وقتی مغزها تسلیم میشوند و انسانزدایی به وظیفه تبدیل میگردد
بیش از یک دهه پیش، در آستانهی هالووین، همزمان با برگزاری رژهی زامبیها در خیابانهای مونترال، متنی نوشتم که امروز بخشهایی از آن هنوز دست از سرم برنمیدارد. آن روزها زامبی برایم بیشتر یک استعارهی جذاب بود؛ بازیگوش، کمی هراسانگیز و تا حدی شوخطبعانه. اما امروز، در این روزگار آشفته، به نظرم میرسد این استعاره را باید جدیتر، عمیقتر و با نگاهی تازه خواند. زامبیها دیگر فقط موجودات قصههای ترسناک نیستند؛ آنها به شکلی نگرانکننده به واقعیت سیاسی و اجتماعی ما نزدیک شدهاند. در جهانی که مرزهای میان واقعیت و اسطوره محو شده، زامبیها نمادی از آنچه در سیاست امروز رخ میدهد شدهاند: موجوداتی که ظاهراً زندهاند اما تفکر مستقلشان را از دست دادهاند، و هرگونه نشانهای از حیات فکری متفاوت را تهدید میدانند. این استعاره، که در ادبیات و گفتمان سیاسی معاصر به کرات مورد استفاده قرار گرفته، از جمله در آثار هنری گیروکس در کتاب “سیاست زامبی و فرهنگ در عصر کازینو کاپیتالیسم” (۲۰۱۰)، جایی که زامبی را نماد فروپاشی اجتماعی و سیاسی میداند، نشاندهنده این است که چگونه جوامع مدرن به سمت یک نوع “مرگ فکری” جمعی حرکت میکنند.
زامبیها همیشه مرا به فکر وامیدارند. نه اینکه شیفتهی آنها باشم یا دنبالکنندهی پروپاقرص ژانر وحشت، اما در میان موجوداتی که از دل اسطورهها، آیینهای فراموششده و ترسهای جمعی بیرون آمدهاند و راه خود را به فرهنگ عامه باز کردهاند، زامبیها واقعیتر از بسیاری از همتایان افسانهایشان به نظر میرسند. گاهی به خودم شک میکنم که شاید خودم یکی از آنها باشم، یا دستکم در جهانی نفس میکشم که پر از آنهاست. چیزی که مطمئنم این است: زامبیها همین حوالیاند؛ شاید درست کنار ما قدم میزنند. این موجودات نه تنها در فیلمها و کتابها، بلکه در رفتارهای روزمرهی اجتماعی و سیاسی ما بازتاب یافتهاند، جایی که افراد بدون تفکر، به دنبال تبدیل دیگران به نسخهای از خودشان هستند. در واقع، همانطور که دنیل درزنر در مقاله “استعاره مردگان زنده: یا تأثیر آخرالزمان زامبی بر گفتمان سیاست عمومی” (۲۰۱۴) اشاره میکند، زامبی به عنوان یک استعاره قدرتمند در سیاست وارد شده و نشاندهنده این است که چگونه ایدههای “مرده” یا “بیجان” در سیاست، همچنان تأثیرگذار باقی میمانند و جامعه را آلوده میکنند.
زامبیپژوهان ریشهی اصلی این اسطوره را در فرهنگ هائیتی و آیین وودو میدانند؛ جایی که bokor، جادوگر، با نفرینی جادویی یا ترکیبی از داروها، فردی را که مرده تلقی شده به زندگی بازمیگرداند. اما این بازگشت، بازگشت انسان نیست: ذهن دیگر در اختیار خود فرد نیست، بدن در حال فرسودن است و تفکر مستقل عملاً تعطیل شده. موجودی زندهنما شکل میگیرد؛ متحرک، فرمانبردار و مسخشده. این ریشهها، که در کارهای انسانشناسان مانند سارا جولیت لارو در کتاب «زامبی ترانسآتلانتیک» (۲۰۱۵) بررسی شده، زامبی را نمادی از استعمار و بردهداری در هائیتی نشان میدهد، جایی که انسانها به ابزارهای بیاراده تبدیل میشوند. این دیدگاه، که زامبی را نه تنها یک موجود افسانهای بلکه یک استعاره اجتماعی-سیاسی میداند، در ادبیات معاصر نیز تکرار شده، مانند در مقاله “زامبی: یک اسطوره جدید در حال شکلگیری. یک استعاره سیاسی و اجتماعی” از سارا مولپسرز (۲۰۱۷)، که زامبی را به عنوان نمادی از بحرانهای مدرن مانند مصرفگرایی کور و از دست دادن هویت فردی توصیف میکند.
وید دیویس، انسانشناس، در دههی هشتاد میلادی تلاش کرد این روایتها را از سطح افسانه به زمین واقعیت بیاورد. او از مسمومیت با تترودوتوکسین و مواد روانگردان سخن گفت و گزارشهایی ارائه داد از انسانهایی که زنده اعلام شده بودند، مرده شمرده شدند و سپس «بازگردانده» شدند. چه این توضیح علمی را بپذیریم و چه نه، آنچه اهمیت دارد خودِ تصویر است: انسانی که بدن دارد، حرکت میکند، اما فکر نمیکند. این ایده، که در تحلیلهای کایل ویلیام بیشاپ در کتاب «زامبی گوتیک آمریکایی» (۲۰۱۰) نیز تکرار شده، زامبی را نمادی از بحرانهای اجتماعی مانند تروریسم و فروپاشی هویت میبیند. بیشاپ تأکید میکند که زامبیها بازتابی از ترسهای جمعی در جامعه آمریکایی پس از ۱۱ سپتامبر هستند، جایی که افراد “زنده” اما “مرده فکری” به نظر میرسند و هرگونه تفاوت را تهدیدی میدانند.
بعدها زامبیها به فرهنگ عامهی غربی مهاجرت کردند و در این سفر، پوست انداختند. در روایتهای مدرن، دیگر خبری از جادوی وودو نیست؛ ویروس، آلودگی یا فاجعهای نامعلوم جای آن را میگیرد. اما هستهی ماجرا ثابت میماند. زامبیها با بدنهایی در حال پوسیدن، آهسته پرسه میزنند و آنچه میخواهند، نه صرفاً گوشت انسان، بلکه تبدیل دیگری به نسخهای از خودشان است. از «شب مردگان زنده» تا «مردگان متحرک»، این الگو بارها و بارها تکرار شده است؛ الگویی که بیش از آنکه ترسناک باشد، آشناست. این آشنایی، ریشه در این دارد که زامبیها بازتابی از جوامع ما هستند: جایی که افراد بدون پرسش، ایدئولوژیها را میپذیرند و هرگونه تفاوت را نابود میکنند. همانطور که در کتاب “زامبی: استعارهای از جهان مدرن” (۲۰۲۲) اشاره شده، زامبی نمادی از “بیروحی” در دنیای معاصر است، جایی که انسانها به موجوداتی بدون اراده تبدیل میشوند.
ویژگی هولناک زامبیها این است که با یکدیگر کاری ندارند. آنها الزاماً حتی گرسنه هم نیستند. تا زمانی که زامبی باشی، تا وقتی از فکرت استفاده نکنی، تا وقتی تفاوتی از خودت نشان ندهی، خطری تهدیدت نمیکند. در بسیاری از داستانها تنها راه بقا این است که «تظاهر کنی»: آهسته راه بروی، نگاهت را خالی کنی، تقیه پیشه کنی، زنده بودنت را انکار کنی و خودت را به مردگانی شبیه کنی که در روزمرگی، پیشاپیش خود را کشتهاند. این تظاهر، که در جوامع تحت فشار ایدئولوژیک رایج است، یادآور مفهوم «فاصله انتقادی» است که زیگمونت باومن در کتاب «مدرنیته سیال» (۲۰۰۰) توصیف میکند: در جهانی پر از ترس سیال، افراد برای بقا، خود را با جریان همسو میکنند و تفکر را تعطیل مینمایند. باومن تأکید میکند که این “سیالی” مدرن، افراد را به موجوداتی “زامبیوار” تبدیل میکند که بدون عمق، فقط جریان را دنبال میکنند.
به اطراف نگاه کنید. زامبیها واقعیاند و در کنار من و شما قدم میزنند. آیا تا به حال در یک بحث سیاسی آنلاین، دیدهاید که چگونه افراد بدون فکر، به مخالفان حمله میکنند؟ این همان زامبیهاست. در شبکههای اجتماعی، جایی که الگوریتمها حبابهای ایدئولوژیک ایجاد میکنند، این پدیده تشدید میشود و افراد به “زامبیهای دیجیتال” تبدیل میشوند که بدون تأمل، محتوای مشابه را تکرار میکنند.
شفیعی کدکنی در دو بیت مشهورش تصویری میسازد که انگار مستقیماً از دل همین جهان بیرون آمده است:
سوگواران تو امروز خموشند همه | که دهانهای وقاحت به خروشند همه
گر خموشانه به سوگ تو نشستند، رواست | زان که وحشتزدهی حشر وحوشند همه
این دو بیت، شاید یکی از دقیقترین توصیفها از رنج زیستن در جهانی باشد که در آن خاموشی، اغلب تنها راه بقاست. شفیعی احتمالاً به زامبیها فکر نمیکرد، اما کافی است آنچه زامبیها میکنند را یک پله ملایمتر کنیم: از دریدن فیزیکی به حملهی کلامی، ترور شخصیت، فشار اجتماعی و مطالبهی اعلام همسویی رسمی. آنوقت «دهانهای وقاحت» بهروشنی همان زامبیهایی میشوند که اطراف ما پرسه میزنند. این شعر، که در دوران فشارهای سیاسی پهلوی سروده شده، امروز در زمینه اعتراضات ایران یا قطبیسازیهای جهانی، بیش از پیش زنده است. در واقع، این “خموشی” یادآور “بانالیتی شر” هانا آرنت است، جایی که افراد عادی بدون فکر، به شر کمک میکنند.
ترسناکی زامبیها در همین واقعی بودنشان است. هر روز، در هر سوی میدان سیاست، زامبیهای تازهای متولد میشوند. کافی است با آنها همسو نباشی؛ آنقدر دست از سرت برنمیدارند تا یا شبیه خودشان شوی، یا از پا بیفتی. این روند، در شبکههای اجتماعی تشدید میشود، جایی که الگوریتمها افراد را در حبابهای ایدئولوژیک محبوس میکنند و هر صدای متفاوت را سرکوب مینمایند. همانطور که در تحلیلهای معاصر مانند “زامبیسازی به عنوان استعاره مدیریت بحران معاصر” (۲۰۲۰) اشاره شده، زامبی نمادی از بحرانهای مدیریتی است که افراد را به موجوداتی بیاراده تبدیل میکند.
اما همهی اینها فقط مقدمه است. این بازگشت به متن قدیمی، زمینهچینی است برای پرسش اصلی: در صحنهی سیاست امروز، در جهان و در ایران، چه میگذرد؟ آیا این زامبیسازی، بخشی از یک روند بزرگتر نیست که جوامع را به سمت توتالیتاریسم میبرد؟
اگر صحنهی فعالیت سیاسی و اجتماعی را با دقت نگاه کنیم، آنچه بیش از هر چیز به چشم میآید نه گسترش دایرهی مشارکت، بلکه تنگتر شدن آن است. حد وسطی وجود ندارد. صدای سومی اگر هم باشد، یا شنیده نمیشود یا بهسرعت خفه میشود. گفتمان غالب، همهچیز را به دو قطب تقلیل میدهد: «ما» و «آنها.» این تقلیل، نه تنها در سیاستهای بزرگ، بلکه در بحثهای روزمره، مانند شبکههای اجتماعی، دیده میشود، جایی که افراد بدون فکر، به قبیلههای دیجیتال میپیوندند. این پدیده، که در گزارشهای NPR درباره “پیامدهای زبان انسانزدایی در سیاست” (۲۰۲۰) توصیف شده، نشان میدهد چگونه زبان dehumanizing به قطبیسازی منجر میشود و افراد را به دیدن مخالفان به عنوان “حیوانات” یا “غیرانسان” وامیدارد.
این منطق، تازگی ندارد. پس از حملات یازده سپتامبر ۲۰۰۱، George W. Bush در سخنرانی معروف خود، در آستانهی آغاز جنگ افغانستان و سپس عراق، جملهای گفت که به نماد این نوع نگاه بدل شد:
«You’re either with us, or against us.» | یا با ما هستید، یا علیه ما.
این جمله فقط یک موضعگیری سیاسی نبود؛ فشردهترین بیانِ یک منطق خطرناک بود: حذف حد وسط، حذف پیچیدگی، و تبدیل سیاست به میدان شناسایی دشمن. همان منطقی که Carl Schmitt دههها پیش در کتاب مفهوم سیاسی صورتبندی کرده بود؛ جایی که سیاست نه بر پایهی اخلاق، خیر و شر، یا گفتوگو، بلکه بر تمایز وجودی «دوست» و «دشمن» بنا میشود. در این چارچوب، دشمن کسی است که باید حذف شود، نه فهمیده. این ایده، که توسط شانتل موف در کتاب «درباره سیاسی» (۲۰۰۵) نقد شده، نشان میدهد چگونه این منطق در دموکراسیهای مدرن به قطبیسازی منجر میشود و کثرت اندیشه را نابود میکند. موف تأکید میکند که این “دوست-دشمن” بودن، جوامع را به سمت یک نوع “فاشیسم نرم” میبرد که در آن، مخالفان نه تنها اشتباه، بلکه “غیرانسانی” دیده میشوند.
اما مسئله فقط دوقطبی شدن نیست. خطر اصلی از جایی آغاز میشود که این تمایز، به انسانزدایی میرسد. وقتی گفتمان «ما و دیگری» بر فضای سیاسی مسلط میشود، «دیگری» دیگر صرفاً مخالف یا منتقد نیست؛ او بهتدریج از شأن انسان بودن تهی میشود. صدایش بیاعتبار، نیتش شیطانی و وجودش تهدید تلقی میشود. در این مرحله، «دیگری» دیگر انسان نیست؛ هیولاست. این انسانزدایی، که جورجو آگامبن در کتاب «هومو ساکر» (۱۹۹۵) آن را به عنوان «زندگی برهنه» توصیف میکند، جایی است که انسان از حقوق و کرامت تهی میشود و مثل زامبی، تنها ابزاری برای ایدئولوژی میگردد. آگامبن نشان میدهد که در جوامع مدرن، این “زندگی برهنه” به افراد “غیرمفید” یا “دشمن” اعمال میشود و آنها را به موجوداتی بدون حقوق تبدیل میکند.
پس از عملیات نظامی علیه نیروهای Islamic State در عراق، گروهی از خبرنگاران برای بازدید از مناطق تازه آزادشده راهی خط مقدم شدند. یکی از آنها چند روز بعد، با وحشتی قابل فهم، تجربهاش را نوشت. نه از شدت خشونت داعش، بلکه از واکنش خودش.
او نوشت: آنچه امروز بیش از خودِ داستان آزارم میدهد این است که آن روز، وقتی جنازهٔ نوجوانان داعشی را دیدم ــ با اندامهایی بریده و بدنهایی مثلهشده ــ هیچ احساس بدی نداشتم. نه خشم، نه اندوه، نه حتی انزجار. و حالا از خودم میپرسم: کجا، چه زمانی، بخشی از انسانیت خودم را جا گذاشتم؟
این روایت، تکاندهنده است؛ نه بهخاطر داعش، بلکه بهخاطر ما. این خاطره، که از یک خبرنگار واقعی است و به دلیل حفظ حریم خصوصیاش نامش ذکر نشده، اما مستند و واقعی است، نشاندهنده عمق انسانزدایی در درگیریهای ایدئولوژیک است. این پدیده، که در گزارشهای Human Rights Watch درباره خشونت در عراق (۲۰۲۰) نیز تکرار شده، نشان میدهد چگونه انسانزدایی به بخشی از فرهنگ جنگ تبدیل میشود.
شاید در تاریخ معاصر، کمتر گروهی به اندازهٔ داعش نمایندهٔ خشونت عریان، سادیسم ایدئولوژیک و نفی مطلق انسان بوده باشد. اما پرسش اینجاست: چگونه ممکن است ما، با دیدن جنازههای آنها، حتی لحظهای به یاد نیاوریم که اینها نیز انسان بودند؟ انسانهایی که ــ دستکم در سطح امکان ــ میتوانستند به چیزی غیر از ماشین مرگ بدل شوند؟ این پرسش، در زمینه جنگ اوکراین (از ۲۰۲۲ تاکنون) نیز تکرار میشود، جایی که رسانههای روسی اوکراینیها را «نازی» میخوانند و انسانزدایی را برای توجیه خشونت به کار میگیرند. همانطور که در مقاله “پیامدهای انسانزدایی در درگیریهای مدرن” (۲۰۲۴) از دانشگاه پنسیلوانیا اشاره شده، این انسانزدایی مکانیکی یا حیوانی، فاصله روانی ایجاد میکند و خشونت را توجیه مینماید.
ممکن است بگوییم مرگشان گریزناپذیر بود؛ حتی ضروری. ممکن است استدلال کنیم که کشتهشدن آنها مانع مرگ انسانهای بیگناه بیشتری شد. این استدلالها، در سطح عقلانیت سیاسی و نظامی، قابل فهماند.
اما پرسش اخلاقی چیز دیگری است:
آیا ذهن انسان توان این را ندارد که در عین درک ضرورت خشونت، از مرگ انسانیت نیز دچار اندوه شود؟ آیا نمیتوانیم در میانه جنگ، لحظهای توقف کنیم و بپرسیم: این خشونت، چه بر سر روح خودمان میآورد؟ این پرسشها، که در تحلیلهای اخلاقی مانند کتاب “خطر استعارههای خطرناک: چگونه زبان انسانزدایی کار میکند” (۲۰۱۸) مطرح شده، نشان میدهند که انسانزدایی نه تنها قربانیان را نابود میکند، بلکه عاملان را نیز به “زامبیهای اخلاقی” تبدیل مینماید.
این همان نقطهای است که خط میان «انسانِ درگیر جنگ» و «زامبیِ ایدئولوژیک» ترسیم میشود. در اینجا، زامبی نه تنها قربانی، بلکه عامل خشونت است: کسی که بدون اندوه، بدون پرسش، عمل میکند. این تمایز، در سیاستهای پوپولیستی امروز، مانند در آمریکا، جایی که ترامپ مخالفان را “حیوانات” یا “غیرانسان” میخواند، تکرار میشود.
در بسیاری از جوامع پیشامدرن ــ حتی در میان بومیانی که ما امروز با شتاب و نخوت آنها را «وحشی» مینامیم ــ خشونت همیشه با نوعی آگاهی اخلاقی همراه بود. وقتی حیوانی را برای تغذیه و به اندازهٔ نیاز شکار میکردند، پیش از کشتن یا قصابی، برایش دعا میخواندند، از او تشکر میکردند و عهد میبستند انرژیای را که با جانش به آنها داده، هدر ندهند.
این آیینها نشانهٔ ضعف یا رمانتیسم نبود؛ نشانهٔ یادآوری مداوم مرز میان ضرورت و قساوت بود. این رویکرد، که رنه ژیرار در کتاب «خشونت و مقدس» (۱۹۷۲) آن را تحلیل میکند، خشونت را با آیینها کنترل مینماید تا از تبدیل شدن به شر بیمهار جلوگیری کند. ژیرار تأکید میکند که بدون این کنترل، خشونت به یک چرخه بیپایان تبدیل میشود که جامعه را نابود میکند.
در تاریخ جنگها نیز نمونههای مشابه کم نیست. بارها خواندهایم که دشمنان خونی، در میانهٔ دریایی از مرگ، وقتی با پیکر دشمن شکستخورده روبهرو میشدند، با احترام با جنازهاش برخورد میکردند. نه بهخاطر تطهیر او، بلکه برای حفظ خودشان.
احترام به دشمن، شأن دشمن را بالا نمیبرد؛ ما را از سقوط اخلاقی نجات میدهد. این احترام، در سیاست امروز نایاب شده، جایی که در اعتراضات ایران ۱۴۰۱، معترضان «اغتشاشگر» نامیده میشوند و مخالفانشان «زامبیهای ایدئولوژیک» خوانده میشوند. این انسانزدایی، که در گزارشهای SPSP درباره “انسانزدایی تهدیدی برای دموکراسی” (۲۰۲۱) توصیف شده، به حمایت از خشونت ضددموکراتیک منجر میشود.
اینجاست که تحلیل Hannah Arendt دوباره معنا پیدا میکند. آرنت نشان میدهد که شرِ مدرن، اغلب نه از هیولاهای افسانهای، بلکه از انسانهای معمولیای سر میزند که فکر کردن را کنار گذاشتهاند. «ابتذال شر» دقیقاً در همین لحظه رخ میدهد: زمانی که کشتن، تحقیر یا مثلهکردن، دیگر پرسش اخلاقی برنمیانگیزد. آرنت در «ریشههای توتالیتاریسم» (۱۹۵۱) توصیف میکند چگونه نظامهای تمامیتخواه با نابود کردن کثرت، انسان را به توده تبدیل میکنند. این مفهوم، در کاربردهای معاصر مانند در اخلاق هوش مصنوعی (۲۰۲۲) تکرار شده، جایی که “بانالیتی شر” به رفتارهای غیرعمدی ماشینهای هوشمند نسبت داده میشود، اما در سیاست امروز، مانند در برزیل یا آمریکا، نشاندهنده این است که افراد عادی چگونه به شر کمک میکنند بدون اینکه متوجه باشند.
زامبیها همینجا متولد میشوند.
زامبیها فکر نمیکنند. تاریخ نمیخوانند. مقایسه نمیکنند. اندوه نمیشناسند. آنها حتی متوجه نمیشوند که چگونه «دیگری» را به هیولا بدل کردهاند. صرفاً اندامهایی بیتفکر و بیارادهاند که فرمان را اجرا میکنند.
وقتی گفتمان سیاسی یا ایدئولوژیک، «دیگری» را از انسان بودن تهی میکند، راه برای هر خشونتی باز میشود. آنوقت، بریدن اندام، تمسخر جنازه و شادی از مرگ، نه انحراف، بلکه «وظیفه» تلقی میشود. این پدیده در سیاست آمریکا نیز دیده میشود، مانند قطبیسازی دوران ترامپ-بایدن (۲۰۲۰-۲۰۲۴)، جایی که مخالفان «دشمن داخلی» نامیده میشوند و انسانزدایی برای بسیج سیاسی به کار میرود. همانطور که در مقاله “وقتی قطبیسازی به انسانزدایی تبدیل میشود” (۲۰۲۴) اشاره شده، این روند به افراطگرایی منجر میشود و جوامع را نابود میکند.
و این همان نقطهای است که ما، بیآنکه متوجه شویم، از انسانِ درگیر واقعیت، به زامبیِ مطیع ایده سقوط میکنیم.
زامبی دقیقاً در همین نقطه وارد استعاره میشود. زامبیها انسانهایی هستند که انسانبودنشان از آنها گرفته شده؛ نه کاملاً مردهاند، نه واقعاً زنده. آنها نه گفتوگو میکنند، نه استدلال میپذیرند. تنها واکنششان حمله است. در سیاستی که بر منطق «ما/دشمن» بنا شده، مخالف هم دقیقاً به همین موجود بدل میشود: کسی که میتوان به او حمله کرد، حذفش کرد، و حتی از نابودیاش احساس رضایت اخلاقی داشت. آیا شما هم در بحثهای سیاسی، این احساس را تجربه کردهاید؟ جایی که خشم، جای تفکر را میگیرد؟ این استعاره، که در کتاب “باززندهسازی هویتها: ظهور زامبی به عنوان نمادی از آمریکای تاریک” (۲۰۱۹) بررسی شده، زامبی را به عنوان بازتابی از جنبههای سرکوبشده جامعه میبیند.
اینجاست که تحلیل Hannah Arendt اهمیت پیدا میکند. آرنت در ریشههای توتالیتاریسم نشان میدهد که چگونه نظامهای تمامیتخواه با نابود کردن «کثرت» و تفکر مستقل، انسان را به «انسان-توده» تبدیل میکنند؛ موجودی که فکر نمیکند، بلکه اجرا میکند. او از «ابتذال شر» سخن میگوید: شر نه لزوماً از هیولاهای استثنایی، بلکه از انسانهای عادیای سر میزند که اندیشیدن را کنار گذاشتهاند. این مفهوم، در تحلیلهای مدرن مانند گزارشهای عفو بینالملل درباره خشونت سیاسی، تکرار میشود. آرنت تأکید میکند که این “بانالیتی” در جوامع مدرن، مانند در دادگاههای امروز یا سیاستهای پوپولیستی، همچنان زنده است و افراد را به “زامبیهای مدرن” تبدیل میکند.
در چنین فضایی، گروههای سیاسی ــ چه حاکمان، چه مخالفان، چه چپ و چه راست، چه در ایران و چه در آمریکا ــ جامعه را به «مردم» و «غیرمردم» تقلیل میدهند و خود را نمایندهی انحصاری مردم معرفی میکنند. از حامیانشان اتحاد نمیخواهند؛ ذوبشدن میخواهند. توافق بر حداقلها کافی نیست. باید اندیشه، زبان و حتی خشم تو دقیقاً همان باشد که آنها تعیین میکنند.
هر صدای منتقد، هر پرسش، هر تردید، بلافاصله به خیانت تعبیر میشود. از تو سربازی میخواهند بیاراده، گوشبهفرمان و فاقد مغز مستقل. درست همان چیزی که زامبیها هستند: بدنهایی متحرک با مغزهای تسلیمشده. این تقاضا، در کمپینهای آنلاین علیه مهاجران در اروپا نیز دیده میشود، جایی که هر صدای مخالف، فوراً سرکوب میگردد. این پدیده، که در مقاله “تصور دیگری: چرا مخالفان سیاسی را انسانزدایی میکنیم” (۲۰۲۴) بررسی شده، نشان میدهد که انسانزدایی اغلب از “تصور دیگری” ناشی میشود، جایی که افراد مخالف را “غیر” میبینند.
در زبان داستانهای وحشت، این لحظهای است که زامبیها حمله میکنند. به محض اینکه نشانهای از فعالیت مغزی متفاوت بروز دهی، به تو یورش میبرند؛ نه برای گفتوگو، نه برای قانعکردن، بلکه برای یکی از دو کار: یا تو را شبیه خودشان کنند، یا حذف.
و تراژدی زمانهی ما این است که با یک ارتش واحد زامبی طرف نیستیم. ما در میانهی جهانی ایستادهایم که قبیلههای مختلف زامبی، همزمان و از جهات گوناگون، حمله میکنند. اگر مستقل فکر کنی، اگر حاضر نباشی مغزت را به یک اردوگاه واگذار کنی، باید آمادهی جنگ در چندین جبهه باشی. این جنگ چندجانبه، در فضای مجازی تشدید میشود، جایی که الگوریتمها قبیلهها را تقویت میکنند و کثرت را نابود مینمایند. این وضعیت، که در کتاب “زامبی ریتوریک” (۲۰۲۵) تحلیل شده، نشان میدهد چگونه “زامبی” در گفتمان سیاسی به عنوان نمادی از “بیارادگی سیاسی” استفاده میشود.
شاید سیاست زامبیوار بتواند پیروزیهای کوتاهمدت خلق کند؛ شاید بتواند جمعیتی را بسیج کند یا دشمنی را موقتاً کنار بزند. اما هیچ باغی شکوفا نمیشود اگر باغبانش زامبی باشد. هیچ درختی زیر دست کسی که تفکر را تهدید میداند، رشد نخواهد کرد. برای رشد واقعی، نیاز به خاک حاصلخیز کثرت اندیشه داریم، جایی که سؤالات آزادانه مطرح شوند و تفاوتها جشن گرفته شوند. این کثرت، که آرنت آن را پایه دموکراسی میداند، تنها پادزهر واقعی زامبیسازی است.
زامبیسازی فعالیت سیاسی، بزرگترین تهدید برای حیات سیاسی سالم است. تنها راه، حفظ فاصلهی انتقادی، دفاع از کثرت اندیشه و مقاومت در برابر انسانزدایی است. باید مراقب باشیم که در جهانی پر از زامبی، برای زنده ماندن، خودمان را بیش از حد به مردگان شبیه نکنیم. این مقاومت، میتواند از اقدامات عملی مانند ترویج گفتوگوی انتقادی در رسانهها آغاز شود، یا حتی از یک پرسش ساده: آیا امروز، مغز خودم را تعطیل کردهام؟ با این رویکرد، شاید بتوانیم جهانی بسازیم که زامبیها نه حاکم، بلکه بخشی از گذشته اساطیری باقی بمانند. در نهایت، همانطور که آرنت در درسهای خود برای زمانه ما میگوید، “بانالیتی شر” در افراد عادی نهفته است و تنها با تفکر فعال میتوان آن را شکست داد.
میدانم این روزها حالِ همه ما چنان با غم و اندوهِ ایران گره خورده که شاید نه فرصتی برای خواندن مانده باشد و نه توانی برای نوشتن درباره چیزی جز آنچه بر سر کشورمان میآید.
من هم، مثل بسیاری از شما، همزمان حیران، خشمگین و سوگوارم؛ و در عین حال، از حسِ ناتوانی و بیثمریِ خود رنج میبرم.
این نوشتهها و بهروزرسانیهای خبرهای علم از سرِ بیدردی یا بیاعتنایی نیست.
برای من، نوعی خوددرمانی است؛ تلاشی برای حفظ تعادل ذهنی در روزگاری که جسم و ذهن، هر دو، در آستانهی فروپاشیاند.
ممنونم پوریای عزیز که مثل همیشه چراغ روشن میکنی.
از روزهای دور و کلاس نجوم تا امروز و اینجایی که هستیم.