نقدی بر رفتار و کردار ما که از ساحل آرامش توفان ایران را می بینیم
در ساعات اخیر تعدادی از ایرانیان توانستهاند به شبکه جهانی وصل شوند و هرچند محدود آنچه میگویند از سیاهترین کابوسهای ما هم تاریکتر است.
صبح احساس کردم بازویم درد میکند، دیدم ساعد دستم بهشدت کبود شده و دردناک است. هرچه فکر کردم به یادم نیامد چه اتفاقی افتاده تا اینکه بهمرور خبرها نشستم و متوجه شدم موقع خواندن و دیدم چنان با دست دیگرم در حال فشار دادن ساعدم هستم که آن کبودی حاصل فشاری بود که دیروز موقع خواندن خبرها داشتم. شاهم تجربههای مشابهی را داشتهاید. اما هیچکدام از اینها سرسوزنی با رنج مردمی که داخل ایران هستند و این تجربه وحشتناک را از سر گذراندهاند قابلمقایسه نیست.
برای ایرانیانی که درون ایران هستند جز دعای خیر و امید بهتر هیچ نمیتوانم بگویم اما فکر میکنم اتفاقاً بهترین زمان است که نشانههایی را ببینیم که اگر به آنها توجه نکنیم در پشت این سیاهی شب و رنج فقط تیرگی بیشتر در انتظار ما خواهد بود.
اینها چند نمونه ساده است. دیروز چند کاربری را دیدم که در توییتر نوشته بودند، چون ایرانیان داخل ایران در تاریکی ارتباطات بودند روایت آنها از حوادث دقیق نیست و ما باید مانع روایت سازی آنها شده و روایت واقعی را به آنها نشان دهیم.
این دعوت به اشتراکگذاری خبرها نیست. این دعوت به اطلاعرسانی بلکه درباره تحمیل روایت از سوی کسانی میگویند که صحنهای را از دور و از قاب محدود ارتباطات اندک دیدهاند و میخواهند به آنها که در دل فاجعه زیستهاند و با پوست و گوشت خون رنج را درک کردهاند تصویر واقعی تجربه آنها را تحمیل کنند.
این تفاوت میان روایت و خبر مهم است و این دعوت به تحمیل روایت الگو و نمونه چیزی است ک در روابط فردی در سالهای اخیر به گس لایتینگ بدل شده است و حالا ما را دعوت میکنند آن را در مقیاسی اجتماعی به کار ببریم. جالب اینکه در هر دو داستان چه در روابط شخصی و چه دی این داستان اجتماعی، فرد تحمیلکننده فرد/ اجتماع هدفش را در آسیبپذیرترین شرایط پس از تروما هدف قرار میدهد.
ما که اینجا در این ساحل امن نشستهایم و بیآنکه خطری ما را تهدید کند آزادانه با حمایت پلیس به خیابان میرویم و بعد از حضور غرورآفرینمان در تظاهرات امن به کافه یا باری میرویم تا گلویی تر کنیم و از رشادتهای خود و مقاومت بینظیرمان بگوییم و روایتی را برای هم بگوییم که باید جای واقعیت بنشیند، شاید بهتر باشد کمی سکوت کنیم، گوش کنیم و بدانیم کسانی که قرار بود صدای آنها باشیم در حال تجربه یکی از بزرگترین تراماهای جمعی تاریخ معاصر ایران هستند و اگر نمیتوانیم صدای آنها باشیم حداقل از صداسازی برای آنها دستبرداریم.
نمونه دیگر این روزها، شعاری است که در تجمعات ایرانیان خارج بهوفور شنیده میشود. این شعار نه از روی بددلی که از روی همدلی است. از روی محبت است و در دردهایی ریشه دارد که ما این روزها در هر جای جهان که باشیم احساس میکنیم و بهخصوص ما که در بیرون از ایران هستیم و دستمان از کمکی مؤثر نتوان است بیشتر احساس میکنیم. شعار زیبا و احساسی «تو آنجا تیر میخوری و من اینجا میمیرم»
این شعار با همه زیبایی و خیرخواهیاش به نظرم نیاز به بازنگری و مهار دارد. رنج ما دروغ نیست و افسانه نیست اما مبادا که این رنج را به سطح رنج مردمان داخل ایران که در مقابل گلوله قرارگرفتهاند ارتقا دهیم. بین درد ناشی از شنیدن خبر ظلم و دیدن تصاویرش با درد و رنج از دست دادن واقعی افراد متفاوت است. رنج تماشای پدری که در میان انبار جنازههایی که تا روزهای قبل امیدهایی درخشان بودند، پرسه میزنند، با رنج پدری که در میان موج مردگان فرزندش را صدا میزند و نمیداند باید امیدوار باشد که جنازه جگرگوشهاش را بیابد یا نیابد و چندساعتی امیدش را بیشتر حفظ کند کدام را انتخاب کند، زمین تا آسمان فرق دارد.
اما چرا چنین شعارهای همدلانهای بهخصوص کسانی که در بیرون از ایران به فعالیت اجتماعی سیاسی واردشدهاند خطرناک است؟ وقتی ما رنج غیرمستقیم خود را با رنج عظیم واقعی مردمانی که در میان فاجعه و مصیبت علاوه بر آنکه چون ما نگران دوستان و آَنایان و ایرانشان هستند باید غم از دست رفتنهای واقعی را تجربه کند یکی میبینیم، این احساس را پیدا میکنیم که ما هم همان نقش و حقی را داریم که عزیزانمان داخل ایران دارند. اینجا است که فراموش میکنیم که ما قرار بود بازتابدهنده صدای آنها باشیم و یکباره صدا و نظر خود را نظر واقعی آنها میدانیم و از همینجا است که به نمونه قبلی منجر میشویم که آنها و ما یک تجربه واحد از این رویدادها داشتهاند و حالا ما باید روایت حادثه اصیل را به آنکه تجربه کرده ساختهاش یادآوری کنیم.
شاید شما با این دو مثال همدلی نداشته باشید. اولی را لغزش زبانی ناشی از اشتباه میان روایت و خب رو دومی را از دل همدلی صرف بدانید که اگر اینطور است آفرین بر نظر خطاپوشتان باد و بیش باد چنین نگاه انسانی و عزیزی.
اما شاید شما با دو نمونه بعدی نتوانید همین کار را کنید.
در شهر مونترال جایی که جمعیتی چند هزارنفری از ایرانیان حضور دارند برخی از نمونهها آشکارشده است که مطمئنم در بقیه شهرها و کشورها هم دیده میشود.
کسانی که گمان میکردند و میکنند ایران را بهتر از ایرانیان میشناسند و نه اینکه صدای آنها باشند که باید روایت مستقل و واحدی را تشکیل دهند و فریاد اتحاد را به معنی بیعت با خلیفهای تازه سر میدهند حالا آشکارا چنان میکنند که وای اگر از پی امروز بود فردایی.
در کانادا نهادی به نام کنگره ملی ایرانیان کانادا وجود دارد. این نهاد و مدیران فعلی آنکه بر اساس انتخابات تعیین میشوند، در سالهای اخیر مواضعی نزدیک با مواضع ج.ا. داشتهاند و بارها و بارها مورد نقد قرارگرفتهاند.
بهطور بدیهی نخستین کاری که در یک فضای دمکراتیک میشد انجام داد ایجاد شبکهای برای کاندیداتوری در این نهاد و حذف مدیران همسو با ج.ا و جایگزینی آنها با صداهای تازه بود. اما این کار سخت بود و هست. نیازمند فعالیت و کوتاه آمدن است و زمانی که میتوان هرکسی برای خودش حزب و دستهای بزند چرا وارد این بازی شود؟ باوجود همه نقدهای درست اما، این نهاد و سازمان سازمانی قانونی است، اعضا آن شهروند کانادا هستند و اگرچه نغمهای که میخوانند آواز زنندهای است اما حق بودن دارند.
دوستان مبارز دور از خانه، اما حالا راه تازهای را پیشگرفتهاند. آنها در کنار حمله و نقد اعضا این گروه – که حق مسلمشان است – شروع به تهدید کردهاند. نه اعضا و ساختار این کنگره.. برای مثال آنها خردهفروشی کوچکی را هدف گرفتهاند که مدیرش، شریک تجاری دارد که آن شریک تجاری عضو هیئتمدیره این نهاد است. این مغازه از ج.ا. پول نمیگرفته، پاتوق طرفداران نظام نبوده، نشریات وابسته به ج.ا. پخش نیم کرده و عکس رهبران ایران را در مغازهاش نداشته است. صرفاً درزمانی یکی از شرکایش عضو هیئتمدیره این نهاد – قانونی – بوده است.
چنان حمله به این مغازه – به یاد بیاورید که این یک نمونه است – زندگی و امنیت و اقتصاد صاحب آن را تحت تأثیر قرار داده که او مجبور شده است برای بقای خود، نامهای به یکی از رسانههای حامی سلطنت در مونترال بزند و در آن نامه ضمن اعلام برائت از شریک سابقش تعهد بدهد که هیچ همدلی به افکار شریک سابقش ندارد. شما اگر در ایران این را میخوانید با این روند آشنا هستیم ما به آن اعتراف گیری اجباری میگوییم. بله کسی اسلحه بر شقیقه صاحب مغازه نگذاشته که اعتراف کن ولی با تهدید امنیتش، اعتبارش و حتی درآمد و بودنش او را وادار میکنیم تا با ما بیعت کند.
این روند آشنا نیست؟
نوشتههای مرتبط
چند متن دیگر که از زاویههای مختلف به فشار اجتماعی، زبان قدرت، و وسوسهی «زندگی در دروغ» نزدیک میشوند:
زامبیسازی فعالیت سیاسی: وقتی مغزها تسلیم میشوند
استعارهی زامبی بهعنوان تعطیلی فکر مستقل، فشار جمعی، و انسانزدایی در سیاست.
خطرات سیاست شبهعلمی
وقتی سیاست، ابطالپذیری را کنار میگذارد و «توهمِ درست بودن» جای واقعیت مینشیند.
ادبیات تجاوز در گفتمان سیاسی
وقتی زبانِ تحقیر و سلطه، جای تحلیل و حقیقت را میگیرد و «دروغِ مفهومی» میسازد.
علیه ایدئولوژی فوریت خبر
وقتی «سریع بودن» جای «درست بودن» را میگیرد؛ بازسازی حقیقت در عصر الگوریتمها.
و داستان در اینجا تمام نمیشود. در زیر این پست بسیاری از مبارزان ساحل آرامش اعلام کردهاند این اعترافات صادقانه نیست و او باید برای علنی کردن بیعتش در اولین قدم پرچمهای شیر و خورشید را بر سر در مغازه نصب کند. و این یک رویداد نیست. اگر سری به محلههای ایرانی نشین شهر بزنید شاهد صحنه نصب مکرر پرچمهای شیر و خورشید از بالکن و پنجرههای منازل هستید. بخشی از این ساکنان حتماً دل در گرو ایدهای دارند که پشت این پرچم خود را پنهان کرده است اما من میدانم و شما میدانید که بخشی دیگر از هراس دیگران که متأسفانه دهانهای به وقاحت گشوده دارند چنین کردهاند که مبادا متهم شوند.
چند روز پیش نخستوزیر کانادا در اجلاس داووس سخنرانی مهمی داشت که در آن با اشاره به کتاب قدرت بیقدرتان داستانی را بازتعریف کرد که واتسلاو هاول آن را دلیل اصلی باقی ماندن نظام کمونیستی در بلوک شرق میدانست. در ایران ما این کتاب را بارها خوانده و دستبهدست کردهایم و برای ما آن مثال آشنا است. داستان مغازهداری که هرروز برخلاف اعتقادش شعاری را بر پنجره مغازهاش میگذاشت که همه کارگران جهان متحد هستند.
و او تنها نبود، همه باری حفظ امنیت چنین میکردند و بدین ترتیب دروغی جمعی تبدیل به واقعیتی زندگی پذیر میشد. نظام وقتی سقوط کرد که اولین نفر شعار را از پشت پنجره برداشت تا در توهم دروغی که در آن زندگی میکردند شکاف ایجاد شود.
حالا ما در مبارزه با اژدهای هفت سری که جان و مال و اعتبار و حرمت ما را گرفته بهجای رسوا کردنش، بهجای پایین کشیدن همه شعارهای دروغین، بهجای اینکه با اکسیر واقعیت و حقیقت در دسترس به جنگ دروغ میرویم، همان رفتار را بازتولید میکنیم.
به آنها که در میانه فاجعه زیستهاند، میگوییم مبادا فکر کنید که آنچه شما کشیدهاید با چیزی که ما از آن درک کردهایم تفاوت دارد، رنج دور را مشابه و حتی مقدم بر رنج قربانیان ارزیابی میکنیم و حتی دست به همان کارهایی میزنیم که علیه اش میجنگیم و کار را به ترور شخصیت، تهدید و وادار کردن افراد به اعتراف و توبهنامه نوشتن میکنیم و درنهایت از همه میخواهیم آن نشان را حتی اگر اعتقاد ندرند بر ویترینهای خود بیاویزند که مبادا ترک بردارد شیشه نازک توهم ما.
من هم مثل شما حیران و سرگردان در حال تماشای صحنهای هستم که تماشایش را باور نمیکنم. گهی چیزی به ذهنم میرسد و میگویم اما میدانم اگر این عفریت تاریکی و دروغ چشم اسفندیار و پاشنه آَشیلی داشته باشد جز حقیقت نیست.