اسطوره آفرینش مردم ناواهو

داستانی از مجموعه افسانه های آسمان


در گستره‌ی جنوب‌غربی ایالات متحده، جایی که کوه‌ها و فلات‌ها در چهار ایالت نیومکزیکو، آریزونا، یوتا و کلرادو به هم می‌رسند، سرزمینی است که بومیان آن را دینه‌تا (Dinéta)، یعنی «سرزمین مردم» می‌نامند. اینجا خانه‌ی بزرگ‌ترین ملت بومی آمریکای شمالی است: دینه‌ها، که در بیرون از جامعه‌ی خود بیشتر با نام اسپانیایی‌شان، «ناواهو»، شناخته می‌شوند. واژه‌ی دینه در زبان آتاباسکی به سادگی به معنای «انسان» یا «مردم» است؛ اما در جهان‌بینی ناواهو، این واژه مفهومی بسیار ژرف‌تر دارد — نشانه‌ای از پیوند میان انسان، زمین، و بادِ زندگی که در باور آنان جوهر هستی است.

ریشه‌ها و مهاجرت

دینه‌ها از خانواده‌ی زبانی آتاباسکی هستند، شاخه‌ای از مردمان بومی آمریکای شمالی که خویشاوندانشان هنوز در نواحی شمال‌غربی کانادا و آلاسکا زندگی می‌کنند. شواهد زبان‌شناسی و باستان‌شناسی نشان می‌دهد که گروه‌های اولیه‌ی آتاباسکی‌ها در حدود قرن یازدهم میلادی از شمال به جنوب مهاجرت کردند و در منطقه‌ی موسوم به چهار گوشه (Four Corners) ساکن شدند. آنان در آغاز شکارچی و گردآورنده بودند، اما در گذر قرن‌ها از همسایگان کهن‌تر خود — از جمله مردم پوئبلو و هوپی — کشاورزی، سفال‌گری و سازوکارهای آبیاری را آموختند.

با این‌حال، ناواهوها برخلاف مردمان پوئبلو که در روستاهای ثابت و صخره‌ای زندگی می‌کردند، به زندگی در اجتماعات کوچک خانوادگی و نیمه‌کوچ‌نشین ادامه دادند. اساس زندگی آنان بر گله‌داری استوار شد، به‌ویژه پرورش بز و گوسفند، که از اسپانیایی‌ها به آنان رسید و بعدها بخش مرکزی اقتصاد و فرهنگشان را شکل داد.

خانه‌ی سنتی ناواهوها، هوگان (hogan)، سازه‌ای گنبدی از چوب و گل است که ورودی‌اش همیشه رو به شرق باز می‌شود تا خورشیدِ بیداری نخستین پرتو خود را بر درونش بتاباند. برای دینه‌ها، هوگان فقط سرپناه نیست، بلکه نمادی از کیهان است — گِرد، چهارستونه و متوازن. در جهان‌بینی آنان، هماهنگی میان انسان، طبیعت و نیروهای مقدس از اصول اساسی است و این هماهنگی را «راه رنگین‌کمان زیبا» یا Hózhó می‌نامند؛ مفهومی که آمیزه‌ای است از زیبایی، تعادل، نظم و اخلاق.

از تبعید تاریخی تا احیای فرهنگی

تاریخ مدرن دینه‌ها با یکی از دردناک‌ترین رویدادهای تاریخ بومیان آمریکا گره خورده است. در سال ۱۸۶۴، در پی سیاست‌های توسعه‌طلبانه‌ی دولت ایالات متحده، نیروهای به فرماندهی سرهنگ کیت کارسون با سوزاندن هوگان‌ها و نابود کردن گله‌ها، مردم ناواهو را از سرزمینشان بیرون راندند. حدود نه هزار نفر از آنان در زمستانی سخت مجبور به پیمودن بیش از ۴۰۰ کیلومتر راه تا اردوگاه فورت سامنر در مرز نیومکزیکو و تگزاس شدند — رویدادی که در حافظه‌ی قومی آنان با نام «راهپیمایی بزرگ» (The Long Walk) ثبت شده است.

در آن اردوگاه، دینه‌ها چهار سال در شرایط بسیار دشوار زندگی کردند تا سرانجام در سال ۱۸۶۸، با امضای پیمانی با دولت آمریکا، اجازه یافتند به بخش کوچکی از سرزمین خود بازگردند. از دل آن پیمان، ملت ناواهو (Navajo Nation) شکل گرفت که امروزه با وسعتی حدود ۷۱ هزار کیلومتر مربع، بزرگ‌ترین قلمرو خودگردان بومی در ایالات متحده به شمار می‌رود.

امروزه حدود ۴۰۰ هزار ناواهو در سراسر ایالات متحده زندگی می‌کنند، که نیمی از آنان در همین منطقه‌ی خودگردان ساکن‌اند. زبان ناواهو هنوز زنده و پویاست و پس از جنگ جهانی دوم — که در آن، «رمزگویان ناواهو» با استفاده از زبان خود پیام‌های محرمانه‌ی نظامی را رمزگذاری می‌کردند — به نمادی از غرور ملی آنان بدل شد.

ناواهوها همچنان سنت‌های خود را در کنار دگرگونی‌های مدرن حفظ کرده‌اند. بافندگی، نقره‌کاری و سنگ‌تراشی فیروزه از هنرهای شاخص آنان است، و آیین‌ها و مراسم مذهبی‌شان همچنان در هوگان‌ها برگزار می‌شود. بسیاری از خانواده‌ها با وجود داشتن زندگی مدرن، هنوز هوگان خانوادگی خود را نگه می‌دارند و آیین‌های «راه آمرزش» یا «راه زیبایی» را در همان فضا برگزار می‌کنند.

اسطوره‌شناسی دینه: از زمین تا آسمان

فرهنگ دینه به‌گونه‌ای شگفت، هم زمینی است و هم آسمانی. در آن، انسان بخشی از چرخه‌ی طبیعت است و زمین، مادری زنده و مقدس به شمار می‌رود. اسطوره‌های دینه — که به‌صورت شفاهی از شمن‌ها و راویان سالخورده به نسل‌های بعد منتقل می‌شود — نه فقط روایت آفرینش، بلکه نقشه‌ی اخلاقی و کیهانی زندگی است.

برخلاف مردم پوئبلو یا زونی که در اجتماعات ثابت‌تر زندگی می‌کردند و سنت مکتوب‌تری از آیین داشتند، ناواهوها روایت‌های متعدد و گاه متفاوتی از اسطوره‌ی آفرینش خود دارند. اما در همه‌ی آن نسخه‌ها، ساختار و مفاهیم بنیادین مشترک است. در قلب این نظام اسطوره‌ای، داستانی بزرگ قرار دارد به نام «دینه باهان» (Diné Bahaneʼ)، که به معنای «روایت مردم» یا «حماسه‌ی پیدایش» است.

دینه باهان از نوع اسطوره‌های «پیدایش» (Emergence Myths) است؛ یعنی جهان و انسان نه در یک‌لحظه‌ی آفرینش، بلکه در فرایندی تدریجی از جهان‌های زیرین به جهان کنونی برمی‌خیزند. این روایت می‌گوید که پیش از دنیای کنونی — دنیای پنجم — چهار جهان دیگر وجود داشت: دنیایی تاریک و زیرزمینی، و پس از آن سه جهان رنگین و ناپایدار که هر بار بر اثر خطا، بی‌نظمی یا خشم خدایان فرو می‌ریخت. مردم نخستین با راهنمایی باد و ارواح مقدس، از این جهان‌ها گذشتند تا سرانجام در دنیای پنجم، دنیای نور و آسمان، به چهره‌ی انسانی دست یافتند.

در سنت دینه، این اسطوره تنها روایت نیست؛ جزئی از آیین شفابخشی و باززایی روح است. مهم‌ترین این آیین‌ها، مراسم مقدس «راه آمرزش» (Blessing Way) است؛ آیینی نه‌روزه که در آن راویان در فضای هوگان با آواز و نیایش، کل داستان آفرینش را بازگو می‌کنند و هم‌زمان، بر زمین نقاشی‌های شنی رنگارنگ می‌سازند. این نقاشی‌ها، تصویر رمزی کیهان‌اند: چهار جهت، رنگ‌های مقدس، حیوانات نگهبان و مسیرهای باد. هر نقاشی، جهانی زنده است که پس از پایان مراسم، به نشانه‌ی بازگشت به چرخه‌ی طبیعی، با دست محو می‌شود.

نمادها و پیوندها

اسطوره‌ی دینه در بسیاری از مضامین، با دیگر اسطوره‌های آفرینش جهان هم‌خوان است: سیل بزرگ، فریبکارِ ازلی (کایوت)، چهار جهت مقدس، کوه‌های نگهبان، و پیوند میان انسان و حیوان. اما در میان همه‌ی این شباهت‌ها، ویژگی منحصربه‌فردی دارد: طنز و خودانتقادی. در روایت دینه، حتی خدایان نیز اشتباه می‌کنند، و انسان‌ها بارها از سرِ غرور یا شهوت رانده می‌شوند. اما هر رانده‌شدنی، فرصتی است برای یادگیری. در نگاه ناواهو، زندگی چرخه‌ای از باززایی است — درست همانند گذر مردم نخستین از جهان تاریک به جهان نور.

این اسطوره‌ها، افزون بر جنبه‌ی معنوی، بازتابی از روابط اجتماعی ناواهوها نیز هستند: از نقش زنان در جامعه تا مفاهیم کار، توازن، و مسئولیت. دینه‌ها می‌گویند: «هرگاه نظم از میان برود، بادِ شرقی دوباره ما را به یاد نخستین خطا می‌اندازد.»

میراث امروز و پیوند با آفرینش

در عصر حاضر، ملت ناواهو با وجود همه‌ی چالش‌های اقتصادی و اجتماعی، یکی از فعال‌ترین و فرهنگی‌ترین جوامع بومی آمریکاست. آنان در دانشگاه‌ها، رسانه‌ها و هنر معاصر حضور پررنگی دارند. بسیاری از هنرمندان ناواهو در موسیقی، سینما و ادبیات، از اسطوره‌های دینه برای بازآفرینی هویت مدرن خود بهره می‌گیرند. هم‌زمان، آیین‌ها و زبان سنتی در مدارس ناواهو تدریس می‌شود و کوشش‌های فراوانی برای حفظ نظام معنایی کهن — یعنی راه رنگین‌کمان زیبا — در جریان است.

دینه‌ها باور دارند که زمین هنوز همان بدن مادر نخستین است و هر رفتار انسان، پژواکی در او دارد. در جهان پرشتاب امروز، شاید همین نگاه است که پیامشان را جهانی می‌سازد: هماهنگی با طبیعت، احترام به زمین، و درک چرخه‌ی زندگی.

در تقاطع تاریخ و اسطوره

بدین‌گونه است که تاریخ و اسطوره در فرهنگ دینه به هم می‌پیوندند: داستان تبعید در فورت سامنر، پژواکی از رانده‌شدن از دنیای نخستین است؛ و بازگشت آنان به دینه‌تا، همان صعود اسطوره‌ای از جهان تاریک به دنیای پنجمِ نور.

در هر دو، یک اندیشه پایدار است — انسان همواره در جست‌وجوی هماهنگی است؛ در خود، در زمین، و در میان خدایان.

و چنین است که افسانه‌ی آفرینش آغاز می‌شود:

در روزگاری پیش از خورشید و ماه، در زیر گنبدی سخت و براق، در جزیره‌ای شناور بر اقیانوس‌های بی‌پایان، مردمانی از باد و بال و آواز زندگی می‌کردند…

آنجا، داستان دنیای نخستین آغاز می‌شود.


دنیای نخستین

در آغازِ همه‌چیز، تنها یک جهان بود — جزیره‌ای شناور بر آب‌هایی بی‌پایان. آسمانش چون پوست لاک‌پشتِ پیر، گِرد و بسته بود و بر چهار ستون نامرئی از چهار جهت استوار مانده بود. درون این گهواره‌ی آبی، مردمانی زندگی می‌کردند که خود را «مردمِ حشره‌ای» می‌خواندند، هرچند بیش از آن‌که به انسان شباهت داشته باشند، به حشره می‌مانستند: اندامی سبک و درخشان، بال‌هایی نازک و چشمانی چندوجهی که جهان را در هزار رنگ می‌دید.

برای آنان، رنگ‌ها زبان زمان بود. سپیده‌دم، سفیدیِ شرق بود و روز، آبیِ جنوب. شامگاه، زردِ غرب و شب، سیاهیِ شمال. خدایانشان نیز در چهار دریا می‌زیستند: هیولای آب در شرق، حواصیل آبی در جنوب، قورباغه‌ی عظیم در غرب و تندرِ کوه سپید در شمال. هرکدام از این خدایان، نگهبان جهتی از جهان بودند.

اما مردم حشره‌ای، گستاخ و بی‌پروا بودند. از قانون‌های آسمان سرپیچی کردند و مرز میان پاکی و شهوت را شکستند. هیچ تابویی برایشان معنا نداشت. روزی خدایان به آنان هشدار دادند:
«اگر از فرمان ما سرپیچی کنید، جهان‌تان را خواهیم شست.»
اما آنان خندیدند — خنده‌ای پر از وزوزِ بال‌ها.
پس خدایان دریاها را گشودند و موج‌ها از چهار سو برخاستند. آبی سیاه دنیای نخست را بلعید. مردمان حشره‌ای بال‌زنان به سوی آسمان گریختند، و در میان فریاد باد، سوراخی در شرق یافتند و از آن گذشتند تا به دنیای دوم برسند — جهانی آبی و درخشان.

دنیای دوم

در آن جهان، پرستوها فرمانروایی می‌کردند. خانه‌هایشان عجیب بود؛ دیوارهایی از گل و بامی با سوراخ‌هایی که نور از آن‌ها می‌ریخت. مردم حشره‌ای در آنجا پرسه زدند و با پرستوها دوستی گرفتند، اما در دل‌شان بی‌قراری موج می‌زد. هیچ شبِ آرامی برایشان دوام نداشت. روزی، یکی از حشره‌ها به پرستویی جسارت کرد، و این بی‌حرمتی دوباره خشم خدایان را بیدار ساخت.

پرستوها نغمه‌ی بدرود خواندند و گفتند:
«پروازِ شما همیشه به سوی تبعید است.»
و حشره‌ها ناچار شدند باز به آسمان برخیزند. این بار «نیلچی»، بادِ سخنگو، بر آنان ظاهر شد و گفت:
«در جنوب، دروازه‌ای است. از آن بگذرید و به دنیایی زرد و نو قدم بگذارید.»

دنیای سوم

دنیای سوم زیر نوری زرد و گرم می‌درخشید. زمینش نرم بود و پر از سوراخ‌های زیستگاه مردم ملخ. آنان مهمان‌نواز بودند و حشره‌ها را پذیرفتند. برای مدتی، صلحی شکننده برپا ماند. اما میلِ خاموشِ حشره‌ها به تجاوز و آزمندی، دوباره فاجعه آفرید. بی‌حرمتی تکرار شد، و مردم ملخ با اندوه گفتند:
«در این جهان جایی برای شما نیست.»
خدایان از آسمان غریدند و دریاچه‌ها به جوش آمدند. مردم حشره‌ای، باز هم به سوی بالا پناه بردند تا به دهانه‌ای در غرب رسیدند که به دنیای چهارم راه داشت.

دنیای چهارم

در آغاز، دنیای چهارم نه روز داشت و نه شب. سیاه و سفید بود، بی‌خورشید و بی‌ماه. چهار کوه عظیم در چهار گوشه‌ی افق ایستاده بودند، پوشیده از برف و مه. باد از میان آن‌ها می‌گذشت و آوای غریبش بر زمین می‌پیچید.

پیشاهنگان مردم حشره‌ای پس از جست‌وجو، در شمال با مردمانی تازه روبه‌رو شدند: مردم «کیسانی» یا پوئبلو. آنان با خاک خانه می‌ساختند و زمین را می‌کاشتند. به مهمانان کوچک بال‌دار لبخند زدند و برایشان نان ذرت آوردند. مردم حشره‌ای سوگند خوردند که این بار، خطاهای پیشین را تکرار نکنند.

روزها گذشت تا این‌که روزی آسمان چهار روشنایی دید: کالبد سفید، آبی، زرد و سیاه. این چهار موجود، پیک خدایان بودند. در روز چهارم، کالبد سیاه سخن گفت:
«خدایان می‌خواهند جهانی نو بیافرینند، با مخلوقاتی شبیه خودشان؛ نه با بوی تند و اندام ناپاک شما.»

او فرمان داد که مردم حشره‌ای دوازده روز خود را بشویند و در روز دوازدهم، تن‌هایشان را با آرد ذرت بپوشانند — سفید برای مردان، زرد برای زنان. در سپیده‌ی روز دوازدهم، زمین لرزید. خدایان از افق برخاستند؛ کالبد سفید و زرد دو بلال ذرت در دست داشتند و کالبد آبی و سیاه، پوست گوزنی سپید. خدایان در آیینی مقدس، بلال سفید را به مرد و بلال زرد را به زن بدل کردند. آنگاه بادِ حیات در آن دو دمید. مرد نخستین و زن نخستین چشم گشودند.

مردم حشره‌ای برایشان هوگانی از شاخه و برگ ساختند، و آن دو چون زن و شوهر در آن سکونت گرفتند. چهار روز بعد، زن نخستین دوقلوهای دوجنسه‌ای زاد. سپس چهار روز دیگر، یک پسر و یک دختر. پنج جفت دوقلو به دنیا آمدند، و هرکدام در چهار روز بالغ شدند. خدایان آنان را به شرق بردند و رازهای زندگی و دعا و جادو را آموختند. به آنان گفتند که با مردم حشره‌ای وصلت کنند و در زمین تازه ساکن شوند.

به زودی زمین آباد شد؛ مردم سد ساختند، زمین را شخم زدند و از خاک، کوزه و خمره آفریدند. دوقلویی از هرمافرودیت‌ها سفالگری را آموخت و دیگری ظرف‌های حصیری ساخت. شکارگران با ماسک‌های گوزنی به دشت رفتند و از خدایان طلب باران کردند.

نزاع و جدایی

اما صلح همیشه کوتاه است. آسمان و زمین بر هم فشرده شدند و از شکاف میانشان دو موجود تازه زاده شدند: کایوتِ حیله‌گر و گورکنِ خاموش. یکی بر زمین پرسه زد، دیگری در ژرفای خاک ناپدید شد.

رئیس کیسانی چهار کوه مقدس را به مردم آموخت — بلانکا در شرق، تیلور در جنوب، سان‌فرانسیسکو در غرب و هسپروس در شمال — و گفت: «تا وقتی نام این کوه‌ها را بر زبان دارید، راه خود را گم نخواهید کرد.»

اما میان مرد و زن اختلاف افتاد. زن نخستین گفت:
«شما مردان فقط برای تن ما زنده‌اید، نه برای زندگی.»
مرد نخستین پاسخ داد: «اگر ما نباشیم، زمین بی‌کِشت می‌ماند.»
جدایی در گرفت. مردان در یک سوی رودخانه ماندند و زنان در سوی دیگر. هر دو سو در آغاز کامیاب بودند؛ مردان با کار، زنان با ذخیره‌ی پیشین. اما با گذر زمان، گرسنگی بر زنان چیره شد. آنان از سوی رود، مردان را مسخره می‌کردند، اما هنگامی که انبارهایشان تهی شد، ناچار شدند بازگردند. بسیاری در عبور از رود گرفتار هیولای آب شدند. سرانجام، مردان به زنان اجازه‌ی بازگشت دادند، اما پیش از پیوستن، آیین تطهیر برگزار کردند. در آن هنگام، دو دختر جوان در آب ناپدید شدند.

سیل بزرگ و دنیای پنجم

خدایان، همراه با مردم، به زیر آب رفتند تا دختران گمشده را باز یابند. در اتاقی درخشان و رنگین، آنان را در کنار دو فرزند هیولای آب یافتند. مردم تنها اجازه یافتند دختران خود را بازگردانند. اما کایوت که همیشه کنجکاو و فریب‌کار بود، در پنهانی دو فرزند هیولا را نیز دزدید و در ردای خود پنهان کرد. آب آرام ماند، تا زمانی که راز فاش شد. خشمِ هیولای آب جهان را لرزاند و سیلی بزرگ برخاست.

پیرمردی و پسرش نیِ غول‌پیکری ساختند تا مردم را نجات دهند. همه به درون آن خزیدند. بوقلمون در انتهای نی نشست، و چون دمش به آب خورد، پرهایش سفید شد — نشانه‌ای از آن روزِ کهن.

آب بالا آمد، و مردم به آسمان فرستادند تا راه فرار بیابند. تنها ملخ بود که توانست راهی حفر کند و دنیای پنجم را آشکار سازد. اما آب همچنان در پی آنان بالا می‌آمد، تا آن‌که فرزندان هیولای آب را به ژرفا بازانداختند و سیل فرو نشست.

پیدایش نور

پس از آن، مردم پراکنده شدند. کیسانی‌ها به سوی غرب رفتند و مردمان دینه، که از نسل مرد و زن نخستین بودند، ماندند تا جهان تازه‌شان را بسازند. مرد نخستین و زن نخستین، همراه کالبد آبی و کالبد سیاه، کوه‌های مقدس را دوباره برپا کردند، باران نرم و باران تند را پدید آوردند، خدایان را از اعماق بالا کشیدند و در نهایت، خورشید و ماه را آفریدند.

آن‌گاه برای نخستین بار، در دنیای پنجم، نور بر زمین افتاد — نوری که هنوز بر کوه‌های مقدس می‌درخشد و بر ما، فرزندانِ آن آفرینشِ نخستین.

دیدگاهتان را بنویسید

*

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.