داستان ذهن های نا آرام

 

سریال تلوزیونی «چیزهای عجیب تر» (Stranger Things) پس از نمایش نخستین فصل آن از شبکه نت فلیکس به پدیده ای استثنایی بدل شد. پس از سال های طولانی علاقه مندان دنیای علمی تخیلی شاهد سریالی بودند که حال و هوای داستان های محبوب دهه ۱۹۸۰ را در ذهن تداعی می کرد. استرنجر تینگز بر مبنای یک شایعه محلی و تئوری توطئه شکل گرفت. بر اساس این شایعه محلی جایی در مونتاک در ایالت نیویورک به نام کمپ هیرو قرار دارد که در آن آزمایشگاهی محلی در دوران جنگ سرد به آزمایش های عجیب و غریب بر روی انسان و سایر جانوران دست می زده است.

افسانه های روستایی از فعالیت های عجیب و غریب این مرکز از جمله نگهداری هیولاهایی در آنجا الهام بخش نویسنده های این مجموعه شده است. با این وجود ایده تئوری توطئه نیست که استرنجر تینگز را به پدیده استثنایی این سال های تلویزیون بدل کرده و برای سومین فصل مداوم موفق شده تایید ادامه کار خود را بگیرد. در کنار بازیگری – به خصوص بازی نوجوانان مجموعه – صحنه آرایی و داستان گویی خوب، آنچه این سریال را بیش از رقبایش موفق کرد داستان نوستالژی است. این سریال به طور عمده سرشاری از اشاره ها و وام گیری هایی از معروف ترین و محبوب ترین آثار فرهنگ عامه دهه ۱۹۸۰ استفاده کرده است. از بازی های طولانی زیر زمینی گرفته تا فضای فیلم های اسپیلبرگ همچون ای تی و برخورد نزدیک از نوع سوم و بسیاری از معروف ترین فیلم های دیگر این دهه که در ژانر وحشت و علمی تخیلی ساخته شده اند، برای مخاطب امروزی، حتی برای ما که در سوی دیگر سیاره بیننده محصولات آن دوران غریب بوده ایم نوعی شگفتی و حس آشنای نوستالژی را به همراه دارد.

استرنجر تینگز در دوران فیلم های علمی تخیلی که یا بر مبنای داستان های پیچیده و در هم تنیده و یا بر مبنای استفاده مکرر از جلوه های ویژه رایانه ای به بازار می آِند با به یاد آوردن فضای نوستالژی روزگار قدیم موفقیتی عظیم کسب کرد. داستان روند ساده ای دارد. در آزمایشگاهی سری، گروهی از دانشمندان دولتی و سرکش در حال آزمایش هایی هستند که نتیجه آن نه تنها پرورش تعدادی از کودکان با قدرت های ذهنی و به ظاهر ماورالطبیعه می شود که دروازه ای به دنیایی دیگر باز می کنند . دنیای معکوس که بنا بر دیدگاه فیلم دنیایی مشابه ما اما در بعدی دیگر است. روایت فیلم داستانی موازی را با شخصیت های بازی معروف «سیاهچال و اژدها» که یکی از بازی های رایج و محبوب کودکان و نوجوانان علاقه مند به دنیای فانتزی در دنیای پیش از بازی های رایانه ای است و بر مبنای خلاقیت در داستان سازی و داستان گویی بنا شده است پیش می رود. یکی از شخصیت های این بازی به نام دموگرگان، در واقع نمادی واقعی در دنیای وارونه دارد و از دل جهان موازی و خاکستری و تلخ وارونه سر به دنیای ما می آورد.

واقعیت این است که با وجود موج بزرگی که این سریال ایجاد کرد در باره بخش علمی آن چندان پایه و اساسی نمی توان پیدا کرد. نه دنیاهای موازی و نه ابعاد دیگر هیچ کدام شباهتی – حداقل بر مبنای بهترین نظریاتی که داریم – با آنچه در فیلم نشان داده شده است ندارند. حتی اگر دنیایی موازی وجود داشته باشد قاعدتا راه ارتباط آن با ما احتمال به جای میدان الکترو مغناطیسس که در فیلم نشان داده می شود امواج گرانشی است اما این داستان قرار نیست به ما داستان علم را بگوید. استرنجر تینگز ما را به دوران فراموش شده ای می برد که توان هیجان زده  شدن را داشتیم و از دست نداده بودیم. جایی که در  آمریکا فروشگاه های رادیو شاک، با ردیف هایی از انبوه مقاومت ها  و خازن ها و صفحات مدارها میعادگاه نوجوانانی بود که به شگفتی های پیش رو ی دنیا علم و فناوری بیش از میهمانی های بچه های محبوب مدرسه بودند و از سوی دیگر در این سوی جهان ما مشتاق کیت های الکترونیکی بودیم که از دل آن مدارهای ساده را می ساختیم. مدل های مقوایی و کاغذی طراحی می کردیم و وقتی در مدرسه با تندخویی قلدرهای کلاس بالاتر مواجه می شدیم شب و غروب خود را در دل داستان های علمی تخیلی یا کتاب های به من بگو چرا؟ غرق می کردیم.

سیزن دوم این سریال هم به همان مسیر ادامه داد و آن را توسعه داد و اکنون باید در انتظار بخش سوم این سریال باشیم.

شاید مهم ترین داستان های جنبی که در دل این سریال نهفته است یکی داستان توانایی های شگفت انگیز مغز انسان است و دیگری آزمایش های مخفی نهادهای سری.

اگرچه هر دو آنها پایه‌هایی در دنیای واقعی دارند اما هیچ یک چنین آب و تابی را ندارند که در داستان های اینگونه روایت می شود. ما توان مغز را به طور کامل نمی شناسیم. می دانیم مغز ما شگفت انگیز تر از چیزی است که تصور می کنیم اما شاید دامنه قدرت مغز بر اطراف یا ذهن بر ماده بیش از آنکه در نمونه هایی چون تغییر ماهیت فیزیکی شخصیت ۱۱ یا جدای ها باشد در تاثیرگذاری بر بدن خود فرد متمرکز باشد. در باره داستانم آزمایش های علم محرمانه هم داستان حتما این گونه است و حتما و در همه جای دنیا تعداد بسیار زیادی زا آزمایش های محرمانه در حوزههای مختلف به خصوص در نهادهای دفاعی و همچنین در سال های اخیر در نهادها و شرکت های تجاری خصوصی در حال اجرا است اما در دوران ارتباطات گسترده امروز بعید به نظر می رسد کسی بتواند چنان آزمایش عظیمی را که منجر به باز شدن درهایی به دنیای دیگر شود و هیولایی از سوی دیگر جهان را به دنیای ما بیاورد برای مدت طولانی مخفی نگاه دارد.

داستان تئوری توطئه تصویر شده در استرنجر تینگز بیش از آنکه شبیه به دنیای پرونده های مجهول و نواده چشمگیرش فرینج باشد، شبیه به داستان پنهان کاری هایی از نوع ای تی و برخورد نزدیک از نوع سوم است.

علم نیز در این داستان بیشتر بهانه ای برای روایت داستان اصلی است. برخلاف سریالی مانند فرینج که به خصوص در فصل های  نخستینش سعی می شد موارد عجیب در حاشیه (فرینج) دنیای علم مقبول و افزوده ای بر آن نمایش داده شود و سعی شود تا مبنایی منطقی برای رویدادها ارایه شود اما در این سریال داستان اصلی چیز دیگری است.

به نظر می رسد استرنجر تینگز بیش از آنکه بر روایت علم یا وحشت تمرکز داشته باشد همان داستان آشنای غریبه ای در غریبستان را روایت می کند. نه تنها شخصیت ۱۱ در داستان غریبه ای است که به شهری غریبه آمده است که نمایشی از دنیای از دست رفته دهه ۸۰ میلادی ما را با غریبگی خود در دنیای امروز مواجه می کند.

به نظر می رسد استرنجر تینگز بیش از آنکه بر روایت علم یا وحشت تمرکز داشته باشد همان داستان آشنای غریبه ای در غریبستان را روایت می کند.

 

 

 

همانند مردان – ایکس، این بار نیز قهرمانان داستان از ۱۱ گرفته تا بچه های پر شور و سرکش و حلقه دوستان آن ها، طردشدگان هستند. کسانی که به دلیل علایق خود، ظاهر خود یا توانایی های خود از سوی نُرم جامعه غیر عادی و غیر عادی تشخیص داده می شوند و از حلقه های دوستی و معاشرت های اجتماعی به بیرون رانده می شوند و طرد می شوند. داستان، داستانِ دوستی‌هایی است که در میان طرد شدگان رخ می دهد و یادآورد داستان ارباب حلقه ها است که در آخر کار شاید تقدیر و سرنوشت روز نه به دست قهرمانان نرمال و محبوب مدرسه و خیابان که به دست همین طرد شدگان و فراموش شدگان رقم بخورد همان طور که در ارباب حلقه های این هابیتی غیر شاخص است که سرنوشت سرزمین میانه را رقم می زند.

این داستانی به ظاهر قدیمی است اما هر روز موضوعیت بیشتری می یابد. جامعه امروز ما و نُرم هایی که روز به روز تغییر می کنند افراد بیشتری را از خود به دور و خارج می کنند و داستان قهرمان غریب طرد شده داستان همه ما است.

داستان استرنجر تینگز در فصل دوم خود سعی کرد با توسعه و ساختن داستان بر روی موفقیت های بخش اول راه خود را به پیش ببرد. اضافه کردن شخصیت مد مکس، هیولای سایه و همینطور داستانی کوتاه – و به نظر غیر ضروری – درباره یکی دیگر از کودکان آزمایش گاه های هاوکینز و به میا آوردن بخش هایی دیگر از نوستالژی های قدیم بار دیگر توانست بخشی از مخاطب را به خود جلب کند اگرچه این بار دیگر داستان تازگی و غافلگیری فصل اول را نداشت. حال که این بار برای فصل سوم این داستان تمدید شده است باید امیدوار بود نویسندگان آن ضمن زنده کردن بخش دیگری از خاطرات و نوستالژی ها داستان خود را به روز کنند شاید آوردن و هیولایی بزرگ تر به تنهایی کافی نباشد و تنها آن ها را در روایت خود دچار مشکل کند.

دنیای وارونه به نظر می رسد بیش از آنکه دنیای واقعی باشد جهانی خاکستری و سرد و موجود در میان ما است. دنیایی که هیولاهای پنهان افسردگی و سرخوردگی در میانه آن به زیستن مشغول مشغولند و هر کدام از ما اگر غفلت کنیم ممکن است راهی این سرزمین شویم و یا راه بازگشت را نیابیم و یا بذری از هیولای روح خوار تیرگی را با خود به زندگی خویش و اطرافیانمان بیاوریم.

 

دانستنیها

راه دشوار پیش روی چراغ

در شب یلدایی که گذشت جایزه «چراغ» برای دومین سال متوالی برگزیدگان خویش را معرفی کرد. سه‌نفر از چهره‌های شناخته‌شده در حوزه علم و ترویج علم، به خانواده برگزیدگان چراغ پیوستند. به جایزه چراغ می‌توان از زوایای گوناگونی نگریست. این جایزه که با هدف قدردانی از مروجان علم در ایران تأسیس شده است، جایزه‌ای مخصوص، غیرانتفاعی و شخصی است. به این معنی که برگزارکنندگان و بانیان آن نه وابستگی سازمانی دارند، نه از حمایت‌های دولتی یا نهادهای دارای ردیف بودجه بهره‌مندند و نه این جایزه را در قالب بخشی جنبی از فعالیت اقتصادی دیگری تعریف کرده‌اند؛ به عبارت ساده‌تر، دو علاقه‌مند به دنیای علم و ترویج آن، بر اساس سال‌ها تجربه و اندوخته خود سرمایه و اعتبارات خویش (چه مادی و چه معنوی) را روی هم گذاشته‌اند تا روندی تازه در معرفی و قدردانی از مروجان علم ایجاد کنند؛ البته این به معنی استفاده‌نکردن از حمایت‌های مادی (در صورت یافت‌شدن) نیست. اما نکته مهم این است که درنهایت این برنامه و رویداد شخصی و غیرانتفاعی آن هم در حوزه‌ای است که با کم‌مهری‌های فراوان روبه‌روست. چنین اتفاقی را باید به فال نیک گرفت، به‌‌ویژه اینکه رسیدن آن به دومین سالش خبر خوشحال‌کننده‌ای است. در شرایطی که هزاران مسئله ریز و درشت اولویت‌های اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی جامعه را به خود اختصاص داده است، ایجادکردن و از آن مهم‌تر باقی‌ماندن چنین جایزه‌ای به خودی‌خود امری مبارک است، اما فراتر از ماندن و ادامه‌دادن، بانیان چراغ باید در نظر داشته باشند که اصل عمل آنها نوعی رفتار اصلاحی در جامعه به شمار می‌رود و مانند هر رفتار اصلاحی دیگری چنین کاری در صورت تداوم و دقت است که می‌تواند به نتیجه مطلوب آنها برسد. قطعا بانیان چراغ (آ‌نگونه که در اعلام موجودیت جایزه و در بیانیه‌های دو سال اخیر خود گفته‌اند) قصدشان فقط اهدای جایزه‌ای به تعدادی از فعالان نیست؛ آنها امیدوارند مسیرهای تازه‌ای را ایجاد کنند، الگوهای تازه‌ای را شکل داده و درنهایت در مسیر ترویج علم مؤثر باشند. با چنین ایده‌ای و با نگاه به چشم‌انداز آینده به نظرم، نکات زیر در زمره مواردی است که بانیان چراغ و کسانی که با آن همکاری می‌کنند، شاید بد نباشد درباره آن بیندیشند:

تصویر: وب سایت جایزه چراغ

١- در اینکه چراغ جایزه‌ای خصوصی و شخصی و غیرانتفاعی است و درنهایت بازتاب‌دهنده سلیقه و دیدگاه برگزارکنندگان آن است، شکی نیست، اما بانیان چراغ در ابتدای مسیر خود تعاریف دقیق و مشخصی از نحوه عملکرد خود ارائه داده‌اند؛ آنها تعریف مشخصی از سه رده جایزه‌ای که قرار است هر سال اهدا کنند، مطرح کرده و اعلام کرده‌اند بر اساس این معیارها اقدام به انتخاب برگزیدگان خواهند کرد. به نظرم نکته مهمی است که برگزارکنندگان چراغ به‌طورجدی به این معیاری که خود تعریف کرده‌اند، پایدار بمانند یا اگر آن را ناقص می‌دانند اصلاح و اعلام کرده و آن را مدنظر قرار دهند. باید به یاد داشت شخصی‌بودن و غیردولتی و غیرانتفاعی‌بودن اگرچه مؤلفه بسیار ارزشمندی در این جایزه است، اما در برابر انتقادها سپر دفاعی نخواهد بود. این غیرانتفاعی و شخصی‌بودن نه‌تنها چیزی از ضرورت‌های دقت در کارها کم نمی‌کند که به این دلیل که در آن نفس عمل برای بانیان مهم و ارزشمند است، انتظار دقت و عملکرد مطلوب‌تری را نیز ایجاد می‌کند؛ به‌‌عبارت‌دیگر اگرچه این جایزه شخصی و غیردولتی است، اما پس از آنکه این جایزه معیارها، استانداردها و روندهای خود را تعریف کرد، باید با حداکثر توان و دقت و وسواس به آن وفادار ماند؛ به‌عبارت‌دیگر این جایزه نیازمند سازگاری درونی است تا بتواند در برابر سؤال‌ها و انتقادهایی که از بیرون به عملکرد و انتخاب‌های آن می‌شود، پاسخی منطقی دهد. اگر بانیان این نکته بدیهی را در فرایند ادامه چراغ فراموش کنند، عمل بزرگی که می‌تواند به اتفاقی مهم و تأثیرگذار در جامعه بدل شود، در حد یک میهمانی دورهمی تنزل خواهد کرد.
٢- پیشنهاد من به برگزارکنندگان چراغ این است که درحالی‌که با تمام دشواری‌ها و گرفتاری‌های پیش‌رو، کار این جایزه را به جلو می‌برند، در پی تشکیل و پی‌ریزی ساختار و سازمانی برای این جایزه باشند. بار دیگر درست است که این جایزه شخصی و فردی است، اما اگر بانیان آن می‌خواهند که این اثر در جامعه باقی بماند و تغییری ایجاد کند، بد نیست به فکر آن باشند که ایده‌های شخصی خود را که موتور محرک این جایزه است، اولا مکتوب کرده و دوم آنکه در قالب ساختار و سازمانی پیاده کنند. چراغ اگر می‌خواهد مؤثر باشد باید به یک نهاد تبدیل شود. جامعه ما سال‌های طولانی است که از تکرار کارهای قدیمی آسیب دیده است و دچار تأخیر شده است. بخشی از کم‌حافظگی اجتماعی ما به عدم مستندسازی، عدم ساختارسازی و ناچاری از تکرار راه‌های رفته بازمی‌گردد. کسانی که به دنیای ترویج نجوم علاقه دارند به خاطر می‌آورند که تا چندین سال پیشنهادی به نام شاخه آماتوری انجمن نجوم ایران وجود داشت. آن نهاد با همه انتقادهایی که به آن وارد بود و با همه ضعف و قوت‌هایی که داشت، توانسته بود مسیرهای متعدد و تازه‌ای را در فرایند ترویج علم در کشور باز کند؛ توانسته بود راه‌هایی را در برابر مشکلات با آزمون و خطای متفاوت به دست آورد و همچنین تجربه مواجهه با چالش‌های فراوانی را داشت که چنان کارهایی با خود به همراه دارد. بعد از آنکه چند سال پیش این شاخه با استعفای اعضای هیئت‌مدیره آن منحل شد، همه آن تجربه‌ها، همه آن راه‌ها و روش‌ها و ایده‌ها و امکانات نیز نابود شد. امروز حتی آرشیوی از وب‌سایت شاخه آماتوری وجود ندارد و هیچ جایی نمی‌توانید انبوهی از تجربه‌های موفق یا شکست‌خورده آن گروه را بیابید که اگر امروز خواستید کاری مشابه انجام دهید، دست به تکرار خطاها نزنید. این مصیبتی است که در همه بخش‌ها وجود دارد و اگر چراغ می‌خواهد الگو و مثالی اصلاحی در فرایندهای موجود و از جمله ترویج علم انجام دهد نقطه شروع مناسب خود این جایزه است. از سوی دیگر تشکیل ساختار و سازوکار پیاده‌شده، امکان توسعه را می‌دهد و می‌توان بر اساس آن نیروهای داوطلب را به یاری گرفت، امکانات بیشتری برای پیشبرد اهداف تهیه کرد و چراغ را از رویدادی یک‌شبه به فرایندی مؤثر و اثرگذار در طول سال بدل کرد.
٣- یکی از مشکلاتی که در راه مروجان علم قرار دارد، در کنار همه مشکلات مالی و امکانات، ارتباط با مخاطبان است. بخشی از فعالان ترویج علم به دلیل فضای موجود نمی‌توانند مخاطبان بالقوه خود را بیابند. یکی از آثاری که رویدادهایی مانند این جوایز و تقدیرها می‌تواند داشته باشد، ایجاد چنین ارتباطی است؛ اینکه مخاطبان بیشتری را با این فعالان و کارهای آنها آشنا کند. این کار اگرچه با برگزاری این مراسم و اهدای این جوایز به طور مقطعی صورت می‌گیرد، اما برای تبدیل‌شدنش به روندی اثربخش لازم است که در طول سال نیز دنبال شود. یکی از کارهایی که جایزه‌ای مانند چراغ می‌تواند انجام دهد، پس از پایان اهدای جایزه آغاز می‌شود و آن تداوم در معرفی و اطلاع‌رسانی کارهایی است که منتخبان این جایزه انجام داده یا انجام می‌دهند. این کار می‌تواند از طریق وب‌سایت جایزه چراغ و در طول سال با معرفی دقیق‌تر و کامل‌تر برگزیدگان صورت بگیرد و وب‌سایت این جایزه می‌تواند به درگاهی برای علاقه‌مندان علم بدل شود تا مروجان فعال و برگزیدگان این جایزه را در طول سال دنبال کرده و از جریان کارهای آنها آگاه شود.
با وجود همه آنچه در بالا گفته شد، نمی‌توان چشم بر دشواری و ارزش والای کار دست‌اندرکاران چراغ بست. آنها کاری سخت و دشوار را آغاز کرده‌اند که اگر تداوم یابد، می‌تواند راه ترویج علم را در ایران درخشان‌تر کند.

شرق

علم و انکار پدرخواندگی

گاهی اوقات ما برای نشان دادن احترام خود راه و مسیر اشتباهی را انتخاب می کنیم. مسیری که به جای آنکه نمایانگر احترام ما باشد باعث بدفهمی می شود و بی راهه های بسیاری را پیش روی دیگران باز می کند.

دلایل مختلفی وجود دارد که چرا ما گاهی برخی از روش های تقدیر و بزرگداشت را انتخاب می کنیم که نه تنها دقیق نیست که باعث بدفهمی و به مسیر هرز رفتن می شود. بخشی از آن به داستان فرهنگ ما باز می گردد و اینکه گاهی مفاهیم را از اقلیم های مختلف بدون در نظر گرفتن ساختار آن فضا، برای استفاده در جایی دیگر به عاریت می گیریم.

تمرکز این نوشته در دنیای علم است. برای مثال گاهی در این دنیا برای بزرگداشت افراد و ادای احترام به آن ها سعی می شود تا القاب آن ها را با تغییری نسبت به آنچه وجود دارد مورد استفاده قرار دهیم. گاهی فکر می کنیم اگر کسی دارای درجه دکترای تخصصی در رشته ای است و ما او را با لقب دکتر خطاب کنیم شان او رعایت نشده است و سعی می کنیم برای ارج نهادن بیشتر به او از واژه پرفسور استفاده کنیم. گاهی هم پشت این ادعا پنهان می شویم که در برخی از نظام های آموزشی استاد همان پروفسور است و ما اشتباه نکرده ایم. در حالی که ما برای توصیف فردی در نظام علمی کشور، از واژه ای استفاده می کنیم که در این فضا کاربرد ندارد و اگر هم کاربرد داشته باشد نشانگر موقعیت شغلی است. ما کسی را آقای مدیر عامل صدا نمی کنیم و مثلا نمی نویسیم یا نمی گوییم آقای مدیر عامل فلانی. بلکه می گوییم آقای فلانی مدیر عامل فلان جا. پرفسور – فارغ از اینکه در ساختار نظام ایران معنی ندارد و در ساختارهای اداری دانشگاهی جاهای دیگر هم معانی متفاوتی دارد – به چنین موقعیت سازمانی اشاره دارد. اما ما با استفاده از برداشت فرهنگی که نسبت به کلمه پرفسور وجود دارد برای برخی از افراد از آن استفاده می کنیم و بار فرهنگی آن که از فرهنگ عامه آمده است را به آن وارد می کنیم. دلیل این امر بیش از آنکه بیان جایگاه فرد باشد، ابراز ارادت به آن شخص و محترم داشتن او است و در نهایت باعث می شود تا بدفهمی در میان جامعه رشد کند که حرف فلان آقا یا خانم را باید جدی تر فرض کرد چون ایشان پرفسور هستند.

موضوع دیگری که در دنیای علم به وفور در کشور ما به چشم می خورد منصوب کردن افراد به سمت والدین رشته های علمی است.

فلانی پدر رشته فلان است و دیگری مادر رشته بهمان.

در دنیای امروز و خارج از ایران نیز گاهی از افرادی با لقب پدر یا مادر رشته ای یاد می شود که آن هم با نقدهای زیادی رو برو است. اما در همان موارد  معدود هم زمانی است که شخصی به معنی واقعی رشته ای تازه را تاسیس و ابداع کرده است.

ما در ایران گاهی برای بزرگداشت پیشکسوتان و افراد قدیمی که سال ها در رشته ای خاص فعالیت کرده اند او را به نام پدر یا مادر آن رشته می نامیم. حتی گاهی نام ایران را نیز از ین مجموعه می اندازیم و می گوییم فلانی پدر زلزله شناسی است و دیگری مادر نجوم یا هر چیز دیگر.

این راه نه تنها اشتباه که پرخطر است.

بیایید ببینیم با نامیدن کسی به مقام پدر و مادر رشته ای – به خصوص که در ایران که در بهترین شرایط منظور ما پیشگامی در آن رشته در ایران است – چه چیزی را به او منصوب می کنیم. به یاد داشته باشیم ما این واژگان را به صورت محض استفاده نمی کنیم این ها واژگانی با بار معنای فرهنگی هستند.

وقتی می گوییم فلانی پدر یا مادر رشته بهمان است یعنی نه تنها آن رشته وجود خود را مدیون آن افراد است که تربیت و شأنیت و نام و تبارش را از آن افراد می گیرد. از سوی دیگر وقتی ما با فرزند کسی مواجه می شویم بر اساس عرف فرهنگی انتظار داریم فرزندان به نام و حضور و حرف والدین احترام بگذارند. در مقابل آن ها به ادب بنشینند و پا دراز نکنند و زبان درازی نکنند و در کلام و سخن جایگاه بزرگتری را رعایت کنند و حتی اگر خطایی از بزرگترها دیدند به روی نیاورند.

دنیای علم این گونه نیست. دنیای علم بر شانه های دیگران به جلو می رود. مرجعیت علم به روش و استناد و مدرکش است و شان و اعتبارش را از افراد نمی گیرد. مهم ترین افراد و با اعتبار ترین نام ها تنها زمانی سخنانشان موضوعیت دارد که بتوانند آن را در زمینه ساختار علمی قرار دهند و دلیل و مدرک و مرجع ادعاهای خود را ارایه کنند. پیشگام ترین و با تجربه ترین دانشمندان در هر زمینه ای در برابر سوال و پرسشگری نه تنها ایمن نیستند که از آن استقبال می کنند. نقد و خطا گرفتن از رفتار حرفه ای نه تنها بی ادبی در دنیای علم نیست که وظیفه است. بخشی از دنیای علم تجربی بر آن می چرخد که کسانی سعی می کنند نظرات و آزمون های چهره های بزرگ قبلی را زیر سوال ببرند.

فارغ از اینکه در کشوری مانند ما با تاخیری که در ورود به دنیای علم مدرن داشته است اصولا هیچ یک از این مقام ها حتی در معنی خالق بودن و مبدع بودن یک رشته علمی معنی ندارد و بهترین نقش آنها معرفی جامعه ایران به یک رشته است، القای این القاب با خطا همراه است. وقتی کسی را پدر آن رشته می خوانی خطای او خطای تبار آن رشته می شود و ایراد گیری از او بی ادبی و رعایت نکردن جایگاه پیشکسوت.

همه احترام و اعتبار دانشمندان و دانشگران به سن، جایگاه و تعداد مقاله ها نیست بلکه بر توانایی آن ها در آزمودن نظرات و اصلاح خطاها و اقرار به اشتباه ها و دعوت به نقد است.

علم و حداقل بخش آکادمیک و دانشگاهی علم، قرار بوده است بر مبنای فضای آزاد و باز پیش برود. همین باز بودن فضا است که باعث می شود استعدادهای نو تفکرات دیگران را به چالش بکشند، بر مبنای یافته های دیگران پیش بروند و به یاد داشته باشند وقتی افق های دور تر را می بینند به دلیل آن است که آنگونه که نیوتن می گفت بر شانه غول ها ایستاده اند.

احترام دانشمند و علم به خطاب قرار دادن افراد فعال در آن با نام های بی معنی و غریب و منصوب کردن به سمت پدر و مادر نیست. اگر می خواهیم به دانشمندان و پیشکسوتان علم احترام بگذاریم، مسیر فعالیت آن ها را هموار کنیم، از تجربه های آن ها استفاده کنیم، فضای دسترسی آن ها به مشارکت ها را فراهم کنیم و به نسل تازه اجازه دهیم که از تجربه ها و یافته های آن ها استفاده کنند، آنها را نقد کنند و به پیش بروند. دانشمندان به القاب اضافی بی معنی نیاز ندارند. موانع را از جلوی پای آن ها برداریم تا توانشان را آشکار کنند.

زندگی در عصر قدرت توهم

اگر معدود افراد توانمند و آینده نگر می توانند چشم انداز آینده جهان را تغییر دهند به قدرت رسیدن افراد نالایق جهان را با خطر مواجه کرده است.
 trumpwillwin-notext

دیگر داستان تبلیغات انتخابات ریاست جمهوری در ایالات متحده به سر رسیده است. دیگر دوران تلاش برای رای جمع کردن و به پای صندوق آوردن آن هایی نیست که گمان می کنند روند رو به جلو جامعه آن ها را گوشه نشین کرده است. حتی اکنون زمان آنکه با اقدامی نمایشی پایگاه متزلزل و اندک رای دهندگان و حامیان رییس جمهور آمریکا تقویت شود نیز گذشته است. اگر حملات مکرر ترامپ در دوران رقابت های انتخاباتی و اقدام هایی چون خروج از پیمان پاریس  در دورانی که محبوبیت او در حداقل ممکن قرار دارد و تا آن زمان نتوانسته بود هیچ لایحه مهمی را به تصویب مجلسان برساند قابل درک و توجیه بود، اما با هیچ روش عقلانی نمی توان ادامه روند کارهای او ار توجیه کرد.

صحبت از اختلاف نظر در سیاست، دعوا بر سر دخالت یا همراهی با نهادهای روسی در انتخابات یا تخلف در قانون نیست. صحبت از سیاره را سپید دیدن و اصرار بر آن است.

ترامپ که این روزها در تعطیلات کریسمس، در باشگاه گلف خود در مورا لاگو اوقات می گذراند، ساعاتی پیش به توییتر آمد تا در جایی که نه ضرورت سیاسی، نه توجیه اجتماعی و نه نیاز خبری وجود داشت بار دیگر مهم ترین خبر این سال را تکرار کند: «واقعیت و علم در خطر است»

او در توییتر چنین نوشت:

«در شرق {ایالات متحده} این، احتمالا سردترین سال نو ثبت شده است. شاید کمی بتوانیم از آن داستان گرمایش زمین خوب و قدیمی استفاده کنیم که کشور ما و نه دیگر کشورها، قرار بود تریلیون ها دلار صرف مبارزه با آن کند. خودتان را بپوشانید.»

این نخستین حمله او به گرمایش زمین نیست اما بی ربط ترین ان ها و بی دلیل ترین آن ها است. شاید مهم ترین پیام این توییت این باشد که وقتی نوبت به ترامپ می رسد انتظار اصلاح رفتار یا منطقی عمل کردن نداشته باشید او مانند کودک لج بازی است که وقتی به او می گویید خطایی کرده است در چشمان شما زُل می زند و نقش مار می کشد تا شما را فریب دهد و بر خطای خود اصرار می کند و هر ازچندگاهی با وقاحت آنرا به روی شما می آورد و بر خطای خود تکرار می کند.

این تازه چندی بعد از آن است که گزارشی از دستور العملی از درون سازمان مبارزه با بیماری های واگیردار منتشر شد که در آن توصیه شده بود با توجه به حساسیت های دولت موجود برای آنکه طرح ها و پیشنهادهای آنها برای دریافت بودجه تامین شود، از به کار بردن واژگانی مشخص و از جمله «مبتنی بر علم» و «مبتنی بر واقعیت» خودداری کنید.

این جنگی تمام عیار علیه علم است که دامنه آن تنها به ایالات متحده محدود نمی ماند.

دامنه این نبرد علیه واقعیت و داده و علم به ما نیز در این سوی اقیانوس می رسد. اینکه چرا ترامپ اینگونه آشکارا و لجام گسیخته علیه علم و هر نظر کارشناسی می تازد، موضوع پیچیده ای است. جودیت باتلر، فیلسوف و نظریه پردازی آمریکایی در سخنرانی که چند ماه قبل انجام داد این رفتار را تلاش برای نوعی وجاهت زایی توصیف می کند. به اعتقاد او در ساختار سیاسی موجود، ترامپ و همراهان او – خودآگاه یا نوخودآگاه – می دانند که قدرت نهایی اعمال سلیقه را در نظر ندارند پس به تکرار آن به طور عمومی مبادرت می ورزند، با تکرار این امر میدان و سپهر دیدگاه عمومی آنها این ایده را به مخاطب خود تلقین می کنند که دارای وجاهتی در بیان و اتوریته ای در اجرای آن هستند و با تکرار این ادعا که وجاهت لازم و مرجعیت لازم در این موضوع را دارند سعی در نصب این مرجعیت برای خود دارند.

معلوم نیست آیا چنین نظری در پشت نگاه ترامپ قرار دارد یا تنها این چنین تکرار هایی تکرار لج بازانه فردی نادان است که در مقامی قرار دارد که مخالفت با نظرات او – حتی نظرات اشتباهش – برای بسیاری می تواند هزینه بردار باشد.

به همین دلیل هم امروز آنچه به جنبش مقاومت در جامعه آمریکا و به خصوص نهاد دانشگاهی این کشور معروف  شده است از اهمیت بالایی برخوردار است. اما نباید این نبرد و این مقاومت را تنها در ایالات متحده دید.

مناصب برای افراد مرجعیت به همراه می آورند و مردم انتظار دارند سخنانی که از یک مرجع خاص صادر می شود از میزان اعتبار مشخصی برخوردار باشد. حتی در سوی دیگر جهان وقتی گفته میشود رییس جمهور کشوری موضع مشخصی گرفته است با دیده جدی تر به آن نگریسته می شود. حالا این منصب در اختیار فرد و افرادی است که به طور رسمی خود را در نبرد با واقعیات، علم و رسانه هایی می بینند که سعی می کنند خطای آن را آشکار کنند.

ما نیز از این بازی آسیب می بینیم. در دنیایی که مراجع قدرت به شایعه پراکنی و ترویج نظریه های توطئه کمر همت بسته باشند کار تمیز دادن سره از ناسره برای رسانه ها سخت تر می شود و این کاری است که مقاومت برای حقیقت در سراسر جهان پیش روی دارد.

خطر عقب گرد از دنیای خردورزی جدی است و ما باید برای مقابله با آن آماده باشیم و در این بین رسانه های علمی هستند که باید نقش مهمی را بر گردن خود احساس کنند.

مرور کتاب سرمنشا

مرور کتاب سرمنشا

کتاب تازه دان براون به بازار آمده است و به یکی از پرفروش ترین کتاب های فهرست خرید ایام تعصیلات سال نو میلادی بدل شده است. این پنجمین باری است که این نویسنده پرفروش شخصیت محبوب خود به نام «رابرت لنگدان» را عازم سفری پرماجرا می کند.

رابرت لنگدان، شخصیت خلق شده توسط دان براون برای نخستین بار در سال ۲۰۰۰ و در قالب داستان شیاطین و فرشتگان به مردم معرفی شد. در آن داستان لنگدان استاد رشته ای تخیلی به نام نمادشناسی مذهبی و رمزشناسی در دانشگاه هاروارد معرفی می شد. او به دلیل تخصصش در زمینه نماد شناسی دینی یک باره خود را درگیر یک قتل مرموز در آزمایشگاه ذرات بنیاید سرن می بینید و دنبال کردن آن داستان او را به واتیکان و ایفای نقش در انتخاب پاپ می کشاند. با وجودی که شیاطین و فرشتگان اثر پرفروشی بود اما محبوبیت و شهرت لنگدان و دان براون، ۳ سال بعد اتفاق افتاد. زمانی که او برای بار دوم استاد دانشگاه جذاب خود را برای روایت داستانی دیگر در ارتباط با دنیای مسیحیت احضار کرد و راز داوینچی را خلق کرد.

راز داوینچی، به پدیده ای جهانی بدل شد نه تنها میلیون ها نسخه از آن در سراسر جهان و به زبان های مختلف به فروش رسید که باعث بروز جنجال های بسیاری شد. واتیکان  آن کتاب را در فهرست کتب ممنوعه خود قرار داد و همین امر باعث توجه بیشتر به این داستان شد. ران هوارد و تام هنکس فیلمی با الهام از این داستان ساختند که اگرچه به جذابیت کتاب نبود اما در معرفی دان براون و قهرمان او نقش مهمی بازی کرد.

دان براون – که داستان های معمایی دیگر چون دژ دیجیتال و نقطه فریب را در کارنامه خود دارد – اساس شخصیت رابرت لنگدان و ماجراهای او را بر مبنای ترکیب واقعیت و داستان قرار داده است. او سعی می کند داستان خود را از میان و از دل نمادها، موقعیت های جغرافیای و تاریخی واقعی پیش ببرد تا احساس واقع گرایی بیشتری به داستان خود بدهد و همین امر هم باعث شده است که گاه ضعف های ادبی داستان و حفره های موجود در ان به چشم نیاید.

پس از راز داوینچی دان براون داستان نماد گمشده و دوزخ را با محوریت شخصیت رابرت لنگدان نوشت (همه این کتاب ها با ترجمه عالی حسین شهرابی به فارسی ترجمه شده است.) اگرچه هیچ کدام از کتاب ها نتوانست موفقیت خیره کننده داستان راز داوینچی را تکرار کند اما هر یک برای خود ماجرایی جذاب به همراه داشت. شاید تندروانه ترین اقدام دان براون در پایان داستان دوزخ رقم خورد جایی که بر خلاف روایت سینمایی، لنگدان در تعقیب و گریز ضدقهرمان داستان اندکی کم می آورد و در نتیجه ویروسی در جهان منتشر می شود که قرار است بخش عمده ای از مردم را عقیم کند.

حالا لنگدان بار دیگر برگشته است. این بار در دل داستانی که وعده می دهد نه تنها به چالش نهاد کلیسا و علم بپردازد که تحت تاثیر رویدادهای روز شکل گرفته است.

داستان حول شخصیت دانشمند، مهندس و آینده نگری به نام ادموند کرسچ رقم می خورد. شخصیتی بین ایلان ماسک، استیو جابز و تونی استارک. آینده نگری که بر اساس داستان همه پیش بینی هایش درست از آب در آمده و توانسته است ساختار هوش مصنوعی کم نظیری را توسعه دهد و در عین حال موفق شده تا به یافته ای برسد که می تواند اساس باورهای آیینی مردم را زیر سوال ببرد و قصد دارد در مراسمی نمایشی یافته دگرگون کننده خود را در موزه هنرهای معاصر گوگنهایم در شهر بیلبائو به جهان اعلام کند. مطابق روند داستان های دان براون همه چیز طبق برنامه پیش نیم رود و ناگهان رابرت لنگدان خود را همراه با ملکه آینده اسپانیا و یک هوش مصنوعی فراتر از زمان در رقابتی علیه زمان می بیند تا نه تنها جان خود را حفظ کند که ماموریت نا تمام دوست و شاگرد قدیمی اشا ادموند را به سرانجام برساند.

من در این نوشته به جزییات داستان وارد نمی شوم تا مبادا لذت خواندن آن را کاهش دهم.

داستان سرمنشا مانند بقیه داستان های دان براون نقاط قدرت و ضعف مشخصی دارد. یکی از نقاط ضعف داستان عدم پیوستگی است. اگرچه داستان از این واقعیت که این شخصیت سابقه ای دارد آگاه است اما به آن اشاره چندانی نمی کند و همین طور مهمترین رویداد داستان قبلی را که می تواند بر این داستان تاثیر بگذارد به سادگی نادیده می گیرد. داستان و شخصیت پردازی ها چندان عمیق نیست و شما به سرعت می توانید الگوی شخصیت های داستان را بر مبنای داستان های پیشین به دست بیاورید. یکی دیگر از مشکلات بزرگ – به نظر من – تاکید بر فردیت و توان تنها کارکردن قهرمان داستان است. اگرچه تصویری که امروز تجار فضای آنلاین و کار آفرین های سیلیکون ولی از خود نشان یم دهند بر مبنای قهرمانان تک نفره ای است که جهان را زیر و رو می کنند اما در واقعیت در دنیای امروز علم و فناوری امکان موفقیت به تنهایی وجود ندارد یا حداقل نه در ابعادی که شاهد آن در کتاب هستیم. هیچ فردی به تنهایی نمی تواند چنان ساختار فناوری را بدون آگاهی جامعه علمی توسعه دهد و یا به تنهایی به نتیجه ای خیره کننده و زیر و رو کننده دنیای علم و ایمان برسد. حتی اگر چنین اتفاقی بیفتد چنین کاشفی چاره ای ندارد تا اعتبارش را به محک جامعه علمی بگذارد یافته خود را با نهادهای علمی ،ژورنال های تخصصی و ساختارهای پذیرفته شده در علم محک بزند و سپس آن را اعلام کند. به نظر می رسد در این روایت، دان براون تفاوت میان کشف علمی و معرفی محصول فناوری برای بازار را نادیده گرفته است.

بخش دیگر داستان نگاهی است که به فناوری پیشرفته به خواننده القا می شود. بار دیگر شاهد نوعی بازتاب تکنوفوبیا و هراس از فناوری آینده هستیم که در پشت صحنه داستان نقش بازی می کند.

اما با توجه به همه این نکات آیا کتاب سر منشا کتاب غیر جذابی است؟ به هیچ وجه. خواندن این کتاب می تواند نفس گیر و سرشار از شور و هیجان باشد. به خصوص اگر موقع مطالعه در کنار رایانه یا موبایل هوشمند خود باشید و وقتی دان براون از بخش های مختلف شهر، ویژگی های معماری ،آثار هنری و امثال آن سخن می گوید، اندکی صبر کرده و تصاویر آن را جستجو کنید و آن ها را ببینید. داستان اگرچه شاید در رده داستان های ادبی کلاسیک نباشد، اما در نهایت آنچه از داستان رابرت لنگدان و دان براون انتظار داریم را برآورده می کند. انبوهی داده عمومی و پیش زمینه در باره آثار هنری، معماری و تاریخی که شاید در شرایط عادی هیچگاه گذرتان به آن ها نیفتد و این تنها راهی است که می توانید با شگفتی های آن آشنا شوید و البته دنبال کردن یک داستان ماجراجویانه جذاب.

سرمنشا در بین کتاب های دنیای رابرت لنگدان – حداقل از دید من – در رده میانی بعد از راز داوینچی و شیاطین و فرشتگان و بالاتر از داستان دوزخ و نماد گمشده قرار می گیرد.

نود و پنج سالگی استن لی

نه تنها در ایالات متحده آمریکا و کشورهای غربی که از شرق دور گرفته تا خاور میانه و آفریقا، بسیاری از کودکان و نوجوانان معاصر ما، حداقل برای چند نسل است که با قهرمانانی آشنا بزرگ می شوند، از آن ها الهام می گیرند و رفتارها و کلمات آن ها وارد زبان و رفتار روزمره آن ها می شود. دنیای از شخصیت های افسانه های که روز به روز قالب عوض می کنند و خود را به زنگ زمانه در می آورند اما شخصیت و داستان خود را در طول زمان حفظ می کنند. مهم نیست در تهران باشید یا نیویورک یا کیپ تاون، نام هایی مانند مرد عنکبوتی، چهار شگفت انگیز، مرد آهنی، مرد مورچه ای، پلنگ سیاه، مردان ایکس و … نام های آشنایی برای نوجوانان و حتی بزرگ سالان طبقه متوسط به شمار می روند.

این ها شخصیت هایی هستند که از دل داستان های مصور بیرون آمده اند اما به حیات خود در فراسوی آن ادامه داده اند. به خصوص در سال های اخیر و باز سازی و معماری دوباره دنیای سینمایی مارول بسیاری از آن ها در قالب آثار سینمایی قابل توجه و پرفروشی قدم بر پرده های سینماهای جهان گذاشته اند و جمعیت بیشتری را با خود همراه کرده اند.

SL-characters

داستان های کمیک یا مصور، برخلاف نگاه اول به هیچ وجه داستان هایی برای کودکان – به صورت مطلق – نیست. اتفاقا از جنبه تاریخی روایت داستان های مصور یکی از قدیمی ترین اشکال ادبیات به شمار می رود که تاریخ آن را می توان به پیش از تاریخ و نقش غارها و سنگ نوشتههای باستانی پیش برد. دوران تزاه اگرچه با تاکید بر مخاطب نوجوان ساخته شد اما به زودی از آن جدا شد. نه تنها خود این داستان ها در برخی از موارد به عمق بیشتری دست یافتند که کودکانی که با این روایت های بزرگ شده بودند و تحت تاثیر این قهرمان ها بودندذ حالا خود در بخش های متفاوتی به کار مشغول شده بودند و به باز تولید و عمق بخشی به داستان ها م یپرداختند. ایلان ماسک، یکی از مریدان کمیک های مرد آهنی امروز در حال تبدیل شدن به تونی استارک (شخصیت کمیک مرد آهنی) زمانه ما است. گروهی از روان شناسان از شخصیت پردازی کمیک ها برای درمان بیماران خود و روایت لایه های روانی استفاده می کنند و خود این کتاب ها به ابزاری برای کمک به جنبش های اجتماعی تبدیل شده اند.

بسیاری از خوانندگان این داستان ها تحت تاثیر آن به دنیای علم و فناوری قدم نهاده اند و یا نخستین درس ها درباره اخلاق و عدالت را پیش از آغاز آموزش درسی از دل این داستان ها آموخته اند.

دنیای پر شتاب و عمیق شده این داستان های مصور مدیون ذهن خلاق نویسنده ها و هنرمندانی است که داستان های خود را در قالب نماهایی از داستان و حداقل متن بیان می کنند و به ذهن شما اجازه می دهند تا داستان را بازسازی کرده، صدا گذاری کرده و پیش ببرد و از دل آن معانی متافوتی را تاویل و تفسیر کند.

LOS ANGELES, CA - NOVEMBER 02: Comic Book Icon Stan Lee onstage on Day 3 of the Third Annual Stan Lee's Comikaze Expo held at Los Angeles Convention Center on November 2, 2014 in Los Angeles, California. (Photo by Albert L. Ortega/Getty Images)
LOS ANGELES, CA – NOVEMBER 02: Comic Book Icon Stan Lee onstage on Day 3 of the Third Annual Stan Lee’s Comikaze Expo held at Los Angeles Convention Center on November 2, 2014 in Los Angeles, California. (Photo by Albert L. Ortega/Getty Images)

یکی از مهم ترین چهره های دنیای کمیک های معاصر ما، استن لی است. مرد نیویورکی که امروز نود و پنجمین سالگرد تولدش را جشن گرفته است. اگر علاقه مند به دنیای کمیک ها باشید یا در سال های اخیر بیننده فیلم های ساخته شده برمبنای شخصیت های کمیک های مارول بوده باشید با استن لی آشنا هستید

او در سال ۱۹۲۲ در نیویورک به دنیا آمد و در سمت هایی چون نویسنده، ناشر، سردبیر و مدیر شرکت مارول نزدیک به یک قرن است که به تولید شخصیت ها و ابرقهرمان های استثنایی می پردازد.

او یکی از معماران عصر تازه دنیای ابرقهرمان ها است او داستان های در هم تنیده و گذار قهرمان های مختلف مارول در داستان ها یکدیگر را ابداع کرد و همچنین در بازبینی قوانین مرتبط با نظارت بر کمیک ها نقش جدی ایفا کرد.

نگاهی به فهرست برخی از شخصیت هایی که او خلق کرده است خبر از ذهن بی مهار و خلاق او می دهد. او به همراه گروهی از نویسنده ها و هنرمندان به خصوص جک کربی و استیو دیتکو تعدادی از محبوب ترین شخصیت های معاصر کمیک را خلق کرده است:

اسپایدر من، هالک، مرد مورچه ای ، مردان ایکس، چهار شگفت انگیز، دکتر استرنج، مرد آهنی، پلنگ سیاه، غیر انسان ها، گروه انقام جویان(اونجرز)، کاپیتان مارول، دکتر دوم، گالاکتوس، لوسیفر، دردویل و بسیاری دیگر تعدادی از محصولات ذهن خلاق او هستند.

او در سال های اخیر و بازسازی سینمایی آثار مارول، تقریبا در همه فیلم ها نقش کوتاهی بازی کرده است.

درباره زندگی شخصی استن لی مانند بسیاری از شخصیت های معروف داستنها و شایعه های زیادی وجود دارد. اما نکته مهم تاثیر او و افرادی مانند او است.

مهم نیست که با نتیجه کارهای او موافق باشید یا نه، آیا آنها را ارزشمند یا بی ارزش بدانید و یا تصمیم به انکار آن ها بگیرید، واقعیت این است که استن لی و افرادی مانند او توانسته اند، فرهنگ عامه جامعه خود و جهان را تغییر دهند. در موفقیت آن ها نکاتی وجود دارد که می تواند برای ما آموزنده باشد.

چرا شما در جامعه علمی جدی گرفته نمی شوید؟

 

seismometer

جوانی نابغه موفق شده است با امکاناتی ساده در خانه خود به تولید انرژی هسته ای بپردازد، مخترعی که از ده‌ها نمایشگاه مخترعان و نوآوران گواهی دریافت کرده است موفق شده است ماشینی اختراع کند که می توانید بدون نیاز به هر نوع سوختی حرکت کند. گروهی از نوابغ جوان در مصر موفق شده اند ابزاری را بسازند که نه تنها امکان تشخیص بیماری های عفونی در کسری از ثانیه را دارد که می تواند آن را به سرعت درمان کند، گروهی از نوابغ بدون آنکه قدم در دانشگاه گذاشته باشند توانسته اند نظریه نسبیت انیشتین و نظریه کوانتوم را رد کنند. گروهی از مخترعان موفق شده اند بدون کوچکترین کمکی برای نخستین بار در جهان، ابزار پیش بینی زلزله بسازند که بارها و بارها با موفقیت زلزله ها را پیش بینی کرده است.

 

این ها جملات آشنایی برای کسانی است که برای مدتی طولانی در فضای رسانه های علم کار کرده باشند. من در دورانی که دبیری گروه دانش روزنامه جام جم را برعهده داشتم فقط در یک سال حداقل فقط ده مورد  با دانشمندان آماتوری مواجه شدم که ادعا می کردند نظریه نسبیت را رد کرده اند (هیچ کدام از آن ها تحصیلات فیزیک فراتر از مقطع متوسطه نداشتند.)، سه مخترع ادعا می کردند دستگاه های پیش بینی زلزله ای ساخته اند که با دقت توان پیش بینی زلزله را دارد، و تقریبا هر روز آن سال شاهد اختراع اولین بار موضوعی در کشور بودم که به گواهی ثبت اختراعات نیز مزین بودند از لواشک گوجه فرنگی گرفته (نه اشتباه نخوانده اید واقعا لواشک گوجه فرنگی در یکی از آن سال ها پروانه ثبت اختراع دریافت کرده بود. ) تا خودروهای پرنده و دیگر موارد.

این مدرک به ظاهر معتبر آن قدر بی پایه و اساس بود که وقتی دیدم توان راضی کردن مدیران و ویراستارانم را درباره بی پایه بودن این گواهی ها ندارم مجبور شدم ایده اشتباه و سراسر از خطایی را به عنوان طرح اختراع به اداره ثبت اختراع ببرم تا نشان دهم هر چیزی – حتی به طور بدیهی اشتباه – ممکن است گواهی ثبت اختراع بگیرد.

برخی از این مخترعان زمانی که به ما مراجعه می کردند پرونده ای شامل مصاحبه هایی که با نشریات عمومی انجام داده بودند یا گواهی ثبت اختراعات یا گواهی شرکت یا دریافت مدال از نمایشگاه های ابتکارات و نو آوری های جهانی (عمدتا کشورهای اروپای شرقی) را به همراه داشتند (قبلا مفصل درباره نمایشگاه های نوآوری نوشته ایم که چقدر بی اعتبار هستند و در واقع نمایشگاه تجاری به شمار می روند.) گاهی اوقات توصیه نامه ای از یکی از اساتید برجسته آن رشته را نیز نشان م یدادند که استاد محترمی درباره کار آنها نوشته بود ایده جالبی است در صورت امکان حمایت شود. وقتی از آن استاد می پرسیدم چرا اسم خود را زیر چنین ایده بی پایه ای قرار داده اید پاسخش به شدت منطقی و البته غیر قابل دفاع بود: «من وقتم محدود است و ایشان در ماه گذشته تقریبا هر روز در مقابل دفتر من نشسته و من به هیچ روش محترمانه ای نمی توانستم به او بقبولانم که اشتباه می کند و تنها راهی که می توانستم از دست او خلاص شوم این بود که نامه ای به این شکل بنویسم.»

زمانی که این افراد به من و همکاران من می رسیدند، معمولا ادعاهای مشابهی داشتند؛ به ما قول حمایت داده شده اما انجام نشده است، جامعه علمی چون درگیر باند بازی است در مقابل ما سنگ می اندازد، پول به ما نمی دهند، آمریکا و کشورهای دیگر پیشنهادهای میلیاردی به ما داده اند که طرح خود را آنجا ببریم اما حب وطن مانع شده و ی میخواهیم در سرزمین خودمان این طرح را به نتیجه برسانیم. مقام های های سیاسی یا امنیتی از ما حمایت کرده اند و شما اگر مطلب ما را کار نکنید با اهداف کشور مبنی بر حمایت از نخبگان در تضادید.

IMG_20171226_182043912_HDR (1)

تقریبا همه موارد اینگونه ای که با آن ها روبرو شده ایم به دلایل ساده ای در طبقه بندی قرار می گیرند که به زبان محترمانه می توان آن را در رده ای به نام «خزعبلات» قرار داد. حرف های یاوه و ادعاهای بزرگ بی پشتوانه که البته همه آنها به یک انگیزه و به یک روش تولید نشده اند.

بخشی از این ادعاها از سوی افراد یا گروه ها یا شخصیت هایی با هدف های خاص و ویژه مطرح می شوند مکه خود به پوچی ادعاهای خود واقفند اما همزمان می دانند در ساز و کار ناقص و غیر دقیق اداری کشور میان برهایی وجود دارد که با استفاده از آن می توانند منافعی به دست بیاورند.

برای مثال در دوره ای نهاد حمایت از نخبگان – که البته وجود چنین نهادی به تنهایی و به رسمیت شناختن مفهوم انتزاعی مانند نخبگی، به خودی خود ممکن است به سمی برای بدنه کشور بدل شود – در تعریف خود از نخبگان به میزان اختراعات و ثبت اختراع ها اشاره داشت. شناسایی شدن در قالب نخبه ممکن بود برخی از تسهیلات را در اختیار افراد یا شرکت ها قرار دهد و همزمان نقص سیستم و تعریف متفاوتی که در دستگاه قضایی و اداره ثبت اختراعات ایران وجوئد داشت باعث می شد  تا به راحتی و بدون دقت علمی ایده هایی به نام اختراع ثبت شده و برای آن ها گواهی صادر شود. بدین ترتیب برخی ممکن است برای کسب چنین امکاناتی وارد این بازی شده و آگاهانه از نقص های ساختار سو استفاده کنند تا منافعی به دست آورند.

از سوی دیگر برخی دیگر از غفلت و اشتباه خود آگاه نیستند. آنها سودا زده اند و گمان می کنند که واقعا از موهبتی استثنایی برخوردارند و هرچه به ذهن آنها بیاید حتما درست و دقیق است. برخی از آنها مطالعات پراکنده شخصی دارند و چیزهایی را از جاهای مختلف به هم نسبت می دهند و با بد خواندن تاریخ خود را با انیشتین و گالیله و نیوتون مقایسه می کنند که چون پیش تر از زمان هستند کسی قدر کار آن ها را نمی داند.

برخی دیگر ممکن است قربانی ساختار ناقص آموزش و دانشگاه و موسسات پزوهشی یا بازار کار و سرمایه باشند.

هرچه که هست حاصل کار آنها در رده خزعبلات قرار می گیرد.

اما چه معیاری وجود دارد؟ این معیار در تعریف وسیع و گسترده خود روش علمی است که نشان می دهد آیا ادعایی در رده خزعبلات است یا قابل اعتنا و اگر مطابق این روش و ساز و کار مطمئن شدیم ایده ای در رده خزعبلات قرار دارد احتمالا تنها زمانی مجاز به انتشار موضوعی درباره آن ها هستیم که آن ایده بی پایه در حال توسعه در جامعه است.

چرا وقتی شخصی بدون تحصیلات یا سابقه پژوهشی، علمی یا تجربی در زمینه زلزله ادعا می کند با موفقیت دستگاه پیش بینی زلزله را ساخته است با شک فوق العاده بالایی با او مواجه می شویم؟ یک دلیل ساده این است که اولا در دنیای امروز به طور عموم عصر دانشمندان نابغه مستقل تمام شده است. عمده کارهای بزرگ از دل کارهای گروهی بیرون می آید و مگر در بخش های خیلی خاص و نظری و ریاضیاتی عملا امکان اینکه یک نفر به تنهایی  بتواند مسیری را در مرزهای علم به جلو باز کند منتفی است. از آن گذشته روش علمی حکم می کند که شما بر دوش دیگران بایستید. اگر شما قصد ساخت دستگاه زلزله را دارید این دستگاه یا فناوری آخرین مرحله از فاز طولانی تحقیق و توسعه و آزمایش است. فناوری نو مبتنی بر مدل علمی است. مدل علمی که به شما می گوید چرا و چگونه زلزله رخ می دهد، ویژگی های همراه و پیش نشانه های آن کدام است، آیا این دیدگاه با دیدگاه جامعه علمی مطابقت دارد، چه نقدهایی بر آن وارد است، چطور می توان با فرض وجود چنین پیش نشانگرهایی و قرار دادن آن ها در معادله زمانی، آنها را سنجید، از چه مدل هایی برای تحلیل داده ها استفاده می کنید و هزار و یک سوال دیگر که قبل از رسیدن به ساخت ابزار باید به آ« جواب بدهید. وقتی به این سوال ها پاسخ داده شد، ابزار شما وارد مرحله آزمون می شود، داده گیری می کند، داده ها با واقعیت های سنجیده می شود و خطاهای آن تعیین می شود و ایده موجود یا رد یا اصلاح یا تایید می شود.

وقتی مخترعی به من می گوید من توانسته ام دستگاه پیش بینی زلزله دقیقی بسازم و اگر چند میلیاردی به من کمک کنند دستگاه جان همه را نشان می دهند، و در پاسخ به چگونگی پیش بینی تنها به موضوعی مثل انتشار گاز رادون – که یکی از قدیمی ترین  و شناخته شده ترین پیش نشانه های محتمل در ارتباط با زلزله است ۰ سخن می گوید و می گویید مثلا از ترس جاسوسان صنعتی نمی تواند روشش را بگوید احتمالا در حال یاوه گویی است.

این راه و روش علم و فناوری نیست. ممکن است چنین پیش گویی بگوید من با کمک ارتباط با ارواج می توانم زلزله را پیش بینی کنم. در آن صورت موضوع داستان دیگری است و در حوزه علم قرار نمی گیرد اما وقتی پای دنیای علم به میان می رسد ما باید سوال های مهم و اساسی را بپرسیم. اگر کسی از پاسخ دادن به ساده ترین سوال های ما عاجز است نمی تواند انتظار داشته باشد که رسانه چشم و گوش بسته به ابزاری برای تبلیغ صدای او بدل شود و از آن مهمتر انتظار کمک مالی و حمایت داشته باشد.

مهم نیست چه کسی و یا کسانی از یک طرح یا ایده حمایت کنند. علم و فناوری اعتبارشان را از افراد و مقامات نمی گیرند بلکه از دقت و روش خود می گیرند.

رسانه ها نیز باید مراقب باشند تا مبادا به ابزاری برای توسعه شبه علم بدل شوند. ابزاری که می تواند موجب ترویج بد فهمی و شبه علم شود. فراموش نکنید اینکه در پایان گفتگویی بنویسیم ما این ادعاها را تایید نمی کنیم کافی نیست. اگر از صحت مطلبی که منتشر کرده ایم مطمئن نیستیم در حال ترویج امر اشتباهی هستیم و مسولیت اخلاقی و حرفه ای ما است که حداقل داستان را در چارچوب و چشم انداز خود قرار دهیم تا مطمئن شویم کسی را گمراه نمی کنیم.

به خصوص به یاد داشته باشیم که در عصر شبکه های اجتماعی شخصی این چنین تبلیغاتی می تواند به ابزاری برای بازرایابی افراد بدل شده و به موج تردید، شایعه، شبه علم و خرافه دامن بزند.

 

ضرورت شفاف گفتن در دوران بحران

001-24-12-2017

رسانه ها به طور طبیعی وظیفه دارند اطلاعات و رویدادها را به دقیق ترین شکل ممکن و به زبانی که برای مخاطب آن ها قابل درک است در اختیار آن ها قرار دهند. این مساله به قدری بدیهی است که صحبت کردن درباره آن تکرار مکررات به نظر می آید. با این وجود زمان ها و موضوعاتی وجود دارند که اهمیت این شفافیت کلامی بیشتر از هر زمانی خود را نشان می دهد و بحران ها یکی از این موارد است.

زمانی که با بحرانی بزرگ و مورد توجه عموم سر و کار داریم بیشتر از هر زمانی باید هوشیار باشیم که زبانی که برای ارتباط با دیگران به کار می بریم حتی الامکان با ساختار رمزگشایی زبانی آن ها هماهنگ باشد. نباید در این موارد هیچ گفته و یا اصطلاح و یا روشی را – به خصوص در زمانی که قرار است در رسانه ای عمومی منتشر شود – پیش دانسته فرض کرد و باید مراقب بود تا مبادا صحبت های ما با بدفهمی مواجه شود. این بدفهمی در این موارد تنها اثر اطلاع رسانی اشتباه ندارد. در شرایط بحران داده های غیر دقیق به بستر و سنگ بنای شایعه تبدیل می شود. اعتبار خود را از راوی می گیرد و دهان به دهان می چرخد و ممکن است منجر به رفتاری اشتباه در مواجهه با بحران شود.

بحران هایی مانند زلزله، سیل، آتشفشان و نمونه های مشابه آن با توجه به هراس جمعی که از آن ها وجود دارد و همچنین بازه اثر سریع و واکنش های اجتماعی وسیع در رده این بحران های اجتماعی هستند و به خصوص اگر این چنین روندهایی در شهرهایی مانند تهران رخ دهد. شهری که برای مثال واقعیت زلزله محتمل آن به کابوسی دایمی برای شهروندان آن تبدیل شده است.

در این میان بخش دیگری از جامعه علمی نیز به جمع فعالان رسانه ای می پیوندند. دانشمندان، محققان و پژوهشگرانی که سعی می کنند با روش های مختلف از جمله مصاحبه ها، نوشتن یادداشت ها در روزنامه ها یا امثال آن به نیاز مهم و ضروری دسترسی به اطلاعات تخصصی و معتبر پاسخ دهند.

متاسفانه ساختار قدیمی و غیر حرفه ای نهاد علم در ایران – و البته کم کاری ما فعالان رسانه – باعث شده است تا منابع مورد ارجاع ما در حوزه های بحران های طبیعی فوق العاده اندک باشند. دشواری ارتباط، عدم علاقه یا عدم توانایی در صحبت کردن با رسانه ها از سوی گروه بزرگی از پژوهشگران از یک سو از سوی دیگر عدم درک اهمیت فعالیت رسانه ای و یا شاید کم اهمیت پنداشتن این کار از سوی جامعه علمی باعث شده است تا نقاط تماس رسانه ها در چنین رویدادهایی به افراد انگشت شماری محدود شود. روزنامه هفت صبح در صفحه اول روز یکشنبه خود در گزارشی به مشاهیر زلزله پرداخت و از چهره هایی نام برده است که پس از جریان زلزله های اخیر به نوعی به ستاره های فضای رسانه ای بدل شده اند. البته که این ستاره سازی از چهره های علمی به دو دلیل کم کاری سایر فعالان و تنبلی ما اهل رسانه در پیدا کردن منابع مختلف است.

حضور این دانشمندان در فضای رسانه ای غنیمتی مهم است و باید به حضور و کار آن ها ارج نهاد اما همزمان باید از دید رسانه به چند نکته توجه کرد.

نخست اینکه اگر دانشمندانی توان سخن گفتن با رسانه ها را دارند و یا راحت تر پاسخگوی درخواست های ما هستند، آیا به این معنی است که نگاه و دیدگاه آن ها بازتاب دهنده دیدگاه اجماع جامعه علمی درباره یک موضوع است؟ به عبارت دیگر آیا با تمرکز تنها بر یک دانشمند،  ما وزن منصفانه ای برای آرای او در نظر گرفته ایم؟ یا عدم سخن گفتن دیگران  یا عدم تلاش ما برای یافتن کسان دیگری که در آن حوزه صاحب نظر هستند، باعث شده است تا بخشی از دیدگاه جامعه علمی بر اثر تکرار و حضور پر رنگ تر، وجاهت و اقبال عمومی بیشتری ، فارغ از خواستگاه و پشتوانه علمی خود پیدا کند؟jaaar.com-haft-e-sobh

نکته دوم اینکه با وجودی که بخشی از این چهره ها توانایی ارتباط مستقیم و سخن گفتن به زبان مردم را دارند اما این چیزی از وظیفه ویراستاری و ویرایش رسانه ها کم نمی کند. اگر در شرایط بحران دانشمندی قبول کرد برای روزنامه ما ستون یا دیدگاهی بنویسد و در آن از نگاه فنی و اصطلاحات تخصصی استفاده کرد، آیا باید به دلیل اینکه این ستون در قالب دیدگاه نوشته شده است بدون هیچ تغییری آن را عینا منتشر کرد؟ جواب قطعا منفی است. دانشمندی فعال در میانه مهم ترین رویدادی که به حوزه کارش مربوط است زمانی به نگارش متنی برای آگاهی بخشی عمومی اختصاص داده است. آیا این نوشته استاندارد انتشار در رسانه ای عمومی – آن هم در موضوعی مرتبط با بحران – را دارد یا نه ،تصمیمش بر عهده تیم علمی رسانه است که این همه بر اهمیت حضور و تقویت آن پای می فشاریم.

برای مثال به یادداشت روز سوم دی ماه دکتر مهدی زارع، عضو هیات علمی پژوهشگاه بین المللی زلزله و یکی از چهره های فعال در حوزه ترویج دانش عمومی در زمینه زلزله که در روزنامه شرق منتشر شد نگاهی بیندازید. این یادداشت به دلیل عدم رعایت همین نکته ساده – در نظر نگرفتن زبان مخاطب – از سوی نویسنده و ویراستاران روزنامه منجر به سنگ بنایی شد که شایعه وقوع زلزله بعدی در تهران را به همراه آورد و نویسنده را ناچار کرد تا از طریق شبکه های اجتماعی به توضیح نوشته خود و چگونگی برداشت اشتباه از آن بپردازد.

در بخشی از این نوشته آمده است :

« کانون زلزله در نزدیکی مهم‌ترین پهنه جمعیتی کشور قرار داشت. بلافاصله بعد از رخداد زمین‌لرزه ٢٩ آذر اظهارنظرهای مختلفی مبنی بر تبعات رخداد چهارشنبه‌شب و تلاش برای ارزیابی احتمال یک رخداد بعدی آغاز شد. نتایج اولیه ارزیابی‌های نگارنده نشان داد که گسل مسبب این رخداد گسل ماهدشت-جنوب کرج است و با سازوکاری امتداد-لغز و در ژرفای حدود ١۵ کیلومتر گسیخته شده است.

سازوکار آن مشابه سازوکار گسل شمال تهران (که قطعه گسل مجاور شرقی آن است) و گسل جنوب اشتهارد و گسل ایپک است که به‌ترتیب در سوی غربی آن قرار دارند. بعد از رویداد زمین‌لرزه با بزرگای ۵,٢سطح تغییرات تنش در دو سوی شرقی و غربی گسل یادشده بالاتر رفته، بنابراین اگر گسل‌های مجاور در وضعیت گسیختگی و آماده به جنبایی باشند، این تغییرات تنش می‌تواند به القای رخداد زمین‌لرزه مهمی با بزرگای تا حدود حداکثر ٧.۵ در آنها بینجامد.

 بازه زمانی کوتاهی که برای این تحولات می‌توان در نظر گرفت از حدود دو تا ١۶ هفته پیش‌ِروست و افزایش احتمال یک زمین‌لرزه هفت یا بالاتر را می‌توان از ١۵ تا ٢۵ به سطح ۵۵ تا ۶۵ درصد ارزیابی کرد. این کاری است که با تحلیل آماری داده‌های لرزه‌خیزی موجود و بر پایه رخداد زمین‌لرزه ٢٩ آذر ٩۶ و پس‌لرزه‌های آن انجام شده است. »

به بخش های برجسته شده این متن دقت کنید. یادمان باشد این متن نه برای انتشار در یک ژورنال پژوهشی که در قالب ستونی در روزنامه عمومی نوشته شده است.

ساز و کاری امتداد لغز به چه معنی است؟ سطح تغییرات تنش یعنی چه؟ عبارت به نظر مهمی که به نظر می رسد همه پیش فرض نتیجه نهایی برآن استوار شده است یعنی « اگر گسل‌های مجاور در وضعیتگسیختگی و آماده به جنبایی باشند.» به چه معنی است و آیا داده های موجود نشان می دهد که این گسل ها در چنین وضعی قرار دارند یا خیر؟ عبارت « و افزایش احتمال یک زمین‌لرزه هفت یا بالاتر را می‌توان از ١۵ تا ٢۵ به سطح ۵۵ تا ۶۵ درصد ارزیابی کرد.» دقیقا چه معنی می دهد؟

آیا اگر مخاطب با خواندن این متن دچار این گمان شود که نویسنده معتقد است طی بازه زمانی مشخصی – ۲ تا ۱۶ هفته آینده – باید منتظر زلزله ۷ ریشتری در تهران باشد، می توان او را مقصر دانست؟

من به هیچ وجه به ساز و کار علمی پشت این ایده اشاره ای ندارم، اگرچه در نقش یک روزنامه نگار علمی می توان پرسید آیا این ارزیابی شخصی محقق، با همراهی سایر دانشمندان نیز همراه است یا اینکه آیا اختلاف نظرهایی درباره آن وجود دارد. با این وجود من فرض را بر این می گذارم – و با شناختی که از پژوهشگر محترم آقای زارع دارم با اطمینان خوبی میتوانم نسبت به این فرضم مطمئن باشم – که داده ها و استنتاج ایشان درست است. اما در قالب یک مخاطب از این متن نمی توان مفهومی مشخص را برداشت کرد. اینجا وظیفه رسانه  برای ویرایش علمی و متنی بیش از هر زمانی مطرح است.

فراموش نکنیم که این اتفاق در حال رخ دادن در دوران اضطراب ناشی از بحران است. ذهن هراسان مخاطب با تمام پیش فرض های خود با همه شایعه هایی که روز به روز با آن مواجه بوده، خسته از بیداری شبانه در پی زلزله و نگرانی از حال و احوال خویشان و شهر و خانه خود، با این متن مواجه می شود تنها چیزی که برای او در متن خود را برجسته می کند، زلزله ۷ ریشتر در فاصله زمانی چند هفته آینده در تهران است. اثرات روانی و ممکن اجتماعی چنین بد فهمی فوق العاده وسیع تر از صرف انتقال اشتباه داده ها است.

نه تنها در هر زمانی باید به دقت محتوای منتشر شده نظر داشت در زمان بحران های این چنینی چنین نظارتی ارزشی دو چندان دارد.

راه حل های متعددی برای جلوگیری از وقوع چنین مواردی وجود دارد. افزایش تعداد منابع معتبر، کمک به این منابع برای رسیدن به زبانی که با زبان مخاطب هماهنگی دارد، دقت در ویرایش و رعایت اصل طلایی عدم انتشار هر متنی که منظور آن شفاف و واضح نیست، آموزش های پیش از بحران برای بحران های قابل پیش بینی (اینکه در تهران روزی دوباره زلزله خواهد آمد موضوع محرمانه یا پنهانی نیست اما چند رسانه ما چه از نظر محتوایی چه از نظر فنی آماده پوشش چنین رویدادی هستند؟) و همچنین درخواست از منابعی که با رسانه ها سخن می گویند برای مراقبت از زبان و کلام به خصوص در شرایط بحران از جمله آن ها است.

البته در این بین برخی از منتقدان پرسشی را مطرح کرده اند که باید به آن با جدیت پاسخ داد آن ها پرسیده اند در شرایط بحران وظیفه رسانه چیست؟ برقراری آرامش یا ایجاد اضطراب در جامعه؟ به نظرم جواب با قطعیت این است که هیچکدام. رسانه نه وظیفه آرام کردن جامعه را دارد و نه وظیفه اضطراب سازی. وظیفه رسانه به دست آوردن اطلاعات دقیق، تلاش برای اطمینان از صحت آنها، انتشار درست داده ها اطلاعات و داستان ها و قرار دادن آن در چارچوب های موضوعی، زمانی و تاریخی خود است. رسانه نه مسکن بحران ها است و نه تحریک کننده آن و نباید وظیفه ای بیش از گزارشگری درست، دقیق و مستند را از رسانه انتظار داشت. کسان دیگری هستند که نگران آرامش یا اضطراب باشند.

نگاهی به فیلم تور، رگنوراک

 

Thor-Ragnarok-Easter-Eggs-Beta-Ray-Bill-Man

 

فیلم سینمای تور؛ رَگنوراک، آخرین فیلم از مجموعه فیلم های استودیو مارول است که امسال به نمایش در آمد. مارول یکی از دو کمپانی بزرگ طراحی و انتشار داستان های مصور و کمیک، در آخرین تلاش خود برای روایت سینمایی شخصیت های خود، تلاشی را از حدود ۱۰ سال پیش آغاز کرد که به طراحی جهان در هم تنیده سینمایی مارول منجر شد.

همه چیز از حدود ۱۰ سال پیش و زمانی آغاز شد که کمپانی مارول تصمیم گرفت مجموعه ای سینمایی از شخصیت هایی که هنوز امتیاز نمایش سینمایی آن ها را در اختیار داشت تهیه کند. داستان این امتیاز هم برای خودش ماجرای سینمایی غریبی است. در زمانی که شرکت مارول با بحران مالی و خطر ورشکستگی روبرو شده بود امتیاز استفاده بصری از برخی از شخصیت های خود را به کمپانی های فیلم سازی مختلف فروخت در این معامله برای مثال اسپایدر من و شخصیت های دنیای او در اختیار شرکت سونی قرار گرفتند و امتیاز دو مجموعه از شخصیت های محبوب این کمپانی یعنی افراد ایکس و چهار شگفت انگیز به کمپانی فاکس قرن بیستم فروخته شد.

مارول به همین دلیل مجبور شد دنیای سینمایی خود را بر مبنای برخی از شخصیت های کمتر محبوب خود آغاز کند. با این وجود مارول دست به کاری شگفت انگیز زد. نخستین فیلم دنیای جدید مارول به نام مرد آهنی (آیرون من) با انتخاب هوشمندانه رابرت دنی جونیور در نقش تونی استارک یا همان مرد آهنی آغاز شد. داستان گویی خوب، جلوه های ویژه خیره کننده و روایتی انسانی از داستانی ابر قهرمانی باعث شد یک باره مرد آهنی به پدیده ای در دنیای سینمای فانتزی و دنیای مصور بدل شود. در صحنه ای کوتاه در پایان تیتراژ  پایانی آن فیلم، آن هایی به هر دلیلی صندلی های خود در سالن سینما را ترک نکرده بودند شاهد بازگشت فیلم به روی پرده شدند و در صحنه ای کوتاه سامویل ال. جکسون در نقش مامور نیک فیوری در صحنه ظاهر شد و با تونی استارک درباره طرحی به نام اونجرز سخن گفت.

همین صحنه کوتاه برای علاقه مندان دنیای کمیک کافی بود تا رابطه ای عمیق و طولانی را با دنیایی تازه و کمتر تجربه شده ایجاد کنند و به همراه استدیو مارول قدم در راه مسیری بگذارند که در تاریخ سینمای جهان بی سابقه بوده است.

از آن زمان تا کنون مارول نه تنها داستان هایی از شخصیت های محبوب خود را به روی پرده آورده است که بارها مسیر آن ها را با هم تقاطع داده و در سه رویداد داستان اونجرز یا انتقام جویان (قسمت اول و عصر اولتران) و همچنین فیلم کاپیتان آمریکا؛ جنگ داخلی بخش عمده ای از شخصیت های خود را به روی پرده آورده است. با این وجود همه ده سال گذشته مقدمه ای بر یک ابر رویداد سینمایی به شمار می رود که قرار است سال آینده به روی پرده ها بیاید. قسمت سوم داستان سینمایی اونجر با حضور بیش از ۴۰ بازیگری که در فیلم ها و داستان های خود نقش های اصلی را بر عهده داشته اند به پرده می آیند و قهرمانانی که در ده سال گذشته مردم در طول فیلم های مختلف با شخصیت آنها و تغییرات و داستان آن ها آشنا شده اند در مقابله ای خیره کننده بر پرده های سینما ظاهر خواهند شد. برای اینکه تصوری از این برنامه ریزی داشته باشید به یاد بیاورید که به طور معمول در فیلم ها یا داستان های رایج یک سوم به شخصیت پردازی و معرفی شخصیت، یک سوم به طرح چالش و پرده یا بخش آخر به نتیجه گیری و حل چالش اختصاص می یابد، شخصیت های دنیای مارول، ده سال است که در قالب فیلم های سینمایی مستقل خود در حال پرداخته شدن و معرفی شدن هستند و به همین دلیل وقتی که نوبت به اکران فیلم انتقام جویان؛ نبرد بی نهایت برسد، ما با قهرمانان و شخصیت هایی تازه روبرو نیستیم بلکه یک دهه با آنها آشنا شده ایم.

تور، یکی از این شخصیت ها است. در افسانه های ساکنان شمال غرب اروپا و اقوام نورث، تور فرزند اودین، خدا و ایزد صاعقه است. اودین و فرزند او تور که قرار است بعد از او بر تخت پادشاهی تکیه بزند در شهری آسمانی به نام آزگارد زندگی می کنند و هر از چندگاهی به قلمروهای خود سر می زنند و ماننده همه خدایان اسطوره ای داستان ها و روایت ها و چالش های خود را دارند.

30831912

اگر دوست دارید درباره اسطوره های اقوام نورث که الهام بخش این مجموعه از کمیک بوک ها و فیلم های تور بوده است بیشتر بدانید کتاب اسطوره های نورث نوشته نیل گریمن یکی از بهترین روایت های تازه از این دنیای اسطوره ای است.

استَن لی، یکی از برجسته ترین چهره های خالق داستان های مصور در سال ۱۹۶۲ شخصیت داستانی تازه ای را بر اساس این اسطوره باستانی خلق کرد و در شماره ۸۳ کمیک بوکی به نام سفری به سوی اسرار او را برای نخستین بار معرفی کرد.

تور در دنیای کمیک و در عصری که به عصر نقره ای کتاب های داستان های مصور معروف شد با ظاهر جنگجویی با موی بلند که به کمک چکش جادویی اش به نام میونلر، نه تنها صاعقه را احضار که می تواند به پرواز در آید، به نمایش در آمد و به همراه خود نه تنها اودین و دیگر خدایان نورث را به میان قهرمانان کمیک آورد که برادرش لوکی در قالب یک ی از مهم ترین چهر ه های منفی دنیای کمیک به محبوبیت دست یافت.

تور در دنیای کمیک معرف بخشی از داستان های این دوره بود که قهرمان آن به جای علم و فناوری پیشرفته بر نوعی دانش جادویی و ماورایی تکیه داشت.

تور در این داستان ها پس از مدتی به عضو گروه انتقام جویان در می آید و به دفاع از زمین و البته جهان وسیع تری از زمین در برابر تهدیدات مختلف می پردازد.

در سال ۲۰۱۱ شرکت فیلم سازی مارول با ساخت نخستین قسمت از داستان تور این شخصیت را به دنیای سینمایی خود معرفی کرد در این فیلم که به کارگردانی کنت براناگ ساخته می شد، کریس همزووت در نقش تور به ایفای نقش پرداخت و سر آنتونی هاپکینز در نقش اودین پادشاه افسانه ای آزگارد ظاهر شد. نقش لوکی را در این فیلم تام هیدلستون بر عهده گرفت و موفق شد یکی از به یادماندنی ترین و تا کنون قوی ترین ضد قهرمان های دنیای سینمایی مارول را به تصویر بکشد. ناتالی پورتمن نیز در این فیلم نقش جین فاستر را بر عهده گرفت.

در دنیای سینمایی تفاوتی مهم با دنیای کمیک ها در به تصویر کشیدن تور اتفاق افتاد. آنچه در کمیک ها بیشتر جنبه جادویی داشت سعی شد در این داستان توضیح و توجیه علمی به خود بگیرد. شاید در دنیای ابرقهرمان های مارول در این تلاش تازه برای دنیا سازی تور یکی از چالش برانگیزترین آن ها به شمار می رفت. اگر آیرون من، هالک، بیوه سیاه و کاپیتان آمریکا، شخصیت هایی آشنا و با ساختار تنیده در دنیای آشنای ما بودند تور اما داستان دیگری داشت و مانند آن بود که بخواهید داستانی با زبان و رسم و رسوم دوران شکسپیر را در زمان حال اجرا کنید. هرچه باشد تور نیز در نهایت روایتی از همین قهرمانان شکسپیری دنیای داستان های مصور است.

فیلم تور با اقبال خوبی روبرو شد اما در قسمت دوم این فیلم ضعف شخصیت منفی و داستان نه چندان قدرتمند نتوانست توجه منتقدان  را جلب کند و به همین دلیل بسیاری درباره قسمت سوم آن شک داشتند. تور که غیر از فیلم های خود در داستان ها و فیلم های انتقام جویان نیز حضور داشت حالا قرار بود برای بار سوم به طور مستقل بر پرده های سینما ظاهر شود آن هم در شرایطی که تنها یک فیلم دیگر بین نمایش سومین قسمت تور تا اوج نهایی داستان دنیای مارول یعنی انتقام جویان؛ نبرد بی نهایت باقی است (ابتدای سال آینده فیلم پلنگ سیاه آخرین فیلم مستقل پیش از مواجهه ما با دنیای نبرد نهایی انتقام جویان است)

تایکا وایتیتی کارگردانی قسمت سوم تور را بر عهده گرفت و موضوع آن را به یکی از افسانه های پیچیده قوم نورث و همچنین یکی از پیچیده ترین روایت های دنیای کمیک های تور اختصاص داد: رگنوراک یا پیش گویی آخر الزمان آزگارد.

مطابق این افسانه رگنوراک زمانی که رخ دهد، آزگارد، شهر افسانه ای خدایان با مرگ مواجه می شود و از بین خواهد رفت و بخشی از داستان های تور به تلاش او برای جلوگیری از این رویداد اختصاص داشت.

اما چطور می توان در دنیایی ده ساله و مملو از ابرقهرمان ها داستانی تازه و جذاب روایت کرد که در هم بخشی از کمان داستان بزرگ تر باشد و هم به طور مستقل بتواند داستان خیره کننده و دلنشینی روایت کند آن هم وقتی قرار است قهرمانی با شمایل دوران شکسپیر با چکش خود علیه نابودی جهان مبارزه کند؟ شاید آخرین چیزی که به ذهن می رسد این است که هیولای سبز رنگ دنیای مارول، هالک را به ترکیب اضافه کنید. این کاری بود که تایکا وایتیتی انجام داد و دو خط داستانی معروف در کمیک ها یعنی رگنوراک و داستانی به نام سیاره هالک را به هم پیوند زد، از فضای جدی و حماسی تور دور شد و در حالی که از حمایت بازیگران برجسته ای چون بندیکت کامبرچ – در نقش حمایتی دکتر استرنج – کیت بلانشت – در نقش شخصیت منفی داستان، هلا و یا ایزدبانوی مرگ – تام هیدلستون و انتونی هاپکینز  و البته مارک رافلو – در نقش بوروس بنر / هالک – بهره می برد، افسانه پایان دنیای تور را به یکی از طنز ترین و شوخ و شنگ ترین فیلم های دنیای سینمایی مارول بدل کرد.

5392_0-thor-ragnarok-866-487

فیلم رگنوراک از ابتدا تا انتها بر مبنای  داستان جذاب خود و با لایه پر رنگی از طنز به پیش می رود. اگر با دنیای مارول آشنا باشید نه تنها تصویر سازی و داستان گویی تور را متفاوت با همه آثار قبلی می بیند که حجم طنز آن باعث می شود که بیشتر از آنکه بتوان آن را در قالب فیلم مبتنی بر داستان های مصور قرار داد آن را در رده فیلم های کمدی جای داد.

فیلم نه تنها بر طنز های کلامی که بر حجم انبوهی از طنز های موقعیت بنا شده است. شخصیت ها به خوبی نقش خود را ایفا می کنند و البته در این بین داستان بزرگ تر را به پیش می رند. نه تنها در این داستان با هلا ایزد بانوی مرگ مواجه می شوید که شاهد رشد و تکامل تور از پسری سرکش به ایزد واقعی صاعقه هستید.

فیلم به طور مستقل شاید داستان کوتاه و سر راستی داشته باشد اما بازی های درخشان و طنز غریبی که در آن نهفته شده است باعث شده تا فیلم رگنوراک به یکی از خوش آب و رنگ ترین و رد عین حال مفرح ترین فیلم های دنیای مارول تا کنون بدل شود. فیلمی که نامزد بهترین فیلم کمدی و نامزد بهترین بازیگر اصلی کمدی را در جوایز منتقدان برای آن به همراه آورد.

url

برای لذت بردن از این فیلم لازم نیست با همه تاریخچه سینمایی مارول آشنا باشید و البته اگر آشنا باشید داستان برایتان با معنی تر و برخی از سوال ها پاسخ داده خواهد بود.

شاید تنها نقد جدی که بتوان به فیلم وارد کرد واکنش اندک در برابر برخی از مهم ترین تراژدی هایی است که در این داستان اتفاق می افتد از مرگ برخی از چهره هایی که در دو فیلم قبلی با آن ها آشنا بودیم تا پایان آزگارد و واکنش نسبتا آرام و غیر عمیق شخصیت ها به این رویدادها.

غیر از طنز و تصویر سازی درخشان باید به طور خاص از بازی کیت بلانشت در نقش هلا و تسا تالمپسون در نقش والکری اسم برد که به طور باور پذیری به ارزش داستان افزوده اند. کیت بلانشت و هلایی که به تصویر می کشد بعد از مدتها شخصیت منفی قدرتمند و چند لایه و در عین حال هراسناک و جذابی را معرفی کرده است و در عین حال اولین برای است که یک ضد قهرمان زن را در دنیای مارول به تصویر کشیده است.

حتی اگر به دنیای فیلم های مبتنی بر ادبیات مصور علاقه ای ندارید، از دیدن تور رگنوراک لذت خواهید برد. این فیلمی طنز و خانوادگی است و شاید خوش آیند ترین روایت پایان ایامی است که تا کنون شاهد آن بوده اید.

 

 

 

معادله ای با بسیار مجهول

23korea-1-master768

روزنامه شرق- ۳۰ آذز ۱۳۹۶: در ماه های اخیر داستان توان موشکی کره شمالی و آزمایش هایی که این کشور بر روی سامانه موشک های دور برد خود انجام داده است محور بحث‌های گسترده ای در جهان سیاست بوده است.

آنچه از سوی بسیاری رفتار ماجراجویانه کره شمالی در توسعه سلاح های هسته ای و موشک های دوربرد خود معرفی می شود برای رهبران این کشور در حکم ابزاری برای بازی پیچیده سیاسی و شاید تنها ابزار ممکن برای تردید سایر کشورها و به خصوص ایالات متحده در اقدام نظامی علیه این کشور و تنها ابزار موثر آن کشور جهت وادار کردن سایر قدرت ها به مذاکره بر سر مسایل مختلف و به خصوص تحریم های اقتصادی به شمار می رود.

گفته می شود پس از انتخاب دانلد ترامپ و در نخستین ملاقات او در قامت رییس جمهور منتخب با باراک اوباما رییس جمهور وقت، زمانی که اوباما مهم ترین چالش های پیش روی سیاست خارجی را برای جانشین خود مطرح می کرد به او گفته است مهم ترین خطر و چالشی که پیش روی دولت تازه قرار خواهد داشت کره شمالی است.

fp_20170517_nk_missile_range

داستان رویارویی کره شمالی و ایالات متحده به خصوص پس از انتخاب دانلد ترامپ و بر سر کار آمدن دولت او وارد فصلتازه ای شده است. رهبران دو کشور با زبانی گزنده و گاه مشابه کودکان خردسال یک دیگر را خطاب قرار داده و عملا به تهدید نظامی تهدید می کنند. دانلد ترامپ در اجلاس سازمان ملل با خطاب قرار دادن رهبر کره شمالی با صفت «مرد موشکی» که برگرفته از یک ترانه محبوب آمریکایی است، او را تهدید کرد که کشورش را نابود خواهد کرد و زمانی که در میانه مذاکرات محرمانه ای که وزیر امور خارجه ایالات متحده آمریکا با همتایان چینی و نماینده های کره شمالی داشت، ترامپ با به کار گرفتن رسانه محبوب خود توییتر، خطاب به وزیر خارجه خود گفت که او در حال تلف کردمن وقتش برای مذاکره به کره شمالی است.

چشم انداز رویارویی کره شمالی و آمریکا در صورتی که ادعاهای دو طرف درست باشد تصویری آن چنان ناخوش آیند است که حتی فکر کردن به آن می تواند خواب از چشم بسیاری از مردم دور کند. دو سوی این کارزار در این مقطع سعی بر اعلام برتری نظامی خود دارند و ابایی از تهدید نظامی با سلاح های هسته ای ندارند.

Untitled

اما آیا تهدیدات کره شمالی جدی است؟  در دل این داستان و در میانه آن و فراسوی جنجال های سیاسی و تبلیغی که دو سو با اهداف سیاسی خود دنبال می کنند مساله ای فنی قرار دارد.

دو مولفه اصلی این مناقشه به این دو سوال باز می گردد که آیا کره شمالی به راستی از توان موشکی را که ادعا می کند برخوردار است و دوم اینکه آیا توانسته است مکانیزم بمب های هسته ای خود را برا نصب درون کلاهک موشک های دور برد خود بهینه سازد؟

هر دو این سوال ها مساله های دشواری برای پاسخ دادن هستند مانند هر مساله دیگر مربوط به مسایل دفاعی و نظامی توانایی های کشورها و رد نتیجه منشا آن ها و نحوه تکامل آنها زیر پرده ای از رازداری قرار دارد. وقتی داستان به کره شمالی می رسد این پرده چندین برابر قطور می شود. کمتر خبری به طور مستقل ممکن است از درون کره شمالی به بیرون درز کند و وقتی هم خبرنگاران خارجی فرصت بازدید از کره شمالی را پیدا می کنند معمولا به طور جدی تحت نظارت و مراقبت هستند و تنها بخش های محدودی را می توانند ببینند یا گزارش کنند. خبرهای منابعی که از درون کره شمالی به بیرون آمده اند نیز اگرچه نور تازه ای بر داستان می افشاند اما به دلیل موضع گیری سیاسی آن ها شاید چندان قابل اطمینان و حداقل راستی آزمایی نباشد.

به همین دلیل هم باید در مورد اظهار نظر در مسایل فنی مربوط به کره شمالی احتیاط بیشتری از خود نشان داد.

نکاتی که درباره بخش موشکی برنامه کره شمالی می دانیم این است که در چندین سال گذشته این کشور به طور مداوم در حال آزمودن و بهبود توان موشکی خود بوده است. آخرین مجموعه و البته پر حاشیه ترین آزمایش های موشکی کره شمالی در سال جاری و با آزمایش موشک های معروف به هاوسانگ (Hawsong) – ۱۴ اتفاق افتاد. منابع کره ای اعلام می کردند این موشک سه مرحله ای توان هدف گیری هر نقطه ای از جهان را دارد.

نسل قلی موشک های کره شمالی با بازه موثر ۱۰۰۰ تا ۳۵۰۰ کیلومتر تا کنون با موفقیت آزمایش شده اند اما به نظر می رسد نسل تازه این موشک ها که برد ۱۰ هزار کیلومتر و ۱۱۵۰۰ کیلومتر را دارند، هنوز در حال توسعه هستند. یکی از دلایلی که با وجود آزمایش این نسل از موشک ها هنوز درباره توانایی دقیق آن ها برای انجام ماموریتی واقعی و فراقاره ای شک وجود دارد، مساله ناوبری و دقت هدف گیری است.

اما موشک های کره  شمالی از کجا آمده اند؟ برنامه موشکی کره شمالی از دهه ۱۹۶۰ میلادی آغاز شده است و به طور طبیعی با توجه به نزدیکی این کشور با اتحاد جماهیر شوروی بنیان و پایه این برنامه بر مبنای الگو و مدل های روسی است. با این وجود آزمون و توسعه نسل جدید موشک های دوربرد این کشور که از دهه ۲۰۱۰ میلادی آغاز شده است به نظر می رسد حداقل به طور عمده بر مبنای آزمون و خطا در حال پیشروی است. نگاهی به آزمایش های موشکی کره شمالی – حداقل بخشی که اعلام عمومی شده است – نشان می دهد تعداد زیادی آزمایش شکست خورده در کارنامه موشکی این کشور وجود دارد. شرایط سیاسی بین‌المللی نیز امکان همکاری مستقیم برای این کشور را فوق العاده دشوار و محدود کرده است. واقعیت این است که اگرچه علوم موشکی یکی از پیچیده ترین حوزه های فنی معاصر است اما اصول اولیه آن چندان محرمانه نیست. اگر انگیزه، سرمایه و نیروی لازم به این پروژه اختصاص داده شود امکان توسعه آن به طور نیمه بومی برای هر کشوری وجود دارد. بر خلاف تصور رایجی که از کره شمالی وجود دارد بخش دانشگاهی این کشور – البته با انگیزه ها و بر مبنای ایدئولوژی موجود – بخش فعالی است و منابع بسیاری در اختیار دارد و تقریبا عمده بودجه این کشور در اختیار بخش توسعه صنایع نظامی آن است.

به نظر می رسد حداقل در مرحله فعلی کره شمالی – فارغ از چالش های سیاسی – این توان را دارد که در زمینه پرتابگر و حامل های خود بر اساس آزمون و خطای پیشین و توسعه سیستم های موجود، برنامه موشکی خود را پیش ببرد. شاید بخشی که این کشور با مشکل جدی تری مواجه باشد توسعه سامانه ناوبری و افزایش دقت هدف گیری است.

در نهایت به نظر می رسد میان ادعاهای کره شمالی و ادعای توان بومی این کشور و واقعیت مرز باریکی وجود دارد همزمان باید مراقب بود تا فضای تبلیغاتی این کشور را با واقعیت اشتباه نگرفت و همچنین ادعاها و روند موجود را نیز با ساده انگاری انکار نکرد.