برای شهرام ناظری

 

اگر یک موضوع باشد که در خاطرات من سابقه ای طولانی تر از نجوم داشته باشد،‌آواز مردی است که صدایش وسعت تاریخ یک سرزمین را با خود دارد. من از کودکی دلبسته موسیقی بودم و اینک نیز سعی می کنم هرگاهی که فرصتی دست دهد به آن بپردازم و به همین دلیل شاید حرمت همه اهالی موسیقی را واجب می شمارم. اما در بین همه این بزرگان شهرام ناظری برای من فراتر از یک صدا است.

 

سالها است با صدای شهرام ناظری،‌زندگی می کنم و با آن بزرگ شده ام. شور و اشتیاق و آتش نهفته ای که در صدای او و اشتیاقی که در اجرایش وجود دارد مرا به وجد می آورد و از این خاک آغشته به غبار غم بر می دارد و به اوج می برد. صدایی که گویی روایتگر تمام هویت یک قوم است. صدایی که با بازیهای شگفت انگیزی که ناظری به آن می دهد گاه با رنجهایمان به بغض می نشیند و گاه به شیدایی برمی انگیزدمان و گاه فریاد آزادی سر می دهد و دیگر بار ما را تا مرز حیرانی و جنون می کشدمان و گاه تمام حماسه های ما را فریاد بر می آورد.

 

اما فراتر از صدای شهرام ناظری به او احترامی ویژه می گذارم چرا که اگرچه می توانست در قالب مشخصی بماند و به قول مولانا سجاده نشین با اعتباری باشد دست به نوآوری زد و از نام و ننگی که می دانست با آن خواهد آمد نهراسید و گامی به جلو نهاد و این گام به جلو نه از روی تفنن که از روی شناخت و ایمانی ژرف بود و ایستاده بر پایه بن مایه های غنی علمی و آوازی ایران.

 

او را دوست دارم چون از دور که به او می نگرم مردی را می بینم که در این دنیای بی اخلاقی هنوز به نکاتی ارزش می نهد که برای بسیاری مرده است و آنها را در صدای ژرشورش زنده نگاه می دارد.

 

شهارم ناظری برای من استادی از اساتید موسیقی نیست بلکه چشمه ای جوشان و آینه ای صیقلی است که از دل تمدنی بزرگ پرورده شده و آینه دار هویت یک ملت شده است.

 

اما این روزها بیشتر شادم از اینکه می بینم فرزند او حافظ نیز راه پدر را چه خوش می رود. چندی پیش فرصتی دست داد و گفتگوهای او با شبکه های CNN , ABC, FOX و برخی دیگر دیدم و دیدم چه تلاشی می کند به آوازی نو این هویت گم شده در ناملایمات سیاسی و اجتماعی را بروز دهد.

 

شهرام ناظری برای من خواننده ای از خوانندگان سرزمینم نیست او مردی است که با او بخشی از هویت خود را دوباره یافتم ، همراه رصدهای من است و صدای چند بعدیش پیوندی عجیب با زیباییهای بکر ایران زمین دارد . مهم نیست لالای کردی را زمزمه کند یا شور مولانا را بسراید یا به آوازی نوین از کشتی شکستگان این جهان بخواند یا شاهنامه را به زبان دلنشین کردیش بخواند یا به نوایی جدی فریاد کشتی شکستگان این جهان را به جلوه در آورد. او برایم نمادی از هویتی است که می تواند زنده باشد و به جهان فخر بفروشد.

 

سالها است که منتظر فرصتی ام تا از او تشکر کنم . غیر از کنسرتهایش دو باری فرصت دست داد تا از نزدیک ببینمش اما هر بار که دیدمش جز سلامی و درودی نتوانتسم بگویم چرا که یک باره خاطرات همه زندگیم در رگهایم دوید و زبانم بست.

 

اینک بر خود لازم دیدم از این طریق بر مردی که صدایش و فریادش جان خسته ام را بارها آرامش بخشیده است سپاسی بگذارم.

 

خداوند او را و صدایش را و راهش را و فرزند فرهیخته اش را از گزند بدی و بیماری و بد اندیشی و غم زمانه محفوظ دارد.

 

 


 

در باب نقدهایی که میش شویم

چندی از دوستانم مدتی است به طرق مختلف با من تماس می گیرند، که چه نشسته ای که شهروندی از ساکنان این دیار مجازی،‌بی نام و نشانه ای به نام مقدس نقد جامعه علمی  کشور هر چه می خواهد می گوید و می تازد و چه خوش می تازد و هر که هم بر او خرده می گیرد ،‌ به چوبی گران تر می نوازدش و انگاه که می گویند تو خود کیستی ؟‌ ندا می دهد که من چنانم که اگر نام را بگویم یکی تا بنا گوش سرخ می شود و دیگری به عارضه قلبی دچار می گردد.

بارها خانه مجازی این دوست بی نامم را دیده بودم ، اما به چه چیز باید پاسخ دهم؟‌ گمان و اندیشه من این است که جهان مجازی برای نزدیک شدن افراد به هم ساخته شده است برای انکه دهکده جهانی شکل بگیرد ومن دهکده ای را نمی شناسم که مردمانش یکدیگر را نشناسند . اگر شما ماسکی بر صورت بزنید و وارد دهکده ای شوید بی گمان به شما شک خواهند کرد و اعتمادی بر شما نخواهند داشت. حال حدیث ما و نامهای بی شناسنامه ای که در محیط وب ، در این دهکده مجازی جهان ما می پلکند حدیث ساکنان همان روستا است. حداقل روش من با چنین پنهان کاری هایی ناسازگار است.

چندی پیش دوست بزرگوارم، چکامه مطلبی را در پاسخ به چنین بی نامهایی در وبلاگ خود گذاشته بود که پاسخ من نیز به صاحب این خانه مجازی بی نام و نشانه همان است و همین:

مرسی  که توجه می کنی و نظر می دهی اما چرا بی نام و نشان؟؟؟

در این دنیای مملو از نامردی، مردانه بیاست و مردانه حرفت را بزن….

… بهرحال نسل ها عوض می شوند، اندیشه ها ی نو جای کهنه ها را می گیرد، نسل ما هم عوض شده، نسلی خسته تر، جسورتر شاید هم  بدبین تر…. فراموش نکن هر کس با شیوه خود مبارزه می کند، ناشناس هایی هم مثل تو با شیوه  پنهان شدن پشت یک جعبه پر از سیم ….

بهرحال راه من و تو از هم جداست، تو ناشناسی و من قبل از هر سخنی کارت ویزیتم را نشان می دهم….

شاید تو دانایی و من جاهل….

۳۰۰ به روایت شاهرخ رزمجو

متن زیر به نقل از خبرگزاری میراث، نظرات دکتر شاهرخ رزمجو متخصص دوره هخامنشی درباره فیلم ۳۰۰ است

تهران ـ خبرگزاری میراث فرهنگی- فرهنگ و هنر ـ فرزانه ابراهیم زاده :«برای مقابله با فیلم ضد ایرانی ۳۰۰ بایدطی فراخوانی از وکلای زبده ایرانی خواست تا در یک واکنش هماهنگ از فیلمساز و کمپانی سازنده این فیلم به جرم ساخت فیلم نژاد پرستانه، جعل و تحریف تاریخ و توهین به هویت ملی ایرانی به یونسکو و سازمان های دیگر شکایت کنند.»

دکتر شاهرخ رزمجو، باستان‌شناس و متخصص دوره تاریخی هخامنشی با محکوم کردن ساخت و اکران فیلم ضد ایرانی ۳۰۰ با اشاره به این که پیش از این هم بارها چنین توهین‌هایی به تاریخ ایران شده است، به میراث خبر گفت:«این برای نخستین بار نیست که این گونه به هویت ایرانی با این نگاه نژادپرستانه تاخته می‌شود. اما تاکنون کمتر اعتراضی نسبت به این موضوع شده است. در خارج از کشور گروه‌هایی هستند که در مقابل چنین مسائلی اعتراض می‌کنند. اما این کار نیاز به حمایت داخلی نیز دارد.  لازم است فراخوانی منتشر شود که از وکلای ایرانی خارج از کشور دعوت شود تا از سازندگان این فیلم به عنوان خراب کننده چهره ایران و ارائه دیدگاه نژادپرستانه به سازمان های مربوطه همچون یونسکو شکایت کنند. از طرف دیگر باید پایه‌ کاری را بگذاریم که در آینده جلوی چنین حرکت‌هایی گرفته شود. یعنی گروههای مختلف از جمله تشکل های داخلی نیز بتوانند با حمایت و بدون گیر و بندهای اداری به چنین مسائلی اعتراض کنند. »
وی با بیان این که این فیلم مشوق نژاد پرستی است، معتقد است:« نمایش ۳۰۰ به گونه ای ساخته شده که کینه از ایرانیان را در دل بینندگان بوجود می آورد که باعث می شود ایرانیان توسط افرادی که با دیدن این فیلم مغزشویی شده اند، مورد تحقیر وآزار قرار بگیرند. پیام اصلی فیلم تشویق به کشتن ایرانیان آنهم در حد زیاد است که همگی در این فیلم مانند هیولا یا موجودات عجیب الخلقه فیلم های فضایی نشان داده شده اند در حالی که یونانی ها همگی مانند کشتی گیران ورزیده نشان داده شده اند. به این دلیل این تصویر نادرست و دلایل دیگر حتما باید از کمپانی سازنده و داستان پرداز فیلم شکایت کرد. چنین تصوراتی حتی در نوشته های یونانی ها نیز دیده نمی شود. این فیلم اولین فیلم نیست و آخرینش هم نخواهد بود. در داخل و خارج از ایران وکلای ایرانی زبردستی هستند که به هویت ملی کشورشان علاقمند هستند. باید از این وکلا دعوت کنیم جمع شوند و هرچه سریعتر از کمپانی فیلمساز به دلیل بی‌توجهی به اسناد تاریخی و از سازنده فیلم به دلیل جعل تاریخ و اشاعه نژاد پرستی شکایت کنند. این فیلم فرقی با همان هدف فیلم “پیروزی اراده” ساخته لنی ریفنشتال ندارد که هدف آن تبلیغات برای رایش سوم داشت. تنها تفاوت خوش ساخت بودن فیلم ریفنشنال از نظر سینمایی است و اینکه در آن فیلم تنها رایش سوم تا حد اسطوره سازی بالا برده شده بود و کسی مورد تحقیر قرار نگرفته بود. اما فیلم ۳۰۰ آن جنبه هنری را ندارد و سراپا پر از صحنه های ساختگی و دروغین است و تحقیر تاریخ درخشان یک ملت است. حتی در فیلم هایی چون پادشاهی آسمان که داستانی از جنگ های صلیبی را روایت می کند، در هر دو جناح انسان های خوب و بد وجود دارند و حال هر دو طرف تا حدودی رعایت شده. فرانک میلر، خالق این داستان، تم اصلی داستان خود را از هرودوت گرفته اما به هرودوت نیز کاری ندارد و همه چیز را به میل خود ساخته و پرداخته است. اما کار او نشان می دهد نگاه او چقدر سطحی، ابتدایی و حتی ساده لوحانه است. او از تاریخ هیچ نمی داند و کارگردان نیز همین نگاه بدوی را برای کار خود می خواسته. تبلیغ اینکه غیر یونانی بودن یعنی بربر بودن، همان تلقی نادرست قدیمی که باعث آن همه جنگ و خون‌ریزی شده است، دوباره آغاز شده است. دیدگاه فیلم حتی از متحجرترین تفکرات کلاسیک قرن نوزدهم نیز فراتر رفته است.»
 فیلم ۳۰۰ تنها دشمنی و فاصله میان ملت‌ها را تشدید می کند. در صورتی که دو تمدن ایران و یونان جدا از مشکلات سیاسی روابط فرهنگی بسیار نزدیکی داشته اند. برای نمونه می توان به روابط افلاتون با ایرانی‌ها اشاره کرد. افلاتون برای دیدن موبدان ایرانی به شرق سفر کرد. او هم استادان پارسی داشته و هم شاگرد پارسی. پس از مرگ افلاتون، پارسیان مجسمه نیم تنه ای از وی سفارش می دهند و در آکادمی آتن نصب می کنند. به جای این که فیلمسازان درباره روابط زیبای میان دو تمدن ایران و یونان فیلم بسازند تا باعث تاثیر مثبت وگسترش روابط دوستانه میان فرهنگ ها گردد، جنگی را نشان می‌دهند که تنها در داستان سازی های هرودوت دیده می شود و ایرانی‌ها را زشت، وحشی و بربر نشان می‌دهند. پاسخ روشن است، زمانی که تاریخ آلوده به سیاست شود به هر صورت که زمانه ایجاب کند تاریخ مورد سوء استفاده قرار می گیرد. روابط ایران و یونان مانند یک کوه یخ است که همواره سطح کوچک بیرونی آن که روابط سیاسی است، مورد توجه قرار گرفته. اما حجم عظیم روابط فرهنگی ایران و یونان در زیر قرار گرفته و به عمد فراموش شده است.»
 شکی نیست چنین تصویرسازی غلطی در آینده منجر به بروز احساسات و برخوردهای نژادپرستانه خواهد گردید. چگونه در کشور سازنده فیلم که نژادپرستی جرم به شمار می رود، کسی عوامل این فیلم را بازخواست نمیکند؟ امروزه حتی داستان مصور “تن تن در آفریقا” متهم به داشتن دیدگاه نژادپرستانه می شود، اما فیلم ۳۰۰ با دیدگاه شدیدا افراطی خود براحتی در صدها سینما در جهان به اکران در می آید و به تاریخ و هویت یک ملت توهین می کند و کسی در صدد پاسخگویی نیست. تنها عده ای در پاسخ می گویند این به تاریخ باستان مربوط است و نه امروز، یا اینکه به دلیل آزادی بیان هر کسی می تواند داستان را هر طور که می خواهد بازگو کند. این درست است به شرطی که این کار باعث اهانت به ملت ها نشود.»
وی درباره دلایل نژادپرستانه بودن فیلم ۳۰۰معتقد است: «در این فیلم تعدادی از ایرانی‌ها از جمله سفیر ایران و حتی خشایارشا را سیاهپوست و مانند روسای قبایل آفریقایی نشان داده اند. اشکال اصلی در اینجاست که ایرانیانی را که از نظر تاریخی بد نیستند، بد و وحشی نشان داده اند و از طرف دیگر آن گروه بد سیاهپوست نشان داده شده اند. این نه تنها توهین به ایرانی‌هاست، بلکه توهین به سیاه‌پوست‌ها هم هست. در واقع برای سازندگان فیلم، غیر اروپایی بودن و یا سیاهپوست بودن یعنی بد بودن و برای نشان دادن بدکاران از سیاهپوستان استفاده شده است. این یعنی رواج دیدگاه نژادپرستانه. حتی تفاوت ظاهری افراد در فیلم، یعنی با نشان دادن اروپاییان خوش اندام و از سوی دیگر زشت و ناقص الخلقه نشان دادن غیر اروپاییان، نشانه دیگری از این دیدگاه نژادپرستانه است. »
به عقیده رزمجو:« این دیدگاه ناشی از تفکر نژادپرستانه این جور فیلمسازان و آدم‌ها است اما خود چنین تصوری ندارند. در بحثی که رابین لین فاکس مشاور الیور استون در فیلم اسکندر در لندن داشت، متوجه شدم او به هیچوجه نگاه علمی و آکادمیک ندارد، بلکه کاملا خود را یکی از سربازان اسکندر تصور می کند! ایشان در حین صحبت خود ضمن اینکه از سوزاندن تخت جمشید و کشتار مردم آن توسط اسکندر دفاع می کرد گفت:« ایرانی‌ها خیلی نژاد پرستند! به دلیل این که به من اعتراض می‌کنند که در فیلم، چرا به جای رکسانا همسر ایرانی اسکندر، یک زن سیاه پوست بازی کرده است! ایشان می‌گفت چه اشکالی دارد که یک خانم هنرمند سیاه‌پوست در این نقش بازی کند؟ او متوجه منظور ایرانی ها نشده بود، هیچ ایرادی به بازی یک زن سیاه پوست نیست، اما مسئله این است که چرا فیلمسازان، یک سیاهپوست را برای بازی در نقش اسکندر تعیین نمی کنند. اسکندر که در همه نقاشی‌های سنتی اروپا با موی سیاه تصویر شده است چرا باید در فیلم موهای پریشان و بور داشته باشد. اگر این نژادپرستانه نیست، پس چیست؟ چرا اسکندر که یونان را ویران کرد در فیلم برای افتخار یونان می جنگد و شعارهای سیاسی امروزی می دهد ؟ تمام این موضوع سر این است که برتری تمدن یونان بر تمدن های باستانی دیگر بویژه شرق نشان داده شود. البته یونان نقش مهمی در تمدن بشری داشته و کسی منکر این نقش نیست. درحالی که نقش تمدن های دیگر به هیچوجه کمتر از تمدن یونان برای بشر نیست. اما تحریف تاریخ و لگدمال کردن هویت تمدن های دیگر برای بالا بردن تمدن یونانی کار غلطی است که باید در برابر آن ایستاد. حتی یونانی های امروز چنین افراطی فکر نمی کنند.
به اعتقاد این متخصص دوره هخامنشی، این دوره یکی از مهمترین و درخشان ترین دوره‌های تاریخی ایران و جهان بود که بیشتر از همه دوره‌های تاریخی دیگر مورد حمله قرار می‌گیرد: « بیشترین بخش هویت ایران در دوره هخامنشی شکل گرفته است و اگر کسی در مورد هخامنشیان مطالعه کند و نقاط مثبت فراوان آن را بداند، درمی یابد که نمی‌شود آن را به راحتی کوبید. در این دوره افراد ملل مختلف بدون توجه به ملیت و رنگ پوست در مشاغل گوناگون مشغول به کار بودند و حتی یونانی ها نیز می توانستند تا سمت فرمانده ارتش ارتقا یابند. همه مردمان ایرانی و غیر ایرانی نیز بدون تبعیض نژادی در کنار هم میزیستند. به همین دلیل هرکسی که می خواهد به هویت ایرانی حمله‌کند، حمله خود را از این دوره آغاز می‌کند که بنیان تاریخ و هویت ایرانی به شمار می رود. هیچ کس به دوره اشکانی، ساسانی، سامانی، صفوی یا هر دوره دیگر از تاریخ ایران نمی‌تازد. ما تا این قسمت از هویت تاریخی‌مان را براساس پژوهش و مدارک مستند تاریخی محکم نکنیم و آن را در جهان ارائه نکنیم، هرمغرضی به آن حمله می‌کند و پس از آن نوبت به شاخصه های دیگر هویت ایرانی می رسد. »
رزمجو بخشی از ساخت چنین فیلم‌هایی را ناشی از کم کاری ایرانیان در زمینه نمایش فرهنگ و تمدن خود می‌داند و معتقد است:« ما خودمان هم باید از هویتمان حمایت کنیم. باید جای پای خودمان را محکم کنیم و تمدن ایران را به خوبی آنگونه که بوده معرفی کنیم. اما از کنار این موضوعات بی‌توجه می‌گذریم در صورتی که باید حساسیت داشته باشیم. تا به حال چند فیلم در حمایت از تاریخ خود در این زمان ساخته ایم؟ درست زمانی که لازم بود، هیچ توجهی نکردیم. وقتی جای موضوعی را خالی می‌گذاریم، دیگران می‌آیند و آن را با اطلاعات غلط پر می‌کنند. این فیلم پیش از این به صورت کمیک استریپ چاپ شده بود. هیچ کسی آن را جدی نگرفت و به چاپ آن اعتراضی نکرد. یا اگر هم اعتراضی کرد، حمایت نشد. همین باعث شد تا همان کمیک استریپ کوچک تبدیل به یک فیلم سینمایی هالیوودی ‌شود تا در همه دنیا به نمایش در آید. » به گفته وی :«در خود ایران کسانی که از فعالیت های داخلی برای معرفی درست و علمی این دوره از تاریخ ایران حمایت نمی‌کنند، در واقع به ساخت این فیلم های توهین آمیز علیه هویت ایرانی کمک می کنند.
رزمجو برگزاری نمایشگاه هخامنشی در موزه بریتانیا را در مقابل ساخت فیلم اسکندر حرکت خوبی دانست که تاثیر مثبت و فراوان در روشن شدن افکار عمومی داشت:« نمایشگاهی که این قدر خوب کار می‌کرد، تا حدود زیادی تحت تاثیر مشکلات اداری داخلی قرار گرفت و هر مطلبی که در خارج از کشور منتشر می‌شد ناچار به این مشکلات هم اشاره می‌کرد. این مسائلی است که خودمان پیش آوردیم، پس چه طور انتظار داریم شاهد چنین دشمنی هایی نباشیم. »
جنگ به تلافی آتش زدن شهر سارد
رزمجو  در بخشی از این گفتگو درباره نبرد میان ایران و یونان در زمان هخامنشی توضیحاتی داد. او  با رد مسائل تاریخی که در فیلم ۳۰۰ در مورد نبرد ترموپیل و رویارویی خشایارشا و لئونیداس پادشاه اسپارت؛ به نمایش در آمده است در مورد روایت واقعی تاریخی آن گفت:«ما در مورد این جنگ هیچ مدرکی به جز نوشته هرودوت و تکرار آن توسط مورخان بعدی نداریم. نبرد ترموپیل برخلاف اسطوره‌ سازی های یونانی‌، نوشته های مورخان قرن نوزدهم و سپس فیلم سیصد ، نبردی سرنوشت ساز میان شرق و غرب نبود. اگر چنین جنگی براستی رخ داده باشد، جنگ کوچکی بوده که سر راه خشایارشا پیش آمده. اما یونانی‌ها با اسطوره سازی آن را تبدیل به یک نبرد بزرگ میان بربریت شرق و تمدن غرب کردند. تنها سه روز معطل کردن سپاه ایران نیز کمکی به یونانی ها نمی کرد تا در این فرصت اندک آماده مقابله با ایران شوند. هدف تصرف موقت آتن و مجازات آن بود که آنهم بدون مشکل انجام شد.» وی افزود: افراد سپاه ایران تماما پارسی نبودند بلکه ملت های بسیاری در این لشگرکشی بر ضد آتن شرکت داشتند. این، به طور نمادین گویای اتحاد دسته جمعی در برابر دست اندازی ها و آتش افروزی های آتن از سوی جوامع متمدن آن روزگار بود.
وی نگاه منفی یونانی ها و مورخان اروپایی به تاریخ دوره هخامنشی را محدود به حمله خشایارشا به آتن ندانست:« مشکل میان یونان و ایران از دوره قبل از خشایارشا آغاز شده بود. از زمانی که یونانی‌ها متوجه شدند بازار‌های تجاری آن ها در مصر و قبرس و آسیای صغیر، زیر سلطه ایران قرار گرفته تلاش کردند تا این تسلط را با مشکل روبرو کنند. بخصوص چون دولتشهر آتن که از وجود همسایه جدید نگران بود، به دنبال راهی برای تضعیف سلطه ایران بود. ایرانی ها هیچ نیاز و علاقه ای به گسترش قلمرو خود به یونان و جزایر آن را نداشتند.»
به گفته رزمجو: «آتنی‌ها مرتب سربازهایی به سرزمین‌های تحت نفوذ ایران می‌فرستادند تا شورش بپا کنند. چنین تحریک هایی برای برقراری دموکراسی و آزادی انجام نمی گرفت و تنها مقاصد سلطه جویانه برای آتن داشت. آتنی هایی که به ایونی رفتند به همراه شورشیان مورد حمایتشان به شهر سارد هجوم بردند. سارد در آن زمان شهر مهمی در آسیای صغیر بود. آتنی ها این شهر را سوزاندند، معابد را نابود کردند و جنگل مقدس آن را به آتش کشیدند. داریوش در مقابل چنین حرکتی تصمیم به تنبیه کسانی می گیرد که به قلمرو ایران وارد شده و باعث شورش و ویرانی و کشتار شده بودند. این جنگ مسئله میان ایران و آتن تلقی می شد، یعنی کل یونان مطرح نیست. زمانی که می‌روند تا سیاستمداران آتن را تنبیه کنند، نبرد ماراتن پیش می‌آید که به نظر من آن هم یک جعل تاریخی است. نبرد ماراتن اگر براستی روی داده باشد، جنگ  کوچکی برای جانشینی بوده ، تاکید می‌کنم که این نبرد بسیار کوچک بوده برای این که یک نفر تحت حمایت ایران به آتن بازگردد و سیاست خصمانه آتن را تغییر دهد. بقیه داستان نیز همچون دونده ماراتن نیز همان روش اسطوره سازی بدون مدرک است.»
وی با اشاره به این که  در فیلم هیچ اشاره ای به دلیل لشگرکشی ایران به یونان و دخالت های نظامی آتن در ایران نمی شود، می گوید: بعد از مرگ داریوش، خشایارشا تصمیم داریوش در تنبیه آتن را دنبال کرد. او سفیرانی برای مذاکره به یونان می فرستد. در بیشتر شهرها سفیران را به خوبی می پذیرند. اما در آتن و اسپارت با سفیران رفتاری غیر انسانی می شود. در اسپارت آن ها سفرای ایرانی را به درون چاه می‌اندازند و می‌کشند. کاری که خلاف عرف دیپلماتیک آن زمان نیز بوده که برای جان سفرا ارزش قائل بودند. با این عمل صبر ایران تمام می‌شود و لشگر کشی می‌کنند.» متاسفانه در داستان فیلم، فرانک میلر کشتن سفیران را کاری پسندیده و شجاعانه جلوه داده است و از این کار احساس شرم نمی کند. چیزی که در فیلم اصلا به آن اشاره ای نمی شود اینست که در مقابل، خشایارشا سفیران اسپارتی را که برای عذرخواهی کشتن سفیران ایران نزد او رفته اند، به انتقام سفیران خود نمی کشد. خشایارشا در پاسخ آنها می گوید: »من نمیخواهم با کشتن شما مانند اسپارتیها باشم. آنها با کشتن سفیران، قوانینی را که میان ملت ها محترم است نقض کردند، اما من با شما کاری ندارم و مانند شما رفتار نخواهم کرد. رفتار ها خیلی با هم فرق دارد، اما در این فیلم حقایق و رفتار دو طرف کاملا وارونه به بیننده نشان داده شده.»
رزمجو با تاکید بر این که این نبرد میان ایران و آتن بود، در مورد ورود اسپارت به این جنگ معتقد است:« اسپارت تنها دولتشهری بود که برای رقابتی که با آتن داشت می خواست خود را بیشتر در میان یونانیان مطرح کند.
این پژوهشگر دوره هخامنشی براساس اسناد تاریخی معتقد است علت این که که اسپارتی‌ها جلوی تنگه را می‌گیرند، بیشتر به دلیل ترس از مجازات مردم اسپارت برای اعدام سفیران ایران  بوده. این ناشی از عدم شناخت یونانی ها از ایرانی‌ها است. در فیلم می بینیم که لئونیداس در رویای خود تسلط ایرانیان را برابر با بردگی و کشتار و سوزاندن تصور می کند. « اما واقعیت درست خلاف این بوده است. ایرانی‌ها اگر جایی را می‌گرفتند کشتار نمی‌کردند و اجازه نمی دادند زندگی مردم آن سرزمین برهم بخورد. این توهم اسپارتی‌ها از ایرانی‌ها بود. می بینیم که پس از نبرد ترموپیل خشایارشا کاری با اسپارت ندارد و به سوی آتن پیشروی می کند. اکنون فرانک میلر و زک سنایدر با بی توجهی به مدارک تاریخی آن را وارونه نمایش می دهند و قصد ایرانیان را تصرف یونان و به بردگی کشاندن مردم اروپا عنوان می کنند.» واقعیت این است که مردم سرزمین هایی که زیر سلطه ایرانیان می زیستند، آزادی بسیار داشتند در حالی که در یونان چنین آزادی هایی وجود نداشت.
رزمجو می‌گوید:«زمانی که ایرانی‌ها به تنگه ترموپیل می رسند، لئونیداس یکی از دو پادشاه اسپارت (چون همه اسپارتی‌ها با جنگ موافق نبودند)  با گروهی برای زمان کوتاهی تنگه را می‌بندند. برخلاف آن چه در فیلم نشان می‌دهد، تا  آخرین نفر مقابله نمی‌کنند تا کشته شوند ؛ بلکه در ترموپیل گیر می‌افتند. تعداد آنها نیز بیشتر از ۳۰۰ سرباز بوده که بقیه آنها همگی نادیده گرفته شده اند. در مقابل سپاه خشایارشا را تا یک میلیون نفر بالا می برند تا جذابیت این درگیری را بیشتر کنند و از اجساد ایرانیان پشته بسازند. این ارقام چیزی است که امروزه دیگر هیچ مورخی آن را نمی پذیرد و همگی ادعاهای هرودوت را گزافه گویی می دانند. این بزرگنمایی از یک درگیری کوچک در سر راه سپاه ایران را هرودوت و تاریخ پردازانی همچون فرانک میلر به یک اسطوره تبدیل کرده اند که هیچ سندی آن را تایید نمی کند. به قول معروف دروغ هرچه بزرگتر باشد، مردم بیشتر باور می کنند. بویژه در اروپا که از کودکی این داستان ها در مدارس به کودکان تدریس می شود، داستان پردازی های هرودوت و امثال او تبدیل به واقعیت هایی می شود که هیچ کس در درستی این گفته ها شک نمی کند. در حالیکه از دید باستانشناسی هیچ مدرکی قادر به تایید چنین افسانه هایی نیست. » اما در مقابل خود نویسندگان یونانی به پایداری کسانی همچون بئاتیس فرمانده پادگان غزه و آریوبرزن در دربند پارس اشاره کرده اند. آریوبرزن و سپاهش به اذعان یونانی ها با وجود محاصره، تسلیم اسکندر نمی شوند و تا آخرین نفرکشته می شوند اما. با دقت در جزییات این دو نبرد می بینیم، نبرد بئاتیس و آریوبرزن بسیار عظیم تر از ترموپیل است. اما این پایداری ها عمدا نادیده گرفته شده است.
وی در باره تهمت‌های اخلاقی که در فیلم به خشایارشا زده می‌شود، می‌گوید:« با توجه به گفته های هرودوت این تهمت‌هایی است که یونانی‌ها دچارش بودند نه ایرانی‌ها. سازندگان این فیلم حتی به هرودوت هم وفادار نمانده اند و هرچه خواسته اند سرهم کرده اند.» رزمجو با اشاره به این که  این فیلم تا این حد هم به نوشته‌های یونانی و بخصوص هرودوت وفادار نبوده است، می‌افزاید:«نویسنده این فیلم از خودش داستانی ساخته که در یک طرف ایرانی‌ها را وحشی، بربر و ناقص الخلقه نشان داده است که در مقابل یونانی‌های متمدن قرار گرفته‌اند! »
وی با اشاره به این  تصور غلط تاریخی  که ایران از یونان شکست خورد، می‌افزاید:« برخلاف آنچه تبلیغ می شود ایران از یونان شکست نخورد. ایران قرار بود آتن را برای آتش افروزی هایش و حمله به سرزمین های تحت حمایت ایران مجازات کند و این کار را کرد. خود هرودوت هم می‌گوید ماموریت خشایارشا تمام شد. او می‌خواست این را به آتنی‌ها ثابت کند که  اگر شما وارد قلمرو ما شده و شهرها را بسوزانید، ما هم می‌توانیم چنین کاری بکنیم، تا آتن رفته، پرستشگاه آتنا را به تلافی سوزاندن پرستشگاه های سارد بسوزانیم و شما را تنبیه کنیم. اما خشایارشا شهر آتن را نسوزاند. او تنها یک معبد یعنی معبد آتنا را به تلافی سارد سوزاند. معابد دیگر سالم بودند. حتی آتنی هایی در سپاه خشایارشا بودند که مخالف سیاست های نادرست شهرشان بودند. خشایارشا به این آتنی ها گفت تا به آکروپولیس رفته و مراسم مذهبی خود را انجام دهند. این نشان می دهد پرستشگاه های دیگر سالم باقی مانده بود. سپس او بدون نبرد آتن را ترک کرده از آن جا بیرون می‌آید. هیچ جنگی برای پس گرفتن آتن در نمی‌گیرد. اسپارتی‌ها را هم  مجازات نمی کند. داستان های بعدی همچون جنگ دریایی سالامیس نیز ابهامات بسیار دارد. هنوز بعد از چندین دهه کاوش در زیر آب هیچ اثری از ناوگان غرق شده ایران بدست نیامده، بلکه تنها آثار یونانی است که از زیر آب خارج می شود. پس از خروج خشایارشا از یونان، آتن و اسپارت هریک به ستایش از خود پرداختند که چگونه خشایارشا و سپاهش را از یونان رانده اند و به دنبال آن داستان ها ساختند که هیچکدام سند و مدرکی برای اثبات ندارد و مدارک ارائه شده نیز همگی نیاز به تفسیر مجدد دارند. به مرور این کار به افراط کشیده شد و سال ها بعد،کسانی مانند هرودوت کار داستان پردازی را برعهده گرفتند و پول خوبی نیز برای داستان سازی های خود دریافت کردند. آتنی ها پس از بازگشت ایرانیان بلافاصله به جان سرزمین های پیرامون خود افتادند و به کشتار مردم جزایر اطراف و به بردگی بردن زنان و کودکان آنان پرداختند. آیا این را می توان آزادی و دموکراسی نامید؟ متحد شدن یونانی ها پس از نبرد با ایران نیز واقعیت ندارد چرا که دهها سال یونان درگیر جنگ های داخلی گردید که به ویرانی یونان و دولتشهرهای آن انجامید.
به نظر این متخصص تمدن هخامنشی آن چه در این فیلم به نمایش در می‌آید نشانه ناآگاهی فیلمساز است:« من فکر می‌کنم هیچ کس در این گروه فیلمسازی نبوده که  از هنر، تاریخ و باستانشناسی، حتی در حد ابتدایی، آگاهی داشته باشد. ظاهرا کارگردان علاقه ای به حضور یک کارشناس نداشته. اگر هم کسی را به عنوان کارشناس داشتند، بسیار ناآگاه بوده و نشان داده است که هیچ چیز از تاریخ و هنر نمی‌داند چون تصویری که از ایرانی‌ها و حتی اسپارتی ها ساخته شده است واقعی نیست و کاملا ساختگی است.»
وی با اشاره به نقل قول زک سنایدر کارگردان این فیلم که گفته من به تاریخ کاری ندارم و تنها کتاب میلر را ساخته ام، گفت:«کسی که به تاریخ تعهد ندارد، حق ندارد فیلم تاریخی بسازد. مثل کسی می‌ماند که برق کار نباشد و برود یک ساختمان را سیم کشی کند. مسلما نتیجه کار آتش سوزی آن ساختمان خواهد بود. اثر کار مخرب یک فیلمساز بیشتر از سوختن یک ساختمان است، چرا که می‌تواند ذهن میلیون‌ها آدم را خراب کند. فیلم سازی که فیلم تاریخی می‌سازد و از تاریخ کشورهای دیگر مایه میگذارد، باید پاسخگو باشد. آیا او حاضر است نیاکان و مردم کشور خودش را به این صورت نشان دهد؟ فرانک میلر هم چیزی بیش از یونان پرستی افراطی و نگاه محدود و یک بعدی به تاریخ نمی داند. » سنایدر گفته است این فیلمی از کتاب کمیک فرانک میلر است و خواسته با همین جمله مسئولیت خود را در قبال تاریخ از خود سلب کرده و به گردن میلر بیاندازد. اما این بهانه مناسبی نیست، چرا که هرکس میتواند یک کتاب کمیک سراپا اهانت را به یک فیلم تاریخی تبدیل کند. اگر یک ایرانی کمیک داستان آریوبرزن را بدست این کارگردان بدهد آیا او حاضر به ساخت فیلمی از آن خواهد بود؟ آیا حاضر است سپاهیان اسکندر را موجودات وحشی، ناقص الخلقه و هیولاوار نشان دهد و اسکندر را سیاهپوست؟ آیا آنها اعتراض نخواهند کرد؟
رزمجو به مسئله برده داری که در فیلم به ایرانیان نسبت داده شده  اشاره می‌کند و آن را خلاف تاریخ صحیح ایران می‌داند:« ایرانی‌ها مخالف برده داری بودند. در عوض از آغاز تسلط ایران بر برخی کشورهای برده دار مانند بابل که به طور سنتی برده دار بودند، مدارک مبنی بر برده داری کاهش می یابد تا دیگر اثری از آن در مدارک دیده نمی شود. در گل نوشته های تخت جمشید نیز اثری از بردگان دیده نمی شود و همه افراد از سوی دولت دستمزد می گیرند. این نشان می دهد ایرانیان مخالف برده داری بودند. کورش نیز پس از تصرف بابل دستور آزادی اسیران و بردگان را صادر می کند. برخلاف این، یونان یک جامعه برده دار بود.  نه تنها در آتن و اسپارت بلکه در تمام یونان از اسرا و بردگان استفاده می کردند. از نظر رفتار با مردم نیز ایرانی‌ها هرگاه به کشوری حمله می کردند به سکنه عادی کاری نداشتند و مردم می‌توانستند زندگی خودشان را داشته باشند. همه ملت ها در دین، زبان و سنت‌های محلی آزاد بودند که این ها همه سند مکتوب دارد. حتی سندهایی داریم که از روحانیان یونانی آسیای صغیر نباید مالیات گرفته شود
جامعه یونان در آن روزگار تنها نام دموکراسی را با خود دارد اما حقیقت اینست که یونانیان برده دار بودند و بخش بزرگی از جامعه را بردگان تشکیل می دادند که از حقوق اجتماعی محروم بودند. گروه بسیاری نیز شهروندان درجه دو و سه به شمار می رفتند و در نهایت زنان بودند که حتی اجازه خروج از خانه نداشتند چه رسد به حق رای. چنین جامعه ای به غلط دموکراتیک نامیده شده. اما در ایران که زنان می توانستند فرمانده ناوگان نیروی دریایی باشند، عضو شورای جنگی باشند، سرپرست گروه های کارگری باشند و خود در اداره اموال خود سهیم باشند هرگز در تاریخ مطرح نمی شوند. یونانیان آن زمان که چنین وضعی را درک نمی کردند، ایرانیان را زن صفت می نامیدند و تصور می کردند حضور زنان در فعالیت های کاری و اجتماعی دلیل زن صفت بودن ایرانی هاست. درگل نوشته ای اداری به حق زایمان و مرخصی زایمان زنان اشاره شده. چنین چیزی هرگز در یونان وجود نداشت. متاسفانه حکومتی برپایه روابط انسانی، احترام به حقوق بشر و زنان آزاد، به دروغ برده دار و بربر نامیده می شود. این ناآگاهی از تاریخ نیست بلکه تحریف تاریخ بشری توسط افراد خاصی است به دلایل سیاسی و برای سود مالی. سود مالی باعث می شود کمپانی های فیلمسازی به اصول اخلاقی پایبند نباشند.
داستان فیلم به خوبی نشان می دهد هدف اصلی فیلم ضربه به هویت ایرانی است و برای این کار از هر تهمتی که توانسته اند استفاده کرده اند. جنبه پنهان سیاسی این فیلم با وجود انکار کارگردان، چندان پنهان نمانده و به خوبی دیده می شود. تنها افراد ساده نگر که به واقعیت های تاریخی علاقه ای ندارند، از این فیلم لذت خواهند برد و متوجه هدف اصلی آن نخواهند شد. باید با این فیلم به طور قانونی برخورد کرد تا در آینده، تاریخ و هویت ایران، لقمه ای آسان برای فیلمسازان و داستان پردازان نباشد.

بهار می آید

زمین می چرخد و ما ساکنان سرزمینی که خوب یا بد دوستش داریم در آستانه بهار قرار می گیریم و چه شگفت انگیز است نوروز ایرانی. جایی که مبدا زمان ما با مبدا تغییر زمین و زمان هماهنگ می شود. ۱۳۸۵ گذشت سالی با خوب و بد و با امید و آرزو ، با دلهره و آشوب و با غم و لبخند و شادی و گریه های بسیار. گاهی آن قدر عصبانی شدیم که از عصبانیت به خنده افتادیم و حرص هایم را درون سینه پنهان کردیم. بیمار شدیم و هزار بار مردیم و و از دل مرگی یاس آور شکوفه های امید جوانه زد و دوباره زنده شدیم و گام برداشتیم و به نتیجه رسیدیم. اینک ۸۶ در راه است . ما در پای هفت سین های خود نشسته ایم و چشم به صدای گذر زمان داریم که خورشید به دیدار نقطه اول حمل رود و دعا می کنیم که دیدار خور و بره ،خجسته باشد و سالی نکو رقم زند. اینگونه خواهد بود و سال ما نکو خواهد شد اگر ایمان بیاوریم که بر صفجه تقدیر این سال هنوز کلامی نوشته نشده است و ما و تک تک ما خواهیم بود که برگها و سطرهای این ورق تقدیری را رقم خواهیم زد. سال ۸۶ نیکو خواهد بود اگر من و تو ایمان بیاوریم و گام برداریم و این نهال نازک و مهربان و شکننده امید را ارج نهیم و بر مبنای آن امروز و فردایمان را بسازیم.

اگر بپذریم  که جهان بر اساس رفتارهای ما شکل می گیرد و هریک آنچه که می توانیم برای این خاک و این زمین انجام دهیم. هیچ کس انتظار معجزه ندارد. عصر معجزه تمام شده است و ما عاملان معجزه مدرنیم و اگر بدانیم که حتی برداشتن یک لیوان آب می تواند گامی به جلو باشد و می تواند موثر باشد و ننشینیم تا دیگران کاری به پیش ببرند.

بهار می آید و افسوس ها و اندوه ها و یادهای گذشته را نیز با خود همراه دارد. این روزها وطن ما با هزارن مشکل مواجه است و نمی دانم چرا احساس می کنم سنگینی نگاه و نگرانی هزاران نسل قبل از خود را بر دوش خود احساس می کنم. ای کاش زمانی که سال جدی به پایان می رسد و به گذشته نگاه خواهیم کرد و کارنامه خویش را مرور می کنیم شادمان باشیم که اگر گامی برای آن به جلو برنداشته ایم کمر به نابودی آن نیز نبسته باشیم.

اما امید وجود دارد و نوروز رمز امید است. شکوفایی از دل سردترین روزها و از دل سردترین فصل ها تعبیری است از رمز نوروزما. اینک هزار راه نرفته و هزار کار نکرده در پیش است که ای کاش قدرتی و همتی باشد که آن ها را انجام دهیم .

 

بهار. من چشم به قدم های تو دارم… تو خواهی آمد و بی نیاز به تمجید و نفرین ، بی نیاز و بی نگاه به درودها و فریادها شکوفه را به درختان می بخشی ، برگ را به شاخه خشکیده و زندگی را به خاک مرده. جان مرا نیز دریاب. با من ان کن که با برگ گیاهان می کنی و باد معجزه گرت را بر روح من روان کن . می دانم که بارها بر این خاک گذشته ای و جان های عزیزی را نوازش کرده ای که خود بهاری شده اند برای دشت پر آشوب جهان . با جان من نیز چنان کن و دریاب که روح من نیز  خزان زده است و محتاج نفس مسیحای تو

شاد بوز ای باد بهار و جان های این جان جهان را شاد ساز.


گفتگو با کامی عسگر

kami

شاید گاهی پیش بیاد که مجبور بشیم پایمان را فراتر از حوزه تخصصی خود دراز کنیم. من هم به دلیل شرایط ویژه ای که پیش آمد این شانس را یافتم تا گفتگویی را در آستانه اسکار امسال با نامزد ایرانی بهترین صدا گذاری این جایزه انجام دهم . این گفتگو که امروز در جام جم چاپ شد با کمک خانم مژگان گمرکی صورت گرفت و بد ندیدم که متنش را اینجا هم بگذارم . البته انتظار ندارم گفتگوی فوق العاده ای از نظر طرح سوال ها باشد چون به هر حال تخصص من روزنامه نگاری علمی است و تخصصی در حوزه سینما و رسانه ندارم.

هر ساله دهها جشنواره و فستیوال سینمایی در سراسر جهان برگزار می‌شود ؛ اما از ۷۰ سال پیش تاکنون اسکار جایگاه ویژه‌ای در میان همه آنها دارد.

مجسمه طلایی کوچکی که هر ساله به برترین‌های جهان سینما اهدا می‌شود توانسته است اعتباری استثنایی در میان همه جوایز مشابه به دست آورد. در این ۷۹ دوره ، چندین ایرانی توانسته‌اند نامشان را در فهرست نهایی نامزدها ببینند ، اما هی‌چگاه ایرانیان چه آنها که محصول تولید ایران را به این جشنواره معرفی کرده‌اند و چه آنهایی که به دلیل همکاری با فیلمهای امریکایی نامزد این جشنواره شده بودند ، نتوانستند این مجسمه استثنایی را به دست آورند ، اما شاید در دوره ۷۹ اسکار این داستان تغییر کند و کامی‌عسگر ، ادیتور صدای برجسته ایرانی ، به خاطر صداگذاری فیلم آپوکالیپتو ساخته مل گیبسون ، این جایزه را از آن خود کند ؛ صداگذار فیلمها و سریال‌هایی چون پزشک دهکده ، مصایب مسیح و مرد عنکبوتی ۳.

عسگر در فاصله کمتر از ۴۸ ساعت تا اعلام نام برندگان اسکار به پرسشهای «جام جم» درخصوص فعالیت‌های خود پاسخ گفت.در این گفتگو که با همکاری صمیمانه خانم مژگان گمرکی صورت گرفت، کامی‌عسگر در حالی به پرسشهای ما پاسخ داد که سالن ۹۰ میلیون دلاری کداک تئاتر تحت شدیدترین تدابیر امنیتی آماده می‌شد تا میزبان مهمترین رویداد سینمایی جهان باشد.

۱٫ اجازه بدهید با پیشینه کامی ‌عسگر شروع کنیم. بسیاری از مردم اگرچه فیلمهایی را که شما در آنها فعالیت کرده‌اید دیده‌اند ، اما شاید تا پیش از اعلام نام شما به عنوان نامزد جایزه اسکار امسال اطلاعات زیادی از فعالیت‌های شما نداشتند. چطور شد که به دنیای فیلم و بخصوص ویرایش صدا(Sound Editing) قدم گذاشتید؟

من در دروره کودکی و در سال ۱۹۷۶ میلادی یعنی ۳۱ سال پیش از ایران به انگلستان رفتم و ۴ سال را در یک مدرسه شبانه‌روزی به تحصیل پرداختم و سال ۱۹۸۰ همراه خانوده‌ام به امریکا آمدم.پدر من در ایران فعالیت‌های سینمایی داشت و ۲ سینمای شهر فرنگ و تخت طاووس سابق را مدیریت می‌کرد و همچنین مدیریت استودیوی مرکزی را که در آنجا دوبله فیلمهای خارجی و صداگذاری این فیلمها‌ صورت می‌گرفت ، به عهده داشت و به دلیل این سابقه کاری پدرم چندان با مسائل سینما غریبه نبودم. بس از سال ۱۹۸۰ هم که به اینجا آمدیم ، پدرم ۳ فیلم مستقل و با بودجه کم ساخت. در آن زمان پدرم برای صداگذاری این فیلمها یک رایانه جدید خریده بود و خب آن موقع هم مانند الان کار با آن چندان همه‌گیر نبود و همه بلد نبودند از آن استفاده کنند ، به همین دلیل پدرم از من خواست این رایانه را برای وی راه‌اندازی کنم و کار با آن را به بقیه کارمندان هم یاد بدهم. طی همین ماجرا بود که کم کم به این رشته علاقه‌مند شدم. این‌که مدام صداهای مختلفی را تولید و بررسی می‌کردیم که چه صدایی را باید کجا قرار دهیم و چی به چی می‌خورد ، هیجان‌انگیز بود. خب نمی‌شد که در صحنه‌ای که از هفت‌تیر استفاده می‌شد از صدای مسلسل استفاده کرد. این تمرین‌ها علاقه مرا بیشتر کرد و مشغول این کار شدم. پس از مدتی کار در شرکت پدرم به شرکت عظیم سونی (SONY pictures) رفتم و در آنجا مشغول شدم. خب سونی یکی از شرکت‌های عظیم فیلمسازی است و بخش ویژه‌ای برای صداگذاری فیلمهای تلوزیونی دارد. من حدود ۶۵ مجموعه تلویزیونی را برای سونی صداگذاری کردم که شاید مردم ایران مجموعه دکتر کویین که به نام پزشک دهکده در ایران پخش شده است را بهتر بشناسند. من یادم هست که اولین سالی که وارد سونی شدم رئیسم گفت از این به بعد زندگی و کار تخصصی تو تغییر خواهد کرد و وارد جاده جدیدی شده‌ای و همان سال که سال اول همکاری من در سونی بود به خاطر دکتر کویین ، نامزد جایزه می‌شدم که البته این جایزه معنبر را نبردم.

پس از ۱۰ سال که با سونی کار کردم یک روز شریکم ، شان مک کورمیک ـ‌که با هم نامزد اسکار شده‌ایم‌ ـ به من زنگ زد و گفت اگر بتوانم فیلمی‌از مل گیبسون را بگیرم حاضری روی آن کار کنیم و من هم گفتم: خب چرا نه و شان هم از طریق آشنایی‌ای که با مل گیبسون داشت من را معرفی کرد و ما همکاری با مل را برای ساخت فیلم مصایب مسیح آغاز کردیم.

 

۲٫ اجازه بدهید پیش از این‌که مفصل به فیلم جنجال‌برانگیز مصایب مسیح بپردازیم از شما در خصوص صداگذاری یا Sound editing بپرسم. شاید برای خیلی این پرسش مطرح شود که این چه فعالیت ویژه‌ای است که جایزه ویژه‌ای در اسکار دارد ، ولی زیاد به چشم ما نیامده و کمتر از آن شنیده‌ایم. می‌شود جایگاه این کار را در یک فیلم بیان کنید؟

کامی‌ عسگر: بگذارید این طوری پاسخ بدهم که آیا تا به حال کوشیده‌اید فیلمی ‌را بدون صدا نگاه کنید؟ دقیقا کار تدوین صدا همین است. غیر از مکالماتی که در یک فیلم وجود دارد هر صدایی که می‌شنوید مثلا صدای باز شدن در ، صدای یک پرنده، صدای شلیک یا ضربه طناب یا هر چیزی از این دست را ما باید بسازیم. گاهی با رایانه این کار را می‌کنیم و گاهی هم واقعا این کارها را انجام می‌دهیم. ما یک صحنه‌ای داریم به نام Forry stage که صدا‌ها را دوباره می‌سازیم ؛ مثلا صدای آب خوردن را در می‌آوریم و آنها را با صداهای دیگر تنظیم می‌کنیم. مثلا فکر می‌کنید صدای راه رفتن روی برف را چگونه تولید می‌کنیم؟ به جای برف که نمی‌شود آن را به استودیو آورد ، ما آرد روی صحنه می‌ریزیم و با میکروفون‌های ویژه‌ای صدای راه رفتن روی آرد را می‌گیریم و آن را به صدای برف تبدیل می‌کنیم و آنقدر طبیعی باید این کار را بکنیم که بیننده نتواند تشخیص دهد که صدا ساختگی است و به همین دلیل بسیاری نمی‌دانند چنین کاری وجود دارد ، چون به نظرشان همه چیز طبیعی است، در حالی که این‌گونه نیست و غیر از دیالوگ‌ها همه چیز را ساخته‌‌ایم. این کار هم به طور مشابه در تلویزیون و سینما صورت می‌گیرد ، اما حساسیت‌ها و تنوع در سینما بیشتر است.

۳٫ اجازه بدهید به اولین همکاری شما با مل گیبسون و همان فیلم جنجال ‌برانگیز مصایب مسیح بازگردم. فکر می‌کنم همان‌طور که این فیلم برای بیننده فیلم متفاوتی بود برای شما هم کار کردن در این فیلم تجربه متفاوتی بوده کمی ‌درخصوص مصایب برای ما بگویید.

 

حتما. فیلم مصایب مسیح از نظر حرفه‌ای و در‌ هالیوود از بین ۱۰۰ فیلم پرفروش امریکایی در جهان در رتبه ۳۱ قرار دارد. این فیلم ۶۰۴ میلیون دلار در سراسر جهان فروش کرد، در حالی‌که هزینه ساختش ۴۰ میلیون دلار بود و تهیه‌کننده فیلم هم شرکت ICON بود که رئیسش خود مل گیبسون است. این فیلم باعث بحث فراوانی در دنیا شد و موافقان و مخالفان بسیاری داشت. داستان فیلم به سرنوشت مسیح می‌پیردازد و این مساله را از دیدگاه ۲ جریان آن زمان یعنی رومی‌ها و یهودی‌ها بررسی می‌کند ، چون در آن دوره که دیگر اسلام یا مسیحیت به معنی امروزیش وجود نداشت و مل در این فیلم نشان داد که قوم خود مسیح (قوم یهود) به خاطر پیامش، با او به مخالفت برخاستند و او را به دادگاه کشاندند و سرانجام او را مصلوب کردند. اگرچه این روایت مل گیبسون از نقش یهودی‌ها با انجیل و سندهای تاریخی مطابقت دارد ، بسیاری از یهودی‌ها با این فیلم به مخالفت برخاستند. خوب شما می‌دانید در ‌هالیوود بیشتر کارها دست یهودی‌هاست و قدرتی که آنها در ‌هالیوود و بقیه جاهای امریکا دارند بی‌نظیر است. به همین دلیل سرو صدای این فیلم درآمد که مل می‌خواهد زجر عظیمی‌که قوم یهود به مسیح داده است را به روی پرده بیاورد ؛ مثلا شرکت سونی ـ که با ما قرارداد داشت و می‌خواست استودیوی صدا را در اختیار ما بگذارد و حتی پیش پرداخت استودیو هم داده شده بود ـ وقتی متوجه موضوع شد تمام قرار دادها را لغو کرد و اجازه استفاده از تجهیزات را نداد و حتی اعلام کرد اگر کسی از کارمندان ما بخواهد با این فیلم کار کند با ما نباید باشد و من و شان هم ترجیح دادیم از سونی بیاییم بیرون و این کار را با مل انجام بدهیم و همین شد که ما شرکت مستقل خودمان را دایر کردیم که بتوانیم کار کنیم ؛ ولی با وجود این مجبور شدیم یک استودیوی مجهز برای صداگذاری این فیلم بگیریم که تجهیزاتی در حد سونی داشته باشد. ما قرارداد محرمانه‌ای بستیم و جالب بود که حتی رئیس شرکت هم نمی‌دانست ما رو چه رحی کار می‌کنیم. شبها و به طور مخفی و پشت درهای بسته و با حضور محافظ‌ها کار می‌کردیم تا کسی سر از جریان فیلم در نیاورد.

۴٫ پس شما علت این‌که مصایب نتوانست جوایز و نظر ویژه ‌هالیوود را هم کسب کند در همین مساله می‌دانید؟

 دقیقا‌. این به سیاست‌ هالیوود برمی‌گردد. همه جای دنیا این مساله وجود دارد و از همان جا شد که همین فیلم «آپوکالیپتو» هم که فیلم فوق‌العاده‌ای است به دلیل نفوذ و قدرت جامعه یهودی عملا نادیده گرفته شده است. اینها آنقدر قدرت دارند که می‌توانند کسی مانند مل گیبسون را که یک غول‌هالیوود است منع یا رد یا مخدودش کنند، البته نه به طور علنی، اما خوب مثلا جلوی جایزه گرفتنش و مطرح شدن و ادامه کارهایش را می‌گیرند. از لحاظ مطبوعاتی هم آنقدر قدرت دارند که تقریبا می‌توان بگویم این بار آنها بودند که مل گیبسون را به صلیب کشیدند به جرم این‌که به صلیب کشیده شدن مسیح را بر پرده آورد.

۵فاصله مصایب و آپوکالیپتو چگونه گذشت؟ فکر کنم چند فیلم متنوع در ژانرهای گوناگون را پشت سر گذاشتید؟

 خب من آدمی‌هستم که مستقل فکر می‌کنم و باید از چیزی خوشم بیاید که بتوانم خوب کار کنم ، حالا چه مل گیبسون آن را ساخته باشد چه آدمی‌گمنام. باید طرح را دوست داشته باشم که کار خوب در بیاید. مثلا من فیلم مستقل و کم بودجه «عمر خیام» را کار کردم و در کنارش فیلم ترسناک «‌هاوستل» و نمونه‌های دیگر. به هر حال برخی موارد انتخاب شخصی موضوع کار مرا مشخص می‌کند و گاهی هم مسائل حرفه‌ای مرا وادار می‌کند که یکی از طرحها را انتخاب کنم. به هر حال ترکیب این مسائل و پارامترها در کنار علاقه مشخص می‌کند که باید چه فیلمی‌را با کی و چگونه کار کنیم؛ اما درباره رسیدن به آپوکالیپتو باید دوباره به مصایب برگردیم. مل گیبسون در آن فیلم دستیاری ایرانی به نام فرهاد صفی‌نیا داشت. در این چند سال بین ۲ فیلم مل همکاری و دوستیش را با من و فرهاد ادامه داد و جالب این که در آپوکالیپتو فرهاد صفی‌نیا نامش در کنار مل گیبسون به عنوان نویسنده متن آمده و تمام دیالوگ‌ها را نوشته و جالب‌تر این که هرکسی که مل را می‌شناسد می‌داند چه وسواس بالایی دارد و همه چیز را باید خودش چک کند ، اما در آپوکالیپتو تمام مدت از فرهاد می‌پرسید و مشاوره می‌گرفت و در عمل فرهاد همه کاره فیلم بود. این فیلم راجع به تمدن مایا‌هاست و مل پس از مصایب به دنبال یک فیلم هیجان‌انگیز و تعقیب و گریز بود، اما نه چیزهای معمولی که در‌ هالیوود وجود دارد مثل «رمبو» و «دای‌ هارد» که یک عده با هفت تیر می‌افتند دنبال همدیگر. می‌خواست معنی فرار را نشان بدهد و همین هم تبدیل به آپاکالیپتو شد که واقعا طرح وحشتناکی بود. تیم فیلمبرداری ۹ ماه به مکزیک رفتند و در جنگل زندگی می‌کردند و از هیچ هنرپیشه‌ای معروفی هم استفاده نکردند. همه مردم عادی شهر بودند که می‌خواستند به شخصیت‌ها نزدیک شوند. باران‌های وحشتناک ناحیه به طور جدی آزار دهنده بود. گروهی مامور شده بود تا مارهایی که هنگام فیلمبرداری روی صحنه می‌آمدند را بگیرند. اینقدر شرایط هوایی و کار بد بود که بیشتر کارکنان دچار انگل‌های زیر پوستی شدند و وقتی برگشتند ، مدتی بستری شدند. به هر حال این فیلم با سختی بسیاری ساخته شد و با بی لطفی محض‌هالیوود مواجه شدیم. صرفا به دلیل سابقه‌ای که مل در مصایب برایش به وجود آمده بود. الان هم تنها در ۳ رشته نامزد شده که همین تدوین صداست و یکی میکس صدا و دیگری هم گریم ؛ ولی خب در سطحی بود که می‌توانست بهترین فیلم ‌، کارگردانی و نویسنده هم نامزد شود که جریان حاکم بر‌ هالیوود به دلیل مصایب مسیح اجازه این مساله را نداد.

۶٫ جالبی فیلم این است که مثل مصایب که بخشی از ان به زبان آرامی ‌بود ، این فیلم هم به زبان مایایی نوشته شده‌ است. آیا این مساله در صداگذاری تفاوتی ایجاد می‌کند و در ضمن آیا فرهاد صفی‌نیا این فیلم را واقعا به زبان مایایی نوشته بود؟

صدابرداری تغییر چندانی نمی‌کند ، چون گفتگو‌های افراد گرفته می‌شود، ولی صداهای اشیا مستقل از زبان است و بعد می‌سازیم و اضافه می‌کنیم. درباره زبان مایایی هم خوب فرهاد فارغ‌التحصیل آکسفورد است و تحقیقات گسترده‌ای روی تمدن مایا داشته و در نوشتن متن‌ها هم که همه‌اش کار فرهاد بود، پس از نوشتن به زبان انگلیسی با کمک کارشناسان آن را به زبان مایایی برگرداندند.

۷٫ نام مل گیبسون در همه جای دنیا شناخته شده است. شما از نزدیک با وی همکاری دارید. شاید برای خیلی‌ها جالب باشد که چنین اسطوره‌ای در سینمای امروز برخورد حرفه‌ایش چگونه است؟

 

بگذارید خیلی راحت بگویم این شخص بسیار مهربان‌ ، افتاده و به قول ما ایرانی‌ها بسیار خودمانی است. وقتی با او برخورد می‌کنید اصلا فکر نمی‌کنید با یک اسطوره سینمایی طرفید. رابطه ما هم بسیار دوستانه است و من و فرهاد و مل بسیار صمیمی‌ هستیم و منحصر به صحنه کار نمی‌شود. ما رفت و آمد داریم و واقعا دوستان خوبی هستیم. به هر حال درست است که اینحا امریکاست، اما هنوز هم در این جامعه افرادی مانند مل پیدا می‌شوند که همان صمیمیتی که ما در ایران می‌بینیم را دارند و شاید هم حتی گاهی فراتر از آن. هنوز هم افرادی مثل گیبسون هستند که اگر دوستت هستند کاملا دوستت می‌مانند و اگر هم نیستند دیگر برایت نمی‌زنند و کاری با تو ندارند و مل یکی از افراد معدود این جامعه است.

 ۸٫ اجازه بدهید به اسکار برگردم. سالانه دهها جشنواره در سراسر جهان برگزار می‌شود ، از گلدن گلاب و بافتا گرفته تا ونیز و کن و غیره. اما به نظر می‌رسد اسکار جایگاه ویژه‌ای دارد. کمی ‌راجع به این جایزه و اهمیتش برای ما توضیح دهید. واقعا از لحاظ حرفه‌ای نامزدی یا کسب جایزه باعث ارتقای جایگاه افراد می‌شود؟

دلیل اهمیت اسکار اعتبارش است و این اعتبار از این می‌آید که آکادمی‌اسکار که داوری را به عهده دارد از ۶۵۰۰ صاحب نظر تشکیل شده که واقعا صاحب نظر هستند. خب امسال ۷۹ امین دوره است و کسانی که عضو آکادمی ‌می‌شوند اشخاصی هستند که قبلا خودشان این جایزه را برده‌اند. اسکار در ۲۴ رده اهدا می‌شود و برندگان دوره قبل عضو آکادمی‌ می‌شوند. وقتی یک فیلم وارد اسکار می‌شود هر استودیو سازنده‌ای فیلمها را به آکادمی ‌ارائه می‌کند، یعنی ما ۶۵۰۰ کپی از فیلم را به همه اعضا آکادمی‌می‌فرستیم یا در اکران‌های خصوصی ، گروه گروه به آنها نشان می‌دهیم و این مساله چند ماهی زمان می‌برد. پس از دیدن فیلمها هر کسی در رشته خودش به فیلمها رای می‌دهد، یعنی مثلا اگر جک نیکلسون الان به عنوان بهترین هنرپیشه عضو آکادمی‌است فقط در بهترین هنر پیشه رای می‌دهد. خب اگر من امسال برنده شوم از سال دیگر عضو آکادمی‌ خواهم بود ؛ البته غیر از برنده‌ها از افراد پر تجربه دعوت می‌شود که عضو اکادمی ‌شوند و به همین دلیل حتی نامزدی اسکار هم اعتبار دارد. یعنی تفاوت نامزد اسکار و قبل از نامزدی اسکار تفاوت دیپلم و دکترا است. یعنی ۶۵۰۰ نفر از بهترین افراد شما را تایید کرده‌اند و این اعتبار می‌ماند. می‌دانید که حتی نامزدی اسکار لقبی است که پشت نام افراد همیشه باقی می‌ماند، مثل روسای جمهور سابق امریکا که لقب ریاست جمهوریشان باقی می‌ماند و البته بردن جایزه یک پله بالاتر است.

۹٫ شما چقدر با سینمای ایران آشنا هستید و آیا فرصت می‌کنید وضعیت سینمای داخل ایران را در رشته تخصصی خودتان دنبال کنید؟

 

راستش الان اینقدر کار روی سرم ریحته که خانواده‌ام را به زحمت می‌بینم. طرح بعدی‌ای که داریم کار می‌کنیم مرد عنکبوتی ۳ است که شما قسمتهای قبلی آن را از تلویزیون ایران دیده‌اید و همین مساله وقتم را بسیار گرفته و کمتر وقت می‌کنم فیلمهای ایرانی ببینم ، ولی خیلی علاقه‌مندم و کاملا درک می‌کنم که در شرایط فعلی همکارانم در ایران از نظر امکاناتی نظیر وسایل پیشرفته مدرن و همین‌طور بودجه‌های بالایی که این کار نیاز دارد ممکن است در مضیقه باشند ، اما با توجه به امکانات موجود تلاش می‌کنند تا بهترین کار را ارائه می‌دهند و امیدوارم این فرصت پیش بیاید که بتوانم کمکی در این خصوص انجام دهم.

۱۰٫ خب به هر حال شما به عنوان یک ایرانی مقیم خارج از کشور نامزد این جایزه مهم شدید و بسیاری امیدوارند شما این افتخار را برای ایران کسب کنید. دوست دارید با مردم کشورتان چه صحبتی داشته باشید؟

من سرزمینم را خیلی دوست دارم و خیلی افتخار می‌کنم که ایرانیم و در همین جا که شاید در شرایط سیاسی فعلی خیلی‌ها ترجیح می‌دهند ملیتشان را مخفی کنند من با افتخار می‌گویم که ایرانی هستم و اگر جایزه را ببرم بگویم شما اشتباه می‌کنید ، مردم ایران تروریست نیستند و حتی در همین امریکا ایرانی‌ها موفق‌ترین اقلیت هستند و جامعه ایرانی امریکا به طور متوسط تحصیلات فوق لیسانس دارند و در هر زمینه‌ای از پزشکی و امور دانشگاهی گرفته تا مقامهای بالای ناسا که دکتر نادری در آنجا حضور دارند هموطنان ما فعال هستند و این افتخاری است که بتوانم نام ایرانی را در جایگاه بالایی ببرم و مطمئن باشید اگر قرعه به نام بیفتد و هیجان این رویداد بگذارد و این افتخار را بیابم که پس از چندایرانی که نامزد اسکار شدند مثل مجید مجیدی که در ۱۹۹۶ نامزد شد ، اولین ایرانی باشم که اسکار را ببرم حتما به زبان فارسی در صحنه اسکار سخن خواهم گفت. به هر حال برای همه جوان‌های کشورم آرزوی موفقیت دارم و معتقدم اگر هرکسی مایوس نشود و دنبال خواسته اش برود و از فرصتهایی که دارد استفاده کند می‌تواند به اهداف خودش برسد. من خوشحال می‌شوم که اگر هموطنانم مایل باشند از طریق ایمیل [email protected] با آنها در تماس باشم و خوشحالم که شما هم این فرصت را در اختیار من قرار دادید که با هموطنانم صحبت کنم.

۱۱٫ بسیار سپاسگزارم که این وقت را در اختیار ما قرار دادید. امیدوارم در هفته آینده شما جایزه اسکار را در دست بگیرید و با شما پس از کسب این موفقیت صحبت کنیم.

حراج تاریخ و فرهنگ ایران در بازی های آسیایی

ایده برگزاری بازیهای ورزشی منظم نظیر المپیک ، بازیهای آسیایی و رقابت های جهانی بیش از آن که رقابت تعدادی از ورزشکاران برای کسب نتیجه باشد، فراهم آوردن میدانی است که نمایندگان مردم کشورهای گوناگون در فضایی سرشار از دوستی ، صلح و تفاهم و احترام به ارزشهای یکدیگر برای مدتی کوتاه کنار هم گرد آیند و در عین رقابت به هم احترام بگذارند تا نمونه ای کوچک از جهان ایده ال را ترسیم کنند.
چنین گوهر با ارزشی در دل این رقابت هاست که آنها را به بزرگترین رویدادهای فرهنگی ، اجتماعی ، سیاسی و ورزشی زمانه تبدیل می کند و جشنهای آغاز و پایان این مسابقه ها حکم آیین های تشرفی دارد که مردم را از جهان پر از بدی به نمونه ای از دنیای ایده آل وارد می کند. رسم است که در چنین آیین هایی ملتی که میزبان این جماعت جهانی است به معرفی فرهنگ خود بپردازد و آن را به دیگران بشناساند و در عین احترام به دیگران قطعه ای از فرهنگ جهان را به نمایش بگذارد.
چند روز گذشته قاره کهن آسیا شاهد آغاز پانزدهمین دوره رقابت های آسیایی در دوحه قطر بود؛ کشور کوچکی با مساحت ۱۱ هزار و ۴۳۷ کیلومتر مربع و جمعیت ۸۳۹ هزار نفر که قرنها یکی از مناطق دور افتاده ایران کهن بود و بعدها به پادشاهی متحده عربی پیوسته بود و سال ۱۹۷۱ میلادی استقلال پیدا کرده است.
اعراب قطر هزینه ای حدود ۳ میلیارد دلار برای برگزاری مراسم افتتاحیه هزینه کردند و برخلاف روح رایج بازیها که به آن اشاره شد ، این صحنه را به صحنه تهاجمی تمام عیار به فرهنگ و تاریخ ایران زمین تبدیل کردند و دست به غارت فرهنگی بی رحمانه ای برای هویت سازی خود زدند.
غارتی پرزرق و برق که برای میلیون ها نفر در جهان پخش شد و متاسفانه اعتراض هیچیک از مسوولان ما را نیز به دنبال نداشت و حتی در مقابل دیدگان بالاترین مقامهای ورزشی سیاسی کشورمان رخ داد. در این مراسم روایت اصلی به داستانی اقتباس شده از هزار و یک شب پرداخته شد و قهرمان داستان با نمونه های عالی تمدن آسیایی برخورد می کرد که البته ایران در آن میان غایب بود.
زمانی که نام کشورها در تصویر نشان داده می شد و کنار آن تاریخ تمدن آن نوشته می شد این ایران بود که فراموش شده بود. بارها در طول این مراسم ابزارهایی چون اسطرلاب و همین طور المان های نجومی مورد استفاده طراحان قرار گرفت ، در حالی که به اذعان مورخان غربی چون نلینو ، اعراب جزیره العرب تا پیش از ظهور اسلام و آشنایی با تمدن های دیگر حتی دایره البروج را که یکی از بنیان های شناخت آسمان است ، نمی شناختند.
اوج این تحریف و غارت تاریخی زمانی رخ داد که هنگام ورق زدن کتاب علم عربی بسیاری از دانشمندان ما را به نام خود به جهان معرفی کردند. ابوریحان بیرونی به دانشمند عرب بدل شد و ابن سینا که حتی در تمام زندگیش در محدوده جغرافیایی ایران امروز (و نه ایران قدیم و ایران فرهنگی) حضور داشته ، استاد عربی و پدرعرب طب جهان معرفی شد و دیگران نیز به همین ترتیب.
این دروغ بزرگ آنقدر زیبا بیان شد که کمتر کسی از بینندگان عادی می تواند آن را نپذیرد. مورخان تاریخ علم تاکید دارند که آنچه امروزه به نام تمدن اسلامی می شناسیم ، بخش عظیمی را مدیون دانشمندان ایرانی است و کمترین سهم را در این میان دانشمندان عرب داشته اند ، اما سالهاست که کشورهای جنوبی خلیج فارس که درگذشته خود هویت تاریخی مستقلی را نمی بینند دست به هویت سازی مجعول زده اند و بزرگان جهان اسلام را به واسطه آن که بیشتر آثار به زبان علمی آن دوران به عربی نگارش می یافت را عرب دانسته اند.
اینک ماییم و تهاجمی علیه هویتمان ، تاریخمان و فرهنگ باارزشمان که از دست می رود و ما بی تفاوت به تماشای یغمای آن نشسته ایم. افتخار ایرانیان آن است که هیچ گاه در مقابل تجاوز سکوت نکرده اند و دفاع مقدس ۸ ساله گواه آن است که با خون بهترین جوانان این وطن اجازه ندادیم حتی وجبی از خاک وطن به تاراج رود ، حال چگونه است که در برابر تجاوز آشکار به هویتمان سکوت می کنیم؟
چند سال پیش که کنفرانسی بین المللی در لندن برگزار شد ، رئیس جمهور فرانسه (ژاک شیراک) در میانه کنفرانس زمانی که فهمید زبان فرانسه میان زبان های رسمی کنفرانس نیست (علی رغم ترجمه ای که به فرانسه صورت می گرفت) در میان جلسه آن کنفرانس را در حضور دیگر سران ترک کرد تا دیگر کسی جرات نکند به هویت فرانسوی نگاه تردیدآمیز بیندازد. ای کاش ما نیز چنین می کردیم
. ای کاش آن هنگام که این تحریف را دیدیم تذکر می دادیم و اگر کارگر نبود کاروان ورزشی ما که به هویت اش توهین شده بود از رژه خودداری می کرد. بخواهیم یا نخواهیم ما وارثان زنان و مردانی هستیم که از زندگی خود گذشته تا ما هویت فرهنگی پرافتخاری داشته باشیم.
هزاران سال فداکاری و خون دل خوردن مردمان ایران زمین را نباید این گونه به هدر داد، باور کنید همه ما مسوولیم!

کاری ارزشمند برای ترویج علم

اگر شما هم به ترویج علم علاقه مندید و یا فکر می کنید احتیاج به آموختن در خصوص آخرین پیشرفتهای علمی دارید سری به سایت ممتاز این هفته در دانش بزنید.

کار بزرگی که دکتر کریستینا سنفرود آغاز کرده است باعث شده تا بسیاری از مردم جهان این فرصت را بیابند تا اطلاعات به روز و جدید از آخرین یاغفته های علمی جهان را به سادگی به دست آورند.وی با استفاده از فایل های صوتی و سیستم معروف به Podcast هفته ای یک بار مهمترین رویداد های علمی جهان را به مردم معرفی می کند.اما نکته مهم این است که شاید لازم باشد مهمتر از آنچه وی انجام می دهد به فلسفه او پی ببریم . برای کار بزرگ لازم نیست معجره کنیم و می توان با ابزارهای ساده  ،کارهای مهمی را انجام داد.


پذیرش قوانین بازی علم – به بهانه اعلام عمومی داروی ایرانی ایدز

جام جم: کشور ما در مرحله بسیار مهمی از رشد علمی خود قرار دارد. برخی پژوهشگران معتقدند اگرچه ایران سابقه علمی طولانی ای در تولید علم در جهان دارد و در برهه های گوناگونی از تاریخ توانسته است نقش ممتازی در گسترش درک انسان از محیط اطراف خود ایفا کند ؛ اما رشد مشارکت کشورمان در فرآیند تولید علم به معنی مدرن کلمه را باید همزمان با انقلاب اسلامی دانست و بویژه رشد سریع این مشارکت که در ۱۰ سال گذشته رخ داده است را باید نشانه ای از خود باوری ایرانیان در توانایی مشارکت در تولید علم مدرن دانست.
شاید بتوان گفت در چند سال اخیر ما در بهار رشد تولید علم و مشارکت های علمی قرار گرفته ایم. شکوه و زیبایی این بهار می تواند همیشگی باشد به شرط آن که قوانین بازی در دنیای تولید علم را بپذیریم وگرنه بزودی این بهار زیبا به خزان خواهد انجامید ؛ یکی از آفتهایی که در چنین مقاطعی کشورهای تولیدکننده علم را که بتازگی وارد این عرصه شده اند، تهدید می کند. هر تحقیق علمی باید مراحل گوناگونی را سپری کند. در جهان علم گاهی سالها زمان و سرمایه صرف تحقیقی می شود که در نهایت ممکن است به نتیجه هم نرسد ؛ اما به قول ادیسون ، هر راهی در علم که به نتیجه هم نرسد ، راهی جدید در پیشرفت علم به شمار می رود. به همین دلیل شکست در یک طرح تحقیقاتی و پذیرش آن و تلاش برای تصحیح آن نه تنها شکست محسوب نمی شود که عین پایبندی به روشهای علمی است.
بسیاری از فناوری های پزشکی نیز شامل چنین حکمی بوده اند و به همین دلیل سعی می شود بویژه در حوزه هایی که به زندگی عمومی بسیاری از مردم گره می خورد ، نظیر حوزه های سلامت و درمان و پزشکی ، تحقیقات با دقت خاصی دنبال و تنها پس از اطمینان از نتیجه مطالعات اعلام عمومی شود. همین نگرانی از کسب نکردن اعتماد عمومی و خطرات بالقوه بسیاری از یافته های پزشکی است که به شکل گرفتن نهادهای بین المللی منجر شد تا نتیجه برخی تحقیقات تنها با تایید آنها منتشر شود تا مردم نگرانی از آن روش پیدا نکنند. گاهی زمانی که صرف تایید یک کشف دارویی در یک رشته در این نهادهای معتبر بین المللی می شود ، بیش از زمانی است که صرف تحقیق برای کشف آن دارو شده است.
اما این قانون بازی علم است. اگر آن را بپذیریم می توانیم انتظار اعتماد مردم و استقبال از سرمایه گذاری های کلان در این حوزه ها را داشته باشیم و از سوی دیگر ، استقبال مراجع علمی جهانی را در این خصوص جلب کنیم کما این که مراکزی چون رویان توانسته اند چنین کنند. اما اگر این قوانین و تاییدهای بین المللی را نپذیریم ، نه تنها بین مردم اعتمادی نخواهیم یافت ، بلکه جامعه علمی جهانی نیز از ما سلب اعتماد خواهد کرد. بویژه این که این جامعه همیشه فراتر از ملاحظات سیاسی به جهان می نگرد و مرزهای معمول بین این طایفه کمتر معنی دارد و اگر نسبت به کارایی علمی نهادی مطمئن شود ، فراتر از هر مصوبه و یا ممنوعیت به گسترش ارتباطات خود می پردازد و اگر بی اعتماد شود ، هیچ توصیه ای هم نمی تواند باعث همکاری این نخبگان شود.
ایرانیان در سالهای اخیر نشان داده اند می توانند در بسیاری از حوزه های علمی روز جهان سخنی قابل اعتماد بگویند و این ارزش بزرگی است که باید در حفظ آن کوشید. اعتبار علمی هر جامعه ای ذره ذره جمع می شود ؛ اما می تواند یکباره از دست رود و بر همه ماست که قدر این میراث را بدانیم و برای افزایش اعتبار آن بکوشیم.

گل از بی رونقی ها خار باغ است

من همیشه سعی کرده ام وارد اختلافات و نگاههای بد بینانه نشوم مگر گاهی اوقات که احساس می کنم فرایندی که باید در راستای تقویت بسیاری از زمینه های علمی و فرهنگی موثر باشد در جریان بسیار خطرناکی قرار گرفته باشد.

امروز با دوست عزیز و زحمت کش نجوم آماتوری کشورمان، محمد رحیمی صحبت می کردم و ایشان به مطالبی اشاره کرد که در وبلاگ سایت پارس اسکای منتشر شده بود . این صفحه را مدتها پیش دیده بودم و بعد از صحبتها بار دیگر ان را مرور کردم شما هم برای اینکه بدانید چرا این مطلب را نوشته ام بد نیست نگاهی به آن بیاندازید

http://www.parssky.com/blog

 

همیشه دوستانم شکایت داشته اند که چرا در برابر برخی ناروایی هایی و اجحاف ها و تهمت ها سکوت می کنی و من هم دلیل خود را داشتم اما این دلیل نمی شود که در برابر برخی شبهه های بی پایه که نادانسته تیشه بر ریشه همه می زنند سکوت کنم.

نخست بگذارید درباره دوست گرامی آقای خداشناس بنویسم.

فکر می کنم نوروز ۲ سال قبل بود که ایشان در یکی از برنامه های صندلی داغ ظاهر شد و همان زمان مطلبی در باره حضور وی در همین وبلاگ نوشتم.

جناب سراجی آشنایی من با آقای خداشناس به سال ۱۳۷۸ باز می گردد و بعد از ان در جریان سفر معروف قطب همراه او بودم و به طور افتخاری به همراه سیاوش صفاریان پور بازتاب و انعکاس گسترده این سفر را ممکن ساختیم.

حتما یادتان هست که در آن زمان یادداشتهای روزانه ای از سفر این دو بزگوار در جام جم چاپ می شد، گزارش های کاملی در سایتهای نجوم و گروه سایه به طور روزانه همراه با عکس و نقشه و … منتشر می شد و هنگام گرفت وب کست یا پخش اینترنتی از تصاویری که این دوستان در آن مکان می توانستند ببینند به نقل از پایگاههای تحقیقاتی قطب جنوب بر نجوم و سایه پخش شد و صبح روز بعد خبرها را با همکاری یکی دیگر از دوستان برای خبرگزاری ها و روزنامه ها تنظیم و ارسال کردیم.

بعد از پایان سفر علی رغم مشکلاتی بسیار زیاد و بدفهمیهای فراوان که برای حمید ایجاد شده بود و رسما مرا از هرگونه همکاری زده کرده بود مصاحبه مفصلی با وی انجام دادم و بدون هیچ اصلاحی  ان را در جام جم منتشر ساختم.

بگذرد که بعد از آن رویداد چه شد که ما تبدیل به دشمن شدیم ولی بگذریم … چه باک اگر اتفاق خوبی رخ دهد و در آن نامهای کوچک فراموش شوند و روش ما هم جز این نبود.

در یادداشت سال قبل هم گفتم حمید خداشناس انسان ارزشمندی است که مفهوم جدیدی را وارد دنیای ارتباط ما کرد و آن مفهوم امکان پذیر بودن انجام دادن سفرهای بین المللی به بهانه رویدادی علمی است چیزی که به آن استرو توریسم یا جهانگردی نجومی می گویند. اما مشکل زمانی آغاز شد که برخی از اطرافیان وی به او القا کردند این کار بزرگی نیس و اگر بخواهیم بزرگ باشیم باید اسم عجیب و غریب روی ما باشد. تمام اعتراض من و دوستانم بر این بود که چرا به نام حمید خداشناس لقب منجم ( و نه منجم آماتور) محقق و پژوهشگر ستاره شناسی می چسبانیم ( این ها عین عباراتی بود که در این برنامه از ان استفاده شده بود) و فکر نمی کنید خیلی زشت است که آدمی با این همه عناوین نداند که ستاره سهیل در همین جنوب تهران قابل رویت است و لازم نیست تا نیمکره جنوبی برای رصد آن بروید؟

فکر نمی کنید وقتی این همه صفت غیر لازم را به یکی از افرادی که نقش مهم و قابل تقدیری در بخشی از فضای نجوم ایران ایفا کرده بود الصاق کردیم او را در جایگاهی مقدس نشانده ایم و سپس زمانی که از او خواستند تا پروژه تحقیقی خود را بگوید پاسخش چیزی جز پوزخند همه افرادی که اندکی از علم سر در میاوردند  به همراه نداشت. اندازه گیری تاثیر کسوف بر زمین لرزه با کمک ثبت موقعیت محل توسط GPS . فقط نکته ای دیگر جلسه آسترونومی لیگ را تبدیل به گردهمایی بزرگ اخترشناسان جهان و محل گردهم آیی برترین های جهان نکنیم . از حمید متشرکم که از فرصتی که به دست آورد برای معرفی کشورش استفاده کرد. همانگونه که بسیاری دیگر چنین می کنند. ولی بیایید هیچ کداممان ان قدر دیگری را بر پله های توهم به  اوج نرسانیم که چون به زیر پا نگاه کردیم ناگاه چاره ای جز سقوط و شکست باقی نمانده باشد.

کماکان می گویم حمید خداشناس که امیدورام هر چه زودتر پیدا شود و نگرانی عمیقی که همه ما را در رابطه با حادثه پیش آمده ، در بر گرفته منتفی شود جایگاه ویژه ای برای خود دارد اما با بزرگ کردن جنبه های کاذبی  از فعالیتهای او  در حقیقت جایگاه با ارزش و حقیقی او را به چالش می کشیم و نابود می کنیم .

اما مورد دوم که بیش از مورد اول مرا آزار می دهد صحبتهای دو دوست ارجمند جناب اقای حسن زاده و تکمله ای است که آقای پزشکی در خصوص ماهنامه نجوم گفته اند. آقای حسن زاده را مدتها است که می شناسم و همواره برای دقت نظر او در صحبتها و استدلال ها و کارهای علمی اش ارزش بالایی قایل بودم . آقای پزشکی را هم تنها از طریق خبرهایی که برای پارس اسکای می نویسند می شناسم . اما نکته جالب در صحبت این دوستان این است که چه راحت بر مسند قضاوتی می نشینیم و حکم می رانیم بی آنکه از جزییات موضوع مورد بحث اطلاعی داشته باشیم در باره تکمله آقای پزشکی چیزی نمی نویسم چرا که ادبیات بی ادبانه ایشان و نوع مقایسه ای که میان نجوم و خانواده سبز به عمل اورده اند خود نشان واضحی است از بی اطلاعی ایشان از ساحت مطبوعات و عدم آشنایی ایشان با ژانرهای مختلف روزنامه نگاری که باعث می شود نشریه علمی عمومی را با نشریه زرد نتوانند تفکیک کنند و تنها توصیه دوستانه من به ایشان آن است که شما گمان کنید در نجوم تخته شده است و گناه انتشار این نشریه این چنین بی آبرو را برای ما بی آبرویان بگذارید.

اما از سخنان اقای حسن زاده تعجب می کنم. شما اهل تحلیل و مطالعه و تجزیه امار و ارقام هستید . باور کنید این دوست آشنا به چاپ شما یا با شما شوخی کرده است یا اصولا چیزی از چاپ و انتشار نمی داند.

فرض کنید حرف ایشان را در بست بپذیریم و فرض را بر این بگذاریم که ماهنامه به تیراژ مفید و فروش ۴۰۰۰ نسخه در ماه که شاید ارمانی به نظر آید برسد . یعنی ۴۰۰۰ نسخه تک فروشی در هر ماه داشته باشد. من قیمت ۲۵۰ تومان را هم قبول می کنم بنابراین در هر ماه حاصل فروش ماهنامه نجوم ۱ میلیون تومان خواهد شد. خوب بیایید از این مقدار حقوق ۵ کارمند ثابت را پرداخت کنیم فرض کنیم که چون این افراد از صبح تا عصر انجا هستند پس حداقل باید حقوق یک منشی را دریافت کنند مثلا ۱۵۰ هزار تومان ،هزینه اجاره دفتر در تهران را هم که شمابهتر از من می دانید بایید هزینه های پست و تلفن و آب و برق و … را به این مجموعه اضافه کنیم هزینه چاپ ، کاغذ و توجه دارید که نجوم سهمیه دولتی کاغذ ندارد و باید کاغذ را آزاد تهیه کند و حتما دوست شما به شما خواهد گفت که قیمت کاغذ این روزها چگونه است و هزینه های جاری را نیز به آن اضافه کنید این عدد بیش از ۳ میلیون تومان خواهد شد و بنابراین دوست شما حداقل منفی ۲ میلیون تومان خطای محاسبه دارد.

اهدای ۲ شماره مجله بخشی از تعهدی است که نشریات در عرف رسمی برای کسی که مطلبی از آنها چاپ می شود دارند و اتفاقا بخشی ( تاکید می کنم بخشی و نه همه ) رفتار حرفه ای است.

در باره حق التحریر نیز تا جایی که می دانم چند سالی است که دست اندرکاران مجله سعی کرده اند حتی الامکان بر مبنای استانداردهای مطبوعات عمومی کم تیراژ نسبت به پرداخت حق التحریر اقدام کنند.

از همه این حرفها که بگذریم و از تعطیلی دهها مجله مشابه چون مرزهای بیکران فضا و دانشگر ( که حمایت یک وزارتخانه و یک مرکز رسمی چون مرکز نشر دانشگاهی را به همراه داشت) و از همه خدماتی که نجوم به جامعه نجوم اماتوری ایران کرده و حرفش را هم شنیده است و ناسزایش را هم تحمل کرده است، خوب گر تو بهتر می زنی بستان بزن …

نجوم هر کاری که کرده باشد قطعا هنوز مهار وزارت ارشاد را در دست نگرفته است. راه باز است مجوزی بگیرید و بسم الله .مطمئن باشید اگر نشریه رنگی نجومی با قیمت برابر درآورید و با مقالات تولیدی و … دیگری کسی نجوم را نخواهد خرید و بازار نیز از ان شما خواهد بود . چرا دست به کار نمی شوید. بگذارید این خبر نامه قدیمی سیاه و سفید و غیر حرفه ای هم برای دل علاقمندانش منتشر شود. برای همان هایی که ۲ شماره مجله را از حق التحریر ان بیشتر دوست دارند. برای همان هایی که ماشین خود را می فروشند تا مجله زنده بماند و برای همانهایی که دهها موقعیت شغلی در داخل و خارج را از دست می دهند تا در کنار همین خبر نامه سیاه و سفید باقی بمانند.

روزی که نشریه ای بهتر از نجوم منتشر شود مطمئن باشید باعث شادی همه اعضا نجوم خواهد شد. رسم زمانه این است. من نه اجازه دارم و نه می توانم و نه صلاحیت ان را دارم که از مصایب این خبر نامه سیاه و سفید غیر حرفه ای و خدماتش به جامعه بگویم. اما ای کاش همه غیر حرفه ای های ما چون نجوم بودند.

زمان را رسم و آیین تازه گشته است. گویی دیگر هیچ کس را نمی شناسیم. زمانه غریبی است. نجومی که من می شناسم نمی خواهد مرثیه سرایی کند نجومی که من می شناسم نمی خواهد افتخاراتش را ، رفتارش را و کمک هایش را در ویترینی زیبا به نمایش بگذارد . بگذارید در دشت بی فرهنگی ما نجوم چون خاری به نظر آید . رسم نوین زمانه چنین  است :

 

«هزار امروز هم اواز زاغ است                 گل از بی رونقی ها خار باغ است»


درباره انتخابات

من نه مرجع خاصی برای مسایل فرهنگی و اجتماعی و سیاسی هستم و نه تخصصی دارم اما چون در این چند روزه برخی از دوستانم و شاگردان سابقم در خصوص انتخابات شوراها از من سوال می کنند نظرم را به طور خلاصه می نویسم اما هر کسی شخصا صاحب فکر است و باید راه خود را انتخاب کند.

من قطعا در انتهابات شوراها شرکت می کنم و به مجموعه ای از کاندیداها که گمان می کنم طرز تفکرشان به من نزدیکتر است رای می دهم و سعی می کنم به جای انتخاب فردی به لیست واحدی که همفکری بیشتری با انها دارم رای بدهم اگر حتی تک تک افراد را به دلایل مختلف قبول نداشته باشم.

من هنوز هم معتقدم اگر راهی باعث نجات ما شود راه اصلاحی است. در این مدت همه متوجه شده ایم که هر اقدام انقلاب خطر عقب ماندگی علمی و فرهنگی برای ما به همراه دارد و هر اقدام قهری هم به کام دیگران خواهد شد. اگر هم فکر کنیم اوضاع ان قدر بد شود که حمله نظامی رخ دهد یا غیره فکر کنم در این مدت فهمیده ایم چه خیال باطلی است. اولا به نظرمن هیچگاه چنین حماقتی رخ نخواهد داد و بر فرض که رخ دهد بای دید موارد مشابه وضعشان چگونه است ؟‌عراق و افغانستان را ببینیم و بعد تصمیم بگیریم.

من معتقدم گاهی باید گذشت داشت و فکر کرد و با برنامه تیمی کاری را انجام داد. برای همین من هنوز هم امید کم سویی را در روزنه انتخابات می بینم و نمی خواهم هیچ شانسی را از دست بدهم

همانطور که گفتم این نظر من است و هر کسی آزاد است آنگونه که می اندیشد عمل کند. فقط امیدوارم همه خیر کشوری را که در آن زندگی می کنیم در نظر بگیرند وگرنه هیچ بهانه ای برای اعتراض نداریم و فهمیده ایم که دل کسی برای ما نمی سوزد

1 64 65 66 67 68 71