاند و در لحظات تنش، خود را با وضوح بیشتری آشکار میکنند.
در ایرانِ سالهای اخیر، بهویژه پس از جنبش «زن، زندگی، آزادی» که در سپتامبر ۲۰۲۲ (۱۴۰۱ شمسی) با مرگ مهسا امینی در بازداشت گشت ارشاد آغاز شد، و در امتداد آن تا سالهای ۱۴۰۳ و ۱۴۰۴ (۲۰۲۴-۲۰۲۵ میلادی)، شاهد گسترش نوع خاصی از زبان سیاسی هستیم که در آن الفاظ، تصاویر و استعارههای جنسی—بهویژه با ارجاع به تجاوز، تحقیر بدنی و سلطهی جنسی—بهعنوان ابزار تخریب، ارعاب و حذف نمادینِ مخالف بهکار میروند. این زبان نهتنها در حاشیههای شبکههای اجتماعی، بلکه در منازعات دروناپوزیسیونی، کمپینهای آنلاین و حتی در سطح گفتار برخی چهرههای مرجع سیاسی نیز قابل مشاهده است. برای مثال، گزارشهای سازمانهای حقوق بشری مانند عفو بینالملل و Human Rights Watch نشان میدهند که تهدیدهای جنسی و تحقیر بدنی در فضای آنلاین علیه فعالان زن، به ویژه پس از جنبش ۱۴۰۱، به طور چشمگیری افزایش یافته است.
این تحول زبانی، همزمان در چند سطح رخ میدهد: از یکسو، در واکنشهای خشمآلود کاربران شبکههای اجتماعی که زبان جنسی را بهعنوان سلاحی برای تحقیر و بیاعتبارسازی بهکار میگیرند؛ از سوی دیگر، در سطح نخبگان سیاسی که از استعارههای بدنی و جنسی برای توضیح وضعیت کشور، ملت یا بحران سیاسی استفاده میکنند و در نهایت، در فضای گفتمانیای که این دو سطح را به یکدیگر متصل میکند و به آنها مشروعیت، بازنشر و پاداش اجتماعی میدهد. مثالی از این پدیده در پلتفرم X (توییتر سابق) دیده میشود، جایی که کاربران در بحثهای سیاسی مرتبط با جنبش «زن، زندگی، آزادی»، از الفاظی مانند “شوهرت رو بفرست” یا تهدیدهای مستقیم تجاوز برای ساکت کردن مخالفان زن استفاده میکنند.
در چنین بستری، بازتابهایی از گفتوگوی رضا پهلوی با روزنامهی والاستریت ژورنال که در آن وضعیت ایران به زنی تشبیه شد که مورد تعرض قرار گرفته و نیازمند مراقبت و ترمیم است—نقش یک نقطهی تمرکز تحلیلی را ایفا میکند. این استعاره، فارغ از نیت گوینده، نمونهای روشن از ورود بدن زنانه و تجربهی تجاوز به قلب زبان سیاسی است؛ جایی که بحران اجتماعی نه در قالب مناسبات قدرت، ساختارهای نهادی یا کنش جمعی، بلکه از مسیر یک تجربهی جنسیِ خشونتبار توضیح داده میشود. این استعاره همزمان ملت و قربانی تجاوز را به موجودی منفعل و نیازمند نجاتدهنده تقلیل میدهد.
طرح چنین استعارههایی، در کنار رواج گستردهی فحشها و تهدیدهای جنسی در منازعات سیاسی روزمره، پرسشی اساسی را پیش میکشد: آیا با خشونت کلامیِ صرف، محصول خشم و فشار اجتماعی، مواجهایم؟ یا با نشانههایی از یک الگوی فکری عمیقتر که در آن سکس، بدن و بهویژه بدن زنانه به ابزار قدرت، تحقیر و اعمال سلطه در تخیل سیاسی تبدیل شده است؟
استعاره، قدرت و بدن: چارچوب نظری
در زبانشناسی شناختی، استعاره نه یک آرایهی ادبی تزئینی، بلکه یکی از سازوکارهای بنیادین فهم جهان تلقی میشود. مطابق نظریهی استعارهی مفهومی (Lakoff & Johnson, 1980)، انسانها مفاهیم انتزاعی مانند «ملت»، «قدرت» یا «بحران» را از طریق نگاشت بر تجربههای بدنی، عاطفی و زیسته درک میکنند. حتی محققان علوم سیاسی نظیر توماس هابز برای توصیف و استدلال خود درباره عملکرد دولت و مردم از استعاره بدن انسان سود میجوید تا نقش اجزای جامعه و حاکمیت را در قالب اندامهای بدنی را مورد مداقه قرار دهد.
از این منظر، تشبیه «کشور» یا «ملت» به «بدنی که مورد تجاوز قرار گرفته» صرفاً یک تصویر احساسی یا همدلانه نیست؛ بلکه مجموعهای از مفروضات عمیق را بهطور همزمان فعال میکند—مفروضاتی که از منظر تاریخی، فمینیستی و نظریهی قدرت، بهشدت مسئلهسازند.
نخست، این استعاره ملت را از یک فاعل تاریخی و کنشگر سیاسی به موضوعی منفعل فرو میکاهد. ملت نه بهعنوان مجموعهای از شهروندان دارای عاملیت، بلکه بهعنوان بدنی آسیبدیده تصویر میشود که «خود قادر به ترمیم نیست» و نیازمند مداخله، مراقبت و هدایت از بیرون است. این منطق، خواه ناخواه، زمینه را برای مشروعیتبخشی به نوعی قیممآبی سیاسی فراهم میکند.
دوم، رنج سیاسی—که ریشه در ساختارهای قدرت، سرکوب نهادی، اقتصاد سیاسی و تاریخ مشخص دارد—به رنج جنسی تقلیل مییابد. این تقلیل، اگرچه ممکن است بار عاطفی بالایی تولید کند، اما همزمان تحلیل ساختاری را به حاشیه میراند و بحران را از حوزهی سیاست به حوزهی «بدنِ آسیبدیده» منتقل میکند؛ بدنی که بهطور سنتی، در گفتمانهای پدرسالارانه، موضوع کنترل و تصرف بوده است. مطالعات فمینیستی نشان میدهند که چنین استعارههایی در گفتمان سیاسی، مانند در جنگهای بالکان، برای توجیه خشونت استفاده شدهاند.
سوم، این استعاره امکان مشروعیتبخشی به نقش «قیم، ناجی یا ترمیمگر» را فعال میکند. در چنین روایتی، کسی که قدرت ترمیم دارد—کسی که «میداند چگونه باید بدنِ آسیبدیده را به وضعیت عادی بازگرداند»—بهطور ضمنی در جایگاه اقتدار قرار میگیرد. این دقیقاً همان نقطهای است که استعارهی بدن با منطق قدرت متمرکز و سلسلهمراتبی تلاقی میکند.
بدن زنانه، پدرسالاری و منطق ولایت
از منظر مطالعات فمینیستی، بدن زنانه در تاریخ مدرن و پیشامدرن، همواره یکی از میدانهای اصلی اعمال قدرت نمادین بوده است. تشبیه سرزمین یا ملت به «زنِ در خطر» یا «زنِ مورد تجاوز» سابقهای طولانی در گفتمانهای ملیگرایانه، استعماری و اقتدارگرا دارد.
در قرن نوزدهم اروپا، سرزمینِ «زنانهی آسیبپذیر» استعارهای رایج بود که همزمان دو کارکرد داشت: از یکسو بسیج عاطفی و اخلاقی ایجاد میکرد؛ و از سوی دیگر، مداخلهی قهرآمیز و اقتدار مردانه را طبیعی و حتی ضروری جلوه میداد.
این الگو، بهویژه در نظامهای پدرسالار، با منطق «ولایت»—بهمعنای عام آن، نه صرفاً مذهبی—همخوان است: بدنی که فاقد عاملیت کامل فرض میشود، نیازمند ولی، قیم، پدر یا شاه قدر قدرتی است که صلاح رعایای خود را بهتر از آن ها می داند.
شاید به همین دلیل باشد که هنر و بیان برهنگی زنانه در این فضا به جای آنکه به ابزاری برای تقویت شی انگاری زنان بدل شود به امری اعتراضی و ظغیان علیه جامعه ای بدل می شود که قصد قیمومیت بر بدن و جنسیت را دارد.
از این منظر، مسئله (تشبیه وطن آسیب دیده به زن مورد تعرض قرار گرفت) فقط یک استعارهی بدسلیقه نیست. حتی اگر گوینده شخصاً مدافع استبداد نباشد، خودِ این زبان میتواند حامل الگوهایی باشد که با تمرکز قدرت، سلسلهمراتب و ولایتخواهی همنوا هستند و مشکل بزرگتر آنجا است که این یک لغزش منحصر به فرد نیست. اشاره ای مانند اینکه مردم من «شخص مدعی شاهی» را پدر خود می دانند، تقویت کننده ریشه این باور در ذهنیت گوینده است و شاید از آن مهم تر ادبیات حامیان این گفتمان باشد.
فحش جنسی و زبان تجاوز: از تابوشکنی تا ابزار سرکوب
در بحث از خشونت زبانی، نخستین خطر، یکسانانگاری پدیدههای متفاوت است. همهی فحشها، همهی زبانهای تند، و همهی ارجاعات جنسی در گفتار سیاسی، از یک جنس نیستند و پیامدهای یکسانی ندارند. برای تحلیل دقیق، لازم است میان گونههای مختلف زبان تمایز مفهومی قائل شویم؛ تمایزی که ریشه در زبانشناسی اجتماعی، مطالعات جنسیت، و روانشناسی اجتماعی دارد.
۱. بددهانی عمومی: تخلیهی خشم بدون منطق سلطه
نخستین گونه، آن چیزی است که میتوان «بددهانی عمومی» نامید: فحشهای غیرجنسی یا کلی که عمدتاً برای تخلیهی خشم، اعتراض یا شوک عاطفی بهکار میروند. این نوع زبان، اگرچه میتواند خشن، آزاردهنده یا ناپسند باشد، اما لزوماً بر یک منطق نمادینِ پایدارِ سلطه تکیه ندارد. در اینجا، فحش بیشتر نقش «فشارشکن» دارد تا ابزار بازتولید یک سلسلهمراتب اجتماعی مشخص. بخش بزرگی از ادبیات کلاسیک جامعهشناسی اعتراض، این نوع زبان را واکنشی قابل انتظار در شرایط سرکوب، نابرابری و انسداد سیاسی میداند، بیآنکه آن را ذاتاً حامل پروژهای ایدئولوژیک تلقی کند.
۲. زبان تابوشکن جنسی: بازپسگیری امر سرکوبشده
دستهی دوم، «زبان تابوشکن جنسی» است؛ زبانی که از واژگان جنسی نه برای تحقیر، بلکه برای شکستن سکوت، نقد اخلاق رسمی، یا بازپسگیری امر جنسی از حوزهی شرم و سرکوب استفاده میکند. در نظریههای فمینیستی و کوییر، این نوع زبان گاه بهعنوان کنش سیاسی رهاییبخش تحلیل شده است: نامبردن از بدن، میل، لذت و سکس، دقیقاً در برابر نظامهایی که این حوزهها را کنترل، مجازات یا پنهان کردهاند. در چنین زبانی، هدف نه تحقیر دیگری، بلکه به چالش کشیدن نظم اخلاقی مسلط است. این همان تفاوت بنیادینی است که باعث میشود نتوان هر استفادهای از واژگان جنسی را ذیل «خشونت» طبقهبندی کرد. مثالی از این در جنبش #MeToo ایران دیده میشود، جایی که زنان تجربیات خود را برای شکستن تابوها به اشتراک گذاشتند.
۳. زبان تجاوزمحور: سکس بهمثابه فناوری قدرت
موضوع این نوشته، بهصراحت، گونهی سوم است: زبان تجاوزمحور. در این نوع زبان، عمل جنسی—بهویژه تجاوز—نه بهعنوان تجربهای انسانی مبتنی بر رضایت، لذت یا رابطه، بلکه بهعنوان استعارهای برای اعمال قدرت، تحقیر و حذف عاملیت بهکار میرود. این دقیقاً همان نقطهای است که سکس از حوزهی تابوشکنی یا بیان آزاد خارج میشود و به ابزار سرکوب بدل میگردد.
پژوهشهای گسترده در حوزهی خشونت جنسیتی آنلاین، نفرتپراکنی سیاسی و روانشناسی اجتماعی نشان میدهند که تهدید جنسی و تصویرسازی تجاوز یکی از شایعترین اشکال ارعاب نمادین است—بهویژه علیه زنان، دگرباشان جنسی و مخالفان سیاسی. در این چارچوب، تجاوز نه بهعنوان «جرم»، بلکه بهعنوان «مجازات» یا «نمایش قدرت» یا حتی «دادخواهی» و اعمال «عدالت» بازنمایی میشود.
در زبان تجاوزمحور، سکس بهطور سیستماتیک به یکی از این کارکردها فروکاسته میشود: ابزار مجازات («با تو این کار را میکنیم»)، ابزار تحقیر («تو را به چیزی تقلیل میدهیم») و نمایش قدرت مطلق («ما میتوانیم، تو نمیتوانی مقاومت کنی»)
این دقیقاً همان چیزی است که نظریهپردازان قدرت آن را sexualized domination یا «سلطهی جنسیشده» مینامند. مثالی از X: در پستهایی مرتبط با اعتراضات، کاربران از عباراتی مانند “تو را به چیزی تقلیل میدهیم” برای تهدید مخالفان استفاده میکنند.
تناقض مرکزی: آزادی جنسی یا بازتولید سرکوب؟
در اینجا، یک تناقض بنیادین پدیدار میشود. در حالی که بسیاری از کنشگران اجتماعی و فمینیستی در ایران معاصر میکوشند امر جنسی را از حوزهی شرم، تابو و کنترل ایدئولوژیک خارج کرده و آن را بهعنوان بخشی از تجربهی انسانی، اخلاقی و داوطلبانه بازپس بگیرند، زبان تجاوزمحور دقیقاً در جهت معکوس حرکت میکند.
این زبان، سکس را دوباره به سلاح تبدیل میکند؛ نه عرصهی آزادی، بلکه ابزار تنبیه؛ نه تجربهی رضایت، بلکه نمایش سلطه. از این منظر، زبان تجاوزمحور نه تنها رهاییبخش نیست، بلکه ناخواسته همان منطق سرکوبی را بازتولید میکند که مدعی مخالفت با آن است. گزارشهای ۲۰۲۳ وزارت خارجه آمریکا در مورد خشونت جنسیتی در ایران این تناقض را برجسته میکند، جایی که رژیم از خشونت جنسی برای سرکوب استفاده میکند، اما اپوزیسیون نیز گاه همان الگوها را تکرار میکند.
آلت مردانه بهمثابه نماد قدرت: فراتر از جنسیت زیستی
یکی از نکات کلیدی و کمتر دیدهشده در تحلیل این زبان آن است که عامل خشونت—فارغ از جنسیت زیستی خود—تقریباً همواره از آلت مردانه بهعنوان نماد ابزار تعرض استفاده میکند.
این نکته در مطالعات فمینیستی و روانکاوانه بارها بررسی شده است: آلت مردانه در اینجا نه یک واقعیت زیستی، بلکه یک نماد فرهنگیِ قدرت نفوذ، تصرف و شکستن مرزها است. حتی زمانی که گوینده زن است، یا خود را مخالف پدرسالاری معرفی میکند، یا در گفتمان آزادیخواهانه سخن میگوید، زبان تجاوزمحور همچنان بر همان منطق نمادین تکیه دارد: قدرت = نفوذ، پارهکردن، تصرف، دخول.
در این الگو، تخریب مخالف از دو مسیر اصلی انجام میشود:
تجاوز به اندام زنانه (واقعی یا استعاری)، که بدن زن را به میدان مجازات بدل میکند؛ تصویرسازی از رابطهی همجنسگرایانه بهمثابه تحقیر، که میل غیرهژمونیک را با از دستدادن منزلت اجتماعی همارز میسازد.
به همین دلیل، زبان تجاوزمحور بهطور همزمان زنستیز است، همجنسگراهراس است، و بازتولیدکنندهی منطق قدرت مردانه—حتی در دهان کسانی که خود را ضد آن میدانند. نوشته ها در شبکه های اجتماعی که از “آلت مردانه” برای تحقیر مخالفان استفاده میکنند، حتی توسط زنان چنان زیاد است که نیازی به تکرار آن در این جا نیست.
بنابراین، مسئله صرفاً استفاده از «الفاظ رکیک» یا بروز «خشونت کلامی» نیست. آنچه در زبان تجاوزمحور مشاهده میشود، نشانهای از کشمکش عمیقتر بر سر این پرسشهاست: قدرت چگونه تصور میشود؟ بدن چه جایگاهی در سیاست دارد؟ و آیا میتوان همزمان مدعی آزادی، برابری و کرامت انسانی بود، در حالی که زبان سیاسی همچنان از منطق تجاوز، قیممآبی و سلطه تغذیه میکند؟
تحول تاریخی زبان جنسی و رکیک در سیاست ایران: از 1357 تا ۱۴۰۴: از هجو انتقادی تا زبان تجاوزمحور
برای فهم جایگاه کنونی زبان تجاوزمحور در سیاست ایران، لازم است آن را در یک بستر تاریخی بلندمدت قرار دهیم که از موضوع این بحث خارج است و پژوهشگرانی در این باره تحقیق کرده اند. اما این مقدمه کوتاه شروری است که زبان سیاسی نه ناگهان دگرگون میشود و نه مستقل از سنتهای ادبی، فرهنگی و اجتماعی پیشین شکل میگیرد. آنچه امروز در شبکههای اجتماعی یا منازعات سیاسی معاصر میبینیم، ادامه و دگرگونی الگوهایی است که ریشههای آن را میتوان دستکم تا دوران مشروطه دنبال کرد.
در دوران مشروطه، زبان هجو، طنز تند و گاه جنسی، یکی از ابزارهای اصلی نقد قدرت سنتی، استبداد و ریاکاری اخلاقی بود. بعدتر در آثار شاعرانی چون ایرج میرزا، استفاده از زبان جنسی و شکستن تابوها عمدتاً کارکردی انتقادی داشت. این زبان، هرچند از نظر امروز گاه مسئلهساز به نظر میرسد، در بستر تاریخی خود تلاشی برای افشای اخلاق دوگانه، اقتدار پدرسالارانه و ریاکاری مذهبی بود. پژوهشهای ادبی نشان دادهاند که در این دوره، ارجاع به بدن و سکس بیشتر در خدمت هجو قدرت بود تا اعمال سلطه؛ بدن به میدان نقد تبدیل میشد، نه ابزار مجازات دیگری.
با این حال، همین سنت هجو جنسی، بهویژه در فرهنگی که بدن زنانه و مفهوم «ناموس» بار معنایی سنگینی دارد، همیشه در مرز باریکی حرکت میکرد. این مرز، در دورههای بعد، بهتدریج جابهجا شد.
پس از انقلاب ۱۳۵۷، زبان سیاسی رسمی بهشدت اخلاقی، ایدئولوژیک و تطهیرشده شد. واژگان جنسی و بدن به حاشیه رانده شدند و جای خود را به مفاهیمی چون «فساد»، «طاغوت»، «انحراف اخلاقی» و «دشمن» دادند. اما این حذف ظاهری، بهمعنای ناپدیدشدن منطق جنسی قدرت نبود. برعکس، بسیاری از پژوهشهای تاریخ اجتماعی و مطالعات جنسیت نشان میدهند که در این دوره، بدن—بهویژه بدن زن—بهطور ساختاری به میدان اعمال قدرت سیاسی بدل شد: از پوشش اجباری تا کنترل میل، و از مجازات بدنی تا تهدید جنسی در زندانها. سکس از زبان حذف شد، اما بهعنوان ابزار انضباط در عمل باقی ماند. گزارشهای Human Rights Watch از دهه ۱۹۸۰ نشاندهنده استفاده سیستماتیک از خشونت جنسی در زندانها برای سرکوب مخالفان است.
در دههی ۱۳۷۰ و بهویژه در جریان اعتراضات دانشجویی ۱۳۷۸، زبان اعتراضی بار دیگر شروع به فاصلهگرفتن از زبان رسمی کرد. شعارها و نوشتهها اغلب طنزآمیز، کنایی و سیاسی بودند. فحش و زبان رکیک وجود داشت، اما هنوز نقش مسلط نداشت و بهندرت به شکل نظاممند از استعارههای تجاوز استفاده میشد. مطالعات مربوط به فرهنگ اعتراض در این دوره نشان میدهند که تخیل سیاسی همچنان بر مفاهیمی چون آزادی بیان، قانون و حق شهروندی متمرکز بود، نه بر تحقیر بدنیِ دیگری.
جنبش سبز ۱۳۸۸ نقطهی اوج این الگو بود. زبان اعتراضی این دوره، بهطور کلی خلاق، اخلاقی و نمادین باقی ماند. شعارهایی چون «رأی من کو؟» یا «دروغگو 63 درصدت کو» نشان میدادند که نزاع اصلی هنوز بر سر مشروعیت سیاسی و حق مشارکت است. حتی در مواجهه با خشونت عریان، زبان غالب جنبش کمتر به سمت جنسیسازی تحقیر رفت. بسیاری از تحلیلگران این دوره را نمونهای میدانند که در آن فشار شدید سیاسی هنوز به فروپاشی کامل هنجارهای زبانی منجر نشده بود. خلاقیت معترضان که حتی حمله های مستقیم و تند به سیاستمداران را بدون بد دهانی مطرح می کرد نقطه تاریخی ماندگاری است.
اما از دههی ۱۳۹۰ به بعد، بهویژه با گسترش شبکههای اجتماعی و انباشت تجربهی شکست، سرکوب و تبعید، زبان سیاسی وارد مرحلهی تازهای شد. پژوهشهای مربوط به «رادیکالیزهشدن گفتمان آنلاین» نشان میدهند که در چنین شرایطی، زبان بهتدریج از حوزهی مطالبه و معنا به حوزهی تخلیهی خشم و تحقیر دیگری منتقل میشود. در این مرحله، بدن و سکس دوباره به زبان بازمیگردند، اما نه در قالب هجو انتقادیِ مشروطهای و نه در قالب اخلاقزدایی آگاهانهی فمینیستی، بلکه بهشکل زبان تجاوزمحور.
جنبش «زن، زندگی، آزادی»: بازپسگیری بدن و همزمانیِ زبان مجازات
جنبش «زن، زندگی، آزادی» که از پاییز ۱۴۰۱ آغاز شد، از بسیاری جهات نقطهی عطفی بیسابقه در تاریخ معاصر ایران بهشمار میآید. برای نخستین بار، بدن—و بهویژه بدن زنانه—نه بهعنوان موضوعی حاشیهای یا نمادین، بلکه بهعنوان کانون اصلی سیاست ظاهر شد. این جنبش، بهصراحت و آگاهانه، بر کرامت بدن، عاملیت زنان، حق انتخاب، و بازپسگیری امر جنسی از نظم سرکوبگر دولتی تأکید داشت؛ نظمی که دههها کوشیده بود بدن را یا نامرئی کند یا صرفاً بهمثابه ابژهی انضباط و کنترل به رسمیت بشناسد.
در این معنا، «زن، زندگی، آزادی» نه فقط یک شعار سیاسی، بلکه یک پروژهی بازتعریف فرهنگی بود: تلاشی برای بیرون کشیدن بدن از حوزهی شرم، گناه و مجازات، و بازگرداندن آن به قلمرو زندگی، لذت، اختیار و سیاست رهاییبخش. بسیاری از پژوهشگران جنبشهای اجتماعی تأکید کردهاند که چنین لحظاتی—که در آنها بدن به زبان سیاست وارد میشود—همواره لحظاتی پرخطر و چندلایهاند، زیرا بدن همزمان میتواند محل رهایی و محل اعمال خشونت باشد.
در همین بستر است که پدیدهای ظاهراً متناقض رخ میدهد: همزمان با گسترش گفتمان کرامت بدن و آزادی جنسی، شاهد افزایش چشمگیر زبان جنسی خشن، تهدیدهای تجاوزمحور و تحقیر بدنی در فضای آنلاین و منازعات سیاسی—بهویژه در درگیریهای دروناپوزیسیونی—هستیم. این همزمانی، اگر از سطح قضاوت اخلاقی فراتر برویم، نه تصادفی است و نه الزاماً نشانهی نفاق یا دورویی فردی. اما گاهی این به تحقیر متقابل تبدیل میشود.
ادبیات پژوهشی درباره زبان در شرایط بحران عمیق نشان میدهد که وقتی یک جامعه برای نخستین بار یک حوزهی بهشدت سرکوبشده—در اینجا بدن و سکس—را به مرکز گفتمان سیاسی میآورد، زبان میتواند به دو مسیر متضاد منشعب شود. از یکسو، مسیری که میکوشد این حوزه را بازتعریف، انسانی و رهاییبخش کند؛ و از سوی دیگر، مسیری که همان حوزه را با منطقهای قدیمی قدرت، مجازات و تحقیر دوباره اشغال میکند. هر دو مسیر از یک منبع تغذیه میشوند: شکستهشدن سکوت تاریخی.
به بیان دیگر، جنبش «زن، زندگی، آزادی» سکوتی چنددهساله را درباره بدن، میل و خشونت جنسی شکست. اما شکستن سکوت، لزوماً بهمعنای شکلگیری فوری یک زبان بالغ و رهاییبخش نیست. پژوهشهای مربوط به جوامعی که تجربهی گذارهای خشونتبار یا سرکوب طولانی داشتهاند نشان میدهند که نخستین واکنشهای زبانی پس از شکستن تابو، اغلب آمیختهای از رهایی و بازتولید خشونتاند. زبان، پیش از آنکه بازسازی شود، ابتدا آنچه را در خود انباشته کرده بیرون میریزد.
در ایران، این وضعیت با عامل دیگری نیز تشدید شد: انتقال تجربهی خشونت دولتی به سطح زبان اپوزیسیون. گزارشهای متعدد حقوق بشری نشان دادهاند که تهدید جنسی، تحقیر بدنی و ارجاع به تجاوز، سالها بخشی از ابزارهای سرکوب سیاسی بودهاند.
وقتی چنین تجربهای بدون فرایند جمعیِ بازاندیشی و ترمیم، وارد فضای عمومی میشود، خطر آن وجود دارد که همان منطق، اینبار در قالب زبان اعتراضی بازتولید شود. در این حالت، بدنِ «دشمن سیاسی» بهجای بدنِ «قربانی دولتی» مینشیند، اما منطق مجازات تغییر نمیکند. مثالی: گزارشهای ۲۰۲۵ نشاندهنده تهدیدهای جنسی علیه خبرنگاران زن در رسانههای اپوزیسیون است.
از این منظر، شکاف زبانی مشاهدهشده در سالهای ۱۴۰۱ تا ۱۴۰۴ را میتوان نشانهی نوعی سرگشتگی گفتمانی دانست: جنبشی که از یکسو میخواهد بدن را از چنگال قدرت بیرون بکشد، و از سوی دیگر هنوز ابزار زبانیِ لازم برای رهایی کامل از منطقهای دیرپای سلطه را در اختیار ندارد. این شکاف، نه شکست جنبش، بلکه نشانهی مرحلهای گذار است؛ مرحلهای که در آن زبان قدیم و آرمان جدید در تنشی حلنشده با یکدیگر قرار دارند.
بنابراین، گسترش زبان تجاوزمحور در دل جنبشی که نامش با زندگی و آزادی گره خورده، پارادوکسی سطحی یا اخلاقی نیست، بلکه مسئلهای عمیقاً سیاسی و ساختاری است. این پدیده نشان میدهد که مبارزه برای آزادی بدن، صرفاً با تغییر شعار یا هدف محقق نمیشود؛ بلکه نیازمند بازسازی زبان، تخیل و الگوهای نمادین قدرت است—فرایندی که همواره زمانبر، پرتنش و همراه با بازگشتهای ناخواسته است.
این تحلیل، ما را به پرسش مرکزی مقاله بازمیگرداند: آیا میتوان بدون نقد و پالایش زبان، از سیاستی رهاییبخش سخن گفت؟ و اگر زبان، همچنان بدن را میدان مجازات تصور کند، چه آیندهای برای پروژهی آزادی باقی میماند؟
از ۱۴۰۱ تا ۱۴۰۴، زبان تجاوزمحور بیش از پیش به ابزار تخریب نمادین بدل شد. در این زبان، مخالف سیاسی نه بهعنوان شهروند یا حتی دشمن سیاسی، بلکه بهعنوان بدنی قابل نفوذ و تحقیر تصویر میشود. این تحول را نمیتوان صرفاً به «بیاخلاقی کاربران» فروکاست؛ بلکه باید آن را در پیوند با فرسایش امید سیاسی، عادیشدن خشونت، و انتقال منطق سرکوب دولتی به زبان اپوزیسیون تحلیل کرد.
این پدیده محدود به ایران نیست. مطالعات تطبیقی در مورد انقلابها و جنبشهای اعتراضی در آمریکای لاتین، بالکان، خاورمیانه و حتی جنبشهای راست افراطی و چپ رادیکال در اروپا و آمریکا نشان میدهند که جنسیسازی تحقیر، یکی از الگوهای مشترک در شرایط قطبیشدن شدید سیاسی است. پژوهشهای مربوط به جنگهای بالکان نشان دادهاند که چگونه تجاوز—هم بهعنوان عمل و هم بهعنوان استعاره—به ابزار تحقیر «ملت دشمن» تبدیل شد. در مطالعات معاصر درباره خشونت آنلاین علیه فعالان سیاسی زن در غرب نیز، تهدید به تجاوز و استفاده از زبان فالیک، یکی از شایعترین اشکال ارعاب گزارش شده است.
آنچه این نمونههای بینالمللی نشان میدهند، این است که زبان تجاوزمحور نه محصول «فرهنگ خاص» یک جامعه، بلکه نشانهی ورود سیاست به مرحلهای است که در آن دیگری دیگر نه طرف گفتوگو، بلکه بدنی برای اعمال قدرت تصور میشود.
شبکههای اجتماعی: رادیکالیزاسیون زبان و افشای ناخودآگاه جمعی
ورود شبکههای اجتماعی به میدان سیاست، صرفاً به معنای تغییر ابزار ارتباطی نبود؛ بلکه به معنای تغییر در منطق تولید، گردش و پاداش زبان سیاسی بود. پژوهشهای گسترده در حوزهی ارتباطات دیجیتال نشان دادهاند که شبکههای اجتماعی نهتنها بازتابدهندهی گفتمانهای موجود، بلکه تسریعکننده، تقویتکننده و گاه تغییردهندهی آنها هستند. در این فضا، زبان دیگر فقط حامل معنا نیست؛ بلکه واحدی برای جلب توجه، بقا در جریان اطلاعات و کسب سرمایهی نمادین است.
یکی از مهمترین اثرات ساختاری شبکههای اجتماعی، رادیکالیزهکردن زبان است. الگوریتمهای پلتفرمها—خواه آگاهانه، خواه ناخواسته—به محتوایی پاداش میدهند که واکنش هیجانی شدید برانگیزد: خشم، شوک، تحقیر و ترس. مطالعات متعددی در حوزهی علوم داده و ارتباطات نشان دادهاند که محتوای تند، قطبی و خشونتبار شانس بیشتری برای دیدهشدن، بازنشر و ماندگاری دارد. در چنین محیطی، زبان معتدل، توضیحی و تحلیلی بهراحتی در حاشیه قرار میگیرد، در حالی که زبان افراطی و تحقیرآمیز به مرکز توجه رانده میشود.
در این چارچوب، زبان تجاوزمحور را میتوان نه صرفاً محصول «بیاخلاقی کاربران»، بلکه نتیجهی همنشینی خشم انباشته با سازوکارهای پاداشدهی دیجیتال دانست. فحش جنسی، تهدید بدنی و استعارههای خشونتآمیز، دقیقاً همان نوع محتوایی هستند که در این اکوسیستم، بیشترین واکنش را برمیانگیزند. به بیان دیگر، شبکههای اجتماعی بهطور ساختاری زبانهایی را تقویت میکنند که مرزهای اخلاقی و نمادین را میشکنند—حتی اگر این زبانها در تضاد با اهداف اعلامی جنبشها باشند.
اما نقش شبکههای اجتماعی به این محدود نمیشود. وجه دیگر—و به همان اندازه مهم—این است که این فضاها واقعیتهای پنهان یا سرکوبشدهی زبان سیاسی را آشکار میکنند. در دورههای پیشین، بسیاری از این اشکال زبان یا در محافل خصوصی باقی میماندند یا توسط فیلترهای رسانهای، اخلاقی و نهادی تعدیل میشدند. شبکههای اجتماعی این فیلترها را تا حد زیادی حذف کردهاند. آنچه امروز دیده میشود، لزوماً «تازه» نیست؛ بلکه اغلب «قابل رؤیت» شده است.
از این منظر، شبکههای اجتماعی نوعی نقش آینهوار ایفا میکنند: آنها نهتنها زبان را تغییر میدهند، بلکه ذخایر زبانیِ پیشتر پنهانشده را به سطح میآورند. پژوهشگران فرهنگ دیجیتال از این پدیده بهعنوان «externalization of the implicit» یاد کردهاند؛ یعنی بیرونریزی آنچه پیشتر در لایههای غیررسمی، ناخودآگاه یا خصوصی گفتمان حضور داشته است. زبان تجاوزمحور، در این خوانش، الزاماً محصول لحظهی دیجیتال نیست، بلکه یکی از اشکال دیرپای تخیل قدرت است که اکنون بدون سانسور و میانجیگری آشکار میشود.
در مورد ایران، این نقش افشاگرانه اهمیت مضاعفی دارد. دههها سرکوب سیاسی، سانسور رسمی و اخلاقگرایی اجباری، زبان عمومی را بهشدت دوپاره کرده بود: یک زبان رسمیِ تطهیرشده، و یک زبان غیررسمیِ خشن، جنسی و تحقیرآمیز که در فضاهای بسته جریان داشت. شبکههای اجتماعی این دوپارگی را تا حد زیادی فرو ریختهاند. آنچه امروز در منازعات آنلاین میبینیم، برخورد مستقیم این دو لایه است: زبانِ سرکوبشدهای که ناگهان به فضای عمومی پرتاب شده، بدون آنکه الزاماً پالایش یا بازسازی شده باشد.
این وضعیت، بهویژه در بستر جنبش «زن، زندگی، آزادی»، به شکلی حاد بروز کرد. جنبشی که بدن را به مرکز سیاست آورد، ناگزیر زبان بدن را نیز به مرکز آورد—هم زبان رهاییبخش و هم زبان خشونتبار. شبکههای اجتماعی این تضاد را نهتنها ممکن، بلکه تشدید کردند. هر دو سوی این شکاف، در یک میدان مشترک دیده میشوند، با منطقهای پاداشدهی یکسان، اما اهدافی کاملاً متضاد.
در نهایت، نقش شبکههای اجتماعی را باید دوگانه فهمید: آنها هم رادیکالیزهکنندهی زباناند و هم افشاگرِ واقعیتهای پنهان. خطر آنجاست که اگر نقش دوم نادیده گرفته شود، تمام مسئله به «فساد اخلاقی کاربران» فروکاسته شود؛ و اگر نقش اول نادیده گرفته شود، از تأثیر ساختاری پلتفرمها بر شکلگیری زبان سیاسی غفلت خواهد شد. تحلیل دقیق، مستلزم دیدن همزمان هر دو وجه است.
اگر زبان سیاسی امروز چنین خشن، جنسی و سلطهمحور به نظر میرسد، نه فقط به این دلیل است که افراد تغییر کردهاند، بلکه چون میدانِ زبان، قواعد بازی و سازوکارهای پاداش بهطور بنیادین دگرگون شدهاند. پرسش اساسی این است که آیا پروژههای رهاییبخش میتوانند بدون بازاندیشی در این میدان، به اهداف خود دست یابند؟
پلاستیسیتهی مغز و زبان: چگونه زبان میتواند مدارهای قدرت را تثبیت یا تضعیف کند
یکی از مهمترین پیشرفتهای علوم اعصاب در نیمقرن اخیر، کنارگذاشتن تصور «مغزِ ثابت و سختسیمکشیشده» و جایگزینی آن با مفهوم پلاستیسیتهی عصبی است. بر اساس این مفهوم، مغز انسان نه ساختاری ایستا، بلکه سامانهای پویا و قابلتغییر است که در پاسخ به تجربه، یادگیری، تکرار و محیط اجتماعی، الگوهای ارتباطی خود را بازآرایی میکند. این اصل—که امروزه یکی از ستونهای عصبشناسی مدرن است—پیامدهای عمیقی برای فهم رابطهی زبان، خشونت و قدرت دارد.
زبان بهمثابه تجربهی عصبی، نه صرفاً ابزار بیان
در نگاه سنتی، زبان اغلب بهعنوان وسیلهای برای بیان افکار ازپیشموجود در ذهن در نظر گرفته میشد. اما پژوهشهای زبانشناسی شناختی و عصبشناسی زبان نشان دادهاند که زبان خود یکی از اشکال تجربهی مغزی است. شنیدن، تولید و حتی تصور واژگان و استعارهها، شبکههایی از نورونها را فعال میکند که با هیجان، حافظه، قضاوت اخلاقی و ارزیابی اجتماعی در ارتباطاند.
مطالعات تصویربرداری مغزی نشان دادهاند که واژگان انتزاعی—بهویژه آنهایی که با بدن، خشونت یا سلطه پیوند دارند—فقط در نواحی زبانی مغز پردازش نمیشوند، بلکه همزمان نواحی مرتبط با تجربهی بدنی، درد، تهدید و واکنش هیجانی را نیز فعال میکنند. به بیان ساده، مغز «فرق چندانی» میان تجربهی بدنی واقعی و بازنمایی زبانیِ شدید آن قائل نیست؛ هر دو میتوانند مدارهای مشابهی را درگیر کنند، البته با شدتهای متفاوت.
استعارهها و سیمکشی تجربه
نظریههای استعارهی مفهومی نشان دادهاند که استعارهها فقط ابزار توضیح نیستند، بلکه قالبهای پایدار تجربه میسازند. وقتی یک پدیدهی اجتماعی بارها در قالب استعارهای خاص توصیف میشود—برای مثال، سیاست بهمثابه جنگ، یا قدرت بهمثابه نفوذ بدنی—مغز بهتدریج این نگاشت را بهعنوان الگوی پیشفرض پردازش بهکار میگیرد.
از منظر پلاستیسیتهی عصبی، تکرار چنین استعارههایی میتواند مسیرهای عصبی خاصی را تقویت کند. این تقویت به این معنا نیست که مغز «برنامهریزی» میشود تا خشونت بورزد، بلکه به این معناست که برخی چارچوبهای تفسیری آسانتر، سریعتر و کمهزینهتر فعال میشوند. در چنین شرایطی، تصور قدرت بدون نفوذ، سلطه یا تحقیر بدنی دشوارتر میشود.
زبان، انسانزدایی و خاموششدن همدلی
یکی از یافتههای کلیدی عصبشناسی اجتماعی این است که همدلی یک فرایند خودکار و تضمینشده نیست؛ بلکه بهشدت به نحوهی بازنمایی دیگری وابسته است. پژوهشهایی که فعالیت مغز را در مواجهه با گروههای انسانزداییشده بررسی کردهاند نشان میدهند که وقتی دیگری نه بهعنوان «انسانِ دارای ذهن»، بلکه بهعنوان بدن، شیء یا تهدید بازنمایی میشود، فعالیت نواحی مرتبط با درک ذهنیت دیگران کاهش مییابد.
زبان تجاوزمحور دقیقاً در همین نقطه عمل میکند. این زبان، دیگری را به بدن فرو میکاهد و بدن را به صحنهی اعمال قدرت. از منظر عصبی، چنین بازنماییای میتواند مسیرهای همدلانه را تضعیف و مسیرهای واکنشیِ مبتنی بر سلطه یا دفاع را تقویت کند. این فرایند، تدریجی و وابسته به تکرار است؛ نه ناگهانی و نه اجتنابناپذیر. مطالعات نشان میدهند که زبان انسانزدایانه در سیاست میتواند به کاهش همدلی منجر شود، مانند در قطبیسازی سیاسی آمریکا.
یادگیری، پاداش و تثبیت الگوهای زبانی
پلاستیسیتهی مغز بهطور جداییناپذیری با یادگیری مبتنی بر پاداش پیوند دارد. هر بار که یک الگوی رفتاری یا زبانی با پاداش همراه میشود—خواه پاداش مادی، خواه توجه اجتماعی، تأیید گروهی یا حتی احساس تخلیهی هیجانی—احتمال تکرار آن افزایش مییابد. این اصل، یکی از بنیادیترین قوانین یادگیری عصبی است.
در زمینهی زبان سیاسی، بهویژه در شبکههای اجتماعی، زبان تجاوزمحور اغلب با پاداشهای فوری همراه است: دیدهشدن، بازنشر، خندهی جمعی، یا احساس قدرت نمادین. این پاداشها میتوانند به تثبیت الگوهای زبانی خاص کمک کنند، حتی اگر فرد در سطح آگاهانه با محتوای آنها همدلی نداشته باشد. مغز، پیش از اخلاق، به الگوهای موفق واکنش نشان میدهد.
تفاوت میان «اثرگذاری» و «جبر»
در اینجا لازم است بر یک تمایز اساسی تأکید شود. هیچ نظریهی معتبر عصبشناسی ادعا نمیکند که زبان بهطور جبری رفتار را تعیین میکند. پلاستیسیته بهمعنای انعطافپذیری است، نه اسارت. زبان میتواند احتمال فعالشدن برخی مسیرهای شناختی را افزایش دهد، اما همواره در تعامل با عوامل دیگر—تجربهی زیسته، هنجارهای اجتماعی، آموزش، ساختارهای نهادی و انتخاب آگاهانه—عمل میکند.
این تمایز از نظر اخلاقی و سیاسی حیاتی است. نقد زبان تجاوزمحور بهمعنای متهمکردن گویندگان به خشونت بالقوه نیست؛ بلکه بهمعنای نشاندادن این نکته است که زبان بخشی از محیط عصبی–اجتماعیای است که در آن تخیل سیاسی شکل میگیرد. اگر این محیط مملو از استعارههای سلطه و نفوذ باشد، بازتولید همان منطقها محتملتر میشود.
حافظهی جمعی، تروما و مدارهای آشنا
در جوامعی که تجربهی خشونت سیاسی، سرکوب و تهدید بدنی در حافظهی جمعی آنها نهادینه شده است، مغز اجتماعی تمایل دارد در شرایط بحران به الگوهای آشناتر بازگردد. پژوهشهای مربوط به تروما نشان دادهاند که در وضعیتهای فشار شدید، سیستم عصبی اغلب به مسیرهایی رجوع میکند که پیشتر برای بقا «کار کردهاند»، حتی اگر این مسیرها در بلندمدت آسیبزا باشند.
در مورد ایران، دههها استفادهی نظاممند از بدن بهعنوان ابزار سرکوب—از کنترل پوشش تا تهدید جنسی در بازداشت—الگوهای زبانی و شناختی خاصی را تثبیت کرده است. وقتی این جامعه وارد فاز انفجار گفتار عمومی میشود، بدون فرایند آگاهانهی بازسازی زبان، خطر آن وجود دارد که همان مدارهای قدیمی دوباره فعال شوند، اینبار نه از سوی دولت، بلکه در زبان اعتراض.
زبان بهمثابه میدان مداخله
تمام این بحثها به یک نتیجهی کلیدی میرسند: اگر مغز پلاستیک است، زبان نیز میدان مداخله است. همانگونه که الگوهای زبانی میتوانند مدارهای سلطه را تقویت کنند، میتوانند بهتدریج آنها را تضعیف نیز بکنند. این فرایند، نه با دستور اخلاقی، بلکه با تمرین، تکرار و ساختن واژگان و استعارههای بدیل رخ میدهد.
از این منظر، نقد زبان تجاوزمحور نه حاشیهای نظری، بلکه بخشی از سیاست رهاییبخش است. سیاستی که بدن را آزاد میخواهد، ناگزیر باید زبان را نیز آزاد کند—و این آزادی، مستلزم آگاهی از سازوکارهای عمیق مغز و یادگیری است.
از زبان سلطه تا سیاست خودکامگی: چرا الگوهای زبانیِ تجاوزمحور مسیر دموکراسی را مسدود میکنند؟
در علوم سیاسی، دموکراسی صرفاً به معنای برگزاری انتخابات یا تغییر نخبگان حاکم نیست؛ بلکه پیش از هر چیز، به معنای وجود نوعی فرهنگ سیاسی مبتنی بر برابری، شناسایی متقابل و محدودیت قدرت است. نظریهپردازان دموکراسی—از سنت لیبرال تا جمهوریخواه و انتقادی—بر این نکته تأکید کردهاند که دموکراسی بدون پذیرش «دیگری» بهعنوان فاعلی دارای حق، کرامت و عاملیت سیاسی، اساساً ناممکن است. از همینجا میتوان پیوند مستقیم میان زبان، شناخت و سرنوشت نظام سیاسی را دید.
زبان تجاوزمحور، با منطقی که پیشتر تشریح شد، دقیقاً این پیشفرض دموکراتیک را تضعیف میکند. در این زبان، مخالف نه شهروندی با حق اختلاف، بلکه بدنی است که باید شکسته، نفوذ داده یا تحقیر شود. این نوع بازنمایی، از منظر علوم سیاسی، نشانهی گذار از «رقابت سیاسی» به «منطق دشمنسازی» است؛ منطقی که کارل اشمیت آن را شالودهی سیاست اقتدارگرا میدانست. در این چارچوب، سیاست نه عرصهی گفتوگو و چانهزنی، بلکه میدان حذف و غلبه است.
پژوهشهای مربوط به خودکامگی نشان میدهند که یکی از نخستین گامها در مسیر اقتدارگرایی، سلب مشروعیت اخلاقی و انسانی از مخالف است. این سلب مشروعیت، الزاماً با خشونت فیزیکی آغاز نمیشود؛ بلکه اغلب از زبان شروع میشود. وقتی مخالف بهطور مداوم با استعارههای بدنی، جنسی یا تحقیرآمیز توصیف میشود، تصور اعمال قدرت نامحدود بر او آسانتر میگردد. در اینجا، زبان نقش آمادهسازی شناختی را ایفا میکند: جامعه بهتدریج میآموزد که برخی بدنها «کمارزشتر» یا «قابل تعرضتر» هستند.
در نظریههای دموکراسی مشورتی، تأکید میشود که سیاست دموکراتیک مستلزم بهرسمیتشناختن طرف مقابل بهعنوان مشارکتکنندهای مشروع در گفتوگو است، حتی زمانی که اختلاف عمیق وجود دارد. زبان تجاوزمحور دقیقاً در نقطهی مقابل این منطق قرار میگیرد. این زبان، امکان گفتوگو را از بنیاد میبندد، زیرا طرف مقابل نه کسی است که بتوان با او سخن گفت، بلکه چیزی است که باید بر آن مسلط شد. از این منظر، رواج چنین زبانی—حتی در دل گفتمانهای ظاهراً آزادیخواه—نشانهای هشداردهنده است.
علوم سیاسی تطبیقی نیز نشان میدهند که جنبشهایی که در مرحلهی مخالفت، از زبان تحقیر، حذف و بدنمحور استفاده میکنند، در صورت دستیابی به قدرت، احتمال بیشتری دارد که همان منطق را در قالب نهادها و سیاستها بازتولید کنند. این الگو بهویژه در انقلابهایی مشاهده شده است که در آنها «دشمن» از ابتدا نه بهعنوان رقیب سیاسی، بلکه بهعنوان موجودی فاسد، منحرف یا تهدیدی وجودی تصویر شده است. در چنین شرایطی، گذار از زبان حذف به سازوکارهای سرکوب نهادی، جهشی ناگهانی نیست، بلکه ادامهای منطقی است.
نکتهی مهم دیگر، پیوند این الگوی زبانی با تمرکز قدرت و قیممآبی سیاسی است. همانگونه که در بخش استعارهی بدن و قدرت دیدیم، زبان تجاوزمحور اغلب با تصور بدنی همراه است که «خود قادر به تصمیمگیری نیست» و نیازمند هدایت، کنترل یا ترمیم از بالا است. این تصور، از منظر علوم سیاسی، بهراحتی با الگوهای خودکامانه همنوا میشود: جامعهای که بهعنوان بدنِ آسیبدیده تصویر میشود، مستعد پذیرش «پزشک»، «ناجی» یا «رهبر مقتدر» است که میداند چه باید کرد—حتی اگر این کار مستلزم نقض حقوق و حذف مخالفان باشد.
در مقابل، دموکراسی واقعی مستلزم زبانی است که تعارض را بهرسمیت بشناسد بدون آنکه آن را به جنگ وجودی یا تجاوز بدنی تقلیل دهد. نظریهپردازانی که بر دموکراسی تکثرگرا تأکید دارند، نشان دادهاند که دموکراسی نه با حذف تعارض، بلکه با قابلزیستکردن تعارض زنده میماند. زبان تجاوزمحور، تعارض را غیرقابلزیست میکند، زیرا آن را به صحنهی تحقیر و سلطه بدل میسازد.
در اینجا، پیوند میان زبان، مغز و سیاست بار دیگر آشکار میشود. همانگونه که در بخش پیشین دیدیم، تکرار زبان انسانزدایانه میتواند آستانهی شناختیِ پذیرش خشونت را پایین بیاورد. از منظر علوم سیاسی، این به معنای تضعیف یکی از مهمترین سدهای درونی در برابر خودکامگی است: ناتوانی اخلاقی جامعه در تحمل خشونت علیه مخالف. وقتی این سد فروبریزد، مسیر برای اعمال قدرت نامحدود هموارتر میشود—حتی اگر این قدرت با نام آزادی، نجات یا بازسازی اعمال شود.
از این منظر، نقد زبان تجاوزمحور نه نوعی حساسیت اخلاقی افراطی است و نه انحراف از «مسائل اصلی سیاست». برعکس، این نقد مستقیماً به قلب پرسش دموکراسی مربوط میشود: آیا سیاست را میدان رقابت میان انسانهای برابر میدانیم، یا میدان اعمال قدرت بر بدنهای قابلتحقیر؟ پاسخ به این پرسش، پیش از آنکه در قانون اساسی یا نهادها نوشته شود، در زبان روزمرهی سیاسی شکل میگیرد.
خلاصه آنکه اگر زبان سیاسی—در سطح فردی، جمعی و دیجیتال—بهطور مداوم از منطق تجاوز، تحقیر و سلطه تغذیه کند، نتیجهی محتمل آن نه دموکراسی ریشهدار، بلکه بازتولید شکلهای تازهای از خودکامگی خواهد بود؛ خودکامگیای که شاید چهرهاش عوض شده باشد، اما منطقش همان منطق قدیمی قدرت است.
مسئولیت رهبری اپوزیسیون: زبان هواداران بهمثابه پیشنمایش قدرت
در علوم سیاسی، یکی از تمایزهای کلیدی میان رهبری دموکراتیک و رهبری اقتدارگرا، نه در اهداف اعلامی، بلکه در نحوهی مواجهه با قدرت نمادین آشکار میشود؛ قدرتی که پیش از تصرف نهادها، در زبان، احساسات جمعی و الگوهای واکنش هواداران شکل میگیرد. از این منظر، زبان هواداران یک جریان سیاسی را میتوان نوعی «پیشنمایش» از نحوهی اعمال قدرت در صورت دستیابی آن جریان به حاکمیت دانست.
پژوهشهای مربوط به گذار به دموکراسی نشان میدهند که رهبران سیاسی، حتی زمانی که هنوز در قدرت نیستند، نقش تعیینکنندهای در نهادینهسازی یا مهار الگوهای اقتدارگرایانه دارند. این نقش، فقط در برنامهها و بیانیهها خلاصه نمیشود، بلکه به واکنش آنها نسبت به زبان، رفتار و شیوهی حذف مخالف توسط هوادارانشان نیز گره خورده است. سکوت، تأیید ضمنی یا بهرهبرداری تاکتیکی از زبان خشونتبار، خود نوعی کنش سیاسی است.
در این چارچوب، زبان تجاوزمحورِ هواداران را نمیتوان بهسادگی به «خشم طبیعی جامعه» یا «کنترلناپذیری فضای مجازی» نسبت داد. رهبران سیاسی—بهویژه آنهایی که مدعی گذار به دموکراسی، حقوق بشر و برابریاند—در برابر این زبان سه گزینه دارند: مرزبندی روشن، سکوت فرصتطلبانه، یا تشویق مستقیم و غیرمستقیم. هر یک از این گزینهها پیامدهای سیاسی متفاوتی دارد.
نظریههای دموکراسی تأکید میکنند که مشروعیت رهبری دموکراتیک، نه از محبوبیت صرف، بلکه از پایبندی به محدودیت قدرت ناشی میشود. رهبری که در مرحلهی اپوزیسیون، از زبان تحقیر، حذف و تجاوز نمادین هوادارانش بهره میگیرد—یا دستکم آن را نادیده میگیرد چون برایش سرمایهی بسیج ایجاد میکند—در عمل نشان میدهد که محدودیت قدرت را امری ثانوی میداند. این دقیقاً همان نقطهای است که گذار دموکراتیک بهتدریج به پوپولیسم اقتدارگرا لغزش میکند.
تجربههای تطبیقی نشان میدهند که بسیاری از رهبران اقتدارگرا، پیش از بهدستگرفتن قدرت رسمی، از زبان خشونتبار هواداران بهعنوان ابزار فشار و حذف نمادین استفاده کردهاند، بیآنکه خود مستقیماً مسئولیت آن را بپذیرند. این «فاصلهی انکارپذیر»—یعنی بهرهبرداری از خشونت زبانی بدون امضای رسمی—یکی از مکانیسمهای کلاسیک عادیسازی اقتدارگرایی است. در این الگو، رهبر همزمان میتواند خود را «میانهرو» معرفی کند و از رادیکالیسم هوادارانش سود ببرد.
از منظر گذار به دموکراسی، این وضعیت بهشدت مسئلهساز است. دموکراسی نهتنها به تغییر ساختار قدرت، بلکه به تمرین پیشینیِ اخلاق دموکراتیک نیاز دارد. اگر در مرحلهی مبارزه، حذف مخالف با زبان تجاوز، تحقیر بدنی و انسانزدایی عادی شود، انتظار اینکه همان نیروها پس از پیروزی به قواعد رقابت منصفانه، حقوق اقلیت و کرامت انسانی پایبند بمانند، خوشبینانه و از نظر نظری بیپایه است.
در اینجا، نقش رهبران اپوزیسیون حیاتی میشود. رهبری دموکراتیک، برخلاف تصور رایج، فقط «نمایندگی خشم» نیست؛ بلکه مهار خشم و تبدیل آن به کنش سیاسیِ قابلزیست است. این مهار، بهویژه در حوزهی زبان، اهمیت مضاعف دارد. مرزبندی صریح با زبان تجاوزمحور—حتی اگر به کاهش محبوبیت کوتاهمدت منجر شود—یکی از معدود نشانههای قابلاتکای تعهد به دموکراسی در شرایط پیشاگذار است.
برعکس، وقتی رهبران سیاسی نسبت به زبان هواداران بیتفاوت میمانند، یا بدتر از آن، با اشارات ضمنی، شوخی، یا بازنشر غیرمستقیم آن را تقویت میکنند، پیامی روشن مخابره میشود: هدف، پیروزی است، نه کیفیت قدرت پس از پیروزی. این پیام، از منظر علوم سیاسی، زنگ خطر روشنی است، زیرا نشان میدهد که اخلاق قدرت قربانی منطق بسیج شده است.
از این منظر، نقد زبان تجاوزمحور هواداران، نه حمله به یک جریان سیاسی خاص، بلکه آزمونی برای صداقت ادعای دموکراتیک رهبران اپوزیسیون است. اگر گذار به دموکراسی واقعاً هدف است، زبان حذف، تحقیر و تجاوز—حتی در سطح نمادین—نمیتواند ابزار مشروع تلقی شود. دموکراسی با زبان ساخته میشود، پیش از آنکه با نهادها تثبیت شود.
خیلی ممنون برای پرداختن به این موضوع مهم. به ویژه این که رهبر یک جنبش را نمیتوان کاملاً جدا از ادبیات طرفدارانش دانست، موضوع بسیار مهمی است که شما به دقت به آن پرداختید.
ولی مطمئن نیستم که گزارهٔ پایین را بفهمم و فکر میکنم استدلالش قوی نیست.
«تشبیه «کشور» یا «ملت» به «بدنی که مورد تجاوز قرار گرفته» صرفاً یک تصویر احساسی یا همدلانه نیست […] این استعاره ملت را از یک فاعل تاریخی و کنشگر سیاسی به موضوعی منفعل فرو میکاهد. ملت نه بهعنوان مجموعهای از شهروندان دارای عاملیت، بلکه بهعنوان بدنی آسیبدیده تصویر میشود که «خود قادر به ترمیم نیست» و نیازمند مداخله، مراقبت و هدایت از بیرون است»
تشبیه یک ملت به بدن مورد تجاوز قرار گرفته، درست است که تشبیه جالبی نیست، ولی لزوماً انفعال را به ملت نسبت نمیدهد. حمایت و کمک لزوماً به معنای قیممأبی نیست. میتوان همدلی کرد، به فکر ترمیم آسیبها بود، به فکر پایان دادن به بازتولید چرخهٔ خشونت و تحقیر بود. به طور خلاصه، میتوان کمک کرد، ولی قیم یا دیکتاتور نبود. مواجههٔ درست یک مرد فمینیست با شخصی که مورد تجاوز قرار گرفته چه میتواند باشد؟ آیا هر گونه کنشگری یک مرد، به جز سکوت و بیتفاوتی، در این راه به معنی قیممأبی و نفی عاملیت قربانی است؟ من این طور فکر نمیکنم. هر چند که به هیچ وجه بوی خوبی از رویکردهای رضا پهلوی به مشام نمیرسد، ولی نمیتوانم با این استدلال را به طور کلی همنظر باشم.
نکته ای که نوشتید یکی از چند موردی است که در این متن باید با دقت بیشتری توضیح می دادم و حتما در نسخه بعدی آن را باز می کنم. مساله اصلی این است که چنین تشبیهی حتی از روی همدلی به نوعی استفاده از ساختاری است که کشور را در قالب فردی تصور می کند که بی هیچ اننتخاب، توان تغییر یا امکان و نقشی قربانی خشونت جنسی بیرونی قرار داده است. در این نگاه تصویری از کشور به عنوان زن بی پناه – در ادبیات تجاوز سنتی – ارائه می شود که گویی هیچ نقشی در شرایط امروزش نداره ناخودآگاه همه اجزای آن مردم به دو دسته خودی و بیگانه بدل می شوند و ما نقش بخش های مختلف اجتماع در بروز مشکل راانکار می کنیم… برای همین به جای درمان عامل بروز مشکل صرفا به دنبال یک راه حل بیرونی هستیم و خوب این می توانه ما را با چالش مواجه کنه